خانه
گاما

درسنامه آموزشی هدیه‌های آسمانی کلاس چهارم

درس 15: یک ماجرای زیبا

بازدید85/0 K
تاریخ بروزرسانی1401/07/25

چند روزی بود که کمردرد، حسابی آزارش می‌داد.
توانایی‌اش کم شده بود و به سختی کار می‌کرد. همسرش، خاله کوکب، پا به پای او زحمت می‌کشید، امّا باز نمی‌توانستند حیاط مدرسه و راهروها و کلاس‌ها را خوب نظافت کنند.

مدیر مدرسه از دستش راضی نبود و چند بار به او تذکّر داده بود.
خیلی نگران بود.
- «خدایا اگر شخص دیگری را به جای من بیاورند… اگر این خانه‌ی کوچک را از من بگیرند، با دست خالی کجا بروم؟»

نمی‌دانست چه باید کند. بنده‌ی خدا خانمش هم خیلی غصّه می‌خورد.

روزها به سختی می‌گذشت تا اینکه یک روز صبح، همین که خاله کوکب به طرف حیاط رفت، دید همه جا خیلی خوب جارو شده است.
خیلی تعجّب کرد! به طرف کلاس‌ها رفت؛ آنها هم تمیز و جارو شده بودند!
- «خدایا! چه کسی مدرسه را جارو کرده؟»
نگران شد!

- «شاید همسرم مخفیانه این کار را کرده است!»
وقتی ماجرا را به همسرش گفت، او هم بسیار شگفت زده شد و گفت: «نه کار من نیست.»

بابا مراد و خاله کوکب تا شب؛ مدرسه را زیر نظر گرفتند تا بدانند کار چه کسی بوده است امّا متوجّه نشدند.

صبح روز بعد دوباره دیدند که مدرسه خیلی تمیز و پاکیزه است! باز تا آخر شب نفهمیدند کار کیست!
مدرسه بسیار تمیز و مرتّب بود و آقای مدیر هم بسیار خوشحال و راضی!

سرایدار و همسرش تصمیم گرفتند هر طور شده بفهمند کار چه کسی بوده است.
آن شب تا صبح بیدار ماندند.
نزدیک طلوع آفتاب، ناگهان دیدند پسر بچّه‌ای آرام از دیوار مدرسه پایین پرید. جارو را برداشت و شروع کرد به جارو زدن.

قیافه‌اش آشنا بود. به سرعت به سوی او رفتند.
پسر بچّه خجالت کشید و سرش را پایین انداخت و سلام کرد.

اشک در چشم‌هایشان جمع شده بود.
- «پسر جان اسمت چیست؟»
- «عبّاس بابایی»

نمی‌دانستند چگونه از او تشکّر کنند.
- «پسر جان! تو باید درس بخوانی! این کارها وظیفه‌ی ماست.»
- «من که به شما کمک می‌کنم، خدا هم در درس‌هایم به من کمک می‌کند».

برایم بگو (صفحه 99 کتاب درسی)

 

از کار خلبان قهرمان، شهید عبّاس بابایی آموختم که به ناتوان و افراد ضعیف قبل از کمک خواستن آنها باید کمک کنیم.

بررسی کنید (صفحه 99 کتاب درسی)

 

آیا برای کمک به دیگران همیشه باید منتظر باشیم تا آنها از ما کمک بخواهند؟

دوستم پایش شکسته است و با عصا به مدرسه می‌آید. من کیف و وسایل او را برایش به می‌آورم.

هفته‌ی گذشته دوستم نتوانست به مدرسه بیاید. من امروز درس‌های هفته قبل را برای او توضیح دادم.

دوستم امروز لقمه‌اش را در خانه جا گذاشته است. من از لقمه‌ی خود به او دادم.

گفت‌و‌گو کنید (صفحه 100 کتاب درسی)

 

با توجّه به داستان، درباره‌ی معنای این سخن امام علی (علیه‌السّلام) با دوستان خود گفت‌وگو کنید.

«برترین نیکی، کمک به دیگران است».

داستان در مورد کمک کردن شهید عباس بابابی به سرایدار مدرسه بود. حضرت علی(ع) نیز برترین نیکی را کمک به دیگران می‌داند. یعنی با کمک به دیگران برترین نیکی را انجام داده‌ایم.

به کار ببندیم (صفحه 100 کتاب درسی)

 

این قصّه را بخوانید؛ سپس عبارت پایان آن را کامل کنید.

نرم نرمک باران می‌بارید.
کیفم روی دوشم بود و به سوی مدرسه می‌رفتم. دست‌هایم یخ کرده بودند.
باران، کم کم شدید شد و من بدون چتر تند تند از کوچه‌ها می‌گذشتم.
قطره‌های باران به صورتم می‌خورد و بیشتر سردم می‌شد.
ناگهان احساس کردم حتّی یک قطره باران هم به صورتم نمی‌خورَد. فکر کردم باران قطع شده امّا وقتی دقّت کردم، دیدم خانم همسایه چتر خود را بالای سرم گرفته است.
به او سلام کردم و او هم با لبخند جوابم را داد.
خانم همسایه تا درِ مدرسه همراه من آمد و بعد با من خداحافظی کرد و برگشت.
با اینکه مسیرش با من یکی نبود امّا برای کمک کردن به من تا جلوی درِ مدرسه آمده بود. چه همسایه‌ی مهربانی!

وقتی مهربانی خانم همسایه را دیدم، با خودم تصمیم گرفتم همیشه مثل او باشم و به دیگران کمک کنم.

ایستگاه فکر (صفحه 102 کتاب درسی)

 

داستان زیر را بخوانید و جمله‌ی آخرِ آن را کامل کنید.

زمستانِ آن سال هوا خیلی سرد بود.
همه‌ی بچّه‌ها با لباس‌های گرم و پشمی به مدرسه می‌آمدند.
پدر علی برای او یک بارانی گرم خریده بود تا در هوای سرد زمستان بپوشد.
یک روز مادر علی متوجّه شد که علی بارانی‌اش را نمی‌پوشد و با همان لباس‌های همیشگی به مدرسه می‌رود! وقتی علی از مدرسه برگشت، از او پرسید: «علی جان! چرا بارانی‌ات را نمی‌پوشی؟»
علی سرش را پایین انداخت و گفت: «من هر روز با هم کلاسی‌ام به مدرسه می‌روم. او بارانی ندارد و سردش می‌شود؛ من هم نمی‌پوشم تا مانند او باشم و او ناراحت نشود».
مادر لبخندی زد و فردای آن روز یک بارانی گرم دیگر خرید و به بهانه‌ای آن را به دوست علی هدیه کرد.

از آن پس علی بارانی‌اش را می‌پوشید و خوشحال و خندان با دوستش به مدرسه می‌رفت.

برایم بگو (صفحه 103 کتاب درسی)

 

آدم‌های موفّق و بزرگ مانند شهید علی صیّاد شیرازی، در کودکی هم افراد بزرگ و مهربانی بودند و به دیگران کمک می‌کردند.

تدبر کنیم (صفحه 103 کتاب درسی)

 

اَحسِن کَما اَحسَنَ اللّٰهُ اِلَیکَ (سوره‌ی قصص، آیه‌ی 77)
به دیگران نیکی کن؛ آن چنان که خدا به تو نیکی کرده است.

میان این آیه و داستانی که خواندید، چه ارتباطی می‌بینید؟ این آیه به اهمیت کمک به دیگران تأکید می‌کند و مردم را به آن تشویق می‌کند.

درس 15: یک ماجرای زیبا