درسنامه آموزشی علوم و فنون ادبی (1) کلاس دهم ادبیات و علوم انسانی و معارف
کارگاه تحلیل فصل 1
1) شعر زیر را بخوانید و جدول را کامل کنید.
در کتاب آمد که در عهد قدیم
خانهای میساخت سقراط حکیم
چون به پایان بُرد کار آن سرا
آمدند از ره، رفیق و آشنا
جمله گفتند: این بنای مختصر
نیست در خوردِ تو، ای صاحب نظر!
چون توانی زیستن در این قفس؟
این قفس نبود مقام چون تو کس
بهر مردی چون تو والا و حکیم
بارگاهی باید و کاخی عظیم
در شبستانِ تو چون آییم جمع
همچو پروانه به گِردِ روی شمع؟
گفت در پاسخ: که ما را باک نیست
عارفان را خانه الّا خاک نیست
حُجرۀ خود گر بدینسان ساختم
خانهای درخوردِ یاران ساختم
بیش از این گر یار یکدل داشتم
بام خود تا عرش میافراشتم
در حقیقت یار یکدل، کیمیاست
چون صدف، کمیاب و چون دُر، پُربهاست
نیّره سعیدی، (میرفخرایی)
| موضوع | شرح و توضیح |
| نوع لحن | روایی و داستانی |
| قلمرو زبانی | واژگان بیشتر فارسی هستند مثل؛ شبستان - پاسخ - پروانه - میافراشتم. جملات ساده و کوتاه |
| قلمرو ادبی | بکار بردن آرایههای ادبی؛ قفس استعاره از خانهای کوچک است./ تشبیه: همچو پروانه به گرد روی شمع/ یار یکدل کیمیاست: تشبیه فشردهای اسنادی/ چون صدف کمیاب - چون در پربهاست/ تناسب: صدف و در(مروارید)/ خاک و باک :جناس ناهمسان اختلافی/ بام تا عرش ساختن: اغراق |
| قلمرو فکری | بیان حال عرفا و حکما؛ قانع بودن در بند جاه و مال نبودن، دوست خوب کمیاب است دوست باید یکدل و بیریا باشد. |
| نتیجهگیری و تعیین نوع | سعی کنیم با رفیق یکدل و صمیمی باشیم وابسته به مال و دنیا نباشیم. نوع: تعلیمی (بیان نصیحت و اخلاق) |
2) حکایت زیر را بخوانید و برای هر قلمرو، چند ویژگی استخراج کنید.
پارسازادهای را نعمتِ بیکران بهدست افتاد؛ فسق و فجور آغاز کرد.
باری، به نصیحتش گفتم: ای فرزند، دخل، آب روان است و عیش، آسیابگردان؛ یعنی خرج فراوان کردن، مسلّم کسی را باشد که دَخلِ معیّن دارد.
چو دَخلت نیست، خرج آهستهتر کن
که میگویند ملّاحن سرودی،
اگر باران به کوهستان نبارد
به سالی دجله گردد، خشک رودی
عقل و ادب، پیشگیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود، سختی بَری و پشیمانی خوری.
پسر، این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت:
برو شادی کن ای یار دل افروز
غم فردا، نشاید خورد امروز
دیدم که نصیحت نمیپذیرد و دَمِ گرم من در آهنِ سرد او اثر نمیکند؛ روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفتهاند:
گر چه دانی که نشنوند، بگوی
هرچه دانی ز نیک خواهی و پند
زود باشد که خیره سر، بینی
به دو پای اوفتاده، اندر بند
دست بر دست میزند که دریغ
نشنیدم حدیثِ دانشمند
گلستان، باب هفتم
| قلمرو زبانی | قلمرو ادبی | قلمرو فکری |
3) نمونههای زیر را از دید حسّ و حال فضای شعری و عاطفی بررسی کنید.
ای آن که غمگِنی و سزاواری
وندر نهان، سرشک همیباری
رفت آن که رفت و آمد آن که آمد
بود آن که بود خیره چه غم داری؟
رودکی
فضای مصراع اول غم و اندوه حاکم بر زندگی است. اما مصراع دوم با پند و اندرز دعوت به آرامش است چون غم و شادی سپری میشود.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
حافظ
شادیگرایی و اختیارگیرایی میتوان با اراده بر سختیها غلبه کرد. حس شادمانی و امید و آرزو در فضای بیت حاکم است.
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست
تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
دل زنده میشود به امید وفای یار
جان رقص میکند به سماعِ کلام دوست
سعدی
بیان عواطف و احساسات عاشقانه، حوزهای ادبیات غنایی است. حس شادی و خوشی و آرامش در فضای بیت وجود دارد.
بیان عواطف و احساسات عاشقانه از ویژگیهای قالب غزل و ادبیات غنایی است. دعوت به عشق و شادمانی.
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
خیّام
قالب رباعی است بیان مفاهیم فلسفی در مورد راز خلقت.
حس و حال شاعر غم و اندوهی است به خاطر پایان اسفباری که برای زندگی متصور شده است.
خورشید کای فرّخ اسفندیار
هماوردت آمد برآرای کار
فردوسی
در حوزهی ادبیات حماسی، مصراع، بیان حس و حال پهلوانی و حماسی با ضرب آهنگ تند و موزون در کلام.
وقت را غنیمت دان آن قدرَ که بتوانی
حاصل از حیاتای جان یک دم است تادانی
حافظ
جنبهی اندرز و تعلیم در محتوای بیت و وزن و آهنگ آن ملایم است.
4) در بیتهای زیر، نمونههای واج آرایی و واژه آرایی را بیابید.
گوشه گرفتم ز خلق و فایدهای نیست
گوشۀ چشمت بلای گوشهنشین است
سعدی
واج آرایی در واجهای: گ، ش
واژه آرایی در واژهی: گوشه
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشۀ بامی که پریدیم، پریدیم
وحشیبافقی
واج آرایی در واجهای: د، ر، ک
واژه آرایی در واژههای: کشیدیم و بریدیم
در زلف تو بند بود داد دل ما
در بند کمند بود داد دل ما
ای داد به داد دل ما کس نرسید
از بس که بلند بود داد دل ما
قیصر امینپور
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بیعمل است
حافظ
اگر جنگ خواهی و خون ریختن
بر این گونه سختی برآویختن
بگو تا سوار آورم زابلی
که باشند با خنجر کابلی
فردوسی