خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی (2) کلاس یازدهم

درس 2: قاضی بُست

بازدید88/6 K
تاریخ بروزرسانی1401/11/13

و روز دوشنبه [امیرمسعود] شبگیر، برنشست و به کرانِ رودِ هیرمند رفت با بازان و یوزان و حَشَم و ندیمان و مُطربان؛ و تا چاشتگاه به صید مشغول بودند. پس، به کرانِ آب فرود آمدند و خیمه‌ها و شِراع‌ها زده بودند.

قلمرو زبانی: شبگیر: سحرگاه، پیش از صبح / برنشستن: سوار شدن / کران: ساحل، کنار، طرف، جانب / یوز: یوزپلنگ، جانوری شکاری، کوچکتر از پلنگ که با آن به شکار آهو و مانند آن می‌روند / حَشَم: خدمتکاران / ندیم: همنشین، همدم / مطرب: آوازخوان، نوازنده / چاشتگاه: هنگام چاشت، نزدیک ظهر / پس: سپس / خیمه: چادر / شِراع: سایه‌بان، خیمه / خیمه و شراع: رابطۀ ترادف.
قلمرو ادبی: آب: مجاز از رود هیرمند / بازان و یوزان - حَشَم و ندیمان و مُطربان: مراعات نظیر (تناسب)
قلمرو فکری: روز دوشنبه، [امیرمسعود] صبح زود سوار اسب شد و با پرندگان شکاری و یوزپلنگان و چاکران و خدمتکاران و نوازندگان به ساحل رود هیرمند رفت و تا نزدیک ظهر مشغول شکار بودند؛ سپس به ساحل رود آمدند و در آن‌جا برایشان خیمه‌ها و سایه‌بان‌ها برپا کرده بودند.

از قضایِ آمده، پس از نماز، امیر کشتی‌ها بخواست و ناوی ده بیاوردند. یکی بزرگ‌تر، از جهتِ نشستِ او و جامه‌ها افگندند و شِراعی بر وی کشیدند. و وی آنجا رفت و از هر دستی، مردم در کشتی‌های دیگر بودند؛ ناگاه، آن دیدند که چون آب نیرو کرده بود و کشتی پُر شده، نشستن و دریدن گرفت. آن‌گاه آگاه شدند که غَرقه خواست شد. بانگ و هَزاهز و غریو خاست. امیر برخاست. و هنر آن بود که کشتی‌های دیگر به او نزدیک بودند. ایشان درجَستند هفت و هشت تن، و امیر را بگرفتند و بربودند و به کشتیِ دیگر رسانیدند و نیک کوفته شد و پایِ راست افگار شد؛ چنان که یک دَوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود از غَرقه شدن. امّا ایزد رحمت کرد پس از نمودنِ قدرت. و سوری و شادی‌ای به آن بسیاری، تیره شد و چون امیر به کشتی رسید، کشتی‌ها براندند و به کرانۀ رود رسانیدند.

قلمرو زبانی: قضا: تقدیر، سرنوشت / از قضای آمده: اتفاقاً / نماز: نماز ظهر / ناو: کشتی، به‌ویژه کشتی دارای تجهیزات جنگی / از جهت: برای / جامه‌ها افگندند: گستردنی‌ها را گستردند، بسترها را مهیّا کردند / شِراع: سایه‌بان، خیمه / از هر دستی: از هر گروهی / آن دیدند: متوجّه شدند / آب نیرو کرده‌بود: فشار آب زیاد شد و بالا آمد / نشستن و دریدن گرفت: شروع به شکستن و فرورفتن کرد / غرقه خواست شد: نزدیک بود غرق شود / هزاهز: فتنه، آشوب، حادثه‌ای که مردم را به جنبش درآورد / غریو: فریاد / خاست و برخاست: بلند شد / هنر آن بود: خوشبختانه / درجَستند: پریدند / بربودند: از آب گرفتند، نجات دادند / نیک کوفته شد: به سختی مجروح شد / افگار: مجروح، خسته / دوال: چرم و پوست؛ یک‌دوال: یک‌لایه، یک‌پاره / بگسست: کنده شد / ایزد: خدا، آفریدگار / سور: جشن / تیره شد: از بین رفت / وی اول: قایق / وی دوم: امیرمسعود.
قلمرو فکری: اتّفاقاً پس از نماز ظهر، امیرمسعود دستور داد تا قایق‌ها را بیاورند. ده قایق کوچک آوردند. در یکی از قایق‌ها که بزرگتر بود، برای نشستن و استراحت سلطان، بسترهایی پهن کردند و سایه‌بانی بر آن کشیدند. امیرمسعود سوار آن قایق شد و مردم (همراهان) سوار قایق‌های دیگر شدند. ناگهان دیدند که چون آب فشار آورده بود، قایق پُر شده و در حال غرق‌شدن و شکسته‌شدن است. زمانی متوجّه شدند که نزدیک بود کشتی غرق شود. فریاد بلند شد و همه به جنبش و تکاپو افتادند. امیرمسعود بلند شد و خوشبختانه قایق‌های دیگر به او نزدیک بودند. هفت هشت نفر در آب پریدند و امیر را گرفتند و به قایق دیگر رساندند. امیر به سختی مجروح شد و پای راستش زخمی شد؛ به‌گونهای که یک لایه پوست و گوشت از آن جدا شد. نزدیک بود امیر غرق شود؛ اما خداوند پس از قدرت‌نمایی، رحم کرد و اینگونه بود که جشن و شادی بزرگی که داشتند، خراب شد. وقتی امیرمسعود به قایق رسید، کشتی‌ها را حرکت دادند و به ساحل رود هیرمند رساندند.

و امیر از آن جهان آمده، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید و تَر و تباه شده بود و برنشست و به زودی به کوشک آمد که خبری سخت ناخوش در لشکرگاه افتاده بود و اضطرابی و تشویشی بزرگ به پای شده و اَعیان و وزیر به خدمتِ استقبال رفتند. چون پادشاه را سلامت یافتند، خروش و دعا بود از لشکری و رعیّت و چندان صدقه دادند که آن را اندازه نبود.

قلمرو زبانی: فرود آمد: وارد شد / جامه بگردانید: لباسش را عوض کرد / تر و تباه: خیس و ناخوش / برنشستن: سوار شدن / کوشک: ساختمانی بلند، وسیع و زیبا که اغلب در میان باغ قرار گرفته‌است؛ قصر، کاخ / سخت ناخوش: خیلی ناگوار / تشویش: نگرانی، اضطراب / اَعیان: جمع عین، بزرگان، اشراف، ثروتمندان / به خدمت استقبال رفتند: به پیشواز رفتند.
قلمرو ادبی: از آن جهان آمده: کنایه از نجات‌یافتن از مرگ / تر و تباه: مجاز از ناخوش‌احوال / به پای شدن: کنایه از به‌وجود آمدن.
قلمرو فکری: امیرمسعود از مرگ نجات یافته به خیمه آمد و لباس‌هایش را عوض کرد و خیس و ناخوش‌احوال شده بود و سوار بر اسب شد و به‌سرعت به سوی قصر رفت؛ زیرا شایعۀ بسیار ناخوشایندی در لشکر پیچیده بود و دل‌نگرانی بزرگی به وجود آمده بود. بزرگان و وزیر به استقبال او رفتند. وقتی پادشاه را تندرست دیدند، لشکریان و عامۀ مردم، فریاد شادی سر دادند و دعا و شُکر کردند و آنقدر صدقه دادند که اندازه نداشت.

و دیگر روز، امیر نامه‌ها فرمود به غَزنین و جملۀ مملکت بر این حادثۀ بزرگ و صَعب که افتاد و سلامت که به آن مَقرون شد و مثال داد تا هزار هزار دِرَم به غَزنین و دو هزار هزار دِرَم به دیگر ممالک، به مستَحِقّان و درویشان دهند شُکرِ این را، و نبشته آمد و به توقیع، مؤکَّد گشت و مُبشّران برفتند.

قلمرو زبانی: دیگر روز: روز دیگر / غزنین: پایتخت غزنویان / جمله: تمام، همه / صَعب: دشوار، سخت / افتاد: رخ داد، اتفاق افتاد، پیش آمد / مقرون: پیوسته، همراه / مثال داد: دستور داد / هزار هزار: یک‌میلیون / درم: دِرهم، سکّۀ نقره / مستحقّان: نیازمندان / شکر این را: برای شکر این / نبشته آمد: نوشته شد / توقیع: مُهر یا امضای پادشاهان و بزرگان در ذیل یا بر پشت فرمان یا نامه؛ توقیع‌کردن: مُهرزدن یا امضاکردن / مؤکّد: تأکیدشده، استوار / مبشّر: نوید دهنده، مژده‌رسان.
قلمرو ادبی: غزنین و جملۀ مملکت: مجاز از حاکمان غزنین و مملکت / غزنین و مملکت و ممالک: مراعات نظیر / مملکت و ممالک: اشتقاق.
قلمرو فکری: روز دیگر امیرمسعود دستور داد تا نامه‌هایی به غزنین و تمام نقاط کشور بنویسند و ماجرای این اتفاق بزرگ و سخت را که پیش آمد و تندرستی را که در پی آن حاصل شد، به مردم خبر دهند و دستور داد تا به شکرانۀ این سلامتی، یک‌میلیون درهم در غزنین و دومیلیون درهم در دیگر مناطق کشور به نیازمندان بدهند. امیر با امضای خود، آن نامه‌ها را تایید کرد و قاصدان نویددهنده روانه شدند.

و روز پنج شنبه، امیر را تب گرفت؛ تبِ سوزان و سَرسامی افتاد، چنان که بار نتوانست داد و محجوب گشت از مردمان، مگر از اطبّا و تنی چند از خدمتکارانِ مرد و زن و دل‌ها سخت متحیّر و مشغول شد تا حال چون شود.

قلمرو زبانی: سرسام: تورّم سر و مغز و پرده‌های آن که یکی از نشانه‌های آن، هذیان بوده است / افتاد: ایجاد شد / بار دادن: اجازۀ ملاقات دادن / محجوب: پنهان، مستور، پوشیده / اطبّا: جمع طبیب، پزشکان / سخت متحیّر: بسیار سرگردان / تنی چند: چند نفر / حال چون شود: چه پیش می‌آید.
قلمرو ادبی: مرد و زن: تضاد / دل: مجاز از مردم.
قلمرو فکری: و روز پنجشنبه، امیرمسعود تب کرد، تبی سوزان با سردرد شدید؛ به گونه‌ای که نتوانست به کسی اجازۀ حضور و ملاقات بدهد و از نظر همه به جز تعدادی از پزشکان و خدمتکاران مرد و زن پنهان شد. مردم بسیار نگران بودند و نمی‌دانستند چه پیش می‌آید.

تا این عارضه افتاده بود، بونصر نامه‌های رسیده را، به خطِّ خویش، نُکَت بیرون می‌آورد و از بسیاری نُکَت، چیزی که در او کَراهیَتی نبود، می‌فرستاد فرودِ سرای، به دستِ من و من به آغاجیِ خادم می‌دادم و خیرخیر جواب می‌آوردم و امیر را هیچ ندیدمی تا آن‌گاه که نامه‌ها آمد از پسران علی تکین و من نُکَت آن نامه‌ها پیش بردم و بشارتی بود. آغاجی بستَد و پیش بُرد. پس از یک ساعت، برآمد و گفت: «ای بوالفضل، تو را امیر می‌بخوانَد»

پیش رفتم. یافتم خانه تاریک کرده و پرده‌های کَتّان آویخته و تَر کرده و بسیار شاخه‌ها نهاده و تاس‌های بزرگِ پُریَخ بر زَبَرِ آن و امیر را یافتم آنجا بر زَبَرِ تخت نشسته، پیراهنِ توزی، مِخنَقه در گردن، عِقدی همه کافور و بوالعَلایِ طبیب آنجا زیرِ تخت نشسته دیدم.

قلمرو زبانی: عارضه: حادثه، بیماری / افتاده بود: پیش آمده بود / نُکت: نکته‌ها / نُکت بیرون می‌آورد: خلاصه و چکیدۀ نامه نوشت/ ها را می‌کراهیت: ناپسندی / فرودِ سرای: اندرونی، اتاقی در خانه که پشت اتاقی دیگر واقع شده باشد، مخصوص زن و فرزند و خدمتکاران / آغاجی خادم: خادم مخصوص / خیرخیر: سریع، آسان / سِتَدن: ستاندن، دریافت‌کردن / برآمد: برگشت / تاس: کاسۀ مسی / زَبَر: بالا / توز: نام یکی از شهرهای قدیم فارس که پارچۀ کتانی معروف داشته / خنقه: گردنبند / عِقد: گردنبند / من: منظور ابوالفضل بیهقی
قلمرو فکری: از وقتی که این بیماری پیش آمده بود، بونصر از نامه‌های رسیده نکته‌برداری می‌کرد و از تمامی نکته‌ها آنچه را که در آن خبرِ ناخوشایندی نبود، به‌وسیلۀ من به اندرونی می‌فرستاد و من آن نامه‌ها را به آغاجیِ خادم می‌دادم و سریع جواب‌ها را برای بونصر می‌آوردم و من اصلاً امیر را نمی‌دیدم تا آن زمان که نامه‌هایی از پسران علی تکین رسید و من خلاصۀ نامه‌ها را که در آنها خبر خوشی بود، به دربار بردم. آغاجیِ خادم نامه‌ها را از من گرفت و پیش امیر برد؛ پس از یک ساعت، بیرون آمد و گفت: ای ابوالفضل! امیرمسعود تو را به حضور می‌طلبد. به نزد امیر رفتم؛ دیدم که خانه را تاریک کرده، پرده‌های کتّانیِ خیس در آن آویزان کرده‌اند و شاخه‌های بسیاری در آن گذاشته‌اند و کاسه‌های بزرگِ پُر از یخ بر روی آن شاخه‌ها گذاشته بودند و دیدم که امیر آنجا بر روی تخت نشسته است؛ درحالی که پیراهن نازک کتّانی پوشیده بود و گردنبندی از جنس کافور در گردن داشت و بوالعلای طبیب آنجا پایین تخت نشسته بود.

گفت: «بونصر را بگوی که امروز دُرُستم و در این دو سه روز، بار داده آید که علّت و تب تمامی زایل شد.»

من بازگشتم و این چه رفت، با بونصر بگفتم. سخت شاد شد و سجدۀ شکر کرد خدای را عَزَّوَجَل بر سلامت امیر، و نامه نبشته آمد. نزدیک آغاجی بُردم و راه یافتم، تا سعادت دیدارِ همایونِ خداوند، دیگر باره یافتم و آن نامه را بخواند و دوات خواست و توقیع کرد و گفت: «چون نامه‌ها گُسیل کرده شود، تو باز آی که پیغامی‌ست سویِ بونصر در بابی، تا داده آید.» گفتم: «چنین کنم» و بازگشتم با نامۀ توقیعی و این حال‌ها را با بونصر بگفتم.

قلمرو زبانی: بونصر را: به بونصر / دُرُست: تندرست، سالم / بار: اجازۀ ملاقات / علّت: بیماری / زایل شدن: نابود شدن، برطرف شدن / عزّوجل: عزیز است و بزرگ و ارجمند / نبشته آمد: نوشته شد / دیدار: چهره، قیافه / همایون: خجسته، مبارک، فرخنده / خداوند: پادشاه، منظور سلطان مسعود / توقیع: مُهر یا امضای پادشاهان و بزرگان در ذیل یا بر پشت فرمان یا نامه؛ توقیع‌کردن: مُهرزدن یا امضاکردن / گسیل کردن: فرستادن، روانه کردن / تو: منظور بیهقی / در بابی: در خصوص مسئله‌ای / داده آید: داده شود / نامۀ توقیعی: نامۀ امضا شده.
قلمرو ادبی: درست و علّت: تضاد / علّت و تب: مراعات نظیر / دوات: مجاز از جوهر و قلم.
قلمرو فکری: امیر گفت: به بونصر بگو که امروز حالم خوب است و در این دو سه روز، اجازۀ ملاقات به افراد داده شود؛ زیرا بیماری و تب ما برطرف شده است. من برگشتم و آنچه گفته شد را به بونصر گفتم. بسیار خوشحال شد و خدای عزیز و گرامی را برای سلامتی امیر، شکر کرد و نامه نوشت. نامه را نزد آغاجیِ خادم بردم و اجازۀ حضور یافتم تا سعادت دیدار چهرۀ مبارک سلطان دوباره نصیبم شد و امیرمسعود نامه را خواند و جوهر و قلم خواست و آن نامه را امضا کرد و گفت: وقتی نامه‌ها فرستاده شود، تو برگرد که دربارۀ موضوع خاصی برای بونصر پیامی دارم تا به تو بگویم. گفتم: اطاعت می‌شود و با نامۀ امضا شده، برگشتم و ماجرا را برای بونصر بازگو کردم.

و این مردِ بزرگ و دبیرِ کافی، به نشاط، قلم درنهاد. تا نزدیک نمازِ پیشین، از این مهمّات فارغ شده بود و خَیلتاشان و سوار را گُسیل کرده. پس، رُقعَتی نبشت به امیر و هر چه کرده بود، باز نمود و مرا داد.

قلمرو زبانی: دبیر: نویسنده / کافی: باکفایت، لایق، کارآمد / دبیر کافی: منظور بونصر مشکان / قلم در نهاد: مشغول نوشتن شد / نماز پیشین: نماز ظهر / مهمّات: کارهای مهم و خطیر / فارغ شدن: آسوده‌شدن از کار / خَیلتاش: هر یک از سپاهیانی که از یک دسته باشند / گسیل کردن: فرستادن، روانه کردن / رُقعت: رُقعه، نامۀ کوتاه، یادداشت / باز نمود: شرح و توضیح داد / مرا داد: به من داد.
قلمرو ادبی: قلم در نهاد: کنایه از مشغول نوشتن شد / فارغ شدن: کنایه از آسوده شدن از کار.
قلمرو فکری: این انسان بزرگ و نویسندۀ باکفایت، با شادمانی به نوشتن پرداخت و تا حوالی نماز ظهر این امور مهم را به پایان رساند و چاکران و فرستادگان را روانه کرد. سپس نامه‌ای به امیرمسعود نوشت و هرچه را انجام داده بود، در آن شرح و توضیح داد.

و ببُردم و راه یافتم و برسانیدم و امیر بخواند و گفت: «نیک آمد» و آغاجیِ خادم را گفت: «کیسه‌ها بیاور!» و مرا گفت: «بستان؛ در هر کیسه، هزار مثقال زَرِ پاره است. بونصر را بگوی که زَرهاست که پدرِ ما از غَزوِ هندوستان آورده است و بُتانِ زَریّن شکسته و بگداخته و پاره کرده و حلال‌ترِ مال‌هاست. و در هر سفری ما را از این بیارند تا صدقه‌ای که خواهیم کرد حلالِ بی‌شُبهَت باشد، از این فرماییم؛ و می‌شنویم که قاضیِ بُست، بوالحسنِ بولانی و پسرش بوبکر سخت تنگدست‌اند و از کس چیزی نستانند و اندک مایه ضَیعَتی دارند. یک کیسه به پدر باید داد و یک کیسه به پسر، تا خویشتن را ضَیعَتَکی حلال خرند و فَراخ‌تر بتوانند زیست و ما حَقِّ این نعمتِ تندرستی که بازیافتیم، لَختی گزارده باشیم.»

قلمرو زبانی: راه یافتم: اجازۀ حضور پیدا کردم / آغاجیِ خادم را: به آغاجیِ خادم / مرا گفت: به من گفت / بستان: بگیر / زرِ پاره: قراضه و خُردۀ زر، زرِ سکّه شده / غَزو: جنگ کردن با کافران / گداختن: ذوب کردن / پاره کرده: قطعه قطعه و تکه کردن طلا / ما را: برای ما / بی‌شُبهت: بی‌تردید، بی‌شک / ضَیعَت: زمین زراعتی؛ ضَیعَتَک: زمین زراعتی کوچک / فراخ‌تر: آسوده‌تر، راحت‌تر / لَختی: اندکی.
قلمرو فکری: نامه را بردم و اجازۀ ورود پیدا کردم و نامه را به امیرمسعود دادم. امیر خواند و گفت: عالی شد و به آغاجیِ خادم گفت: کیسه‌ها را بیاور! و به من گفت: این کیسه‌ها را بگیر. در هر کیسه هزارمثقال طلای خُردشده است. به بونصر بگو این طلاهایی است که پدر ما از جنگ هندوستان آورده است و بت‌های طلایی را شکسته و ذوب کرده و تکه‌تکه کرده‌ایم و این مال، حلال‌ترینِ مال‌هاست. در هر سفری که برای ما پیش می‌آید از این طلاها می‌آورند تا اگر بخواهیم صدقه بدهیم از این مال بدهیم؛ چون بدون هیچ تردیدی حلال است. شنیده‌ایم که قاضیِ بُست، بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر، بسیار تنگدست هستند و از کسی چیزی قبول نمی‌کنند و تنها زمین زراعی کوچکی دارند. باید یک کیسه را به پدر و یک کیسه را به پسر داد تا برای خود زمین زراعی کوچکی از مال حلال بخرند که بتوانند راحت‌تر زندگی کنند و ما هم شُکر این نعمت تندرستی را که به دست آورده‌ایم، اندکی ادا کرده باشیم.

من کیسه‌ها بستَدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال بازگفتم. دعا کرد و گفت: «خداوند این سخت نیکو کرد و شنوده‌ام که ابوالحسن و پسرش وقت باشد که به ده دِرَم درمانده‌اند.» و به خانه بازگشت و کیسه‌ها با وی بُردند و پس از نماز، کس فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را بخواند و بیامدند. بونصر، پیغام امیر به قاضی رسانید.

قلمرو زبانی: سِتَدَن: ستاندن، دریافت کردن / خداوند: سلطان مسعود / درمانده‌اند: محتاج هستند / امیر: امیر مسعود / وی: بونصر مشکان.
قلمرو فکری: من کیسه‌ها را برداشتم و به نزد بونصر آوردم و ماجرا را تعریف کردم. بونصر در حقّ امیر دعا کرد و گفت: امیر این کار را بسیار خوب و به‌موقع انجام داد و شنیده‌ام که بوالحسن و پسرش، گاهی اوقات به دَه درهم محتاج می‌شوند. بونصر به خانه بازگشت و کیسه‌های طلا را با او بردند و پس از نماز کسی را فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را دعوت کرد و آمدند. بونصر پیغام امیرمسعود را به قاضی بوالحسن رساند.

بسیار دعا کرد و گفت: «این صِلَت فخر است. پذیرفتم و باز دادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است، حسابِ این نتوانم داد و نگویم که مرا سخت دربایست نیست امّا چون به آنچه دارم و اندک است، قانعم، وِزر و وَبالِ این، چه به کار آید؟»

قلمرو زبانی: صِلت: اِنعام، جایزه، پاداش / فخر: افتخار / دربایست: نیاز، ضرورت / وِزر: گناه / وَبال: سختی و عذاب، گناه.
قلمرو ادبی: قیامت سخت نزدیک است، حسابِ این نتوانم داد: تلمیح به آیۀ «اَقتَربُ لِلنّاسِ حِسابَهُم» / به چه کار آید: کنایه از سودی ندارد.
قلمرو فکری: قاضی در حقّ امیرمسعود بسیار دعا کرد و گفت: این هدیه، مایۀ افتخار من است. پذیرفتم و پس دادم؛ زیرا به آن احتیاجی ندارم و روز قیامت بسیار نزدیک است و من نمی‌توانم حساب آن را در قیامت پس بدهم و نمی‌گویم که نیازمند نیستم؛ امّا چون به آن مقدار کمی که دارم، قانع هستم، گناه و عذاب این عمل را نمی‌توانم بپذیرم.

بونصر گفت: «ای سُبحانَ الله! زَری که سلطان محمود به غَزو از بتخانه‌ها به شمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیرالمؤمنین می‌روا دارد ستدن، آن، قاضی همی نستانَد؟!»

قلمرو زبانی: سبحان‌الله: پاک و منزّه است خدا (برای بیان شگفتی به کار می‌رود؛ معادل «شگفتا» / غَزو: جنگ کردن با کافران / امیرالمؤمنین: خلیفۀ بغداد / می‌روا دارد: جایز می‌داند / سِتَدَن: ستاندن، دریافت کردن.
قلمرو ادبی: شمشیر: مجاز از جنگ / بتان و بت‌خانه: مراعات نظیر.
قلمرو فکری: بونصر گفت: شگفتا! طلایی که سلطان محمود از طریق جنگ کردن از بت‌خانه‌های کافران آورده است و بت‌ها را شکسته و تکه‌تکه کرده و خلیفۀ مسلمانان گرفتن آنها را حلال می‌شمارد، شما آن را نمی‌پذیرید؟

گفت: «زندگانیِ خداوند دراز باد؛ حالِ خلیفه دیگر است که او خداوندِ ولایت است و خواجه با امیر محمود به غزوها بوده است و من نبوده‌ام و بر من پوشیده است که آن غَزوها بر طریقِ سنّتِ مصطفی هست یا نه. من این نپذیرم و در عهدۀ این نشوم.»

قلمرو زبانی: خداوند: سلطان مسعود / خلیفه: خلیفۀ بغداد / خواجه: بونصر مشکان / سنّت: روش / در عهدۀ این نشوم: مسئولیت این را نمی‌پذیرم.
قلمرو فکری: گفت: عُمر امیر طولانی باد! وضعیت خلیفه فرق دارد؛ زیرا او حاکم سرزمین است و خواجه بونصر با امیرمحمود در جنگ‌ها بوده و من نبوده‌ام و برایم مشخص نیست که آن جنگ‌ها بر شیوهٔ پیامبر بوده یا نه. بنابراین من هدیه را نمی‌پذیرم و مسئولیتش را به عهده نمی‌گیرم.

گفت: «اگر تو نپذیری، به شاگردانِ خویش و به مُستَحِقّان و درویشان ده.»

گفت: «من هیچ مُستَحِق نشناسم در بُست که زَر به ایشان توان داد و مرا چه افتاده است که زَر کسی دیگر بَرَد و شمارِ آن به قیامت مرا باید داد؟! به هیچ حال، این عهده قبول نکنم.»

قلمرو زبانی: مستحقّان: نیازمندان / مرا چه افتاده است: به من چه ربطی دارد / شمار: حساب / عهده: مسئولیت.
قلمرو فکری: گفت: اگر تو قبول نمی‌کنی به نیازمندان و درویشان بده. گفت: من هیچ نیازمندی در بُست نمی‌شناسم که بتوان به او طلا داد و این چه کاری است که کس دیگری طلا را ببرد و من در قیامت مورد بازخواست قرار بگیرم؟ به هیچ وجه مسئولیت آن را نمی‌پذیرم.

بونصر پسرش را گفت: «تو از آنِ خویش بستان.»

گفت: «زندگانیِ خواجه عَمید دراز باد؛ علیٰ ایِّ حال، من نیز فرزندِ این پدرم که این سخن گفت و علم از وی آموخته‌ام و اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عاداتِ وی بدانسته، واجب کردی که در مدّتِ عمر پیرویِ او کردمی؛ پس، چه جایِ آن که سال‌ها دیده‌ام و من هم از آن حساب و توقّف و پرسشِ قیامت بترسم که وی می‌ترسد و آنچه دارم از اندک‌مایه حُطامِ دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجتمند نیستم.»

قلمرو زبانی: پسرش را گفت: به پسرش گفت / عمید: بزرگ، مورد اعتماد، لقب بونصر / علی ایّ حال: به هر حال / حُطام: ریزۀ گیاه خشک.
قلمرو ادبی: حُطام: استعاره از مال بی‌ارزش دنیا / حساب و توقّف و پرسش و قیامت: مراعات نظیر.
قلمرو فکری: بونصر به پسر قاضی گفت: تو سهم خودت را بردار. گفت: زندگی خواجۀ بزرگ طولانی باد! به هر حال من هم فرزندِ همین پدرم که این سخن‌ها را گفت و من دانش خود را از او یاد گرفته‌ام و اگر حتی یک روز او را می‌دیدم و حالات و رفتار او را می‌شناختم، بر من واجب می‌شد که تمام عمر از او پیروی کنم. چه برسد به اینکه سال‌ها او را دیده‌ام و من هم از حسابرسی و پرسش روز قیامت می‌ترسم، همانطورکه او می‌ترسد و آنچه از مال بی‌ارزش دنیا دارم، کم و حلال است و برایم کافی است و به بیشتر از آن نیازمند نیستم.

بونصر گفت: «لِلهِ دَرُّکُما؛ بزرگا که شما دو تنید!» و بگریست و ایشان را بازگردانید و باقیِ روز اندیشه‌مند بود و از این یاد می‌کرد.

و دیگر روز، رُقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زَر باز فرستاد.

قلمرو زبانی: لِلّهِ دَرُّکُما: خدا شما را خیر بسیار دهاد! / بزرگا: چقدر بزرگ / اندیشه‌مند: ترسیده، به فکر فرورفته / رُقعت: رُقعه، نامۀ کوتاه، یادداشت
قلمرو فکری: بونصر گفت: خدا خیرتان بدهد! شما دو نفر چقدر بزرگوارید! و گریه کرد و آنها را بازگرداند و بقیۀ روز در همین فکر بود و از این ماجرا سخن می‌گفت. و روز بعد، نامه‌ای به امیر نوشت و ماجرا را بازگو کرد و طلا را پس فرستاد.

تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

کارگاه متن پژوهی: شیوۀ مجهول کردن جملۀ معلوم

طرز ساخت فعل مجهول: صفت مفعولی (بن ماضی + ه) + فعل کمکی شد = گفته شد، خورده می‌شود و... بسیاری از صفت‌های موسوم به صفت مفعولی، کاربرد صفتی ندارند؛ یعنی، صفت واقع نمی‌شوند؛ مانند: پرسیده، خریده، خوانده و... . در فارسی امروز نمی‌گوییم «فیلم دیده،کالای خریده، کتاب خوانده»

و اگر به صورت صفت به کار روند، می‌شود: «فیلم دیده شده، کالای خریده شده و کتاب خوانده شده» به عبارت دیگر، اینها، هرچند صفت مفعولی نامیده می‌شوند امّا عملاً صفت نیستند و فقط در ساخت شش نوع افعال ماضی و فعل مجهول به کار می روند، بنابراین صفت مفعولی دو گونه است:

1- گروهی که فقط در ساخت افعال از جمله ماضی و فعل مجهول به کار می روند؛ مانند:
الف) گلاب گرفته شده است. ب) حرف ها گفته می‌شد. پ) آب جوشانده شده بود. ت) نامه برده خواهد شد.

2- گروهی که علاوه بر کاربرد فوق به عنوان صفت هم کاربرد دارند و اسم را توصیف می‌کنند؛ مانند:
(در زنگ زده، آهن گداخته و....) ن.ک،

شیوۀ مجهول کردن جملۀ معلوم: در مقابل جملهٔ مجهول، جملهٔ معلوم قرار دارد؛ یعنی جمله‌ای که نهاد آن معلوم و مشخص است اما در جملهٔ مجهول، نهاد نامعلوم است. در جمله‌های معلوم، افعالی مجهول خواهند شد که مفعول پذیر باشند. پس افعال ناگذر مجهول نخواهند شد. جمله. زیر به روشی که می‌آید، مجهول می‌شود: «این مرِد بزرگ خیلتاشان و سوار را گسیل کرد.»

1- حذف نهاد (گروه نهاد) جمله: این مرد بزرگ
2- حذف رای مفعولی و جانشین کردن مفعول به جای نهاد محذوف: خیلتاشان و سوار را.
3- تبدیل فعل اصلی جمله به صفت مفعولی (بن ماضی + ه): کرده.
4- استفاده از فعل کمکی «شد».
5- مطابق سازی نهاد جدید با فعل در زمان خواسته شده در جمله.
جملهٔ مجهول شده: خیلتاشان و سوار گسیل کرده شدند.

در گذشته به جای فعل کمکی «شد» گاه از فعل‌های «آمد و گشت» استفاده می‌شد؛مانند: نامه‌ها نبشته آمد.

قلمرو زبانی (صفحات 21 و 22 کتاب درسی)

 

1- از متن درس، با توجّه به رابطه‌ی معنایی «تناسب»، واژه‌های مناسب انتخاب کنید و در جاهای خالی قرار دهید.
- خیلتاش، حَشَم، ندیم، خادم
- رقعت، خط، دبیر، قلم

2- معادل معنایی فعل‌های زیر را از متن درس بیابید و بنویسید.
- فرمان داد. (مثال داد)
- سوار اسب شد. (بر نشست)
- اجازهٔ حضور داده شود. (بار داده آید)

3- کاربرد معنایی واژه‌ی «محجوب» را در عبارت‌های زیر بررسی کنید.
- محجوب گشت از مردمان، مگر از اطبّا و... .
- مردی محجوب بود و دیده و دلش از گناه به دور.
«محجوب» در عبارت اولی به معنای «پنهان شدن، ناپیدا بودن» است؛ اما در عبارت دوم در معنای «با حُجب و حیا بودن» به کار رفته است.

به دو جمله‌ی زیر و تفاوت آن‌ها توجّه کنید:
الف) مریم کتاب می‌خواند.
ب) کتاب خوانده می‌شود.

فعل جمله‌ی «الف» به «نهاد» و فعل جمله‌ی «ب» به نهادی که قبلاً مفعول بوده است، نسبت داده شده است. فعل جمله‌ی «الف» را «معلوم» و فعل جمله‌ی دوم را «مجهول» می‌نامیم.
با دقّت در جدول زیر، با ساخت و شیوه‌ی مجهول کردن جمله‌ی معلوم آشنا می‌شویم:

ساخت نهاد مفعول فعل
معلوم مریم کتاب می خوانَد
مجهول کتاب $ \to $ خوانده می‌شود
معلوم مریم کتاب خواهد خواند
مجهول کتاب $ \to $ خوانده خواهد شد

همان طور که می‌یبینید در مجهول ساختن جمله‌ی معلوم:
الف) نهاد جمله‌ی معلوم را حذف می‌کنیم.
ب) مفعولِ جمله‌ی معلوم را در جایگاه نهاد قرار می‌دهیم.
پ) فعل اصلی جمله را به شکل «بن ماضی + ه/ ــه» می نویسیم؛ سپس، از «شدن»، فعلی متناسب با شناسه و زمانِ فعل اصلی می‌آوریم.
ت) در مرحله آخر، شناسه فعل را با نهاد جدید، از نظر شمار (مفرد یا جمع) مطابقت می‌دهیم.
توجّه: امروزه، فعل مجهول به کمک مصدر «شدن» ساخته می‌شود امّا در گذشته، با فعل‌های دیگری، مانند «آمدن» و «گشتن» نیز ساخته می‌شد.

4- اکنون از متن درس، نمونه هایی از فعل مجهول بیابید و معادل امروزی آن‌ها را بنویسید.
- نامه نبشته آمد. $ \leftarrow $ نامه نوشته شد.
- چون نامه‌ها گُسیل کرده شود. $ \leftarrow $ وقتی نامه‌ها روانه شود.
- (پیغام) داده آید. $ \leftarrow $ پیغام داده شود.

قلمرو ادبی (صفحهٔ 22 کتاب درسی)

 

1- دو نمونه از ویژگی‌های نثر متن درس را بیابید.
1- جابه‌جایی ارکان دستوری جمله: نمونه: محجوب گشت از مردمان - می‌فرستاد فرودِ سرای - آن را امیرالمؤمنین می‌ روا دارد ستدن.
2- جملات کوتاه (ایجاز): به کران آب فرود آمدند و خیمه‌ها و شراع‌ها زده بودند. نان بخوردند و دست به شراب بردند.
3- توجه به جزئیات و توصیف دقیق صحنه‌ها: یافتم خانه تاریک کرده و پرده‌های کتاب آویخته و تر کرده و بسیار شاخه‌ها نهاده و.....

2- در عبارت های زیر، «مجاز» ها را بیابید و مفهوم آن‌ها را بنویسید.
الف) به کرانِ آب فرود آمدند و خیمه‌ها و شراع‌ها زده بودند. آب مجاز از رودخانه
ب) زَری که سلطان محمود به غَزو از بت خانه‌ها به شمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده. شمشیر مجاز از جنگ

قلمرو فکری (صفحهٔ 23 کتاب درسی)

 

1- معنی و مفهوم عبارت زیر را به نثر روان بنویسید.
امیر از آن جهان آمده به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید.
امیر مسعود که از مرگ نجات یافته بود به چادر خود رفت و لباس‌هایش را عوض کرد.

2- با توجّه به جمله‌ی «این مردِ بزرگ و دبیرِ کافی، به نشاط، قلم درنهاد.»:
الف) مقصود از «این مرد» چه کسی است؟ بونصرمشکان، دبیر مسعود غزنوی
ب) «دبیرِ کافی» به چه معناست؟ نویسنده‌ی باکفایت

3- گوینده ی عبارت زیر، از کدام فضیلت‌های اخلاقی برخوردار است؟
«آن چه دارم از حُطامِ دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجت مند نیست.»
1) قانع بودن - 2) بلند نظری - 3) توجه داشتن به حلال و حرام بودن مال - 4) بی اهمّیتی به مادیات و ثروت‌های دنیایی

4- درباره‌ی مناسبت مفهومی بیت زیر و متن درس توضیح دهید.

حساب خود این جا کن، آسوده دل شو

میفکن به روز جزا کار خود را

صائب تبریزی

تأکید این بیت و عبارت‌های متن درس به پرهیز از اعمال نادرستی است که باعث می‌شود در روز قیامت از عهده‌ی پاسخگویی و حساب آن برنیاییم.

درک و دریافت (صفحهٔ 25 کتاب درسی)

 

1- این سروده را از دید لحن و آهنگ خوانش، بررسی نمایید.
لحن این شعر روایی - داستانی و آهنگ آن ملایم و نرم است.

2- با توجّه به قلمرو فکری شعر، دربارهٔ ریشه‌های پیامدهای تقلیدِ نابه‌جا و کورکورانه، گفت‌وگو کنید.
یکی از بزرگترین معضلات جوامع بشری جهان سوم تقلید کورکورانه از رفتارهای غربی است که بعضی از آنها با فرهنگ ما همخوانی ندارد. این تقلید‌ها نه تنها حلّال مشکلات جامعه نیست؛ بلکه بر مصایب آن جوامع هم می‌افزاید.

درس 2: قاضی بُست