خانه
گاما

درسنامه آموزشی مدیریت خانواده و سبک زندگی (دختران) کلاس دوازدهم علوم ریاضی

صحنه اوّل: زندگی با طعم دخترانه

بازدید42/0 K
تاریخ بروزرسانی1400/08/15

نمای 1: حس دختری

فیروزه

کلید ماشین را برمی‌دارم وا ز راه‌پله، به سرعت پایین می‌آیم. سریع در پارکینگ را باز می‌کنم و امیدوارم که مامان زود برنگردد. تا بیاید، من از کوچه بیرون رفته‌ام و با خود می‌گویم شب که برمی‌گردم از دلش در می‌آورم؛ گرچه می‌دانم این کار درستی نیست. آقا فؤاد هم مجبور است امروز را با اتوبوس برود باشگاه ورزشی. پسرۀ لوس و ننر، جدی جدی دچار خیالات شده. فکر می‌کند همۀ امکانات مال اوست.

وقتی می‌خواهم از سرکوچه بپیچم، توی خیابان بی‌احتیاطی می‌کنم و یک موتوری جلویم خط ترمز می‌کشد. بعد با دست اشاره می‌کند و بلند بلند چیزهایی بلغور می‌کند که نمی‌فهمم. یک لحظه وسوسه می‌شوم، از ماشین پیاده بشوم و حقش را بگذارم کف دستش، اما او گاز می‌دهد و می‌رود.

همه‌شان همین طورند. فؤاد هم یکی است مثل همین پسرهایی که بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم دخترها را مسخره می‌کنند. عکس و فیلم می‌گذارند و می‌گویند دختر است دیگر... انگار ما آدم نیستیم. خب، اگر تو می‌خواهی راحت بروی باشگاه، من هم می‌خواهم راحت بروم کلاس. حالا اینکه یک سال پشت کنکور مانده‌ام، دلیل نمی‌شود که مرا تحقیر کنی... بعد هم هی راه و بی‌راه به مامان و بابا گلایه می‌کند که فیروزه احترام مرا نگه نمی‌دارد. احترام چه چیزت را نگه دارم؟... اصلاً چکار کرده‌ام که احترامت را نگه نداشته‌ام؟ بر فرض، یک چند باری توی رویت ایستاده باشم. وقتی تو داد می‌زنی من هم بلدم فریاد بکشم و از حق خودم دفاع کنم ولو با روحیه لطیف دخترانه‌ام سرشاخ شوم.

به یاد هفتۀ پیش می‌افتم. پیراهن و شلواری را که تازه خریده بود، پوشیده بود و داشت جلوی آینه خودش را برانداز می‌کرد. کمی از درز پیراهنش باز شده بود. اولش فقط خواستم کمی دستش بیندازم. گفتم: فؤاد! این لباس‌ها را از پشت در کدام خانه برداشته‌ای؟...

عصبانی شد و طعنه زد: نه اینکه لباس‌های تو خیلی با کلاس است! من هم کم نیاوردم و جوابش را دادم. فؤاد هم دوباره گفت: اصلاً معلوم نیست لباس‌هایت پسرانه است یا دخترانه! نباید جلوی فؤاد کم می‌آوردم. خب من هم عصبی شدم و فریادم به هوا رفت.

مامان که آمد وسط معرکه، خواست آرامم کند اما بدتر شد. فؤاد گفت: لباسش را مسخره کرده‌ام و مامان هم به من نهیب زد که چرا توی کار همدیگر دخالت می‌کنید؟... تو چه کار به لباس برادرت داری؟... من تازه بدتر شدم. با عصبانیت گفتم: بله ... همیشه طرف شازده پسرتان را می‌گیرید... همیشه حق با آقازاده‌تان است. اصلاً ما دخترها هیچ حقی نداریم... چطور آقا فؤاد حق دارد به رفت و آمد من ایراد بگیرد و برای من تعیین تکلیف کند، اینها دخالت نیست... ولی من حق ندارم به این شازده، یک کلمه چیزی بگویم، مبادا بهش بربخورد!؟

مامان که از این اوضاع کلافه شده بود، کمی هم فؤاد را سرزنش کرد. آن شب، اوقات همه‌مان تلخ بود. یکی دو روزی طول کشید تا بابا از سفر آمد و دوباره اوضاع خانه عادی شد.

امروز هم که واقعا تقصیر فؤاد بود. صبح که داشت می‌رفت، بلند به مامان گفتم: من امروز با ماشین می‌روم کلاس کنکور مامان. مگر ماشین برای همه ما نیست؟ بعد از کلاس هم می‌خواهیم با دوست‌هایم برویم نمایشگاه صنایع دستی.

بلند گفتم که فؤاد هم بشنود. فؤاد از جلوی در خانه صدایش را بلند کرد: کسی به ماشین دست نزند؛ ماشین خراب است. باید ببرمش تعمیر.

حتما این هم یکی دیگر از حقه‌هایش است. ماشین به قول بابا دارد مثل ساعت کار می‌کند. ولی...؟ این چراغ چیست که زیر فرمان روشن شده!؟ قبلاً روشن نبود. چراغ موتور است یا چراغ روغن؟ نمی‌دانم ولی ماشین دارد پت‌پت می‌کند و سرعت نمی‌گیرد.

دست‌هایم از نگرانی و اضطراب می‌لرزد. ذهنم قفل می‌کند. ماشین‌هایی که از کنارم رد می‌شوند، بوق می‌زنند که سریع‌تر بروم. با احتیاط می‌آیم کنار. هنوز درست به کنار خیابان نیامده‌ام که ماشین خاموش می‌شود. زنگ می‌زنم به فؤاد. گوشی را بر می‌دارد، یهو می‌ترسم و قطع می‌کنم. می‌ایستم کنار. یک تاکسی می‌ایستد و راننده‌اش می‌پرسد: چی شده؟ چه مشکلی داره؟ می‌گویم نمی‌دانم. کمی با موتور ماشین ور می‌رود، امّا ماشین روشن نمی‌شود. عذرخواهی می‌کند و می‌رود. یک وانت هم می‌آید کنار و پیشنهاد بکسل کردن را می‌دهد. امّا من نمی‌دانم برای تعمیر به کجا بروم؟ چون همیشه فؤاد این کار را می‌کرد. در همین موقع، یک ماشین دیگر کمی جلوتر می‌ایستد. یک دختر جوان و یک زن میانسال از آن پیاده می‌شوند. تازه، «زیبا» و مادرش را می‌شناسم. می‌آیند جلو. زیبا سلام کرد و با نگرانی می‌پرسد: چیزی شده فیروزه؟

با مادرش احوال پرسی می‌کنم و می‌گویم ماشین خراب شده. رضوان خانم می‌گوید: الان زنگ می‌زنم بابای زیبا بیاید، خودش ماشین را بکسل کند.

برایشان می‌گویم که ترسیده‌ام به برادرم فؤاد خبر بدهم و بابا هم در سفر است. زیبا مرا به مادرش نشان می‌دهد و می‌گوید: مامان ... ببین چه رنگ و رویی پیدا کرده!

رضوان خانم می‌گوید: کاری است که شده. تو هم با این حالت، صلاح نیست اینجا بایستی. خانۀ ما نزدیک است. بیا برویم آنجا. به مامانت هم زنگ می‌زنم و نگران نباش، حل می‌شود.

ماشین را قفل می‌کنم و با رضوان خانم و زیبا می‌روم خانۀ آنها. زیبا به آشپزخانه می‌رود. مادرش می‌گوید یک لیوان آب قند برای من بیاورد تا فشارم نیفتد. خودش هم زنگ می‌زند به مامان و ماجرا را برایش می‌گوید. اجازه می‌گیرد من کمی آنجا بمانم تا حالم بهتر شود. آقای صرامی که بیاید خانه، ماشین را بکسل می‌کند و به تعمیرگاه می‌برد. گوشی را می‌گذارد و لبخند می‌زند. می‌گوید: فعلاً نگران نباش. مامانت قبول کرد که اینجا باشی. گفت خودش زنگ می‌زند به فؤاد و خبر می‌دهد.

مامان یک ربع بعد زنگ می‌زند. توضیح می‌دهد که فؤاد الان نمی‌تواند بیاید و گفته است دو ساعت دیگر می‌آید دنبال من تا برویم جایی که ماشین پارک شده است. یکی از دوستانش را هم می‌آورد تا نگاهی به ماشین بیندازد.

زیبا از اتاقش یک لباس راحتی برایم می‌آورد؛ یکی از لباس‌های خودش را. همان‌طور که فکر می‌کردم، یک بلوز صورتی است با دامن طوسی خوش رنگ که به هم می‌آیند. می‌گوید چند ساعتی تا آمدن باباش وقت هست و بهتر است فعلاً کمی استراحت کنم.

لباس خودش هم دخترانه است؛ مثل اتاقش که همۀ در و دیوارش به رنگ یاس است و لیمویی. با گلدان‌های کوچک رنگ و وارنگ. یک ساعت رومیزی لیمویی و چندتایی تابلوی کوچک عکس از خودش توی سنین مختلف و قاب عکسی از برادرش، که در حرم امام رضا (ع) گرفته‌اند. یک عکس هم هست که وقتی کوچک بوده با پدر و مادرش گرفته است، در حالی که چشم‌های زیبا برقی از هیجان و نشاط دارد و دستش را انداخته است گردن پدر و مادرش؛ موهایش خرگوشی بسته شده و چهره‌اش را ناز کرده و ملوس، در حالی که کارنامه‌اش در دستش می‌باشد. پدر و مادرش هم معلوم است از کارهای او خنده‌شان گرفته.

توی این لباس دخترانه حس متفاوت و عجیبی دارم. عادت به پوشیدن چنین لباس‌هایی ندارم. حس خوب و بامزه و شیرینی است که تا به حال کمتر تجربه‌اش کرده‌ام.

با زیبا نشسته‌ایم توی سالن و داریم آلبوم عکس‌هایش را می‌بینیم. گاهی هم از نحوه درس خواندن خودمان و هم کلاسی‌هایمان حرف می‌زنیم و می‌خندیم.

با صدای زنگ در، زیبا به سمت دربازکن می‌رود و با شادی فریاد می‌زند: مامان، بابا، علیرضا را از پادگان آورده. هر دویمان می‌رویم به اتاق زیبا. من مانتویم را می‌پوشم و او به جای دامن، شلوار می‌پوشد با یک بلوز پوشیده‌تر.

وقتی داشتیم آلبوم عکس‌های زیبا را که می‌دیدیم، حس کردم که روابطش با داداشش، علیرضا، از همه بهتر است. دوتا خواهر دیگر هم دارد که ازدواج کرده‌اند. یکی از دامادها مغازه‌دار و دیگری فرهنگی است. زیبا جلوتر از من بیرون می‌دود. با پدر و برادرش روبوسی می‌کند. از خوشحالی روی پایش بند نیست و اصلاً مرا یادش می‌رود...

زیبا اصرار می‌کند: حتما شام باید پیش ما بمانی. به مادرت اطلاع بده. بعد به کمک مامانش، میز شام را می‌چیند و نمی‌گذارد من دست به چیزی بزنم. اصلاً آرام و قرار ندارد و با همه بگو و بخند می‌کند؛ البته بیشتر از همه با علیرضا. خُب معلوم است که دلتنگ برادرش بوده و حالا چقدر خوشحال است از اینکه می‌تواند با او حرف بزند.

زیبا یک ساعت قبل خیلی از برادرش تعریف می‌کرد. اینکه علیرضا در همۀ کارها و برنامه‌هایش از او حمایت می‌کند و هر جا کمکی بخواهد، به دادش می‌رسد.بعد از شام، برادر زیبا می‌گوید دلش می‌خواهد نقاشی‌های جدید زیبا را ببیند. می‌گوید همۀ خستگی‌های پادگان یک طرف، دلتنگی‌ها برای چای خوش عطر و طعم زیبا هم یک طرف. بعد می‌خندد که بعد از ازدواج زیبا باید یک فکر جدی برای چای بکند. زیبا خجالت می‌کشد و به بهانۀ آوردن سینی چای می‌رود توی آشپزخانه. آقای صرامی هاج و واج می‌پرسد: کو آدمی که آن قدر خوب باشد که دختر دسته گلمان را بدهیم به او؟

علیرضا این بار جدی می‌گوید: بدون زیبا این خانه سوت و کور می‌شود...

آقای صرامی، طوری که انگار با خودش حرف می‌زند، می‌گوید: آدم این بچه آخری را فکر می‌کند همیشه کوچک است. انگار متوجه بزرگ شدنشان نمی‌شود.

همه به زیبا نگاه می‌کنند که دارد با سینی چای از آشپزخانه بیرون می‌آید. توی نگاه آقای صرامی، رضوان خانم و علیرضا محبتی عمیق و دوست داشتنی موج می‌زند.

فکر می‌کنم، آیا اینها همیشه این قدر بامحبت‌اند و به هم اهمیت می‌دهند؟ هرچه هست، قشنگ معلوم است بخش مهم و جدی این محبت و نشاط در خانواده بر دوش زیباست. نمی‌دانم دوست دارم جای زیبا باشم یا نه؟ اما انگار دلم دارد تنگ می‌شود. برای بابا، برای مامان و برای فؤاد. برای احساس‌هایی که یک عمر سرکوبشان کرده‌ام؛ برای آن لباس دخترانه‌ای که توی کمدم افتاده و خیلی وقت پیش مامان برایم خریده است. برای مسافرت دسته جمعی با خانواده، برای حس حمایت فؤاد از خودم، برای اینکه بیاید دنبالم تا با هم از کلاس برگردیم، برای عکس‌هایی که با هم نداریم، برای تشویق‌هایی که در هنگام برنده شدنش در مسابقات ورزشی از او دریغ کرده و به زبان نمی‌آوردم و بالاخره برای خیلی چیزهای دیگر... حس غریبی دارم.

وقتی فؤاد می‌آید دنبالم، نمی‌توانم از خجالت توی چشم‌هایش نگاه کنم. خدا را شکر، دوستش هست که جلویش آبروداری می‌کند و دعوا راه نمی‌اندازد. وقتی می‌رسیم به ماشین، دوتایی می‌روند کاپوت را می‌زنند بالا و نیم ساعتی کارشان طول می‌کشد. بالاخره معلوم می‌شود که بنزین به موتور نمی‌رسد، اما با کمی دست‌کاری، ماشین راه می‌افتد تا صبح آن را ببرند تعمیرگاه.

روز بعد زنگ می‌زنم به زیبا تا تشکر کنم. حرف‌های زیادی برای گفتن با زیبا دارم؛ حرف‌هایی که شب قبل تا صبح توی ذهنم رژه رفته‌اند.

به زیبا می‌گویم: تو چقدر دختری زیبا؟... تا به حال این قدر کنار کسی حس دخترانه نداشته‌ام...

زیبا می‌خندد و می‌گوید: وا! مگر تو دختر نیستی؟!...

می‌گویم نه این قدر که تو هستی...

می‌گوید: به نظر من حس‌های دخترانه از قشنگ‌ترین حس‌های عالم‌اند.

بعد، از نشاطش، از بازی‌های دخترانه و فضای دوستانه‌اش و از حس مرموز دخترانه می‌گوید. حرف‌های زیبا، زیباست ولی قبولشان برایم سخت است. به نظر زیبا دخترها مثل نسیم بهاری‌اند؛ بانشاط و آرامش بخش و لطیف.

همجوشی (صفحه 6 کتاب درسی)

 

با هم‌کلاسی‌هایتان دربارۀ اینکه کدام یک از روحیات و رفتارهای فیروزه و کدام یک از روحیات و رفتارهای زیبا را برای یک دختر می‌پسندید، بحث کنید.

مهربانی دخترانه

دختر بودن برای خودش عالمَی دارد؛ طوری که هیچ حسی به پای آن نمی‌رسد. ویژگی بارز دختران، مهربانی آنهاست. دختر سرشار از مهربانی و لطافت است. دختر است که با مهربانی‌های خودش، می‌تواند ناراحتی‌ها و اختلافات را در خانه کاهش دهد. می‌تواند با ظرافت‌های دخترانه‌اش به خانه رنگ و بوی دیگری بدهد؛ مهربانی کند و مثل گل به خانه طراوت و شادابی بدهد و در دل دیگران نفوذ کند؛ طوری که اگر در خانه نباشد، همه دلتنگ او شوند.

شاید فکر کنید این تصویر یک دختر ایده‌آل یا یک زندگی ایده‌آل است؛ دختری که هیچ مشکلی در خانه ندارد! پدرش، مادرش و برادر و خواهرش خیلی دوستش دارند و زیادی مهربان‌اند! ولی خیلی وقت‌ها اینطور نیست! مگر می‌شود در خانه‌ای غم نباشد یا همه چیز سر جای خودش باشد؟ قطعاً در همۀ خانه‌ها مشکلاتی هست، اما در واقع این دختر است که اتفاقات را به شکل دیگری درک می‌کند و به سبک دیگری با همه چیز رفتار می‌کند. دختر نسبت به خیلی از چیزهایی که دیگران، حتی متوجه‌شان نمی‌شوند، حساس است و همه چیز برای او اهمیت دارد. برای همین، دختر باید مورد توجه بیشتری قرار گیرد.

برای همین پیامبر مهربانی‌ها (ص) فرموده‌اند:«خداوند متعال با خانم‌ها مهربان‌تر از آقایان است؛ هیچ مردی نیست که زنی از محارم خود را شاد کند، مگر آنکه خداوند، روز قیامت او را شاد خواهد کرد.».

از طرف دیگر مهربانی ابزاری است که دختر با آن می‌تواند جای خیلی چیزها را در زندگی پر کند. انرژی مثبت دادن و ایجاد نشاط در خانواده، هنر یک دختر است.

دختر در خانه شادی و خوشی ایجاد می‌کند و با این کار می‌‌تواند مشکلاتی را که برای هرکدام از اعضای خانواده، حتی پدر و مادرش پیش می‌آید، بهبود بخشد.

یک دختر مهربان و فهیم، تا آنجا که می‌تواند در حلّ مشکلات خانواده، چنین رفتارهایی را از خود نشان می‌دهد:

1) وقتی پسری بر سر مسئله‌ای با پدرش حرفش شده و حاضر نیست کوتاه بیاید و نزدیک است دیگر قهر کند و از خانه بگذارد و برود، ورود مهربانانۀ دختر خانواده به عنوان یک خواهر عاقل و دلسوز، تأثیر زیادی دارد. ممکن است خودش هم قبلاً با برادرش دعوا کرده باشد و دل پرُی از او داشته باشد اما به خوبی متوجه است که وقت تلافی کردن نیست.

2) اگر دختری از دست حرف‌های پدر و مادر یا حتی برادرش خسته شده است و مدام با آنها لج می‌کند یا فکر می‌کند که آنها خیلی روی او حساس‌اند؛ چه کسی بهتر از خواهر بزرگترش می‌تواند با گرفتن دست‌های او در دست‌های خویش و یا حتی با در آغوش گرفتن او، آرامش را به او هدیه دهد؟

3) وقتی پدر و مادر بر سر مسئله‌ای با هم حرفشان می‌شود، نقش دختر، طرفداری کردن از یکی و رها کردن دیگری نیست و حتی اگر بداند حق با یکی از آنهاست، طرف او را نمی‌گیرد. در چنین شرایطی، نقش دختر، کم کردن فاصله هاست، نه قضاوت کردن بین آنها یا بیشتر کردن دعوایشان. در این شرایط، وقتی پیش پدر و مادر می‌رود، از عشق همیشگی خود به آنها حرف می‌زند. بوسیدن پدر و مادر، می‌تواند تسکین دهندۀ ناراحتی آنها باشد. برای آنها یک لیوان آب می‌برد و از خوبی‌های هر دوی آنها و نیاز خود و بقیه، به آنها سخن می‌گوید. این همان سرمایۀ محبتی است که خدا به دختر داده و او را نشانۀ رحمتش قرار داده است.

4) وقتی پدری مشکلات مالی و اقتصادی دارد، یا اینکه ممکن است اخلاقش تند و خشن شده باشد، دختر می‌تواند حال و هوای او را عوض کند. لبخندی که دختر به‌صورت پدر می‌زند، می‌تواند خستگی کار و زندگی را از تن او بیرون کند.

نگو این کار، کار دخترهای لوس است. اگر می‌دانستی وقتی دختری به‌طرف پدرش می‌رود تا چیزهایی را که خریده است از دستش بگیرد، چه حسی به او دست می‌دهد، این کار را جزء برنامه‌های همیشگی خودت قرار می‌دادی. پدر از لفّاظی و شیرین زبانی دخترش خوشش می‌آید.

مهربانی تو و تشکر تو از او بابت همه چیز، بابت بودنش و بابت دست‌های گرمش، خستگی را از دل پدر می‌برد! قند در دلش آب می‌شود وقتی می‌شنود که دخترش او را می‌فهمد و قَدرش را می‌داند! حتی اگر پدر به روی خودش نیاورد!

همجوشی (صفحه 8 کتاب درسی)

 

اگر خود یا یکی از دوستانتان خاطره‌ای دارید که در شرایط نگرانی و اضطرار مادرتان، توانسته‌اید شادی را به وی برگردانید، آن را برای هم‌کلاسی‌تان بیان کنید.

نمای 2: دختر یعنی این ...

هر دختری در زندگی، دوست دارد به جایگاه و نقش مناسبی که در ذهنش برای خود ترسیم کرده است برسد؛ جایگاهی که احساس می‌کند با رسیدن به آن، به نقطۀ مطلوب و زندگی ایده‌آلش دست یافته است. مثلاًً بعضی از دخترها جایگاه مطلوب خود را در شخصیت یک هنرپیشه می‌بینند. بعضی نقش‌های مردانه برای خود انتخاب می‌کنند، بعضی‌ها دوست دارند نقش و جایگاهشان را از درون خود و بر اساس ویژگی‌های درونیشان، ترسیم کنند؛ یعنی خودشان باشند و داشته‌ها و سرمایه‌های درونی خود را شکوفا کنند.

همجوشی (صفحه 9 کتاب درسی)

 

جدا از نقش‌هایی که یک دختر می‌تواند در اجتماع داشته باشد، به نظر شما دختران در خانواده چه نقشی را می‌توانند برای خود در نظر بگیرند؟

در مورد این سؤال با دوستان خود گفتگو کنید.

دختر از نگاه خانواده

اوّلین جایی که هر کس، نه فقط یک دختر، در آن می‌تواند دربارۀ خصوصیات خودش چیزی بداند، خانواده است. پدر، مادر، خواهر و برادر، هر کدام قضاوت خاصی دربارۀ دختران دارند؛ قضاوت‌هایی که گاهی در لابه‌لای گلایه‌های مادرانه، یا نصیحت‌های پدرانه و یا بگو و مگوهای برادرانه و خواهرانه، خود را نشان می‌دهند.

در ذهن تو چه می‌گذرد؟ (صفحه 10 کتاب درسی)

 

اینها جملاتی است که اطرافیان به دختر می‌گویند.

هر کدام از موارد را که با آن موافقید، با علامت تیک بزنید.

دختر از نگاه اهل بیت (ع)

خصوصیات دختران بر اساس قضاوت‌های اعضای خانواده را ملاحظه کردید؛ قضاوت‌هایی که به دلیل نزدیکی و انس آنها می‌تواند تا حدود نسبتاً زیادی به واقعیت نزدیک باشد و البته همگانی نیست. از نگاه اهل‌بیت (ع) دختران برای پدرانشان مانند گل‌هایی خوش بو و با برکت‌اند. وقتی به پیامبر (ص) می‌گفتند کسی دختردار شده است، با نگاهی پدرانه و لبخندی سرشار از شادی، می‌فرمودند: دختران چه فرزندان خوبی هستند:

- سرشار لطف
- انس گیرنده
- آماده کمک به پدر و مادر
- باعث برکت
- ریزبین و هنرمند و ظریف‌کار
- و پیش‌قدم در محبت و انس به پدر ومادر
- پرستار خانواده

همجوشی (صفحه 11 کتاب درسی)

 

حضرت علی (ع) خطاب به مردان می‌گوید که «زنان» در خانه‌های شما «گل‌هایی لطیف‌اند» که باید نسبت به آنها با کمال دقت و ظرافت رفتار کرد. «زن، پیشکار و خدمتگزار شما نیست» که خیال کنید کارهای سنگین، که بیش از حد طاقت اوست، باید به او محول کرد.

با توجه به این مطلب، چند نمونه از نقش‌هایی را که زنان در دنیای امروز در خانواده و جامعه دارند و با لطافت آنها سازگار نیست، بیان کنید.

دختر از نگاه قرآن

خداوند مهربان در قرآن، جایگاه دختران را مورد توجه ویژه قرار داده است و به مناسبت‌های مختلف در مورد دختران سخن گفته است:

1) خداوند در سورۀ تکویر بعد از بیان جملات متعدد در زمینۀ وقوع قیامت، از بین ظلم‌هایی که در تاریخ بر انسان‌ها رفته، ظلم به دختران را مورد سؤال و بازخواست قرار داده است. این نشانۀ اهمیت این مسئله و توجه قرآن به دختران است.

2) در زمانی که دختر مورد بی‌مهری بود و به حساب نمی‌آمد و مردم دختر داشتن را ننگ می‌دانستند، خدا حضرت فاطمه (ع) رابه پیامبر خود، هدیه کرد. پیامبر (ص) عاشق دخترش بود. او را می‌بوسید و می‌بویید و هیچکس برایش مثل او نبود. پس از فوت پسران پیامبر (ص) دشمنان حضرت به او ابتر می‌گفتند؛ یعنی کسی که نسلی از وی باقی نخواهد ماند. پس، خداوند متعال با نزول سورۀ کوثر، نسل پرخیری را به پیامبر بشارت داد: «إناّ أعطَیناکَ الکَوثرَ». کوثر یعنی «خیر و خوبی بسیار زیاد»؛ یعنی «جوشان و ماندگار». این کوثر یا نسل پرخیر، از دختر پیامبر (ص) یعنی حضرت فاطمه (س) به‌وجود آمد.

3) در داستان ولادت حضرت مریم (س) نیز که در قرآن آمده است، می‌خوانیم که مادر آن حضرت به‌خدا گفت: نذر کرده بودم او را برای کارگزاری به حرم تو بفرستم اما او یک دختر است!

ندا آمد:

خدا بهتر می‌داند تو چه به‌دنیا آورده‌ای؛

«لیس الذّکَرُ کَالاُنثی»؛ هیچ کدام از مردان روزگار شما یا پسری که تو در نظر داشتی، به پای این دختر نمی‌رسد. او سرور زنان عصر خود خواهد بود. تو چیزی از ما خواسته بودی و ما بهتر از آن را به تو دادیم. پسری خواسته بودی که او را خادم حرم کنی! دختری به تو دادیم که دردانۀ حرم شد.

مسئولیت‌پذیری در امور خانه

در یک کلاس، دختران گوناگونی را می‌بینید که هر یک نقش‌ها و رفتارهای متفاوتی در خانواده از خود نشان می‌دهند:

الف) بعضی از دختران برای انجام دادن هر کاری بهانه می‌آورند و خود را به کار دیگری مشغول می‌کنند. انگار تافتۀ جدا بافته از خانواده‌اند و هر اتفاقی که می‌افتد، به آنها ربطی ندارد. فقط و فقط به خودشان و سر و وضعشان اهمیت می‌دهند و به بقیه کاری ندارند. از اوّل تکلیفشان را با همه چیز و همه‌کس روشن می‌‌کنند؛ کار نمی‌کنند که مجبور نشوند تا آخرش بروند. چنان خودشان را مشغول آینه و تیپشان می‌کنند که صبح‌ها فرصتی برای خوردن صبحانه ندارند و با عجله از خانه بیرون می‌روند و این، دنیای آنها و هدف آنها می‌شود. بعضی‌ها هم آن قدر درگیر فعالیت‌های اجتماعی و مطالعه می‌شوند که در خانه فقط استراحت می‌کنند و کسی هم از آنها انتظار کاری ندارد. اگر هم کسی از آنها انتظار داشته باشد، به آن فرد فقط یک کلمه می‌گویند: کار دارم؛ در حالی که ساعت‌هاست سرشان در گوشی است.

ب) بعضی از دخترها اگر یک روز در خانه باشند و اتفاقا در کارهای منزل کمکی هم بکنند، سر همه منت می‌گذارند؛ انگار کوه کنده‌اند. اینها فقط دوست دارند همه چیز تمیز و زیبا باشد و هر چیزی در جای خودش قرار داشته باشد. با همه هم مدام دعوا دارند که چرا اینجا و آنجا را کثیف و یا ریخت و پاش کرده‌اند و چرا همه چیز به هم ریخته است. حالا این به کنار؛ همیشه توقع دارند مادرشان همۀ کارها را بکند و آنها فقط گاهی کمکی کنند. آنها مدام در حال ایراد گرفتن به همه‌اند! دیگران هم آنها را شناخته‌اند: دختری با گلایه‌های زیاد...!

ج) بعضی هم وظیفه‌شناس و کمک حال مادرشان هستند. اگر روزی مهمانی به خانه بیاید خیال مادرشان راحت است؛ چون می‌داند با وجود دخترش، کارها برایش راحت‌تر خواهد بود. وقتی مادر می‌بیند که خانه از تمیزی برق می‌زند، پیش خودش می‌گوید: دخترم برای خودش خانمی شده است! وقتی مسافرتی پیش می‌آید، خاطرم جمع است که دختر کدبانویی دارم و دیگر نیازی نیست به مادربزرگ بگویم پیشِ بچه‌هایم بماند تا برگردم. دخترم می‌داند وقتی که در خانه نیستم، وظیفه‌اش سنگین‌تر می‌شود. نه اینکه از درسش بزند! وقت کمتری را جلوی آینه می‌ایستد یا کمتر برای گوشی وقت می‌گذارد، و به‌جای آن، کمک حال من است.

- فکر نکن این یک دختر ایده‌آل است که در افسانه‌ها یافت می‌شود، نه! این فقط یک دختر مسئولیت‌پذیر است.

در ذهن تو چه می‌گذرد؟ (صفحه 13 کتاب درسی)

 

فکر می‌کنی رفتارهای تو در خانواده بیشتر شبیه کدام یک از گروه‌های بالاست؟ آیا دستۀ دیگری از دختران هم هستند که در اینجا به آنها اشاره نشده ولی تو از آنها الگو می‌گیری؟

دوست‌داری دیگران تو را جزء کدام گروه بدانند؟

درست است که بعضی وقت‌ها درس داری یا خسته‌ای، اما تنها وظیفۀ تو درس خواندن نیست. نمی‌شود که همۀ زحمات خانه بر دوش مادر باشد و تو فقط یک مصرف کننده باشی. بالاخره فرزندان هم باید در خانه مسئولیتی برعهده بگیرند. همه چیز به عهدۀ مادر یا پدر نیست. اگر مادر فقط به کارهای خودش بپردازد و وظیفۀ مادری‌اش را در قبال تو انجام ندهد، چقدر شاکی می‌شوی؟ چقدر او را به بی‌خیالی و بی‌مهری متهم می‌کنی؟

کارهایی مثل تمیز کردن خانه و نظم دادن به وسایل، آماده کردن غذا و جمع کردن و شستن ظرف‌ها، مسئولیت همۀ اعضای خانواده است؛ نه فقط مادر. اگر احساس می‌کنی که مادرت فرصت انجام دادن این کارها را به تو نمی‌دهد، بهتر است به او پیشنهاد دهی که بعضی کارهای خانه را با تو تقسیم کند؛ مثلاً تو ظرف‌ها را بشویی و او غذا درست کند یا تو جارو کنی و او ظرف‌ها را بشوید و یا هر کاری را که خودت می‌دانی باری از دوش مادرت برمی‌دارد، برعهده بگیری. کافی است کمی همدلی کنی و از او بپرسی: چطور می‌توانم کمکت کنم؟ البته کمک در کارهای خانه فقط وظیفۀ دختران نیست و پسران و مردان نیز در این زمینه وظیفه دارند.

اختلافات و دل‌نگرانی‌ها

در ذهن تو چه می‌گذرد؟ (صفحه 14 کتاب درسی)

 

فرض کن به پول نیاز داری تا با دوستت به خرید بروی یا یکی از هم سن و سال‌هایت برای خودش چیزی مثل مانتو، لباس یا گوشی همراه خریده است در حالی که تو آن را نداری! از مادرت هم شنیده‌ای که پدرت شرایط مالی خوبی ندارد؛ در این شرایط کدام یک از رفتارهای زیر را بروز می‌دهی؟

- بی‌خیال وضع پدرم و خانواده می‌شوم و صدایم را بلند می‌کنم و می‌گویم: فلانی، فلان چیز را دارد؛ من هم می‌خواهم! چرا وقتی نوبت من می‌شود، همیشه می‌گویید پول نداریم؟

- داد و بیداد نمی‌کنم ولی آن چیزی را که می‌خواهم با زبان‌های مختلف به پدر و مادرم یادآوری می‌کنم.

- دربارۀ موقعیت مالی پدر و مادرم کمی فکر می‌کنم و سعی می‌کنم با آنها همدردی کنم. با توقعاتم، بار مالی آنها را اضافه نمی‌کنم؛ از چیزهایی که دوست دارم بخرم، داوطلبانه صرف نظر می‌کنم، تا بتوانم در مدیریت اقتصادی خانواده سهمی مهم داشته باشم.

به خاطر داری چند بار با پدر یا مادرت حَرفَت شده است؟ در این طور مواقع چه می‌کنی؟ اختلاف در هر خانه‌ای هست؛ حتی در خانۀ آنهایی که بسیار خوشبخت‌اند. مهم این است که با اختلاف چگونه برخورد کنیم تا حرمت‌ها و همبستگی خانوادگی‌مان به هم نخورد.

برای حفظ حرمت‌ها و همبستگی‌های خانوادگی، باید شأن و جایگاه پدر و مادر حفظ شود.

پدر و مادر حتی اگر در اشتباه‌اند، نباید حرمتشان شکسته شود. این محوری‌ترین اصل در خانواده است.

شاید گاهی فکر کنی که پدر و مادرت هم باید تو را درک کنند و خود را با شرایط و خواسته‌های تو وفق دهند. زندگی رستوران نیست که شما فقط مصرف‌کننده باشید و به شوری و تلخی چیزها ایراد بگیرید بلکه باید در ساخت و ساز زندگی همراهی کنید.

چند نکته برای تأمل:

1) کسی شما را به خاطر تفاوت دیدگاه با پدر و مادرتان سرزنش نمی‌کند اما هیچ‌کس حرمت‌شکنی نسبت به پدر و مادر را نمی‌پذیرد.

2) در خلوت‌هایی که با خودتان دارید، وقتی به اختلافات خود با پدر و مادر می‌اندیشید، منصف باشید. در همۀ اختلافات می‌توان چهار حالت را تصور کرد؛ به آنها فکر کنید:

- ممکن است شما اشتباه کرده باشید و حق با پدر و مادرتان باشد؛
- ممکن است حق با هردوی شما باشد و این اختلاف مربوط به تفاوت سلیقه‌ها یا یک برداشت اشتباه باشد.
- ممکن است حق با شما باشد و پدر و مادرتان اشتباه کرده باشند.
- در نهایت، ممکن است هم شما و هم پدر و مادرتان اشتباه کرده باشید.

اختلاف سلیقه داشتن با پدر و مادر بد نیست. تصمیم‌گیری‌های سریع و نسنجیده، بدون فکر عمل کردن و نیز تندی کردن بد است.

یکی از راه‌های حل مسئله این است که شخص بتواند موضوعی را که با دیگری در آن اختلاف دارد از دید آن شخص ببیند و خودش را کاملاً جای او بگذارد تا بتواند نظر او را در مورد آن موضوع، خوب درک کند. دیدگاه دیگران به فرد کمک می‌کند منطقی بودن صحبت‌های دیگران را بهتر درک کند و آنها را راحت‌تر بپذیرد.

3) اگر همۀ تلاشتان را کرده‌اید ولی بازهم با پدر و مادر مشکل دارید، لازم است از یک مشاور امین یا یک بزرگ‌تر مانند پدربزرگ یا مادربزرگتان کمک بگیرید.

انتظار نداشته باشید که پدر و مادر اصلا به شما تذکر ندهند. زمانی که خودتان با یک بچۀ کوچک‌تر طرف می‌شوید، چقدر از این بکن نکن‌ها به او می‌گویید؟ مطمئن باشید کمک‌های فکری پدر و مادر و بکن نکن‌های مشفقانۀ آنها، جلوی پیشرفت واقعی شما را نمی‌گیرد.

صحنه اوّل: زندگی با طعم دخترانه