روزی مسافری خسته به شهری رسید که دروازهای نداشت. هرچه گشت، نه نگهبانی دید و نه دیواری. با تعجب از رهگذری پرسید: «چگونه از خود در برابر دشمنان دفاع میکنید؟» مرد خندید و گفت: «ما دیواری نداریم، چون دشمنی نداریم. اینجا هر کس دلش را چون آیینه نگاه میدارد؛ اگر چهرهای خشمگین ببیند، میفهمد غبار بر دل خودش نشسته است، نه بر دیگری.»
مسافر اندیشید و گفت: «پس این شهر دروازه ندارد چون همگان نگهبان دل خویشاند.»
از گفتوگوی میان مسافر و مرد شهر، میتوان کدام نتیجه را گرفت؟
1 )
مردم شهر برای دفاع از خود به نیروی جادویی تکیه میکنند.3 )
شهرها برای صلح پایدار باید دیوار نداشته باشند.4 )
مسافر به اشتباه تصور کرده است که شهر بدون نظم است.پاسخ تشریحی :
تحلیل ویدئویی تست
منتظریم اولین نفر تحلیلش کنه!