خانه
گاما

درسنامه آموزشی فلسفه (1) کلاس یازدهم انسانی و معارف

درس 1: چیستی فلسفه

بازدید74/7 K
تاریخ بروزرسانی1401/08/24

قبل از اینکه از چیستی فلسفه با شما سخن بگوییم، خوب است دربارۀ چند مورد از مسئله‌هایی که همواره در پیرامون ما مطرح است و خود شما نیز بسیاری از اوقات به آنها توجه کرده‌اید، گفت‌وگو کنیم و توانایی خود را در این قبیل گفت‌وگوها بیازماییم.

1- از هر کسی بپرسید که چقدر به حفظ زمین اهمّیت می‌دهی، می‌گوید: حفظ زمین اهمّیت ویژه دارد. با این وجود دانشمندان می‌گویند تنها موجودی که زمین را تهدید می‌کند، نوع بشر است؛ آنان می‌گویند بشر از طریق ایجاد جامعه‌های صنعتی مصیبت‌های بزرگی برای محیط زیست پدید آورده است و در همین صد سال اخیر نسل میلیون‌ها گیاه و حیوان منقرض شده و دیگر خبری از آنها نیست.

- آیا اصولا نوع بشر در تخریب زمین مقصّر است؟
- مگر انسان چه خصوصیتی دارد که چنین می‌کند؟
- نظر شما در این باره چیست؟

2- از هر کسی دربارۀ عدالت بپرسید، خواهد گفت مهم‌ترین عامل دوام و بقای جامعه عدالت است. در عین حال همۀ جوامع در طول تاریخ از بی‌عدالتی در رنج بوده و بسیاری از مردم برای رسیدن به عدالت فداکاری کرده‌اند اما به آن نرسیده‌اند. اندیشمندان در پی آن بوده‌اند که بدانند چرا این تناقض در گفتار و عمل افراد وجود دارد. در این باره نظرهایی هم داده‌اند.

- امّا واقعا ریشۀ این تناقض در کجاست؟
- آیا انسان‌ها با آن چیزی که دوست دارند، دشمنی می‌ورزند و از آن فرار می‌کنند؟
- آیا شما می‌توانید به این سؤال‌ها پاسخ قانع کننده بدهید؟

3- برخی می‌گویند نظریه‌های علمی پیوسته تغییر می‌کنند؛ برای مثال زمانی دانشمندان عقیده داشتند که هر جسمی یک حقیقت توپُر و متصلی است که اشیای ریز هم نمی‌توانند از آن عبور کنند. در قرن بیستم گفتند اجسام از اتم‌های بسیار کوچکی تشکیل شده که با چشم قابل دیدن نیست. آن اتم‌ها هم از دو هسته و الکترون تشکیل شده و الکترون به دور هسته می‌گردد، چیزی شبیه به منظومۀ شمسی. پس فاصلۀ زیادی میان الکترون و هسته هست و در این فاصله چیزی نیست. پس اجسام، اشیای متصل و توپُر نیستند. بعدها معلوم شد که علاوه بر ماده، انرژی هم وجود دارد و ماده و انرژی، با هم عالم طبیعت را می‌سازند. اینان می‌گویند ممکن است دانشمندان در آینده به هر چیز دیگری معتقد شوند؛ علم یک قرن بعد ممکن است زمین را مسطحّ و خورشید را دور زمین قرار دهد!

- راستی، آیا جریان علم مبتنی بر احتمالات پیش می‌رود؟
- پس حقیقت چگونه به‌دست می‌آید؟
- نظر شما در این باره چیست؟ آیا خودتان هم قبلاً در این مسائل اندیشیده‌اید؟
- این قبیل سؤال‌ها در کدام علم باید بررسی شوند؟

انسان در زندگی روزانۀ خویش، معمولا با مسئله‌هایی روبه‌رو می‌شود و به حلّ آنها می‌پردازد، از قبیل اینکه: امروز چه لباسی بپوشم، کدام کار را اوّل انجام دهم، چه غذایی بخورم و دربارۀ کارم با چه کسی مشورت کنم.

امّا در میان انبوه افکار و اندیشه‌های روزانه، گاه و بی‌گاه سؤال‌های خاصی خودنمایی می‌کنند که می‌توانند ساعاتی طولانی ما را به خود مشغول سازند و به تفکر وادار نمایند، از قبیل اینکه: مقصود ما از آزادی چیست؟ از برابری چه منظوری داریم؟ آیا اصولا می‌توان آزادی را با برابری جمع کرد؟ اگر هرکس آزاد باشد هر طور که می‌خواهد زندگی کند، آیا نتیجه این نخواهد شد که آدم‌ها در وضعیت نابرابر قرار گیرند؟ چرا درد و رنج هست؟ خوشبختی و سعادت در گرو چیست؟ آیا می‌توان به آن رسید؟ سرانجام ما انسان‌ها چه می‌شود؟ آغاز و انجام جهان چگونه است؟ عشق و دوستی چطور؟ آیا اینها امور واقعی و مقدس‌اند؟ یا امور خیالی و ذهنی؟ اصولا انسان و حقیقتِ انسانی چیست؟ آیا اختیار دارد یا مجبور است؟ چه هدفی را باید در دنیا دنبال کرد؟

مقایسه (صفحه 4 کتاب درسی)

 

1- آیا میان این قبیل سؤال‌ها و سؤال‌های مربوط به زندگی روزمره، تفاوتی می‌بینید؟ می‌توانید آن تفاوت را ذکر کنید؟
این مسئله‌ها اهمیتش از مسائل روزمره بیشتر است. 
این مسئله‌ها پایدارترند.
این مسئله‌ها کلی‌تر و اساسی‌تر هستند.
این مسئله‌ها مشترک میان عموم انسان‌هاست.

2- به نظر شما از میان سؤال‌هایی که مطرح شد، کدام یک مهم‌تر است؟ (تا سه مورد را انتخاب کنید.)
مسئله‌هایی که طرح شد، کلّی‌تر و اساسی‌تر از مسئله‌هایی است که در علوم ریاضی و فیزیک و مانند آنها طرح می‌شود. 
این مسئله‌ها ذهنی هستند و مسئله‌های علوم واقعی و قابل آزمایش است.

3- آیا سؤال‌های مهم‌تر و اساسی‌تری نیز به نظر شما می‌رسد که قابل طرح باشد؟ چند مورد را ذکر کنید.

انسان و تفکر

یکی از ویژگی‌های انسان پرسشگری است. کودکان در همان سنین ابتدایی از حوادث پیرامون به پدر و مادر خود نشان می دهند. «چرا» خود سؤال می‌کنند و کنجکاوی خود را با گفتن کلمۀ هر سؤالی که برای ما پیش می‌آید، گویای آن است که چیزی را نمی‌دانیم و به دنبال دانستن آن هستیم. همین که از خود می‌پرسیم «امروز به کجا باید بروم به کتابخانه یا به ورزشگاه و یا ...؟» بدین معناست که هنوز نمی‌دانیم کدام را باید انتخاب کنیم و به دنبال دانستن آن هستیم.

تفکر، واسطۀ رسیدن انسان از مجهولات به معلومات و از پرسش‌ها به پاسخ هاست. با قدرت تفکری که خداوند در وجود ما قرار داده، پاسخ سؤال‌ها را می‌یابیم و امور روزانۀ خود را سامان می‌دهیم. لذا می‌توان گفت که بدون تفکر کاری از انسان ساخته نیست. مراحل اندیشه‌ورزی و تفکر در انسان به‌صورت زیر است:

1- روبه‌رو شدن با مسئله 2- طرح سؤال 3- تفکر در اندوخته‌ها 4- رسیدن به پاسخ

دو مرتبه از تفکر

تا زمانی که انسان با همان سؤال های معمولی و روزانه روبه‌روست و به دنبال پاسخ آنهاست، در مرحلۀ اوّل تفکر قرار دارد که می‌توان آن را «تفکر غیرفلسفی» نامید. امّا اگر انسانی از این مرحلۀ تفکر عبور کرد و با جدیت و پیوسته به سؤال‌های دستۀ دوم پرداخت، وارد مرتبه دوم تفکر شده که می‌توان آن را «تفکر فلسفی» نامیده؛ این انسان، ممکن است یک کارگر یا فیزیک‌دان یا پزشک یا دانشجو و دانش‌آموز باشد، امّا همین که وارد این وادی شد و چنین پرسش‌هایی را جدی گرفته و به دنبال یافتن پاسخ برآمده، در حال تمرین «تفکر فلسفی» است. مراحل تفکر فلسفی نیز به‌صورت زیر است:

1- روبه‌رو شدن با مجهول‌ها و مسئله‌های فلسفی
2- طرح پرسش‌های فلسفی
3- رجوع به معلومات و تفکر در اندوخته‌ها و انتخاب معلومات مناسب با سؤال
4- رسیدن به دریافت فلسفی و تحقق شناخت و معرفت

ملاصدرا، فیلسوف بزرگ اسلامی مشغول بودن به امور عادی زندگی و تفکر در آنها را «فطرت اوّل» و ورود به آن پرسش‌های اساسی و تفکر در آنها را «فطرت ثانی»، یعنی فطرت دوم می‌نامد وی ماندن در فطرت اوّل را شایستۀ انسان نمی‌داند و از انسان‌ها می‌خواهد که بکوشند از فطرت اوّل عبور کنند و به فطرت ثانی که مرحله‌ای برتر و عالی‌تر است، برسند.

خودارزیابی (صفحه 5 کتاب درسی)

 

ملاصدرا، فیلسوف بزرگ قرن دهم و یازدهم هجری، می‌گوید مردم بر دو دسته‌اند: «واقف» (ایستاده) و «سائر» (رونده). «واقف» کسی است که به همین دانش ظاهری دل‌خوش کرده و متوقّف شده و دروازۀ جهان بزرگ و برتر به رویش گشوده نشده است. او فقط از شنیده‌ها بهره می‌برد و کارش تقلید از دیگران است. امّا «سائر» اهل حرکت و پویایی است و به شنیده‌ها بسنده نمی‌کند. او در تلاش است که از تنگنای ظواهر و محسوسات عبور کند و به جهان وسیع معقولات راه یابد. او همواره در تکاپوست.

ملاصدرا

اقبال، فیلسوف و شاعر پارسی‌گوی معاصر پاکستان می‌گوید:

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد، آه، که من کیستم

موج ز خود رفته‌ای تیز خرامید و گفت

هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم

در این دو بیان فیلسوفانه و شاعرانه تأمل کنید و بگویید:

1- چه شباهت‌هایی میان این دو بیان وجود دارد؟ هر دو با بیانی متفاوت یک مطلب را عرضه می‌کنند.

2- روحیۀ خود را نزدیک به کدام یک می‌یابید؟ «واقف»؟ «سائر»؟ «ساحل افتاده»؟ «موج زخود رفته»؟

اقبال

دانش فلسفه

با دقت در سؤال‌های دستۀ دوم در می‌یابیم که این قبیل سؤال‌ها مربوط به موضوعات اساسی و بنیادی است که بدون در دست داشتن پاسخ درست و قانع کننده برای آنها، تصمیم‌گیری‌های انسان به نتیجه و سرانجام روشنی نخواهد انجامید.

تلاش‌های بشر برای پاسخ قانونمند موجب ظهور دانشی به نام «فلسفه» شدها ست. به عبارت دیگر: دانش فلسفه عهده‌دار بررسی قانونمند این قبیل سؤال‌هاست. از همان آغازین روزهای حیات فکری انسان، افرادی اهمیّت این قبیل پرسش‌ها را دریافته و با دقت و تأمل فراوان، برای دستیابی به پاسخ صحیح تلاش کردند.

واژۀ فلسفه

لفظ فلسفه ریشۀ یونانی دارد. این لفظ عربی شده کلمۀ «فیلوسوفیا» است. فیلوسوفیا مرکب از دو کلمۀ «فیلو» به معنی دوستداری و «سوفیا» به معنی دانایی است. پس کلمۀ فیلوسوفیا به معنی «دوستداری دانایی» است. بنابراین، واژۀ فلسفه در آن زمان‌ها اختصاص به این دانش خاص نداشت و همۀ دانش‌ها را شامل می‌شد. کسی که این واژه را بر سر زبان‌ها انداخت و عمومی کرد، فیلسوف بزرگ یونان، «سقراط» بود. این در حالی است که دانشمندان زمان سقراط و قبل از او خود را «سوفیست» یعنی دانشمند می‌خواندند. ممکن است بپرسید چرا سقراط نیز خود را «سوفیست» نخواند و از لفظ فیلسوف که به معنی دوستدار دانش است استفاده کرد؟

در توضیح علّت این نام‌گذاری می‌گوییم: دغدغۀ برخی از سوفیست‌ها، که بیشتر به تعلیم سخنوری و وکالت اشتغال داشتند، بیان واقع و دفاع از حقیقت نبود؛ این گروه پیروزی بر رقیب را مهم‌ترین هدف می‌دانستند و از این رو در استدلال‌های خود بیشتر از مغالطه کمک می‌گرفتند که به‌ظاهر درست به نظر می‌رسید، امّا در واقع غلط بود. این رویّه به تدریج سبب شد که این گروه از دانشمندان برای حقیقت و واقعیت ارزش و اعتباری قائل نباشند و بگویند هرکس هرچه خودش می‌فهمد همان حقیقت و واقعیت است. بعدها کلمۀ سوفیست (دانشمند) مفهوم اصلی خود را از دست داد و مفهوم مغالطه کار به خود گرفت و کلمۀ «سفسطه» هم که در زبان عربی از لفظ «سوفیست» گرفته شد، معنای مغالطه‌کاری پیدا کرد.

سقراط به سبب تواضع و فروتنی در برابر دانایی و علم و شاید به خاطر هم ردیف نشدن با سوفیست‌ها، مایل نبود او را «سوفیست» یا دانشمند بخوانند و از این رو خود را فیلوسوفوس (فیلسوف)، یعنی دوستدار دانش نامید. رفته ‌رفته کلمۀ فیلسوف به مفهوم دانشمند ارتقا پیدا کرد و کلمۀ فلسفه نیز مترادف با دانش شد.

با گذشت زمان و پیشرفت دانش‌های مختلف، بر هر یک از شاخه‌های دانش نام ویژه‌ای گذاشته شد و به تدریج کلمۀ فلسفه فقط برای همین دانش خاص به کار رفت.

- فلسفه به معنای دوستداری دانایی
- فلسفه به معنای مطلق دانش
- فلسفه به معنای دانش خاص

ویژگی‌های فلسفه

اکنون ببینیم دانش فلسفه چه تفاوتی با سایر دانش‌ها دارد؟ مرز و حدود این دانش کجاست؟ کدام گفت‌وگو را گفت‌وگویی فلسفی می‌نامند؟ و بالاخره مسائل فلسفی کدام‌اند و چگونه از مسائل دیگر علوم جدا می‌شوند؟

برای پاسخ به سؤال‌های بالا، می‌گوییم که اساسا هر دانشی از دو جهت از سایر دانش‌ها متمایز و جدا می‌شود:

1- از جهت موضوعی که آن دانش دربارۀ آن بحث می‌کند.
2- از جهت روشی که در آن دانش مورد استفاده قرار می‌گیرد.

1- موضوع فلسفه، بنیادی‌ترین موضوعات

تفکیک (صفحه 9 کتاب درسی)

 

قبل از پرداختن به موضوع فلسفه، سؤال‌های زیر را به‌دقت مطالعه کنید و ببینید آیا می‌توان گفت برخی از آنها تفاوت خاصی با دیگر سؤال‌ها دارند؟ آنها را در دستۀ «الف» و بقیه را در دستۀ «ب» قرار دهید.

ردیف سوال‌ها الف ب
1 دلیل پیدایش انقلاب صنعتی در اروپا چه بود؟   تاریخی
2 آیا تنها جهان موجود، همین جهان مادی و طبیعی است؟ ×  
3 خداوند چند رکعت نماز را بر ما واجب کرده است؟   فقهی
4 دلیل حملۀ اسکندر مقدونی به ایران چه بود؟   تاریخی
5 آیا هر چیزی دارای علّت است؟ ×  
6 آیا زیبایی وجود دارد یا ساختۀ ذهن ماست؟ ×  
7 پیر شدن سلول‌ها اثر کدام عامل شیمیایی است؟   زیست شناسی
8 آیا پدیده‌ها می‌توانند به اختیار خود موجود شوند؟ ×  

هر علمی دربارۀ موضوع خاصی بحث می‌کند. دانش ریاضیات دربارۀ مقدار و کمیت است. شیمی دربارۀ ساختمان مواد و ترکیب میان آنهاست. اخلاق دربارۀ چگونگی کسب فضیلت‌ها و دوری از بدی هاست. سایر علوم نیز هر کدام به موضوعی خاص از میان موضوعات جهان و زندگی انسان می‌پردازند و بحث می‌کنند.

امّا فلسفه این‌گونه نیست. فلسفه دربارۀ یک موجود خاص بحث نمی‌کند، بلکه به بررسی اصلِ وجود و حقیقتِ جهان، طبیعت و انسان می‌پردازد. فیلسوف دربارهٔ آن دسته از ویژگی‌های موجودات صحبت می‌کند که مربوط به هستی و موجودیت آنهاست. به همین خاطر، مباحث فلسفی پایه و اساس مباحث سایر علوم به شمار می‌آیند.

2- استفاده از روش عقلی و قیاسی

تفکر (صفحه 10 کتاب درسی)

 

به این مسئله‌ها توجه کنید:

1- مجموعۀ زوایای مثلث چند درجه است؟ استدلال قیاسی
یک سؤال ریاضی است. در ریاضیات از اقسام استدلال‌های قیاسی استفاده می‌شود. پس ریاضیات از نظر روش شبیه به فلسفه است، اما از نظر موضوع با آن متفاوت است.
2- چرا هوا معمولاً در زمستان سرد می‌شود؟ استدلال استقرایی و تجربی
یک سؤال در حوزهٔ علوم طبیعی است و لذا باید از تجربه و استقرا استفاده کرد.
3- چرا در اکثر کشورها طلاق افزایش یافته است؟ استدلال استقرایی و تجربی
یک سؤال مربوط به حوزهٔ علوم انسانی است که باید از طریق استقرا به پاسخ آن رسید.
4- آیا هر حیاتی پایانی دارد؟ استدلال قیاسی
یک سؤال فلسفی است. درست است که ما به تجربه می‌بینیم که انسان‌ها و حیوان‌ها حیاتشان موقت است و پایانی دارد. امّا وقتی می‌پرسیم که «آیا هر حیاتی پایانی دارد؟» این سؤال را نمی‌توان با این تجربه‌ها پاسخ داد. می‌دانیم که خداوند هم حیات دارد، فرشتگان هم حیات دارند، امّا حیات آنها پایان ندارد.
5- آیا جهان ابتدا و انتها دارد؟ استدلال قیاسی
یک سؤال فلسفی است زیرا دربارهٔ کل هستی سؤال می‌کند و یک سؤال بنیادین است. کل هستی در ظرف تجربه و آزمایش انسان قرار نمی‌گیرد.

همان‌طور که در کتاب منطق آموخته‌اید، برای رسیدن به علم معمولاً از روش‌هایی چون تجربه و استقرا و نیز قیاس استفاده می‌شود.
توضیح دهید که دربارۀ هر کدام از این مسئله‌ها با کدام روش می‌توان تحقیق کرد و به نتیجه رسید.

برای کسب دانش در علومی مانند فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، اقتصاد و جامعه‌شناسی از روش‌های تجربی استفاده می‌کنیم. امّا در مسائل فلسفی که به اصل و اساس جهان و انسان مربوط هستند، نمی‌توان از حواس یا آزمایش بهره برد و یا از ابزاری مانند میکروسکوپ و تلسکوپ کمک گرفت. در این موارد فقط باید به توانایی عقل و استدلال‌های عقلی تکیه کرد و با تفکر و تعقل و تجزیه و تحلیل دانسته‌ها به حل مسئله و کشف مجهول نزدیک شد. مسائل فلسفی، از جهت روش، مانند مسائل ریاضی هستند که استفادۀ از حواس و ابزار به حلّ آنها کمک نمی‌کند و فقط با عملیات فکری و استدلالی باید به جواب مسئله‌ها دست یافت.

به کار ببندیم (صفحه 11 کتاب درسی)

 

1- کدام یک از افراد زیر بیشتر اهل تفکر فلسفی است؟ مورد «ب»
الف) کسی که پاسخ فیلسوفان در ارتباط با سؤالات اساسی را به خوبی آموخته و توضیح می‌دهد.
ب) کسی که در آرای فیلسوفان می‌اندیشد و دلایلی را که به‌نظر خودش محکم است، انتخاب و ارائه می‌کند.

2- برای درست فکر کردن و قرار گرفتن در مسیر درست تفکّر فلسفی نیاز به برداشتن گام‌هایی است. این گام‌ها به‌صورت نامرتب قرار گرفته‌اند؛ با توجه به‌نظر خود، آنها را به ترتیب بازنویسی کنید.
- ارائۀ استدلال صحیح (3)
- داشتن معیار برای پذیرش پاسخ (4)
- جست‌وجوی پاسخ برای سؤالات (2)
- آگاهی از مجهولات و ندانسته‌های خود. (1)

3- نکات اساسی مربوط به هر یک از عناوین درس را استخراج و در جدول زیر یادداشت کنید. سپس یادداشت‌های خود را با دیگران مقایسه نمایید.

عنوان نکات اساسی
تفکر  زندگی انسان با تفکر همراه است.
تفکر، راه اصلی کسب علم و دانش است.
در هنگام تفکر، انسان استدلال سازی می‌کند.
تفکر فلسفی برخی انسان‌ها توجهشان به مسئله‌های فلسفی جلب نمی‌شود.
برخی انسان‌ها از سؤال‌های معمولی عبور می‌کنند و اهل تفکر در مسئله‌های فلسفی هستند.
ورود به تفکر فلسفی یکی از نشانه‌های تکامل فکری انسان است.
فلسفه فلسفه یک دانش ویژه است که قوانین خاص خود را دارد.
کسی می‌تواند به سؤال‌های فلسفی پاسخ دقیق بدهد که در این دانش تخصص داشته باشد.
ویژگی‌های فلسفه فلسفه در موضوع و روش با دانش‌های دیگر فرق دارد.
موضوع فلسفه بنیادی‌ترین و اساسی‌ترین موضوعات است.
روش استدلال در فلسفه استدلال قیاسی است.

4- اگر بخواهیم رابطۀ «تفکر» با «تفکر فلسفی» را به‌صورت دو دایره ترسیم کنیم، این دو دایره به شکل کدام یک از صورت‌های زیر خواهد بود، چرا؟ دایره دوم

رابطه تفکر با تفکر فلسفی

رابطه تفکر با تفکر فلسفی

رابطه تفکر با تفکر فلسفی

5- در میان عبارت‌های زیر، عبارت‌های صحیح را انتخاب کنید.

الف) تفکر فلسفی، تفکر در حوزۀ فطرت اوّل و فلسفه تفکر در حوزۀ فطرت ثانی است: اشتباه است؛ زیرا حوزهٔ فطرت اول همان مسائل عادی و روزمرهٔ زندگی و تفکر فلسفی تفکر در سؤال های اساسی و بنیادین است.
ب) تفکر دو قلمرو دارد؛ تفکر در حوزۀ فطرت اوّل و تفکر در حوزۀ فطرت ثانی: درست است.
ج) تفکر فلسفی و فلسفه، هر دو در حوزۀ فطرت ثانی قرار می‌گیرند: درست است.
د) در فلسفه هم تفکر فلسفی صورت می‌گیرد، امّا به شکل نظام‌مند و تخصصی: درست است.
هـ) کسی که به تفکر فلسفی رسید، دیگر نیازی به تفکر در حوزۀ فطرت اوّل ندارد: اشتباه است؛ زیرا تفکر فلسفی ما را بی‌نیاز از تفکر در مسائل روزمرهٔ زندگی نمی‌کند. آنچه نادرست است، این است که کسی در همان فطرت اول بماند و وارد فطرت ثانی نشود.

6- فلسفه، از چه جهت با ریاضیات اختلاف دارد و از چه جهت مشترک است؟ فلسفه از جهت موضوع با ریاضیات اختلاف دارد، امّا از جهت روش با آن مشترک است.

درس 1: چیستی فلسفه