به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد امروز مورخ 9 اسفند و دقیقا ساعت 8 شب این را مینویسم اری سخت دلتنگم ..سخت بیزارم...سخت خسته ام... من ازدست دادم خیلی چیزها را... می دانم سخت به دست می اید...می دانم باید تلاش می کرد.. می دانم انچه من در سر می پرورانم کار سختی ست می دانم کوتاهی کردم بهانه اوردم اما امشب زدم زیر کاسه و کوزه همه چیز با خدای خودم... کجایی؟ میبینی منو>؟؟ اینه دعای مامانم؟ اینه دعای بابام؟ مگه من چه کردم؟ اره هیچکس با من جونان من مردم ازاری نکرد... یعنی میشه یک شب با خیال راحت بخوابم؟ یعنی میشه بگم ببین شد؟؟ این چند شب فقط با اعصبانیت به خاطر نداشته ها میومدم تو اتاق زار زار گریستم... امدم بابت داشته ها هم گریستم.. این چیست که من هم دارم و هم ندارم؟؟ حالم بد دلم اشوب 7 ماهه از خودم دور شدم گند زدم به همه چیز... اول به خودم...و اخر هم به خودم جالبه...ما اونقدر بی اهمیت بودیم کسی نگفت بعد اون به کی؟گ تو این سن تو هر مسیری پا گذاشتم یا خودمو باختم یا دلمو... خدایا بازم نمیدونم تهش چی میشه... ولی بذار بهترینش برام رقم بخوره... بذار مصلحتت بهترین چیزی بشه.... بذار من زیاد بخوام تو هم خوب براورده کنی خدایا از من حرکت از تو برکت... ببخشید سرت غر زدم ولی خیلی ازت دلخور شدم اخهه..اینم یادگاری مونه :/ الهی به امید تو
احساسات و چالشهای یک المپیادی در مسیر موفقیت
پاسخ ها: {{ repliesNum }}
پاسخ انتخاب شده
در پاسخ به: {{ reply.reply_to.name }}
در پاسخ به
این پیام حذف شده است.