راز کاجستان باران شب گذشته تازه بند آمده بود. آرمان با کولهپشتیاش از کنار کاجستانی عبور میکرد که هر روز آن را میدید؛ اما هیچوقت با دقت به آن نگاه نکرده بود. آن روز، سکوت عجیب و دلنشینی در میان درختان جریان داشت. او تصمیم گرفت چند دقیقهای در آنجا بماند. در حالی که میان درختان قدم میزد، متوجه شد بعضی از کاجها قدبلندتر و بعضی کوتاهتر هستند؛ اما هیچکدام سعی نمیکنند جای دیگری را بگیرند. هر کدام در جای خود ایستادهاند و بخشی از زیبایی کاجستان را ساختهاند. آرمان روی نیمکتی نشست و به روزهای اخیر فکر کرد. چند هفته بود که از حل بعضی مسائل ریاضی ناامید شده و تصور میکرد از همکلاسیهایش ضعیفتر است. او بارها تصمیم گرفته بود تلاش کردن را کنار بگذارد. در همین فکرها بود که صدای پدربزرگش در ذهنش زنده شد: «درختان کاج را ببین؛ سالها طول میکشد تا به این اندازه برسند. آنها یکشبه قوی و بلند نشدهاند.» آرمان دوباره به اطرافش نگاه کرد. با خودش گفت: «شاید من هم نباید خودم را با دیگران مقایسه کنم. مهم این است که هر روز کمی بهتر از دیروز باشم.» او از روی نیمکت بلند شد و با لبخند از کاجستان خارج شد. حالا دیگر آنجا برایش فقط مجموعهای از درختان نبود؛ کاجستان به او یاد داده بود که رشد کردن به صبر، تلاش و ادامه دادن نیاز دارد. 1. چرا آرمان آن روز تصمیم گرفت در کاجستان بماند؟ 2. آرمان با چه مشکلی روبهرو شده بود؟ 3. پدربزرگ آرمان چه درسی از درختان کاج به او آموخته بود؟ 4. منظور آرمان از جملهی «هر روز کمی بهتر از دیروز باشم» چیست؟ 5. چرا نویسنده تفاوت قد درختان را بیان کرده است؟ 6. سه ویژگی که آرمان از کاجستان آموخت را بنویسید. 7. واژههای زیر را معنی کنید: * دلنشین * ناامید * مقایسه * رشد 8. به نظر شما اگر آرمان دوباره با مشکلی روبهرو شود، چگونه رفتار خواهد کرد؟ (3 خط بنویسید.)
جدیدترین پاسخها
بهترین پاسخها
پاسخ ها: {{ repliesNum }}
پاسخ انتخاب شده
در پاسخ به: {{ reply.reply_to.name }}
در پاسخ به
این پیام حذف شده است.