یک قانون خیلی مهم در تفکر و منطق وجود دارد: مسیر شناخت همیشه از معلوم به مجهول است. یعنی ما از چیزهایی که از قبل بلدیم و برایمان روشن و معلوم هستند، استفاده میکنیم تا چیزهایی را که بلد نیستیم و برایمان نادانسته و مجهول هستند، بفهمیم.
دو بخش مهم در شناخت:
1. تصور (یعنی فکر کردن به یک معنی):
وقتی میخواهیم یک مفهوم یا «تصور» جدید یاد بگیریم (مثلاً «مثلث»)، از مفاهیم سادهتر و شناختهشدهتری که قبلاً بلدیم استفاده میکنیم.
مثال: برای اینکه «مثلث» را بفهمیم، از مفاهیمی مثل «نقطه»، «خط»، «زاویه» که از قبل معلوم هستند، کمک میگیریم.
پس: تصور مجهول ← از تصورات معلوم
2.تصدیق (یعنی حکم کردن یا قبول داشتن یک مطلب):
وقتی میخواهیم یک «تصدیق» یا یک قضیه جدید را ثابت کنیم (مثلاً «مجموع زاویههای مثلث 180 درجه است»)، از قضایا و حکمهای دیگری که قبلاً ثابت شدهاند و معلوم هستند، کمک میگیریم.
مثال: برای اثبات قضیههای مربوط به مثلث، از اصول هندسه (مثل خواص خطوط موازی) که از قبل معلوم هستند، استفاده میکنیم.
پس:تصدیق مجهول ← از تصدیقات معلوم
✅ پس پاسخ درست چیست؟
با توجه به این قاعده، وقتی میخواهیم به «تصور معلوم» (یعنی تصوری که میخواهیم تازه آن را بشناسیم و معلوم کنیم) و «تصدیق معلوم» (یعنی تصدیقی که میخواهیم تازه آن را ثابت کنیم و معلوم کنیم) برسیم، باید از مقدمات معلوم استفاده کنیم.
بنابراین، گزینه صحیح این است: 4) از تصورات معلوم برای شناخت تصورات مجهول، و از تصدیقات معلوم برای شناخت تصدیقات مجهول استفاده میشود.
چرا گزینههای دیگر اشتباه هستند؟
گزینه 1 (مجهول ← مجهول): مگر میشود از چیزهایی که نمیدانیم، برای فهمیدن چیزهای دیگری که نمیدانیم استفاده کرد؟ این مثل این است که بخواهیم با چشم بسته راه را پیدا کنیم!
گزینه 2 (تصور معلوم ← تصدیق مجهول و برعکس): مراحل شناخت فرق دارند. برای ساختن یک مفهوم (تصور)، به مفاهیم دیگر نیاز داریم، نه به احکام و قضایا. و برای اثبات یک حکم (تصدیق)، به احکام دیگر نیاز داریم، نه مفاهیم دیگر.
گزینه 3 (مجهول ← معلوم): این مسیر برعکسِ شناخت است. ما از دانسته به سمت نادانسته میرویم، نه برعکس.