گاهی مغزم را درگیر چیزهایی میکنم ب اصطلاح مهم ب اصطلاح عمیق ب اصطلاح ضروری ب اصطلاح برایه ادامه ی زندگیم حیاتی تمام عمرو و وجودم را من قمار این اصطلاحات محال کردم همان هایی ک دوره ی خوشی را از من گرفت ک قابل بازگشت نیست همان هایی ک حکم میکردند بخندم و یا خوشحال باشم تا خنده ای بر لب میزدم ناگهان عذاب وجدان وجودم را میگرفت که چرا خوشحالم چرا میخندم چرا از این دنیا ی ظالم رنج نمیبرم ناگاه دوباره ب حالت ماتم زده ای با چاشنیه غم برمیگشتم وهمچنان در انتظار ان ب اصطلاح ها همچنان غمگین همچنن نا امید در اعماق نا امیدیم نوری هم ک ببینم تصویری از خودم جز ایینه نیست منی ک بال و پرم را محدود کرده و ان را در غلافی از زنجیر بسته ام کیلید این ها کجاست⁇ در خاطراتم⁇ در لحظات خوشم⁇ یا شاید هم جزئی از من شده است گاهی شجاعت برخی کار ها ب لیاقت قلب مهربانمان باز میگردد🎀✨ یا شاید هم جزئی از من شده است