خانه
گاما

درسنامه آموزشی جامعه شناسی (2) کلاس یازدهم انسانی

درس 6: چگونگی تکوین فرهنگ معاصر غرب

بازدید67/0 K
تاریخ بروزرسانی1404/08/28

گاهی یک ساختمان تکمیل شده و آمادهٔ سکونت را بدون توجه به زمان و مکان پیدایش آن بررسی می‌کنیم و اطلاعاتی از آن به‌دست می‌آوریم؛ مثلاً از زیربنا، ارتفاع، تعداد طبقات، امکانات، زیبایی، شکل، رنگ و... آگاه می‌شویم. حتی می‌توانیم ویژگی‌هایی مانند میزان استحکام و میزان مقاومت در برابر زلزله را که قابل مشاهده نیستند، بررسی کنیم.

ولی گاهی روند احداث ساختمان را مورد بررسی قرار می‌دهیم و از چگونگی ساخته شدن آن سؤال می‌کنیم. در این حالت گویا با سازندگان ساختمان همراه می‌شویم و در جریان جزئیات فرایند ساختِ آن قرار می‌گیریم؛ برای مثال، مهندسان، معماران و کارگرانی را که در ساختن آن شریک بوده‌اند می‌شناسیم و می‌فهمیم چه مصالحی و با چه کیفیت و ارزشی در این ساختمان به کار رفته است، آیا ساختمان از اول نقشهٔ مشخصی داشته و اگر نقشه‌ای داشته آیا به‌صورت دقیق اجرا شده است یا در مواردی آن را تغییر داده‌اند. حتی می‌توانیم بدانیم مکانی که ساختمان فعلی به جای آن بنا شده، چگونه بوده و چه محدودیت‌ها و فرصت‌هایی برای ساخته شدن بنای جدید ایجاد کرده است.

فرهنگ و جهان فرهنگی را نیز می‌توان از همین منظرها مورد مطالعه قرار داد. در درس گذشته، فرهنگ معاصر غرب را بررسی کردیم و از باورها و ارزش‌های بنیادین آن سخن گفتیم، اما اینکه چگونه فرهنگی با این ویژگی‌ها در تاریخ و جغرافیای خاصی شکل گرفته، موضوع مهم دیگری است که در این درس آن را بررسی می‌کنیم. فرهنگ معاصر غرب چه پیشینهای دارد، چه مراحل و دوره‌هایی را سپری کرده است؟ چه افراد، گروه‌ها، سازمان‌ها و نهادهایی در شکل‌گیری آن دخیل بوده‌اند؟

رنسانس و زمینه‌های تاریخی آن

فرهنگ معاصر غرب در گذشتهٔ تاریخی آن ریشه دارد. دوره‌های تاریخی فرهنگ غرب کدام‌اند و جهان غرب چگونه از آن دوره‌ها عبور کرده است؟

تاریخ فرهنگ غرب به چهار دوره تقسیم می‌شود: یونان و روم باستان، قرون وسطی، رنسانس و غرب جدید

رنسانس به معنای «تجدید حیات» و «تولد دوباره» است و از قرن چهاردهم تا شانزدهم میلادی را شامل می‌شود. دلیل نام‌گذاری این دوره به رنسانس، این است که غرب در این زمان به فرهنگ یونان و روم بازگشت. فرهنگ یونان و روم باستان، فرهنگ اساطیری بود امّا فرهنگ قرون وسطی، فرهنگ دینی مسیحیت است.

در فرهنگ اساطیری یونان و روم، خداوندگاران متکثّر پرستیده می‌شدند اما فرهنگ مسیحیت با دعوت به توحید شکل می‌گرفت.

چند تن از خداوندگاران یونان و روم باستان؛ زئوس، ژوپیتر، نپتون، هرمس

طی قرون وسطی، آباء کلیسا از شعارها و مفاهیم معنوی و توحیدی استفاده می‌کردند اما رویکرد دنیوی داشتند و دنیاگرایی و سکولاریسمِ در عمل را دنبال می‌کردند. آنها به نام خداوند، بندگان خدا را به بندگی می‌گرفتند و همچنین به بهانه ایمان و وحی، عقل را از اعتبار می‌انداختند.

جنگ‌های صلیبی، مواجههٔ اروپاییان با مسلمانان و بالاخره فتح قسطنطنیه، زمینه‌های فرو ریختن اقتدار کلیسا را فراهم کرد. فرو ریختن اقتدار کلیسا سبب شد تا در دوران رنسانس، پادشاهان و قدرت‌های محلی به عنوان رقیبانِ دنیا طلبِ کلیسا، فرصت بروز و ظهور پیدا کنند. این رقیبان به دلیل رویکرد دنیوی خود و برای حذف کلیسا، به‌جای انتقاد به عملکرد آباء کلیسا به تدریج دخالت دین را در امور دنیوی انکار کردند.

در دوران رنسانس رویکرد دنیوی به عالم، در سطح هنر، اقتصاد، سیاست و همچنین در قالب حرکت‌های اعتراض‌آمیز مذهبی آشکار شد.

- هنرمندان دوران رنسانس با بازگشت به هنر یونان، به ابعاد جسمانی و دنیوی انسان اهمیت دادند.
- با رشد تجارت، کشف آمریکا و بالا گرفتن تب طلا، زمینه‌های عبور از اقتصاد کشاورزی ارباب - رعیتی فراهم آمد.
- شاهزادگان اروپایی به رقابت با قدرت کلیسا پرداختند و در این جهت از حرکت‌های اعتراض‌آمیز کشیشانی حمایت کردند که با قدرت پاپ مخالف بودند.
- حرکت‌های اعتراض‌آمیز مذهبی (پروتستانتیسم) در جهت اصلاح دینی پدید آمدند. بخشی از این حرکت‌ها، فقط با قدرت پاپ مخالفت داشتند و با جریان دنیاگرا تقابل نداشتند. بخشی دیگر رویکرد معنوی داشتند و در تقابل با جریان دنیا گرا قرار می‌گرفتند.

حرکت‌های نوع اول با حمایت قدرت‌های محلی توانستند بخشی از اروپای مسیحی را از تسلط کلیسا خارج سازند؛ ولی حرکت‌های نوع دوم، مورد هجوم کاتولیک‌ها و دیگر پروتستان‌ها قرار گرفتند و امکان گسترش پیدا نکردند.

مجسمه داوود اثر میکل آنژ؛ بازگشت به هنر یونان باستان

تحقیق کنید (صفحه 48 کتاب درسی)

 

مواجههٔ کلیسا با مسلمانان در طول جنگ‌های صلیبی و فتح قسطنطنیه، چگونه زمینه‌های فرو ریختن اقتدار کلیسا را فراهم ساخت؟
نخست اینکه اروپاییان در برخورد با تمدن اسلامی، با پیشرفت‌های علمی، فرهنگی و شهری مسلمانان آشنا شدند و دریافتند که بسیاری از ادعاهای کلیسا درباره جهان و انسان نادرست یا محدود است. این آشنایی، شک و تردید در برتری فکری و معنوی کلیسا را افزایش داد. دوم اینکه شکست‌های پیاپی صلیبیان و ناکامی در دستیابی به اهداف اعلام‌شدهٔ جنگ‌ها، اعتبار دینی و سیاسی کلیسا را خدشه‌دار کرد؛ زیرا کلیسا این جنگ‌ها را مأموریت الهی معرفی کرده بود. سوم اینکه پس از فتح قسطنطنیه، راه‌های تجارت و ارتباطات تغییر کرد و قدرت سیاسی و اقتصادیِ تحت نفوذ کلیسا به شدت کاهش یافت. این عوامل سبب شدند مردم اروپا به تدریج اقتدار کلیسا را زیر سؤال ببرند و زمینه برای ظهور جریان‌هایی مانند رنسانس، پروتستانتیسم و در نهایت سکولاریسم فراهم شود.

رابطۀ فلسفه روشنگری و فرهنگ جدید غرب

دکارت، روسو، دیدرو

قبلاً با معنای عام و خاص روشنگری آشنا شده و آموخته‌اید که روشنگری در معنای خاص نوعی معرفت‌شناسی است که با سکولاریسم و اومانیسم همراه می‌شود. این منظومه، فلسفهٔ روشنگری را می‌سازد.

فلسفهٔ روشنگری چگونه در تاریخ فرهنگ غرب گسترش پیدا کرد؟ فیلسوفان روشنگری چه نقشی در شکل‌گیری فرهنگ جدید غرب ایفا کردند؟

در فرهنگ اساطیری یونان و روم باستان با غفلت از نگاه توحیدی به عالم، خداوندگاران متکثّر پرستیده می‌شدند. مسیحیت به‌عنوان یک دین توحیدی در جهت مقابله با آن موفقیت‌هایی را به‌دست آورده بود؛ ولی تحریفاتی که در مسیحیت قرون وسطی رخ داد دو پیامد زیر را به دنبال داشت:

- در سطح اندیشه و نظر، مسیحیت آمیخته با رویکردهای اساطیری شد و با قبول تثلیث از ابعاد عقلانی توحید دور ماند.
- در سطح زندگی و عمل، مسیحیان و آباء کلیسا در تعامل با فرهنگ امپراتوری روم، به‌سوی نوعی دنیاگرایی گام برداشتند. کلیسا در این مقطع، عملکرد دنیوی خود را در پوشش معنوی و دینی توجیه می‌کرد.

در دورهٔ رنسانس فرهنگ غرب برای بسط و گسترش ابعاد دنیوی خود، به سوی حذف پوشش دینی گام برداشت و به تفسیر غیرتوحیدی فرهنگ یونان و روم باستان بازگشت.

فرهنگ جدید غرب با پیدایش فلسفه‌های روشنگری آغاز می‌شود. رویکرد سکولار که پیش از آن، از طریق هنر و تفاسیر پروتستانی از دین در زندگی اجتماعی و فرهنگ عمومی گسترش پیدا کرده بود، با فلسفه‌های روشنگری، عمیق‌ترین لایه‌های فرهنگ غرب را تسخیر کرد.

دنیاگرایی رایج در سطح هنجارها، رفتارها و زندگی مردم، زمینهٔ گسترش فلسفه‌های روشنگری را فراهم آورد و فلسفه‌های روشنگری، سکولاریسم را از لایه‌های سطحی فرهنگ غرب به لایه‌های عمیق آن تسری داد و فرهنگ معاصر غرب را پدید آورد.

ژان کالون و مارتین لوتر؛ اصلاح‌گران دینی که با تفاسیر پروتستانی از دین، در گسترش فرهنگ سکولار در فرهنگ عمومی غرب نقش داشتند.

گفت‌وگو کنید (صفحه 50 کتاب درسی)

 

در گذشته با تغییرات سطحی و عمیق در جهان اجتماعی و جهان فرهنگی آشنا شدید و آموختید که وقتی تغییرات از لایه‌های سطحی یک فرهنگ به لایه‌های عمیق و بنیادین آن برسند، هویت آن فرهنگ دچار تغییر می‌شود. (مثلاً یک فرهنگ دینی به یک فرهنگ دنیوی تبدیل می‌شود.)

به کمک این دانسته‌ها دربارهٔ نقش فلسفه‌های روشنگری در شکل‌گیری فرهنگ معاصر غرب گفت‌وگو کنید.

فلسفه‌های روشنگری زمانی در فرهنگ غرب مؤثر شدند که تغییرات دنیوی از سطح هنجارها و رفتارهای اجتماعی به لایه‌های عمیق‌تر یعنی عقاید و ارزش‌های بنیادین نفوذ کردند. پیش از روشنگری، دنیاگرایی بیشتر در عمل و رفتار دیده می‌شد، اما با ظهور فیلسوفانی مانند دکارت، روسو و دیدرو، این رویکرد دنیوی شکل نظری و فلسفی پیدا کرد. روشنگری با کنار گذاشتن وحی و تکیه بر عقل و تجربهٔ صرف، مبانی معرفت‌شناختی فرهنگ غرب را تغییر داد و با پیوند خوردن با سکولاریسم و اومانیسم، نگاه انسان به هستی، انسان و حقیقت را دگرگون کرد. در نتیجه، تغییرات تنها در سطح هنر و سیاست نماند، بلکه به ریشه‌های فکری و ارزشی مردم رسید و هویت فرهنگی غرب را از یک فرهنگ دینی به یک فرهنگ کاملاً دنیوی و انسان‌محور تبدیل کرد. این فرایند نشان می‌دهد که هرگاه تغییرات سطحی به باورها و ارزش‌های بنیادین سرایت کند، یک فرهنگ به‌طور کامل دگرگون می‌شود.

آثار فرهنگ جدید غرب در زندگی اجتماعی

آثار فرهنگ جدید غرب به تدریج در زندگی اجتماعی مردم نمودار شد. یعنی از ریشه‌ها به تنه، شاخه‌ها و برگ‌ها رسید. عقاید و ارزش‌های بنیادین غرب آثار خود را از طریق هنر، دین و فلسفه‌های جدید به تدریج در عرصه‌های علم و فنّاوری و صنعت، اقتصاد، حقوق و سیاست آشکار کردند. این مسیر چگونه طی شد؟

- علم و فنّاوری و صنعت: علم جدید با رویکرد دنیوی خود، دیگر وظیفهٔ شناخت حقیقت عالم و مسئولیت عبور انسان را از ملک به ملکوت برعهده نداشت؛ بلکه به تدریج به ابزار تسلط انسان بر طبیعت تبدیل شد و از این جهت به دستاوردهای شگرفی نائل آمد.

در رویکرد جدید، علوم تجربی در بین علوم مختلف بیشترین اهمیت را پیدا کرد. فنّاوری و صنعت، رهاورد این بخش از علوم بود. در قرن هجدهم، انقلاب صنعتی از انگلستان آغاز شد و به تدریج در دیگر کشورهای اروپایی گسترش یافت.

- اقتصاد: اقتصاد قرون وسطی بر مبنای کشاورزی و روابط اجتماعی ارباب - رعیتی بود. نظام ارباب - رعیتی در غرب که از آن با عنوان فئودالیسم یاد می‌شود، نوعی برده‌داری بود؛ زیرا کشاورزان، وابسته به زمین‌های اربابان خود بودند و امکان جابه‌جایی نداشتند.

گسترش تجارت و به دنبال آن رشد صنعت، قشر جدید سرمایه‌داران را به‌وجود آورد؛ بدین ترتیب، اقتصادِ کشاورزیِ فئودالی به اقتصادِ صنعتیِ سرمایه‌داری متحول شد و روابط ارباب - رعیتی به روابط کارگران - سرمایه‌داران تغییر یافت.

یک تصویر چاپی از خانواده انگلیسی که در خانه، به سبک قبل از نظام کارخانه‌ای به دوختن لباس‌های نظامی برای ارتش اشتغال داشت.
انبوه کارگران در دوران انقلاب صنعتی انگلستان

- حقوق بشر: در فرهنگ دینی، حقوق انسانی، مبتنی بر ربوبیت پروردگار و فطرت الهی انسان شکل می‌گیرد؛ یعنی از سویی خداوند هم خالق انسان است و هم تدبیرکننده و هدایت‌کننده او و از سوی دیگر در سرشت انسان گرایش‌ها و شناخت‌هایی وجود دارد که او را متمایل به خدا و پذیرش تدبیر و هدایت او می‌کند.

در قرون وسطی، رفتارهای دنیوی، توجیه دینی می‌‌شد و به نام دین بر تمایلات و خواسته‌های دنیوی سرپوش گذاشته می‌شد. حرکت‌های اعتراض‌آمیز رنسانس در مقابله با این رویه، راه نادرستی پیمود و به جای بازگشت به‌سوی حقیقت الهی انسان، به رویگردانی از نگاه معنوی منجر شد. بدین ترتیب، به‌جای حقوق فطری الهی انسان، حقوق طبیعی بشر شکل گرفت:

حقوق فطری الهی انسان، ابعاد و نیازهای معنوی و دنیوی انسان را مورد توجه قرار می‌داد و با دو ابزار وحی و عقل شناخته می‌شد ولی حقوق طبیعی بشر، با توجه به خواسته‌ها و نیازهای صرفاً طبیعی و این جهانی او شناخته می‌شود.

- سیاست: متناسب با باورها و ارزش‌های بنیادین غرب (سکولاریسم، اومانیسم و روشنگری) یک نظام سیاسی کاملاً دنیوی شکل گرفت. چنین نظامی نه می‌توانست به دنبال حاکمیت ارزش‌های الهی باشد و نه می‌خواست عملکرد یا خطاهای دنیوی خود را توجیه دینی نماید.

لیبرالیسم اندیشهٔ سیاسی جدیدی است که بر اساس اصالت بخشیدن به انسان دنیوی (اومانیسم) شکل می‌گیرد و خواست و ارادهٔ آدمی را مبدأ قانون‌گذاری می‌داند.

لیبرالیسم را جایز دانستن همهٔ امور در بنا به خواست انسان تعریف کرده‌اند. در این معنا، انسان از همهٔ ارزش‌های متعالی که مستقل از او باشد، آزاد است و از این‌رو آزادی، ارزش اساسی لیبرالیسم تلقی می‌شود.

انقلاب فرانسه که ریشه در دوران رنسانس و اندیشه‌های فلسفی روشنگری و تغییرات اجتماعی مربوط به انقلاب صنعتی دارد، نخستین انقلاب لیبرال در جهان است. این انقلاب، الهام بخش انقلاب‌های دیگری شد که پس از چهار دهه، سراسر اروپا را فرا گرفت.

گفت‌وگو کنید (صفحه 53 کتاب درسی)

 

تحولات فرهنگی - اجتماعی غرب در زمینه‌های دینی، فلسفی، صنعتی، سیاسی و ترتیب تاریخی آنها را بیان کنید.
دینی: گذر کردن از تقدس کلیسا و تمرکز دینی که در آن بود به سمت عدم تمرکز بر کلیسا،
فلسفی: توجه مردم به تنوع عقاید،
صنعتی: اختراع ماشین بخار و رونق صنعت چاپ به دلیل ابزاری شدن دانش،
سیاسی: کم رنگ شدن تابعیت پادشاه از کلیسا.

مفاهیم اساسی (صفحه 54 کتاب درسی)

 

پروتستانتیسم، رنسانس، فرهنگ غرب، فرهنگ اساطیری، فرهنگ دینی مسیحیت، فرهنگ توحیدی، فلسفه‌‌های روشنگری، حرکت‌های پروتستانتیسم، عرصه‌‌های اجتماعی فرهنگ غرب، فناوری، صنعت و اقتصاد سرمایه‌‌داری، ارزش‌های سکولاریسم، لیبرالیسم و...

خلاصه کنید (صفحه 54 کتاب درسی)

 

- فرهنگ جدید غرب از طریق تفاسیر پروتستانی از دین در سطح فرهنگ عمومی بسط پیدا کرد.
- رنسانس به معنای تجدید حیات و تولد دوباره است.
- فرهنگ معاصر غرب در گذشتهٔ تاریخی آن ریشه دارد.
- تاریخ فرهنگ غرب به چهار دوره تقسیم می‌شود: یونان و روم باستان، قرون وسطی، رنسانس و غرب جدید
- هنرمندان دوران رنسانس با بازگشت به هنر یونان، به ابعاد جسمانی و دنیوی انسان اهمیت دادند.
- در فرهنگ اساطیری یونان و روم باستان با غفلت از نگاه توحیدی به علام، خداوندگاران متکثر پرستیده می‌‌شدند.
- فرهنگ جدید غرب، با پیدایش فلسفه‌های روشنگری آغاز می‌شود.
- آثار فرهنگ جدید غرب به تدریج در زندگی اجتماعی مردم، نمودار گردید.
- عقاید و ارزش‌های بنیادین غرب آثار خود را از طریق هنر، دین و فلسفه‌های جدید به تدریج در عرصه‌های علم و فناوری، اقتصاد، حقوق و سیاست آشکار کرد.

آنچه از این درس آموختیم (صفحه 54 کتاب درسی)

 

در این درس آموختیم که برای شناخت فرهنگ معاصر غرب فقط نباید به وضع فعلی آن نگاه کنیم، بلکه باید روند تاریخی شکل‌گیری آن را از یونان و روم باستان، قرون وسطی، رنسانس و سپس فلسفه‌های روشنگری دنبال کنیم. دیدیم که چگونه رنسانس با بازگشت به فرهنگ اساطیری یونان و روم و حرکت‌های پروتستانتی، زمینهٔ تقویت سکولاریسم و اومانیسم را فراهم کرد و فلسفه‌های روشنگری این رویکرد دنیوی را به عمیق‌ترین لایه‌های فرهنگ غرب بردند. همچنین فهمیدیم که عقاید و ارزش‌های جدید غربی، به‌تدریج در علم و فناوری، اقتصاد سرمایه‌داری، حقوق بشر و نظام سیاسی لیبرال تجلّی یافتند و چهرهٔ زندگی اجتماعی را تغییر دادند. شناخت این ریشه‌ها به ما کمک می‌کند تا نسبت خود را با فرهنگ غرب آگاهانه‌تر تنظیم کنیم و در عین بهره‌گیری از دستاوردها، از دست دادن هویت توحیدی و الهی خود را نپذیریم.

درس 6: چگونگی تکوین فرهنگ معاصر غرب