درود چطورید؟ با خوندن تاپیکها اتفاقی یاد روز آزمونم افتادم اومدم تعریف کنم. من قصد شرکت نداشتم یهویی از عید تصمیم گرفتم درس بخونم.اون موقع تا 3/4 صبح پای کتاب بودم و اون مواقعی هم که پای کتاب نبودم آبغوره میگرفتم که خاکبرسرم چه غلطی کردم.با چندروز تعویق(بخاطر مسائل جنگ) رفتیم سر جلسه.حوزهٔ آزمونم بیشتر شبیه خونهی ممدقلی بود بجای مدرسه.صندلی من دقیقا ردیف اول توی صورت مراقب بود🧑🏻🦲.دفترچهٔ تحصیلی رو دادن اولش خوب بود ولی ذات خبیث طراح کمکم رو میشد.چشمم افتاد به پاسخبرگ بغل دستیم که نصف خونههاشو پر کرده بود منم با این خیال که:«گول نخور بچهجان اینا نصفشون سیاهی لشکرن.» خودمو آروم میکردم.وقت تمام شد و دفترچهٔ دوم رو دادن دیدم این از اون یکی بدتره.آزمون تمام شد و با اون حال افتضاح اومدم بیرون.وسط شلوغی و گرما با اون حالم خیلی به مامانم نیاز داشتم.حالا مامانم کجا باشه خوبه؟ توی ترافیک😭🤣.همون لحظه بعضی از بچه هارو میدیدم که میپریدن بغل مامان و باباشون و میگفتن: «صید دیر صد قیبول شیدیم.» و منم کمکم داشتم قبول میکردم که باختم بدم باختم(نامردااا😭)اون وسط دوست دبستانمو دیدم که اصلا منو نشناخت و خودمو سبک کردم که رفتم پیشش و یکی از کسایی که ازش خوشم نمیومد و هم دیدم و بیشتر حالم گرفته شد.وقتی نشستم توی ماشین مامانم خودش فهمید چیشده و گفت اشکال نداره فراموشش کنم.منم تا رسیدم خونه اومدم توی گاما ببینم بچهها چیکار کردن وقتی دیدم برای بقیههم سطحش بالا بود یکم آروم شدم.نتایج آزمون دیروقت اعلام شد.گوشیمو چک میکردم و دیدم بله گاومون زایید دوستان سایت هنگ کرد🐮منم با استرس و گریه از اتاق پریدم توی پذیرایی تا مامان و بابام آرومم کنن. سایت باز شد و دیدم نمونه تجربی قبول شدم و اون سهماه خون دل خوردنم نتیجه داد. خاطره مربوط به 1404.
خاطرهٔ فرحبخش من از روز آزمونم
پاسخ ها: {{ repliesNum }}
پاسخ انتخاب شده
در پاسخ به: {{ reply.reply_to.name }}
در پاسخ به
این پیام حذف شده است.