صبح زود هنگامی که نبود ماه هوا به رنگ سفید رویا فرو میبرد،دختری به نام سودا در خانه باغ قدم میزد. ساختمان سازی آن خانه باغ تصور بالای عظمت و شکوه به شمار میرفت. با اجسام های گلی آرام بخش و باغچه هایی که با گل رنگین آسمانی زیبایی بسته کرده بودند.سودا با پیراهنی تهده مانند شبنم بهار شده، در اوایل سحر در فکر گم کردن قلب میگریز، دلش از فراغ عشقی دست یافتنی خون گریه میکرد، و چشم هایش به سوی آسمان میرفت، مثل اینکه امیدی به رهایی از این زندگی بدل درحال جستجو بود. ناگهان از میان گل های رز پسری قد و قامت بلند با روحی مانند آینه خود را به سودا نشان داد نامش فرید بود آقازاده ای از طبقات اشرافی و و قلبی که در سینه از درد عشق ممنوعه گریه میکرد، فرید با صدایی که همچون نغمه ی شاد بود با او حرف زد و گفت:«دلبر من غمی در چشمانت فریاد میزند، چرا در این تنهایی ناراحت کننده خودت را به شکل غریب می پیچی؟سودا با صدایی که رنج و انبوه را به تصویر میبرد پاسخ داد:سرگردانم قلبم در دریای عشقی است که هرگز دستمان نخواهند شد، سرنوشت ماهم همچون ستاره ای در آسمان روشن محو و نامفهوم است. فرید با نگاهی که در عمق چشمانش سیرابی از احساس بیان شده بود گفت: دلبرم عشق مانند شمعی در اعماق شب نور میبخشد و امید را زنده نگه میدارد حتی اگر سرنوشت ما را از هم جدا نکند عشق ما تا ابد در یادها باقی ماند.» سودا و فرید در آن شب سرنوشت ساز پیمانی به هم بستند که تا پایان عمر عشق خود را در دل ها زنده نگه می دارند، اما سرنوشت گباه داستان های دیگری بود، در عمق شب هنگامی که زمان به فصل محتضر خورشید میل میبرد و سایه های تاریک بر باغ طبیعت طولانی بود زنی به اسم ملک در کاخ خورشیدی صدایی از غم در دل خود احساس کرد. معماری آن کاخ تصوری از فنون و یگانگی بود، با مانور هایی که چون ستاره های آسمانی درخشید و باغ های برگرفته هزارگونه درخشان گل بودند. هر یک غمی را در شکل زیبایی نمایان دادند. ملک با لباس نگینی براق و موهای عریشانی از تاریکی شب میریخت در ارایز دل خود قدم میزد، قاضی دوری از معشوقش تنس ثیمین زخم کهنه ای بر قلبش بود که زمان قادر به داروی آن نبود، ثیمین وارث باستانی متحیر در حکمت به سفری شوم به سرزمین های دور دست رفته بود، و خبر های مبهم از ملایمت و تباهی به چشم می امد. در هنگامی که ملیک در دریای اندوه می غرق بود، در میان گل ها خود را نمایان کرد. مردی به اسم ارکام با قامتی بلند و ظاهری که گاه گویی سرچشمه از همت و سلیم بود رنگی از خوشحالی را در چشمانش پنهان میساخت، او نامه رسانی از کشور های دیگر بود که خبرهایی مانند تیری زهر آلود به قلب ملیک می کوبید. ارکام با صدایی که گویی پژباک در بلندی های کوهستان است سخن شروع کرد، ای بانوی ابدیت من خادم پرنثیمین با قلبی کنده از غم دلسوزی به درگاه شما آمده ام خواهش میکنم گوش مرا دهید تا حقیقت گوارا را بشنوید. ملک با صدایی که زره ای از امید و ناامیدی را به همراه داشت پاسخ داد: ای سرباز وفادار بگو مصیبت بر سر مرد و جان من نازل شده است؟ آیا ثیمین همچنان در قید زندگی است؟ یا که سرنوشت او را به فراغ فراموشی سپرده است؟ ارکام با نگاهی که مانند مه صبحگاهی بر روی گل های پژمرده مینشست به او نزدیک شد و با لحنی که آمیخته از غم و تسلیت بود گفت: امیدوارم روح آرام ثیمین در بهشت فانی آسایش یابد و شما ای بانوی رنگین بتوانید با تجمل این مصیبت در راه صبوری گام بردارید. در آن شب خاطره ساز ملیک در غم از دست دادن عشقش معضور دنیایی شد که دیگر برایش معنایی نداشت، او به عنوان سایه ی از خاطره در کاخ خورشید به سرگردانی ابدی حاکم شد. در روزی که ظرافت حیاط از راهرو کاخ خورشید سایه انداخته است، ملیک در منجلاب انبوه غبطه خورد، غم پرنثمین چون زخمی بر جان او هر لحظه تمام میشد ، و هیمنه ای از دلسردی را بر تمام هستی اش می پاشید. در آن غم غریب، شبه از خاطرات مشترک مانند رقاصانی بر روی صحنه فراموشی در ذهنش تجلی میکردند، لحظاتی از شور و اشتیاق از خنده ها و گریه ها و از ادها ابدی هر یک از آن خاطرات چون خبری در دل مینشست، و درد از دست رفتن را به او یاد آور میشد. ناگهان در میان درد های فراوان صدایی گنگ و مفهوم به گوشش رسید، صدایی که مانند نجوای باد در میان شاخه های درخت در گوشش طنین شد،ای ملک به توضیح و درک سرمتی زمان باشد،که در این مرداب خطرناک خرد و بصیرت تو یاری رساند. بانو با نگاهی شگرف سر به سوی منبع صدا کرد،در آن سو موجودی غریب مانند جسمی از افسانه ها خود را پنهان کرد، فرشته حرج و مرج که از عصر برآمده است ، تا راز های پنهان جهان را آشکار کند، ملودی با نگاهی که گویی در اعماق سیاه چال هستی فرو رفته بودند، با لحنی از شگفتی و سرافرازی را دیگرپیوند داده بود سخن آغاز کرد:«ای بانوی خورشید من از سرزمین های دور به سوی شما آمده ام تا حقیقت پنهانی را برملا کنم ثیمین در نبرد آخرین نبردی که جان خود را فدا کرد، نه به دست ارتش ظالم بلکه به وسیله توطعه و خیانت یکی از نزدیکانش به کام مرگ رفت.» ملک با صدایی که از حد عدالت فراتر است، در لبه دیوانگی به ارزش در آمده بود گفت:« ای موجود مرامز تو این سخن گولناک را از کجا میاری؟ آیا این جز بازی تهی مغزی و فریبی است؟» ملودی با نگاهی که گویی پرده از اسرار جهان می گشود، پاسخ داد:«ای بانوی اندوهگین من شاهد تمام رویدادهای جهان هستم، و هیچ رازی برایم پنهان است در حقیقت یکی از نزدیکان ثیمین که در ظاهر خادم و یاور او است، استخدام ارتش ظالم بوده است تا براندازی اش جای خود را به قدرت ببرد. » ملیک با شنیدن این خبر انکار قهقهه ای به روحش برخورد کرد، با درک عمق خیانت و دسیسه دیگر نمیتوانست خود را پیدا کند. گریه هایش چون سیلاب از اندوه تمام کاخ خورشید را فرا گرفت. مولودی با صدایی که موهوم و همدردی را در خود داشت گفت:«ای بانوی من در این دریای غصه، تنها میتوانیم بخشش کنم من به شما کمک میکنم تا انتقام این خیانت را از خدمتکارانش بگیرند.»و ثیمین را پاس داد در آن لحظه ملیک با دریافت این نظر اراده ای در دل به دست آورد،او با همراهی ملودی به سوی دوره جنگ و مبارزه قدم برمیدارد آینده او، دیگر در روشنایی ابدی ناپدید شده بود بلکه آغازی بود بر فصل جدیدی از حیات و سرگذشت.
داستان عشق و خیانت در کاخ خورشید
پاسخ ها: {{ repliesNum }}
پاسخ انتخاب شده
در پاسخ به: {{ reply.reply_to.name }}
در پاسخ به
این پیام حذف شده است.