در یکی از شهرهای بغداد، تاجری جوان به نام سلیم زندگی میکرد که ثروت زیادی داشت، اما همیشه نگران از دست دادن داراییهایش بود و آرامش نداشت. روزی نزد درویشی دانا رفت و از نگرانیهایش گفت. درویش کیسهای کوچک به او داد و خواست تا یک شب از آن مراقبت کند. سلیم آن شب بارها از خواب بیدار شد و نگران گم شدن کیسه بود. صبح روز بعد، درویش کیسه را باز کرد. داخل آن فقط چند سنگ بیارزش بود. سلیم با تعجب گفت: «برای این سنگها تمام شب نگران بودم!» درویش پاسخ داد: «بسیاری از مردم نیز آرامش خود را برای نگهداری چیزهایی از دست میدهند که ارزششان از آرامش کمتر است.» سلیم فهمید که مشکل او کمبود ثروت نیست، بلکه وابستگی بیش از حد به آن است. از آن روز به بعد، تجارتش را ادامه داد، اما اجازه نداد ثروت، آرامش زندگیاش را از بین ببرد. سوالات 1.چرا سلیم آرامش نداشت؟ 2.درویش از سلیم چه خواست؟ 3.داخل کیسه چه بود؟ 4.درویش میخواست چه درسی به سلیم بدهد؟ 5.سلیم در پایان داستان چه چیزی را فهمید؟
درمان وابستگی به ثروت و اهمیت آرامش
پاسخ ها: {{ repliesNum }}
پاسخ انتخاب شده
در پاسخ به: {{ reply.reply_to.name }}
در پاسخ به
این پیام حذف شده است.