درسنامه آموزشی عربی (2) یازدهم علوم انسانی
درس 2: صِناعَةُ التلَّميع في الْأدَبِ الفْارِسيِّ
جَمالُ الْمَرْءِ، فَصاحَةُ لِسانِهِ. رَسولُ اللّهِ (ص)
زیباییِ انسان، شیواییِ گفتار اوست.
صِناعَةُ التَّلمیعِ فی الْأَدَبِ الْفارِسیِّ
آرایۀ دو زبانگی (صنعت تلمیع) در ادبیات فارسی
إنَّ اللُّغَةَ الْعَرَبیَّةَ لُغَةُ الْقُرآنِ وَ الْأَحادیثِ وَ الْأَدعیَةِ فَقَدِ اسْتَفادَ مِنهَا الشُّعَراءُ الْإیرانیّونَ وَ أَنشَدَ بَعضُهُم أَبیاتاً مَمزوجَةً بِالْعَرَبیَّةِ سَمَّوها بِالْمُلَمَّعِ؛ لِکَثیرٍ مِنَ الشُّعَراءِ الْإیرانیّینَ مُلَمَّعاتٌ، مِنهُم حافِظٌ الشّیرازیُّ وَ سَعدیٌّ الشّیرازیُّ وَ جَلالُ الدّینِ الرّومیُّ الْمَعروفُ بِالْمَولَویِّ.
زبان عربی زبان قرآن و احادیث و دعاهاست که شاعران ایرانی از آن استفاده کردهاند و برخی از آنان ابیاتی آمیخته به عربی سرودهاند که آن را دو زبانه (ملمَّع) نامیدهاند. بسیاری از شاعران ایرانی ملمّع دارند، از آن جمله حافظ شیرازی، سعدی شیرازی و جلال الدین رومی معروف به مولوی.
مُلَمَّعُ حافِظٍ الشّیرازیِّ لِسانِ الْغَیبِ
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
إنّی رَأَیتُ دَهْراً مِنْ هَجْرِکِ الْقیامَه
از خون دل نامهای به دوست نوشتم. من روزگار را از دوری تو [مانند] قیامت دیدم.
دارم من از فِراقش در دیده صد علامت
لَیْسَتْ دُموعُ عَینی هٰذی لَنا الْعَلامَه؟
من از دوریِ او در چشمم صد نشانه دارم. آیا این اشکهای چشمم نشانه نیست؟!
هر چند کازمودم از وی نبود سودم
مَنْ جَرَّبَ الْمُجَرَّب حَلَّتْ بِهِ النَّدامَه
هر قدر آزمایش کردم از آن سودی نبردم. هرکس آزموده را بیازماید؛ پشیمان میشود.
پرسیدم از طبیبی احوالِ دوست گفتا
فی بُعْدِها عَذابٌ فی قُربِهَا السَّلامَه
از طبیبی حال دوست را پرسیدم و گفت: در دوریاش عذاب و در نزدیکیاش سلامت است.
گفتم ملامت آید گر گِرد دوست گردم
وَ اللّه ما رَأَیْنا حُبّاً بِلا مَلامَه
گفتم مایۀ سرزنش است اگر گرد دوست بگردم. سوگند به خدا عشقی بدون سرزنش ندیدهایم.
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حَتّیٰ یَذوقَ مِنْهُ کَأْساً مِنَ الکَرامَه
حافظ مانند خواستارِ جامی به قیمتِ جان شیرین آمد، تا از جامِ کرامت بچشد.
مُلَمَّعُ سَعدیٍّ الشیرازیِّ
سَلِ الْمَصانِعَ رَکْباً تَهیمُ فِی الْفَلَواتِ
تو قدرِ آب چه دانی که در کنارِ فُراتی
از انبارهای آب دربارۀ سوارانی که در بیابانها تشنه و سرگردانند بپرس. تو قدر آب چه میدانی که در کنار رود فرات هستی؟!
شبم به روی تو روزست و دیدهام به تو روشن
وَ إنْ هَجَرْتَ سَواءٌ عَشیَّتی و غَداتی
شبم از دیدار چهرۀ تو مانند روز روشن است و چشمم روشن به دیدارت است، و اگر [مرا] ترک کنی، شب و روزم یکسان میشود.
اگر چه دیر بماندم امید بر نگرفتم
مَضَی الزَّمانُ وَ قَلبی یَقولُ إنَّکَ آتی
اگرچه دیر شد، امید از دست ندادم. زمان گذشت (سپری شد) و قلبم میگوید حتماً تو میآیی.
من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم
اگر گِلی به حقیقت عَجینِ آبِ حیاتی
من انسانی به زیباییِ تو ندیدم، و نشنیدم. اگر تو گِل هستی؛ به راستی با آب زندگی خمیر شدهای.
شبانِ تیره امیدم به صبحِ روی تو باشد
وَ قَدْ تُفَتَّشُ عَینُ الْحَیاةِ فِی الظُّلُماتِ
امیدم در شبهای تاریک به چهرۀ مانند صبح تو است. گاهی چشمۀ زندگی در تاریکیها جست وجو میشود.
فَکَمْ تُمَرِّرُ عَیْشی وَ أَنتَ حامِلُ شَهْدٍ
جوابِ تلخ بدیع است از آن دهانِ نباتی
چه بسیار زندگیام را تلخ میکنی در حالی که تو حامل عسل هستی! پاسخ تلخ از آن دهان شیرین مانند نبات نو و تازه است.
نه پنج روزۀ عمرست عشقِ روی تو ما را
وَجَدْتَ رائِحَةَ الْوُدِّ إنْ شَمَمْتَ رُفاتی
عمر کوتاه ما برای عشق چهرۀ تو کافی نیست. اگر خاک قبرم (استخوان پوسیدهام) را ببویی، بوی عشق را مییابی.
وَصَفْتُ کُلَّ مَلیحٍ کَما تُحِبُّ وَ تَرْضیٰ
محامدِ تو چه گویم که ماورای صفاتی
هر با نمکی را همان گونه که دوست داری و خشنود میشوی وصف کردم. ستایش تو چگونه بر زبان برانم که فراتر از صفتها هستی.
أَخافُ مِنْکَ وَ أَرْجو وَ أَسْتَغیثُ وَ أَدْنو
که هم کمندِ بلایی و هم کلیدِ نجاتی
از تو میترسم و به تو امیدوارم و کمک میخواهم و نزدیک میشوم؛ زیرا هم کمند بلا و هم کلید ر هایی هستی.
ز چشمِ دوست فتادم به کامۀ دلِ دشمن
أَحِبَّتی هَجَرونی کَما تَشاءُ عُداتی
از چشم دوست به درون دل دشمن افتادم. دوستانم مرا ترک کردند همان گونه که دشمنانم میخواهند.
فراقنامۀ سعدی عجب که در تو نگیرد
وَ إنْ شَکَوْتُ إلَی الطَّیْرِ نُحْنَ فِی الْوُکَناتِ
شگفت است که نامۀ جدایی سعدی در تو اثر نمیگذارد؛ حال آنکه اگر به پرندگان گلایه کنم، در لانهها شیون کنند!
لغات جدید
| آتی: آینده، درحال آمدن | أَحِبَّة: یاران «مفرد: حَبیب» | أَدْنو: نزدیک میشوم (دَنا، یَدْنو) | أَرْجو: امید دارم (رَجا، یَرْجو) |
| أَستَغیثُ: کمک میخواهم (اِسْتَغاثَ، یَسْتَغیثُ) | بَدیع: نو | بُعْد: دوری ≠ قُرْب | تَرْضیٰ: خُشنود میشوی (رَضِیَ، یَرْضیٰ) |
| تَشاءُ: میخواهد (شاءَ، یشَاءُ) شاءَ = أَرادَ، طَلَبَ | تُمَرِّرُ: تلخ میکنی (مَرَّرَ، یُمَرِّرُ) | تَهیمُ: تشنه و سرگردان میشود (هامَ، یَهیمُ) | جَرَّبَ: آزمایش کرد (مضارع: یُجَرِّبُ) |
| حَتیّٰ یَذوقَ: تا بچشد (ذاقَ، یَذوقُ) | حَلَّتْ: فرود آمد، حل کرد (حَلَّ، یَحِلُّ) | رُفات: استخوان پوسیده | رَکْب: کاروانِ شتر یا اسبْ سواران |
| سَلْ: بپرس = اِسْأَلْ (سَأَلَ، یَسْأَلُ) | شَکَوْتُ: گلایه کردم (شَکا، یَشْکو) «إِنْ شَکَوْتُ: اگر گلایه کنم» | شَمَمْتَ: بوییدی (شَمَّ، یَشُمُّ) «إنْ شَمَمْتَ: اگر ببویی» | شَهْد: عسل |
| عادی، عادٍ: دشمن، تجاوزگر «جمع: عُداة» = عَدوّ ≠ صَدیق | عَجین: خمیر | عَشیَّة: شامگاه، آغاز شب | غَداة: صبحگاه، آغاز روز |
| فَلَوات: بیابانها «مفرد: فلَاة» | قَدْ تُفَتَّشُ: گاهی جستو جو میشود (فَتَّشَ، یُفَتِّشُ) | کَأْس: جام، لیوان | مُجَرَّب: آزموده |
| مَحامِد: ستایشها «مفرد: مَحْمِدَة» | مَصانِع: انبارهای آب در بیابان (معنای امروزی: کارخانهها) | مَلیح: با نمک | مَمْزوج: در هم آمیخته = مَخلوط |
| نُحْنَ: شیون کردند (ناحَ، یَنوحُ) | وُدّ: عشق و دوستی ≠ عَداوَة | وَصَفْتُ: وصف کردم (وَصَفَ، یَصِفُ) | وُکَنات: لانهها «مفرد: وُکْنَة» |
| هَجَرْتَ: جدا شدی، رها ساختی (هَجَرَ، یَهْجُرُ) |
عَیِّنِ الصَّحیحَ وَ الْخَطَأَ حَسَبَ نَصِّ الدَّرْسِ. (ص / غ)
1- تُفَتَّشُ عَیْنُ الْحَیاةِ فِی الضَّوْءِ فَقَط. غ
چشمهی زندگی فقط در نور جستجو میشود.
2- اَلْمُلَمَّعاتُ أَشعارٌ فارِسیَّةٌ مَمْزوجَةٌ بِالْعَرَبیَّةِ. ص
ملمّعات اشعاری فارسی هستند که با عربی آمیخته شدهاند.
3- یَریٰ سَعدیٌّ اللَّیلَ وَ النَّهارَ سَواءً مِنْ هَجْرِ حَبیبِهِ. ص
سعدی از دوری محبوبش شب و روز را یکسان میبیند.
4- قالَ سَعدیٌّ مَضَی الزَّمانُ وَ قَلبی یَقولُ إنَّکَ لا تَأتی. غ
سعدی گفته است زمان گذشت و دلم میگوید که تو نمیآیی.
5- یَریٰ حافِظٌ فی بُعْدِ الْحَبیبِ راحَةً وَ فی قُربِهِ عَذاباً. غ
حافظ در دوری محبوب، راحتی و در نزدیکیش عذاب میبیند ( احساس میکند)
اِخْتَبِرْ نَفْسَکَ
تَرجِمِ الْکَلِماتِ التاّلیَةَ وَ الدُّعاءَ، ثُمَّ عَیِّنِ اسْمَ الْفاعِلِ وَ اسْمَ الْمَفعولِ.
| اَلْکَلِمَةُ | اَلتَّرجَمَةُ | اِسمُ الْفاعِلِ / اِسمُ الْمَفعولِ | |
|---|---|---|---|
| یُقَرِّبُ: نزدیک میکند | اَلْمُقَرَّب | نزدیک شده | اِسمُ الْمَفعولِ |
| یَعْلَمُ: میداند | اَلْعالِم | دانا، داننده | اِسمُ الْفاعِلِ |
| یُنْتِجُ: تولید میکند | اَلْمُنْتِج | تولید کننده | اِسمُ الْفاعِلِ |
| یُجَهِّزُ: آماده میکند | اَلْمُجَهَّز | آماده شده | اِسمُ الْمَفعولِ |
| یَضْرِبُ: میزند | اَلْمَضْروب | زده شده | اِسمُ الْمَفعولِ |
| یَتَکَلَّمُ: سخن میگوید | اَلْمُتَکَلِّم | گوینده | اِسمُ الْفاعِلِ |
یا صانِعَ کُلَّ مَصْنوعٍ یا خالِقَ کُلَّ مَخْلوقٍ یا رازِقَ کُلِّ مَرْزوقٍ یَا مالِکَ کُلِّ مَمْلوکٍ. (مِن دُعاءِ الْجَوشَنِ الْکَبیرِ)
ای سازندهی هر ساخته شدهای، ای آفرینندهی هر آفریده شدهای، ای روزی دهندهی هر روزی داده شدهای، ای صاحب هر مال و دارایی (فرازهایی از دعای جوشن کبیر)
اِخْتَبِرْ نَفْسَکَ
تَرجِمِ التَّراکیبَ التّالیَةَ.
1- ﴿عَلّامُ الْغُیوبِ﴾: بسیار دانندهی غیبها
2- ﴿أَمّارَةٌ بِالسّوءِ﴾: بسیار امر کننده به بدی
3- اَلطَّیّارُ الْإیرانیُّ: خلبان ایرانی
4- فَتّاحَةُ الزُّجاجَةِ: باز کننده شیشه
5- اَلْهاتِفُ الْجَوّالُ: تلفن همراه
6- اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا مَیْثَمُ التَّمّارُ: سلام بر تو ای میثم خرما فروش.
اَلتَّمارین
اَلتَّمرینُ الْأَوَّلُ (صفحهٔ 25 کتاب درسی)
عَیِّنِ الْجُملَةَ الصَّحیحَةَ وَ غَیرَ الصَّحیحَةِ حَسَبَ الْحَقیقةِ. (ص / غ)
1- اَلرَّکْبُ جَماعَةٌ مِنَ الْمُسافِرینَ یُسافِرونَ عَلَی الدَّوابِّ: ص
اسب سواران (کاروان) گروهی از مسافران هستند که (سوار) بر چارپایان میکنند.
2- غُصونُ الْأَشجارِ فی الشِّتاءِ بَدیعَةٌ خَضِرَةٌ. غ
شاخههای درختان در زمستان نو و سبز است.
3- اَلْغَداةُ نِهایَةُ النَّهارِ، وَ بِدایَةُ ظَلامِ اللَّیلِ. غ
بامداد پایان روز و آغاز تاریکی شب است.
4- اَلْکأَسُ إناءٌ یُشْرَبُ بِهِ الْماءُ أَوِ الشّایُ. ص
لیوان ظرفی است که با آن آب یا چایی نوشیده میشود.
5- یُصْنَعُ الْخُبزُ مِنَ الْعَجینِ. ص
نان از خمیر درست میشود.
الَتمَّرینُ الثاّنی (صفحهٔ 25 کتاب درسی)
ضَعْ فِی الدّائِرَةِ الْعَدَدَ الْمُناسِبَ. «کَلِمَةٌ واحِدَةٌ زائِدَةٌ»
1- اَلْوُکْنَةُ = بَیتُ الطُّیورِ.
لانه = خانه پرندگان
2- اَلْکَرامَةُ = شَرَفٌ وَ عَظَمَةٌ وَ عِزَّةُ النَّفسِ.
کرامت = شرافت و بزرگی و عزت نفس
3- اَلْهَجْرُ = تَرْکُ الصَّدیقِ أَوِ الْمُحِبِّ.
دوری = وانهادن دوست و یار
4- اَلرُّفاتُ (کلمه اضافی)
استخوان پوسیده
5- اَلسِّوارُ = زینَةٌ مِنَ الذَّهَبِ أَوِ الْفِضَّةِ فی یَدِ الْمَرأَةِ.
دستنبند = زینتی از طلا یا نقره در دست زن
6- اَلْمَلیحُ = مَنْ یُعْجِبُکَ شَکْلُهُ وَ کَلامُهُ وَ سُلوکُهُ.
با نمک = کسی که چهره و سخنان و رفتارش تو را به تعجب وا میدارد.
اَلتَّمرینُ الثّالِثُ (صفحهٔ 26 کتاب درسی)
تَرْجِمْ هٰذِهِ الْأَحادیثَ، ثُمَّ عَیِّنِ الْمَطلوبَ مِنکَ.
1- إیّاکَ وَ مُصادَقَةَ الْأَحمَقِ، فَإنَّهُ یُریدُ أَنْ یَنفَعَکَ فَیَضُرُّکَ. اَلْإمامُ عَلیٌّ (ع)
از دوستی با نادان بپرهیز زیرا او میخواهد به تو سود برساند اما زیان میرساند.
اَلْفِعلَ الْمُضارِعَ: یُریدُ، أَنْ یَنفَعَ، یَضُرُّ
2- اَلصَّدیقُ مَن کانَ ناهیاً عَنِ الظُّلمِ وَ الْعُدوانِ مُعیناً عَلَی الْبِرِّ وَ الْإحسانِ. اَلْإمامُ عَلیٌّ (ع)
دوست کسی است که بازدارنده از ستم و دشمنی و یاری رساننده بر نیکی و احسان باشد.
اَلْجارَّ وَ الْمَجرورَ: عَنِ الظُّلمِ، عَلَی الْبِرِّ
3- إیّاکَ وَ مُصادَقَةَ الْکَذّابِ، فَإنَّهُ کَالسَّرابِ یُقَرِّبُ عَلَیکَ الْبَعیدَ وَ یُبَعِّدُ عَلَیکَ الْقَریبَ. اَلْإمامُ عَلیٌّ (ع)
از دوستی با دروغگو بپرهیز زیرا او مانند سراب است دور را برای تو نزدیک میسازد و نزدیک را برای تو دور میسازد.
اِسْمَ الْمُبالَغَةِ: الْکَذّابِ
4- اَلصَّدیقُ الصَّدوقُ مَن نَصَحَکَ فی عَیبِکَ، وَ حَفِظَکَ فی غَیبِکَ، وَ آثَرَکَ عَلیٰ نَفْسِهِ. الْإمامُ الصّادِقُ (ع)
دوست راستگو کسی است که تو را درباره عیبت پند دهد، و تو را در نبودنت حفظ کند، و تو را بر خودش برگزیند (مقدم بدارد)
اَلْمَجرورَ بِحَرفِ جَرٍّ: عَیبِ، غَیبِ، نَفْسِ
5- مَن غَضِبَ عَلَیکَ مِنْ إخْوانِکَ ثلَاثَ مَرّاتٍ، فَلَمْ یَقُلْ فیکَ شَرّاً، فَاتَّخِذْهُ لِنَفْسِکَ صَدیقاً. الْإمامُ الصّادِقُ (ع)
هر کس از برادرانت سه بار خشمگین شود (شد) و درباره تو به بدی سخن نگوید (نگفت) او را برای خودت به دوستی بگیر.
فِعْلَ الْأَمرِ: اتَّخِذْ
6- یا بُنَیَّ، اِتَّخِذْ أَلفَ صَدیقٍ وَ الْأَفُ قَلیلٌ، وَ لا تَتَّخِذْ عَدوّاً واحِداً وَ الْواحِدُ کَثیرٌ. لُقمانُ الْحَکیمُ
ای پسرم، هزار دوست بگیر و هزارتا کم است، و یک دشمن نگیر و یک دشمن زیاد است.
فِعْلَ النَّهْیِ: لا تَتَّخِذْ
اَلتَّمرینُ الرّابِعُ (صفحهٔ 27 کتاب درسی)
اُکتُبْ مُتَادِفَ أَوْ مُتَضادَّ کُلِّ کَلِمَةٍ أَمامَها.
أ. أَرادَ / قَرُبَ / اَلدُّکاّن / اَلْوُدّ / اَلْعُداة / اَلْبُعْد / الَصَّحراء / اَلْغَداة / اَلْحَرْب
ب. صَدوقٌ / قَرَّبَ / مُصادَقَةٌ / آثَرَ / مُعینٌ / سَلْ / سِعْرٌ / مُعْجَبٌ بِنَفْسِهِ / رَفَعَ
| أ. | ب. |
|---|---|
| اَلْأَحِبَّة ≠ اَلْعُداة (دوستان ≠ دشمنان) |
کَذّابٌ ≠ صَدوقٌ (بسیار دروغگو≠ راستگو) |
| اَلْعَشیَّة ≠ اَلْغَداة (شامگاه، آغاز شب ≠ صبحگاه، آغاز روز) |
بَعَّدَ ≠ قَرَّب (دور کرد≠ نزدیک کرد) |
| اَلْفَلاة = الَصَّحراء (دشت، بیابان) |
مُساعِدٌ = مُعین (کمک کننده، یاریگر) |
| اَلْحُبّ = اَلْوُدّ (دوستی) |
اِنْتَخَبَ = آثَرَ (انتخاب کرد) |
| اَلسِّلْم ≠ اَلْحَرْب (صلح ≠ جنگ) |
عَداوَةٌ ≠ مُصادَقَةٌ (دشمنی ≠ دوستی) |
| شاءَ = أَرادَ (اراده کرد، خواست) |
أَجِبْ ≠ سَل (جواب بده≠ سوال کن) |
| اَلْمَتْجَر = اَلدُّکاّن (مغازه، دکان) |
قیمَةٌ = سِعْرٌ (قیمت، ارزش) |
| اَلْقُرْب ≠ اَلْبُعْد (نزدیکی ≠ دوری) |
نَزَّلَ ≠ رَفَعَ (پایین آورد≠ بالا برد) |
| دَنا = قَرُبَ (نزدیک شد، پیش آمد) |
مُخْتالٌ = مُعْجَبٌ بِنَفْسِهِ (خودپسند) |
اَلتَّمرینُ الْخامِسُ (صفحهٔ 28 کتاب درسی)
تَرجِمِ الْآیاتِ التّالیَةَ، ثُمَّ عَیِّنِ اسْمَ الْفاعِلِ وَ اسْمَ الْمَفعولِ وَ اسْمَ الْمُبالَغَةِ وَ اسْمَ الْمَکانِ وَ اسْمَ التَّفضیلِ.
1- ﴿... إنَّهُ کانَ مَنصوراً﴾: اَلْإسْراء: 33
گفت همانا او یاری شده (مورد حمایت) بود.
مَنصوراً: اسم مفعول
2- ﴿إنَّکَ أَنتَ عَلّامُ الْغُیوبِ﴾: اَلْمائِدَة: 116
به درستی که تو بسیار دانای نهانها هستی
عَلّامُ: اسم مبالغه
3- ﴿قُلْ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغرِبُ﴾: اَلْبَقَرَة: 142
بگو مشرق و مغرب از آن خداست.
الْمَشْرِقُ وَ الْمَغرِبُ: اسم مکان
4- ﴿إنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ﴾ آلُ عِمران: 159
قطعا خداوند توکل کنندگان را دوست میدارد.
الْمُتَوَکِّلینَ: اسم فاعل
5- ﴿... اَللهَ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلونَ﴾ اَلْحَجّ: 68
خدا به آنچه انجام میدهید داناتر (آگاهتر) است.
أَعْلَمُ: اسم تفضیل
6- ﴿... مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هٰذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ﴾ یس: 52
چه کسی ما را از مرقدمان برانگیخت، این همان وعده خداوند رحمان است و فرستادگان راست گفتند.
مَرْقَدِنا: اسم مکان / الْمُرْسَلُونَ: اسم مفعول
اَلتَّمرینُ السّادِسُ (صفحهٔ 29 کتاب درسی)
تَرْجِمِ الْأَفعالَ فِی الْجُمَلِ التّالیَةِ؛ ثُمَّ عَیِّنْ بابَ کُلٍّ مِنها.
1- أَنْشَدْنا فِی الِاصْطِفافِ الصَّباحیِّ.
در صف صبحگاه شعر سرودیم. باب: أفعال
2- سَنَتَخَرَّجُ مِنَ الْمَدرَسَةِ بَعْدَ سَنَةٍ.
سالِ بعد از مدرسه دانش آموخته میشویم. باب: تَفعُّل
3- جُنودُنا یُدافِعونَ عَنِ الْوَطَنِ.
سربازانمان از میهن دفاع میکنند. باب: مُفاعَلَة
4- تَنْفَتِحُ الْأَزهارُ فِی الرَّبیعِ.
شکوفهها در بهار باز میشوند. باب: إنفعال
5- اَلشَّریکانِ تَعامَلا قَبْلَ سَنَةٍ.
دو شریک سالِ قبل باهمدیگر معامله کردند. باب: تَفاعُل
6- یَسْتَخْدِمُ الْمَصنَعُ عُمّالاً.
کارخانه کارگرانی را به کار میگیرد. باب: إستفعال
7- رَجاءً، عَلِّمْنی الزِّراعَةَ.
لطفاً، به من کشاورزی یاد بده. باب: تَفعیل
8- أَشْتَغِلُ عِنْدَ أَبی.
نزد پدرم کار میکنم. باب: إفتعال
