درسنامه آموزشی فلسفه (1) کلاس یازدهم انسانی و معارف
درس 3: فلسفه و زندگی
متن زیر را بخوانید و به سؤالهای طرح شده پاسخ دهید:
تاجری کنار ساحل یک روستا، در مکزیک ایستاده بود و دریا را تماشا میکرد. یک قایق کوچک ماهیگیری به او نزدیک شد و کنار ساحل ایستاد. داخل قایق چندتا ماهی افتاده بود. تاجر سر صحبت را با ماهیگیر باز کرد و پرسید: چقدر طول کشید تا این چند ماهی را گرفتی؟
ماهیگیر : خیلی کم.
تاجر: پس چرا صبر نکردی تا ماهی بیشتری صید کنی؟
ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خودم و خانوادهام کافی است.
تاجر: بقیّۀ وقتت را چه کار میکنی؟
ماهیگیر: تا دیر وقت میخوابم، یک مقداری ماهیگیری میکنم، کمی هم با بچّهها بازی میکنم، بعد توی دهکده میروم و با دوستان شروع به صحبت میکنم، خلاصه، به این نوع زندگی مشغولم.
تاجر: من در دانشگاه هاروارد درس خواندهام، میتوانم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهیگیری کنی، آن وقت میتوانی با پول آن، قایق بزرگتری بخری و بعد با درآمد آن چندتا قایق دیگر هم اضافه کنی. آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری داری، تعداد زیادی کارگر هم برای تو کار میکنند.
ماهیگیر: خوب، بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهیها را به واسطهها بفروشی، آنها را مستقیماً به مشتریها میرسانی و برای خودت کار و بار درست میکنی. بعد، کارخانه راه میاندازی، به تولیدات نظارت میکنی... این دهکدۀ کوچک را هم ترک میکنی و به مکزیکو میروی، بعد هم لسُآنجلس، از آنجا هم به نیویورک. آنجاست که دست به کارهای مهمتری میزنی...
ماهیگیر: این کار چقدر طول میکشد؟
تاجر: پانزده تا بیست سال.
ماهیگیر : امّا بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همین است. در یک موقعیت مناسب میروی و سهام شرکت را به قیمت خیلی بالا میفروشی. این کار میلیونها دلار عایدی دارد.
ماهیگیر: میلیونها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: آن وقت دیگر بازنشسته شدهای؛ میروی به یک دهکدۀ ساحلی کوچک! جایی که تا دیروقت میتوانی بخوابی! یک کم ماهیگیری کنی، با بچههایت بازی کنی! میتوانی به داخل دهکده بروی و تا دیروقت با دوستانت بگویی و بخندی!
ماهیگیر تأملی کرد و گفت: خب، من الان هم همین کار را میکنم!
بررسی (صفحه 20 کتاب درسی)
1- چرا ماهیگیر از پیشنهاد تاجر استقبال نکرد؟
ماهیگیر نمیداند که چه آیندهٔ خوبی در انتظار اوست.
ماهیگیر در محدودهٔ ده خود فکر میکند، امّا نگاه تاجر جهانی است.
ماهیگیر به دنبال مادیات نیست و از جمع کردن ثروت خوشش نمیآید.
2- این دو سبک متفاوت زندگی ریشه در چه دیدگاههایی دارد؟
ماهیگیر اهل ریسک و فعالیتهای پرخطر نیست، امّا تاجر هست.
زندگی برای ماهیگیر خیلی ساده و ابتدایی است، امّا تاجر نگاه پیشرفتهای به زندگی دارد.
ماهیگیر میداند که تاجر عمرش را برای چیزی تلف کرده است که او از ابتدا آن را در اختیار داشته است.
3- آیا همه می توانند براساس نگاه ماهیگیر یا تاجر زندگی کنند؟
زندگی، براساس پیشنهاد تاجر یک دور باطل و رسیدن به نقطهٔ اول است.
برای تاجر، بُعد مادی زندگی و پیشرفت اقتصادی مهم است.
برای ماهیگیر، زندگی به معنای بودن در کنار دیگران و مهربانی با آنهاست.
اگر هر کس بخواهد مانند تاجر بیندیشد و عمل کند، ماهیهای جهان نابود میشوند.
هدف زندگی نزد تاجر یک هدف مادی است و از نظر او بشر باید در این راه تلاش کند.
هر یک از ما باورهایی دربارۀ جهان، انسان، مرگ، عدالت، زیبایی و نظایر آن داریم که گاه با باورهای دیگران یکسان است و گاهی هم متفاوت و مختلف. ما با همین باورها زندگی میکنیم و براساس آنها تصمیم میگیریم و عمل مینماییم. شاید دلایل برخی از این باورها را بدانیم و برای برخی هم دلیلی نداشته باشیم و صرفاً طبق عادت آنها را قبول کرده باشیم. اگر ما اطرافیان خود را زیر نظر بگیریم، میتوانیم از لابهلای حرفهایی که میزنند یا رفتارهایی که دارند، برخی از ریشههای فکری آنان را کشف کنیم و بدانیم که آنها چه عقیده و طرز فکری دارند و اگر بتوانیم این طرز فکرها و عقیدهها را خوب تحلیل کنیم، میتوانیم حدس بزنیم که آنها در زندگی خود به دنبال چه اهدافی هستند و زندگی برای آنان چه معنایی دارد.
البته برخی انسانها، فارغ از اشتغالات روزانه، لحظاتی به تفکر دربارۀ باورهای خود میپردازند و نسبت به پذیرش آن باورها میاندیشند. آنان میخواهند به ریشۀ باورهای خود برسند و چرایی قبول آنها را مرور کنند. اینان، در حقیقت، اهل تفکر فلسفی هستند و میکوشند بنیانهای فکری خود را در چارچوب عقل و منطق قرار دهند.
به عبارت دیگر: اندیشیدن فیلسوفانه، تأمل کردن درباره باورهای مربوط به زندگی است؛ آموختن چرایی و یافتن دلایل درستی یا نادرستی باورها؛ پذیرفتن باورهای درست و کنار گذاشتن باورهای نادرست. در این صورت، خودمان بنیانهای فکری خود را میسازیم و به آزاد اندیشی میرسیم و شخصیتی مستقل کسب میکنیم.
معنای زندگی
این باورها که فلسفۀ ما را میسازند، نقش تعیین کننده در انتخاب اهداف دارند. به عبارت دیگر: این باورها هستند که به ما میگویند چه چیزی را هدف زندگی قرار دهیم و از چه چیزی گریزان باشیم. بنابراین میتوان گفت:
فلسفۀ هر کس معنا دهنده به زندگی اوست.
با توجه به مطالب فوق میتوانیم مردم را به سه دسته تقسیم کنیم:
1- برخی آدمها کمتر به اموری مانند حقیقت انسان و جهان میاندیشند و به همان اندازهای که از دور و برشان آموختهاند، قناعت میکنند، در نتیجه در انتخاب هدف نیز دقت نظر چندانی ندارند و بیشتر دنباله روی دیگرانند.
2- برخی آدمها در این امور میاندیشند و در بسیاری موارد به دانشی درست دربارۀ جهان و انسان میرسند؛ در نتیجه میتوانند هدف قابل قبولی برای زندگی برگزینند و زندگی آنان معنای درستی پیدا کند.
3- برخی نیز نگرشی نادرست دربارۀ جهان و انسان دارند. اینان، در انتخاب هدف به خطا رفته و زندگی آنان معنای نادرستی به خود گرفته است.
تأمل (صفحه 22 کتاب درسی)
میگویند وقتی فقر تالس را به رُخش کشیدند، تمام پولی را که داشت به ودیعه نهاد و دستگاههای روغن زیتونگیری کرایه کرد. هنگام چیدن محصول که دستگاهها مورد نیاز بود، آنها را به قیمتی که میخواست، به دیگران واگذار کرد. با این عمل نشان داد که اگر دارایی و ثروتی ندارد، ناتوانی او در کسب پول نیست. او به چیزهای دیگری دلبستگی دارد.
آیا میتوانید حدس بزنید که او دربارۀ زندگی چگونه میاندیشیده و چه هدفی در زندگی داشته؟ تلاش میکرد از ظاهر و کثرات عالم، به باطن و وحدت عالم برسد. لذا اهمیت تالس در طرح سؤالهای بنیادی از جمله این سؤال است که طبیعت نهایی عالم چیست؟
برخی فواید تفکر فلسفی
دانستیم که فلسفۀ هر کس نقش اساسی در معنابخشی به زندگی او دارد. حال اگر انسان قدرت تفکر خود را افزایش دهد و با استفاده از قواعد تفکر، در امور فلسفی بیندیشد، به فواید و ثمرات دیگری نیز دست مییابد، از جمله:
1- دوری از مغالطهها
سال گذشته در کتاب منطق، با انواع مغالطهها، آشنا شدیم. یکی از فواید آموختن منطق توانایی تشخیص مغالطهها و خارج کردن آنها از باورهاست. فلسفه از این توانایی منطقی کمک میگیرد تا اندیشههای فلسفی درست از تفکّرات غلط تشخیص داده شود و راه رسیدن به اعتقادات درست هموار گردد. فیلسوفان میکوشند با کاستن از مغالطهها، فهم درستی از حقایق، چه در عالم هستی و چه در مسائل بنیادی زندگی، ارائه دهند و آن را با گفتار مناسبی که خالی از مغالطه باشد، بیان کنند. آنها همچنین میکوشند نمونههایی از مغالطههای فلسفی را جهت عبرت گرفتن دیگران، نشان دهند؛ چرا که برخی افراد گاهی بدون اینکه دقت کنند، در زندگی خود، باوری را که مبنای آن یک مغالطه است، پذیرفته و براساس آن تصمیم میگیرند و عمل میکنند.
2- استقلال در اندیشه
فیلسوف واقعی هیچ سخنی را بدون دلیل نمیپذیرد و عقیدهاش را بر پایۀ خیالات، تبلیغات و تعصّب بنا نمیکند. او دربارۀ استدلالها میاندیشد و اگر به درستیشان پیببرد، آنها را میپذیرد. عموم مردم در مسائل بنیادین فلسفی میاندیشند و نظر میدهند؛ دربارۀ خدا، آزادی، اختیار، خوشبختی و رنج. فرق فیلسوف با مردمان دیگر این است که اوّلاً فیلسوف دربارۀ همین مسائل به نحو جدّی فکر میکند؛ ثانیا با روش درست وارد این قبیل مسائل میشود و پاسخ میدهد. او تابع برهان و استدلال است؛ نه تابع افراد و اشخاص.
درسآموزی (صفحه 23 کتاب درسی)
ارسطو، فیلسوف بزرگ یونانی، سالهای فراوانی شاگرد افلاطون بود. او استاد خود را بسیار دوست میداشت. اما در هر موضوعی، تا خودش قانع نمیشد، آن را نمیپذیرفت. به همین جهت در برخی مسائل با استاد خود اختلاف نظر پیدا کرد. برخی او را سرزنش میکردند که چرا نظر استاد خود را رد میکند. مشهور است که وی در جواب میگفت:
«افلاطون برای من عزیز است، امّا حقیقت عزیزتر است.»
از این حکایت کوتاه و جملۀ ارسطو چه درسهایی میتوان گرفت؟ با وجود اختلافات نظری که افلاطون و ارسطو در برخی مسائل فلسفی داشتند اما حرمت شاگرد و استادی در روابط آنان حکمفرما بود. ارسطو به خاطر دوستی و اولویت طرف مقابل حقیقت را کتمان نمیکرد و ضمن تجلیل و احترام استاد، عقاید خود را ابراز میکرد. این خود نمونهای از استقلال در اندیشه است.
3- رهایی از عادتهای غیرمنطقی
در بسیاری از مواقع، افراد یک جامعه افکار و عقایدی را میپذیرند که پشتوانۀ عقلی و منطقی محکمی ندارند، بلکه بر اثر مرور زمان و یا انتقال از نسلی به نسل بعد، بهصورت یک عادت در آمده است و اکثر افراد جامعه، بدون دلیل آنها را پذیرفتهاند.
افراد متفکر و اندیشمند این جوامع، این قبیل افکار را مورد نقد و ارزیابی قرار میدهند و اگر منطبق با عقل و استدلال نبود، آنها را نمیپذیرند و تلاش میکنند سایر مردم را نیز به باطل بودن آن افکار آگاه کنند.
از آنجا که این قبیل عقاید و افکار مورد پذیرش مردم است، در ابتدا مردم سخنان این متفکران را نمیپذیرند و حتی دیدگاه آن متفکران را باطل و انحرافی مینامند.
البته، استقامت و پایداری متفکران حق طلب و دلسوز، بالاخره مؤثر واقع میشود و باطل بودن آن افکار و عقاید، با درخشش حقیقت، به تدریج نمایان میگردد و بسیاری از مردم عقاید باطل خود را کنار میگذارند و به حقیقت رو میآورند.
مثالی برای استقلال در اندیشه و رهایی از عادات
افلاطون که از بزرگترین فیلسوفان تاریخ است، تمثیلی دارد که به «تمثیل غار» مشهور است. او در این تمثیل میخواهد نشان دهد که چگونه فلسفه، انسان را به سمت آزادی حقیقی هدایت میکند. ما این تمثیل را که در کتاب جمهوری افلاطون آمده با اندکی تغییر و ساده کردن عبارتها در اینجا میآوریم:

غاری را در زیر زمین در نظر بیاورید که در آن مردمانی به بند کشیده شده و توانایی حرکت و جابهجایی ندارند. روی این مردم به دیوار جلو و پشتشان به دهانۀ غار است. این زندانیان هرگز بیرون را ندیدهاند و جز روبهروی خود را نمیبینند. به فاصلهای دور، در پشت سر ایشان، آتشی روشن است که پرتو آن به درون غار میتابد. در پسَِ آتش نیز دهانه غار قرار دارد. میان آتش و زندانیان راهی است که انسانها و حیوانات و اشیای مختلف در این راه در حال رفت و آمد هستند و کارهایی انجام میدهند. برخی با یکدیگر سخن میگویند و برخی خاموشاند. سایۀ این انسانها و حیوانات و اشیاء بر دیواری که جلوی روی مردمان به بند کشیده شده قرار دارد، میافتد و اینها که جز این سایهها را ندیدهاند، این سایهها را اشیای واقعی میپندارند و تصوّر میکنند که همۀ آن سر و صداها از همین سایههاست.
اگر برحسب اتفاق، زنجیر یکی از این مردمان پاره شود و مجبورش کنند که یکباره برخیزد و روی خود را برگرداند و آتش را ببیند یا به سوی مدخل غار برود و به بیرون بنگرد، روشنایی چشمهایش را خیره خواهد ساخت و نخواهد توانست عین اشیایی را که تا آن هنگام تنها سایههای آنها را میدید، درست ببیند و اگر بخواهد در خود روشنایی بنگرد، طبیعی است که چشمهایش به دردی طاقت فرسا مبتلا خواهد شد؛ بنابراین این فرد از روشنایی خواهد گریخت و باز به سایهها پناه خواهد برد زیرا آنها را بهتر میتوانست ببیند. عقیدهاش هم نسبت به سایهها استوارتر خواهد شد.
اگر در این میان، شخص تنومندی او را از دهانه غار بالا بکشد و از غار بیرون آورد و او را بهطور کامل در معرض نور قرار دهد، چنان رنج عظیمی بر او تحمیل میشود که توانایی تحمل آن را از دست خواهد داد و نخواهد توانست هیچ یک از اشیای حقیقی را ببیند و بشناسد؛ امّا اگر به تدریج چشمان وی با روشنایی خو بگیرد، یکی پس از دیگری آن انسانها و حیوانات و اشیای واقعی را خواهد شناخت و به سایه بودن آن تصاویر که تا چندی قبل آنها را حقیقت میپنداشت، پیخواهد برد. این شخص پس از مدّتی خواهد توانست آن نوری را که عامل شناخت اشیاء است ببیند و بداند که تا اندازهای خورشید عامل هر چیزی است که او و دوستانش در زندان به دیدن آنها عادت کرده بودند.
حالا در نظر بگیرید که این زندانی از بند رها شده، غار را به یاد آورد. آیا از وضعیت خود احساس رضایت نخواهد کرد و بر حال گرفتاران در بند تأسف نخواهد خورد؟ و آیا برای رهایی آنان از زندان تلاش نخواهد کرد؟
در نهایت، تصور کنید که زندانی آزاد شده را از نور برگیرند و به داخل غار ببرند و در جایگاه قبلیاش قرار دهند.
او به اطرافیان میگوید این سایهها حقیقی نیستند. امّا همه حرف او را خندهدار خواهند یافت. آنان به یکدیگر میگویند او از غار بیرون رفت و با خراب شدن و از دست دادن بیناییاش برگشت.

بررسی (صفحه 26 کتاب درسی)
با توجه به تمثیل غار افلاطون،
1- گذر از یک وضع عادی و رسیدن به حقیقت برتر در پرتو چه چیزی بهدست میآید؟
به استفاده از تفکر و تعقل، به جای تقلید و دنبالهروی از دیگران اشاره دارد. انسانهای عادی دربارهٔ شکل زندگی خود و تصمیم گیریهایی که میکنند، نمیاندیشند و گرفتار زنجیر عادات خود و آداب و رسومی هستند که جامعه، صحیح یا غلط، بر آنها تحمیل کرده است. حوادث جهان و زندگی نیز آنان را به تأمل و تفکر نمیکشاند. امّا برای انسان متفکر، هر برگی که از درخت میافتد و هر اتفاقی که پیرامون او رخ میدهد، موضوعی برای اندیشیدن است.
2- رنج رسیدن به حقیقت شیرینتر است یا راحتی ماندن در نادانی؟
رنج بزرگ آدمیان در طول تاریخ حیاتشان، رنج نادانی بوده است.
3- چرا افلاطون ماندن در نادانی و عدم درک حقیقت را به زندانی دربند تشبیه کرده است؟
4- بزرگترین زندانی که بشر ممکن است به آن گرفتار شود، چیست؟ عادتهای ناپسند است که همانند زنجیر دست و پای او را میبندد.
5- چرا زندانیان در غار سخنان جوانی را که برای رهایی آنها برگشته بود، نمیپذیرفتند؟ مشکل بزرگ انسانهای متفکر، نامأنوس بودن سخنان آنها برای آدمهای معمولی است. انسانهای عادی، به وضع موجود خود عادت کردهاند و هرکس بخواهد این عادت را به هم بریزد برای آنان سخت و دردآور است آدمهای معمولی چون اهل تفکر نیستند همین وضع موجود را میپسندند و از تغییر و تحول بیزارند.
به کار ببندیم (صفحه 26 تا 27 کتاب درسی)
1- کسانی میگویند:
«زندگی برخی فیلسوفان نشان میدهد که آنها سرگرم بحثهای انتزاعی خود بودهاند و کاری به زندگی واقعی مردم نداشتهاند. پس چرا ما از آنها دنباله روی کنیم؟»
آیا جمله بالا از نظر شما درست است یا غلط؟ این دیدگاه مبتنی بر یک مغالطه است و آن، سرایت دادن یک حکم جزئی به کل است. از اینکه برخی فیلسوفان کاری به زندگی اجتماعی اطراف خود نداشتهاند، نمیتوان نتیجه گرفت که: اولاً همهٔ فیلسوفان این گونه بودهاند و ثانیاً این گوشهگیری مربوط به فلسفه آنها بوده است.
اگر درست است، دلیل خود را توضیح دهید.
اگر غلط است، جهت مغالطه را مشخّص کنید و آن را توضیح دهید. مغالطهٔ تعمیم ناروا
2- کدام یک از ابیات زیر، تأمل برانگیزتر است و توجه شما را بیشتر جلب میکند؟
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
نکات قابل توجه در این بیت:
1- محدود بودن قدرت اختیار انسان
2- فوق طبیعی بودن حقیقت وجود انسان
3- بازگشت انسان به آن جایگاه حقیقی (وطن)
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار
نکات قابل توجه در این بیت:
1- تفکر در آفاق و انفس
2- شگفتیهای جهان هستی
3- مشابهت انسان غیر متفکر با جمادات
عالمَ ظهور جلوۀ یار است و جاهلان
در جست وجوی یار به عالمَ دویدهاند
نکات قابل توجه در این بیت:
1- نشانه بودن جهان برای خداوند
2- جلوه خدا و ظهور خدا بودن هستی
3- بیراهه رفتن گروهی و نرسیدن آنها به حقیقت
از کجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم آخر؟ ننمایی وطنم؟
نکات قابل توجه در این بیت:
1- طرح سه سؤال اساسی: از کجا؟ به سوی کجا؟ هدف خلقت؟
2- وطن حقیقی انسان در جهانی برتر
3- از میان اشعاری که در کتابهای درسی خواندهاید یا در کتابهای دیگر دیدهاید، چند مورد را که برای شما تفکر برانگیز بوده است انتخاب کنید و بگویید که چرا توجه شما را بیشتر جلب کرده است.
4- عبارتهای زیر را بخوانید و بگویید کدام عبارت از نظر شما زیباتر است؟
الف) تولد و مرگ ما در اختیار ما نیست؛ امّا فاصلۀ بین آن دو را ما تکمیل میکنیم.
برخی نکات کلیدی این جمله:
1- اختیار انسان مطلق نیست و در محدودهٔ خاصی است.
2- تصمیم گیری ما پرکنندهٔ حیات ما از تولد تا مرگ است.
البته، مرگ تا حدودی در اختیار ماست. رفتار ما برای سلامتی جسم و روح در افزایش عمر مؤثر است. اما بالاخره حوادث فراوانی در مسیر زندگی هست که میتوانند سبب مرگ ناگهانی شوند.
ب) هیچکس نمیتواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، امّا همه میتوانند از همین حالا شروع کنند.
برخی نکات کلیدی این جمله:
1- گذشته انسان تکرارپذیر نیست. عبور از کودکی و رسیدن به نوجوانی اجباری است و وقتی که نوجوانی آمد، کودکی تکرار نمیشود. زمان در گذر است.
2- انسان اختیار گذشته را ندارد اختیار برای تصمیمهای جدید است.
3- همواره توانایی تغییر وجود دارد.
ج) پرواز را بیاموز، نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آنکه به اندازۀ فاصلۀ زمین تا آسمان گسترده شوی.
برخی نکات کلیدی این جمله:
1- جدا شدن از جایی و آمدن به جای دیگر به معنای از دست دادن جای اولی است.
2- کمال آن است که در عین حفظ امکانات قبلی، امکانات جدید هم کسب شود.
3- آدمی باید همهٔ مراتب وجود را با هم داشته باشد.
د) در مقابل مشکلات خم به ابرو نیاور! کارگردان، همیشه سختترین نقش را به بهترین بازیگر میدهد.
برخی نکات کلیدی این جمله:
1- جهان مدیری حکیم دارد که هیچ حقی را ضایع نمیکند.
2- زندگی با مشکل و سختی همراه است و رشد و کمال با رفتن در دل سختیها به دست میآید.
3- مشکلات بزرگ برای کسانی است که همّت بزرگ دارند.