خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی (3) کلاس دوازدهم

درس 8: از پاریز تا پاریس

بازدید141/9 K
تاریخ بروزرسانی1401/11/3

پاریز کلاس ششم ابتدایی نداشت. ناچار می‌بایست ده فرسخ راه را پیموده به سیرجان بروم. عصر از پاریز با «الاغ تور» راه می‌افتادیم؛ سه فرسخ کوهستانی آب و آبادی داشت اما از «کرّان» به بعد هفت فرسنگ تمام بیابان ریگزار بود. آب از این ده بر می‌داشتیم و صبح، هنگام «چریغ آفتاب» کنار «قنات حسنی» در شهر سیرجان اتراق می‌کردیم. نخستین سفر من، شهریور ماه 1316 شمسی برای کلاس ششم دبستان چنین انجام گرفت. ده فرسنگ راه را دوازده ساعته می‌رفتیم.

قلمرو زبانی: پاریز: نام بخشی در شهرستان سیرجان در استان کرمان / الاغ تور: به طنز «با الاغ حرکت کردیم» / فرسخ: فرسنگ، حدود شش کیلومتر / سه فرسخ کوهستانی، ده فرسخ راه: فرسخ وابستهٔ وابسته (ممیز) / کران: نام روستایی در بخش پاریز / چریغ آفتاب: تلفّظ محلی «چراغ» نزد مردم سیرجان؛ طلوع آفتاب، صبح زود / اُتراق: توقّف چند روزه در سفر به جایی، موقتاً در جایی اقامت گزیدن.
قلمرو فکری: مفهوم: کمبود امکانات، سفر برای دانش، سختی سفر

از کلاس سوم دبیرستان ناچار می‌بایست به کرمان برویم؛ بنابراین بعد از دو سه سال ترک تحصیل که دوباره وسایل فراهم شد، سی و پنج فرسنگ راه بین سیرجان و کرمان را دو شَبه با کامیون طی کردیم. دو سال دانشسرای مقدّماتی طی شد. ادامهٔ تحصیل در تهران پیش آمد. این همان سفری است که هنگام مراجعه به بانک اعتبارات ایران برای من تداعی شد؛ زیرا آن روز سیصد تومان پول مجموعاً تهیّه کرده بودم که به تهران بیایم و این، مخارجِ قریب شش ماه من بود.

قلمرو زبانی: دانشسرای مقدماتی: مرکز تربیت معلم قدیم / تداعی: یادآوری، به یاد آوردن / قریب: نزدیک

وقتی از پاریز به رفسنجان آمدم، به من سفارش شد که بردن سیصد تومان پول تا تهران همراه یک محصّل، خطرناک است! ناچار باید از یک تجارت خانهٔ معتبر به تهران حواله گرفت. به سفارش این و آن به تجارتخانهٔ «امین» مراجعه کردم. اتاقی بود با یک میز و دو صندلی؛ پیرمرد لاغر -که بعداً فهمیدم امین صاحب تجارت‌خانه است- پشت میز نشسته بود. هیچ باور نداشتم اینجا یک تجارت‌خانه باشد. گفتم: «حوالهٔ سیصد تومان برای تهران لازم دارم.» او گفت: «بده؛ پول را بده.» خجالت دهاتی مانع شد بگویم شما که هستید؟ بی‌اختیار سیصد تومان را دادم. پیرمرد از داخل کازیهٔ روی میز یک پاکت کهنه را که از جایی برایش رسیده بود، برداشت. کاغذ مثلّث روی پاکت را که برای چسباندن در پاکت به کار می‌رود، پاره کرد. روی آن حوالهٔ سیصد تومان به تهران نوشت و امضایی کرد و به من داد. امضای امین داشت امّا نه نشانهٔ تجارت‌خانه داشت، نه کاغذ بزرگ بود، نه ماشین تحریر و نه ماشین‌نویس و نه ثبت و نمره؛ هیچ و هیچ....

قلمرو زبانی: رفسنجان: شهری در کرمان / مُحصّل: دانش‌آموز / تجارت خانه: جایی که در آن عهد داد و ستد متمرکز می‌گردد. مکانی که بازرگانی در آن صورت می‌گیرد / حواله: نوشته‌ای که به موجب آن دریافت کننده ملزم به پرداخت پول یا مال به شخص دیگری است / دهاتی: روستایی / کازیه: جا کاغذی، جعبهٔ چوبی یا فلزی رو باز که برای قرار دادن کاغذ، پرونده یا نامه‌ها روی میز قرار می‌دهند / تحریر - ثبت: نوشتن
قلمرو فکری: مفهوم: ناامنی / نظام اجتماعی سنتی / خجالت و رودربایستی

نخستین روزی که از پاریز خارج شدم (1316) سیرجان را آخر دنیا حساب می‌کردم و امسال (1349) که به اروپا رفتم، گمانم این است که عالمی را دیده‌ام امّا چه استبعادی دارد که عمری باشد و روزی خاطراتی از سفر ماه هم بنویسم! آرزوها پایان ندارد. آدمی به هر جا می‌رود، گمان می‌کند به غایت القصوای مقصود خود رسیده است؛ در صورتی که دنیا بی‌پایان است.

قلمرو زبانی: استبعاد: دور دانستن، بعید شمردن چیزی؛ استبعاد داشتن: بعید و دور بودن از تحقّق و وقوع امری / غایت القصوا: حدّ نهایی چیزی، کمالِ مطلوب
قلمرو ادبی : تشبیه: سیرجان مانند آخر دنیا بود / اروپا را مانند دنیا دانسته است.
قلمرو فکری: اما چه استبعادی دارد که .... اما بعید نیست که عمری داشته باشم که به کره ماه سفر کنم و خاطرات آن را بنویسم.

عبور هواپیما از روی دریای مدیترانه همیشه آدمی را غرق دریای تصوّرات تاریخی می‌کند البتّه توقّف ما در امّان و آتن بیش از نیم ساعت طول نکشید و به قول بیرجندی‌ها، در این دو شهر تنها یک «سرپَری» زدیم. از امّان به بعد تغییر زمین آشکار شد. سواحل شرقی مدیترانه از زیباترین نواحی عالم است. بیشتر راه را از روی دریا گذشتیم. جزیره‌های کوچک و بزرگ، مثل وصله‌های رنگارنگ بر طیلسان آبی مدیترانه دوخته شده است.

قلمرو زبانی: امّان: پایتخت کشور اردن / آتن: پایتخت کشور یونان. که نام آن را از «آتنا» ایزدبانوی خرد و جنگ و الههٔ نگهبان این شهر گرفته‌اند / سرپر: توقف کوتاه، هرگاه مرغی از اوج، یک لحظه بر زمین بنشیند و دوباره برخیزد، این توقّف کوتاه را «سرپرزدن» می‌گویند / طیلسان: نوعی بالا پوش (ردا)، پوششی ضخیم و بدون آستین که تار آن ابریشم و پودش پنبه بود و بالای بدن، کتف‌ها و پشت را می‌پوشاند.
قلمرو ادبی: تشبیه: تصوّرات تاریخی مانند دریایی است / جزیره‌های کوچک و بزرگ، مدیترانه مثل طیلسان آبی رنگارنگ دوخته شده است. / طیلسان مدیترانه: اضافه استعاری (تشخیص)

فرودگاه آتن، نوساز و مربوط به دوران حکومت سرهنگ‌هاست و مثل اینکه مردم هم از این حکومت چیزهای چشمگیری دیده‌اند. شوخی روزگار است که مهد دموکراسی عالم، یعنی آتن، که دو هزار و هشتصد سال قبل حتی برای آب خوردن در شهر هم، مردم رأی می‌گرفتند و رأی می‌دادند، از بیم عقرب جرّارهٔ دموکراسی قرن بیستم، ناچار شده به مار غاشیهٔ حکومت سرهنگ‌ها پناه ببرد.

قلمرو زبانی: نوساز: نوساخته شده / مثل اینکه مردم هم از این حکومت چیزهای چشمگیری دیده‌اند: به طنز یعنی «چیزی ندیده‌اند» / مهد: گهواره / دموکراسی: حکومتی که در آن حاکمیت در دست مردم است و کارهای آن به وسیلهٔ نمایندگانی که عموم مردم انتخاب می‌کنند انجام می‌شود / جرّاره: ویژگی نوعی عقرب زرد بسیار سمّیّ که دُمش روی زمین کشیده می‌شود / مار غاشیه: ماری بسیار خطرناک در دوزخ؛ غاشیه: سوره‌ای از قرآن، یکی از نام‌های قیامت / از عقرب جرّار به مار غاشیه پناه بردن: ضرب المثل است. بدتر شدن پیوسته اوضاع و از بدتر به بد پناه بردن «از چنگ گرگ رها شدن و در چنگ قصّاب افتادن»؛ «از چاه برون آمدن و در چاه افتادن»
قلمرو ادبی: عبارتِ «مثل اینکه مردم هم از این حکومت چیزهای چشمگیری دیده‌اند.» به طنز بیان شده است / تشخیص: شوخی روزگار / کنایه: برای آب خوردن کنایه از کوچک‌ترین کار / تشبیه: آتن مانند مهدی است / دموکراسی قرن بیستم را به عقرب جرّاره تشبیه کرده است. / حکومت سرهنگ‌ها مانند مار غاشیه هستند.
قلمرو فکری: شوخی روزگار ....: بازی‌های زمانه است که کشوری که شیوه حکومت دموکراسی و انتخابی از آن جا آغاز شده برای کوچکترین تصمیم‌ها انتخابات برگزار می‌کردند از ترس دموکراسی خطرناک امروزی که مانند عقرب گزنده است به حکومت نظامیان کودتاگر پناه بردند که مانند مار وحشتناکی است.
مفهوم: پناه بردن از خطری به خطر بزرگتر، بازی روزگار

رم، پایتخت ایتالیا، شهری است قدیمی، دیوارهای قطور و باروهای دودخوردهٔ آن به زبان حال بازگو می‌کند که روزگاری از فراز همین برج‌ها، فرمان به سواحل دریای سیاه داده می‌شده و کرانه‌های فرات، خط از کرانهٔ رود تیبر می‌خواندند امّا دنیا همیشه به یک رو نمی‌ماند. آخرین چراغ امپراتوری روم را موسولینی روشن کرد که چند صباحی تا حبشه و قلب افریقا نیز پیش راند امّا همه می‌دانیم که «دولت مستعجل» بود. چه خوش گفته‌اند که «امپراتوری‌های بزرگ هم مانند آدم‌های ثروتمند، معمولاً از سوءِهاضمه می‌میرند».

قلمرو زبانی: پایتخت ایتالیا: بدل/ قطور: ضخیم، کلفت / بارو: قلعه / دود خورده: قدیمی / فراز: بالا / کرانه: طرف، جانب، ساحل / تیبر: رودی در ایتالیا / اما دنیا همیشه به یک رو نمی‌ماند: اوضاع دائم به یک حال نمی‌ماند. / حبشه: سرزمینی قدیمی در شرق آفریقا که شامل کشورهای کنونی اتیوپی، اریتره، جیبوتی و سومالی است. [در هنگام ظهور اسلام، حبشه یکی از ممالک بزرگ و قدرتمند جهان به شمار می‌آمد و سرزمین وسیعی را در برداشت] / مستعجل: زودگذر، شتابنده / سوء هاضمه: بدگواری، اختلال هضم.
قلمرو ادبی: تشخیص: دیوارهای باروها چیزی را بازگو کنند / مجاز: کشورهای اطراف سواحل دریای سیاه و کرانه‌های فُرات از رم که رود تیبر در آنجاست فرمان می‌بردند / استعاره: دنیا همیشه به یک رو نمی‌ماند (دنیا مانند چیزی است که چهره داشته باشد) / تشبیه: آخرین چراغ امپراتوری: امپراتوری روم «مشبه» مانند چراغی بود / امپراتوری‌های بزرگ هم مانند آدم‌های ثروتمند، معمولاً از سوء هاضمه می‌میرند؛ یعنی از افراط در کارها از بین می‌روند. همان‌طور که ثروتمندان از پرخوری می‌میرند (خودشان عامل مرگ خودشان هستند) امپراتوری‌های بزرگ، دائم به فکر گسترش قلمرو خود هستند و از درون مملکت خودشان بی‌خبر می‌مانند، از این رو، نابسامانی درون مملکت خودشان آنها را از بین می‌برد؛ یعنی عامل مرگ انسان‌های بزرگ خودشان هستند / تلمیح به بیتی از حافظ: «راستی خاتم فیروزه بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود»

دیوارهای کهن روم که هنوز طاق ضربی دروازه‌های آن باقی است، حکایت از روزگاران گذشته دارد. یک روز دنیایی به روم چشم داشت و از آن چشم می‌زد امّا امروز به جای همهٔ آن حرف‌ها وقتی اعتصاب کارگران فقیر ماهیگیر و کشتی ساز ایتالیا را می‌بینیم، باید این شعر معروف خودمان را تکرار کنیم (گویا از حاج میرزا حبیب خراسانی است):

قلمرو زبانی: طاق: سقف خمیده و محدّب، سقف قوسی شکل که با آجر بر روی اطاق یا جایی دیگر سازند؛ طاق ضربی: سقف ضربدری روی دیوار / یک روز: زمانی / چشم داشت: انتظار داشت، امید داشت / از آن چشم می‌زد: از آن فرمان می‌برد؛ بیم داشت، هراس داشت.
قلمرو ادبی: تشخیص: دیوارهای کهن حکایت داشته باشند / چشم داشتن کنایه از انتظار داشتن / چشم زدن کنایه از ترسیدن
قلمرو فکری: معنی یک روز دنیایی.. : در روزگاران گذشته مردم جهان به روم امید بسته بودند و از قدرت آن در هراس بودند ولی امروزه به جای آن قدرت و شکوه، اعتصاب کارگران فقیر ماهی‌گیر و کشتی‌ساز، ضعف آن را نشان می‌دهد. مفهوم: عبرت گرفتن از اوج و فرود قدرت‌ها در اثر گذر زمان

کاووس کیانی که کی‌اش نام نهادند

کی بود؟ کجا بود؟ کی‌اش نام نهادند؟

قلمرو زبانی: کاووس: نام یکی از پادشاهان کیانی / کیانی: منسوب به کیان، کیان: کی‌ها، هر یک از پادشاهان داستانی ایران از کی قباد تا دارا / کی: کاووس کیانی پادشاه، هر یک از پادشاهان سلسلهٔ کیان / مصرع اول جمله چهار جزیی گذرا به مفعول و مسند است / کی در مصرع اول: مسند / ش: مفعول
قلمرو ادبی: تلمیح: به حکومت پادشاهی کاووس / جناس همسان: کی (پادشاه)، کی: چه موقع؟ و قافیهٔ شعر
قلمرو فکری: کاووس که او را پادشاه نامیده‌اند؛ چه کسی بود و کجا پادشاهی می‌کرد که به این نام نامیده شد؟ چه موقع او را پادشاه نامیدند؟

خاکی است که رنگین شده از خون ضعیفان

این ملک که بغداد و ری‌اش نام نهادند

قلمرو زبانی: مُلک: سرزمین، قلمرو، آنچه در تصرّف باشد / بغداد: نام شهر / ری: نام شهر / نامش: («ش» مفعول فعل نام نهادند) / بغداد و ری: مسند
قلمرو ادبی: مجاز: خاک (منظور شهر و کشور است) / کنایه: «رنگین شدن از خون: جان باختن و شهادت» از / تناسب: بغداد، ری (که نام شهر هستند)
قلمرو فکری: این سرزمینی که آن را بغداد و ری می‌خوانند [بیهوده به دست نیامده] چه بسیار بیچارگانی که جانشان را در این راه از دست داده‌اند.

صد تیغ جفا بر سر و تن دید یکی چوب 

تا شد تهی از خویش و نی‌اش نام نهادند

قلمرو زبانی: تیغ: شمشیر / جفا: ستم / چوب: مجاز از درخت نی / تهی: خالی
قلمرو ادبی: تشبیه: تیغ جفا (جفا مانند تیغ است) / تشخیص: به چوب جفا کنند و بر سر و تنش بکوبند / حسن تعلیل: شاعر دلیل تهی بودن نی و نام نی داشتن را به خاطر تیغ جفا می‌داند / تناسب: سر و تن، نی و تهی / اغراق: صد (منظور عدد نیست بلکه بسیار است) / تهی شدن از خویش کنایه از: سختی کشیدن و خودسازی / تلمیح: اشاره به عقیده صوفیانه که باید رنج بسیار برد تا از هوای نفس تهی و نیست شد
قلمرو فکری: اگر تکه چوبی نی نامیده شد به راحتی نبوده است بلکه بسیار شمشیر ستم را بر سر و جسم خود تحمل کرد و از درون خالی شد تا نی شد.

دل گرمی و دم سردی ما بود که گاهی

مرداد مه و گاه دی‌اش نام نهادند

قلمرو زبانی: دل گرمی: شادی و خوشی / دم سردی: ناراحتی
قلمرو ادبی: تضاد: دل گرمی، دم سردی / کنایه: دل گرم بودن (تاثیرگذاری و امیدواری)، دم سرد بود (بی‌تاثیری سخن و ناامیدی) / مجاز: مرداد ماه، دی ماه مجاز از تابستان و زمستان / حسن تعلیل: ماه مرداد، گرمی‌اش را از دل گرمی ما گرفته است - دی ماه، سردی خودش را از دل سردی ما گرفته است.
قلمرو فکری: اگر ماه‌ها نام خاصی به خود گرفتند و مرداد و دی شدند به این دلیل بودن که ماه مرداد، گرما و رشد و زایش خود را از نفس گرم (امیدواری) ما دارد و ماه سرد دی، سردی و افسردگی خود را از یأس و ناامیدی ما

آیین طریق از نفس پیر مغان یافت

آن خضر که فرخنده پی‌اش نام نهادند

قلمرو زبانی: آیین: روش / طریق: راه / نفس: سخن، همراهی / مغان: موبدان زرتشتی؛ در ادبیات عرفانی، عارف کامل و مرشد را گویند / خضر: نام پیامبری است، تا روز قیامت زنده است و مسافران در خشکی را یاری می‌دهد. [معروف است که خضر آب حیات (آب حیوان) را خورده است و همیشه زنده است.] / فرخنده: مبارک / پی: اثر، نشان، اثر پا بر زمین.
قلمرو ادبی: مجاز: «نفس» مجاز از سخن، دعا / تلمیح: پیر مغان - حضرت خضر
قلمرو فکری: خضر پیامبر که او را خضر فرخنده نامیدند به مبارک قدمی شهرت دارد به واسطهٔ دعای پیر مغان بوده است.

با راه آهن به بروکسل، پایتخت بلژیک می‌رفتیم. در بین راه در کشور فرانسه یک ایستگاه وجود داشت که دسته گلی تازه در کنار بنایی یادبود نهاده بودند و بر بالای آن با خطّ درشت و بسیار روشن نوشته شده بود: «در اینجا چهل و هشت هزار نفر در برابر سپاه نازی ایستادند و همه کشته شدند.» و در آخر آن این جمله به زبان فرانسه نوشته شده بود: «این مطلب را هیچ وقت فراموش نکنید!»

من بعد از خواندن این مطلب متوجه شدم که دنیا عجیب فراموشکار است! بیست سی سال پیش چه کارها کرده که امروز اصلاً به خاطر نمی‌آورد! امّا نه، تاریخ فراموشکار نیست. در کنار بروکسل، کوه و تپّه‌های بسیاری وجود دارد که «واترلو» خوانده می‌شوند. این همان جایی است که جنگ عظیم ناپلئون روی داد و سرنوشت او را تعیین کرد. یک تپّهٔ یادگاری بزرگ که حدود پنجاه متر ارتفاع دارد، در آنجا برپاست که اطراف آن را چمن کاشته‌اند و بر بالای آن مجسّمهٔ شیری را نهاده‌اند. خواهید گفت: این تپّه چگونه پیدا شده؟» زنانی که در جنگ‌های ناپلئونی شوهر و اقوام خود را از دست داده بودند، هر کدام، یک طَبَق پر از خاک کرده‌اند و در اینجا ریخته‌اند. مجموع این طبق‌های خاک، این تپّه را به وجود آورده است تا ما به بالای آن برویم و محوّطهٔ میدان را تماشا کنیم.

قلمرو زبانی: سپاه نازی: «نازی» نام حزب سیاسی که در آلمان فعالیت داشت. / ناپلئون: نخستین امپراطور فرانسه در قرن16
قلمرو ادبی: مجاز: دنیا (مردم دنیا) / خطّ درشت و بسیار روشن: وابستهٔ وابسته (بسیار: قید صفت) / فراموشکار بودن دنیا: تشخیص و استعاره

علاوه بر آن، یک «پانوراما» در اینجا ساخته شده که از شاهکارهای هنری است. یک چادر بزرگ که قطر آن از پنجاه متر بیشتر است، در وسط زده‌اند. بر دیوارهٔ آن از اطراف، منظرهٔ جنگ واترلو را به صورت نقّاشی مجسّم کرده‌اند. تمام میدان به خوبی نقّاشی شده؛ یک طرف سرداران ناپلئون با سپاهیان منظّم، در آن گوشه، توپخانه، در جای دیگر، سپاهیان دشمن و بالاخره ناپلئون در آن دور دست بر اسب سفید، متفکّر، به دورنمای جنگ می‌نگرد. چند شعاع کم نور خورشید از پس ابرها این نکته را بازگو می‌کند که روزی آفتابی نیست. وحشت ناپلئون از بارندگی است که توپخانهٔ او را از تحرّک باز خواهد داشت.

جالب آنکه راهنمای ما می‌گفت: «تمام این مناظر بر اساس تعریف ویکتورهوگو از میدان جنگ -در جلد دوم کتاب بینوایان- ساخته شده؛ یعنی نقّاش و طرّاح همان توصیفات ویکتورهوگو را نقّاشی کرده‌اند.» من شاید حدود سی و پنج سال پیش این شرح را در پاریز خوانده بودم. حالا دوباره در ذهنم مجسّم می‌شد.

وقتی در پاریس بودم، یک روز، نامه‌ای از پاریز به پاریس به نام من رسید. نامه را آقای هدایت‌ زاده، معلّم کلاس سوم و چهارم ابتدایی من، برایم نوشته بود؛ به یاد گذاشته‌ها و خاطرات پاریز و خواندن بینوایان ویکتورهوگو.

این معلّم شریف باسواد سفارش کرده بود که اگر سر قبر ویکتورهوگو رفتم، از جانب او فاتحه‌ای برای این نویسندهٔ بزرگ طلب کنم. این نامه مرا به فکر انداخت. متوجّه شدم که قدرت قلم این نویسنده تا چه حد بوده است که فرهنگ و تمدّن فرانسوی را حتّی در دل دهات دور افتادهٔ ایران مثل پاریز، هم فرا برده است. کاری که نه سپاه ناپلئون می‌توانست بکند و نه نیروی شارلمانی و نه سخنرانی‌های دوگل.

قلمرو زبانی: پانوراما: معادل فارسی آن «سراسر نما» است. هرگونه دورنمای سراسری از یک فضا را پانوراما گویند، در اینجا منظور نقشی سراسری بر سقفی گنبدی است که تصویر آن مربوط به نبرد دشت واترلو در کشور بلژیک امروزی است / طبق: سینی / محوّطّه: هر جای محصور و محدود / واترلو: نام آخرین نبرد ناپلئون بناپارت بود. جنگ بین سپاه فرانسه و سپاه ائتلاف / فاتحه‌ای برای این نویسندهٔ بزرگ طلب کنم: دعای خیر برای مرده (خواندن سورهٔ حمد و توحید برای مرده) / شارلمانی: کارل بزرگ یا شارلمانی به عنوان مؤسس امپراتوری مقدس روم شناخته شد و از نظر اروپایی‌ها، پدر کشورهای فرانسه و آلمان است. / دوگل : ژنرال مارشال دوگل، رئیس جمهور فرانسه بود که در جنگ جهانی دوم فرماندهی نیروهای آزاد فرانسوی را بر عهده داشت. / در پاریس بودم: فعل غیراسنادی
قلمرو ادبی: قلم مجاز از نوشته، اثر / پاریز و پاریس: جناس ناهمسان

از پاریز تا پاریس محمّد ابراهیم، باستانی پاریزی

قلمرو زبانی (صفحهٔ 65 کتاب درسی)

 

واژهٔ «طاق» در هر بیت، به چه معناست؟

الف) یکتا، بی‌مانند

طاق پذیر است عشق، جفت نخواهد حریف

بر نَمَط عشق اگر پای نهی طاق نه

خاقانی

ب) ایوان

نهاده به طاق اندرون تختِ زر

نشانده به هر پایه‌ای در گهر

فردوسی

پ) خمیده

چون ابروی معشوقان با طاق و رواق است

چون روی پری رویان با رنگ و نگار است

منوچهری

2- پنج گروه کلمه مهمّ املایی از متن درس بیابید و بنویسید.
غایت القصوا - استبعاد - اتراق - چریغ آفتاب - مار غاشیه - سوء هاضمه - طیلسان - ئیر پیر مُغان

همان طور که می‌دانید گروه اسمی از «هسته» و «وابسته» تشکیل می‌شود. بعضی از وابسته‌ها نیز می‌توانند وابسته‌ای داشته باشند.

- اکنون به معرّفی سه نوع از وابسته‌های وابسته می‌پردازیم:

الف) ممیز: معمولاً برای شمارش تعداد با اندازه و وزن موصوف، میان صفت شمارشی و موصوف آن، اسمی می‌آید که وابستهٔ عدد است و «ممیّز» نام دارد.

توجّه: ممیّز با عدد همراه خود، یک جا وابستهٔ هسته می‌شود؛ نمونه: دو تخته فرش

ممیزها عبارت‌اند از:
«تن، کیلوگرم، گرم، من، سیر، و ... » برای وزن؛
«فرسخ (فرسنگ)، کیلومتر، متر، سانتی متر، میلی متر، و ...» برای طول؛
«دست» برای تعداد معیّنی از لباس، میز و صندلی، ظرف؛
«توپ و طاقه» برای پارچه؛
«تخته» برای فرش؛
«دستگاه» برای وسایل و لوازم الکتریکی و همانند آنها؛
«تا» برای بسیاری از اسیا؛
و ... .

نمونه: هفت فرسخ راه
کلمهٔ «فرسخ»، وابستهٔ وابسته از نوع «ممیّز» است.

توجّه: «ممیز» علاوه بر «عدد» می‌تواند وابستۀ صفت پرسشی و صفت مبهم نیز باشد. نمونه: چند تخته قالی

ب) مضافٌ الیهِ مضافٌ الیه: اسم + ــِـ + اسم +ــِـ + اسم

در برخی از گروه‌های اسمی، «مضافٌ الیه»، در جایگاه «وابستهٔ» هسته قرار می‌گیرد؛ آنگاه این مضافٌ‌الیه، خود، وابسته‌ای از نوع «اسم»، در نقش مضافٌ‌الیه می‌پذیرد؛ نمونه:

- محوّطهٔ میدانِ شهر
- محوّطهٔ: هسته
- میدانِ: مضافٌ‌الیه
- شهر: مضافٌ‌الیه

- وسعت استان کرمان
واژه‌های «شهر» و «کرمان» وابستهٔ وابسته از نوع «مضافٌ‌الیهِ مضافٌ‌الیه» هستند.

توجّه: علاوه بر اسم، «ضمیر» یا «صفت جانشین اسم» نیز می‌تواند به عنوان مضافٌ‌الیهِ مضافٌ‌الیه به کار رود؛ نمونه:

- گیرایی سخن او 
گیرایی: هسته
سخن: مضافٌ‌الیه
او: مضافٌ‌الیه

- قدرت قلم نویسنده
قدرت: هسته
قلم: مضافٌ‌الیه
نویسنده: مضافٌ‌الیه

«او» و «نویسنده»، وابستهٔ وابسته، از نوع «مضافٌ‌الیهِ مضافٌ‌الیه» هستند.

پ) صفتِ مضافٌ الیه: اسم + ــِـ + اسم +ــِـ + صفت / اسم + ــِـ + صفت پیشین + اسم

در این نوع گروه اسمی، «مضافٌ‌الیه» که وابستهٔ «هسته» است، به کمک «صفت» (پسین یا پیشین) توضیح داده می‌شود؛ نمونه:

- دانش‌آموز پایهٔ دوازدهم
دانش‌آموز: هسته
پایهٔ: مضافٌ‌الیه
دوازدهم: صفت

- اسیر این جهان
اسیر: هسته
این: صفت
جهان: مضافٌ‌الیه

- یادآوری خاطرهٔ دلپذیر
- برنامهٔ کدام سفر؟

در مثال‌های بالا، واژه‌های «دوازدهم»، «این»، «دلپذیر» و «کدام» وابستهٔ وابسته از نوع «صفتِ مضافٌ‌الیه» هستند.

3- از متن درس، برای هر یک از انواع «وابستهٔ وابسته» نمونه‌ای مناسب بیابید.
ممیّز: ده فرسخ (صفت ممیّز) راه (هسته) - سی‌و پنج (صفت) فرسنگ راه (ممیّز هسته) - سیصد (صفت) تومان (ممیز) پول (هسته)

مضاف‌الیه، مضاف‌الیه: بانکِ اعتباراتِ ایران (مضاف‌الیه، مضاف‌الیه) - داخل کازیهٔ میز (مضاف‌الیه، مضاف‌الیه) - خاطرات سفر ماه (مضاف‌الیه، مضاف‌الیه)

صفت مضاف‌الیه: غرق تصوّرات تاریخی (صفت. م الیه) - فراز همین (صفت. م الیه) برج‌ها -  اعتصابِ کارگران فقیر (صفت. م الیه)

قلمرو ادبی (صفحهٔ 67 کتاب درسی)

 

1- عبارت بیت‌های زیر را از نظر آرایه‌های ادبی بررسی کنید.

الف) یک روز دنیایی به روم چشم داشت و از آن چشم می‌زد.
دنیایی: مجاز (مردم دنیا) / چشم داشت: کنایه (توجّه داشت) / چشم می‌زد: کنایه (می‌ترسید، حساب می‌برد)

ب) 

کاووس کیانی که کی‌اش نام نهادند

کی بود؟ کجا بود؟ کی‌اش نام نهادند؟

پ) واج آرایی (تکرار صامت «ک»، «ن» و «ی») - جناس تام (کی: پادشاه - کِی: چه زمانی - کی: چه کسی)

دل گرمی و دم سردی ما بود که گاهی

مرداد مه و گاه دی‌اش نام نهادند

کنایه (دلگرمی و دم‌سردی) - تناسب (مرداد و دی) - تضاد (مرداد و دی / دل‌گرمی و دم‌سردی) - حُسن تعلیل - واج آرایی (تکرار صامت «م» و «د»)

2- عبارت زیر، یادآور کدام مَثَل است؟
از بیم عقرب جرّارهٔ دموکراسی قرن بیستم، ناچار شده به مار غاشیهٔ حکومت سرهنگ‌ها پناه ببرد.
از چاله به چاه افتادن. - از بد به بدتر پناه بردن.

قلمرو فکری (صفحهٔ 68 کتاب درسی)

 

مقصود نویسنده از عبارت زیر چیست؟
چه خوش گفته‌اند که «امپراتوری‌های بزرگ هم مانند آدم‌های ثرتمند، معمولاً از سوءِ هاضمه می‌میرند.»
یعنی کشور‌های قدرتمند به خاطر خوی کشورگشایی و جنگ‌طلبی خود کم‌کم قدرت خود را از دست داده و آرام آرام رو به تباهی و ویرانی نهاده‌اند (حرص و ولع کشورگشایی موجب نابودی امپراتوری‌ها شده است).

2- مفهوم کلّی هر بیت را مقابل آن در جدول بنویسید.

بیت مفهوم کلّی
با خاک عجین آمد و ازتاک عیان شد
خون دل شاهان که می‌اش نام نهادند
زوال پادشاهان و ناپایداری دنیا
آیین طریق از نَفَس پیر مغان یافت
آن خضر که فرخنده پی‌اش نام نهادند
تأثیر نفس گرم پیر (مرشد) بر مرید

3- با توجّه به متن درس، «دولت مستعجل» یادآور کدام بیت از حافظ است؟ دریافت خود را از آن بنویسید.

راستی خاتم فیروزهٔ بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

اگر چه، چند صباحی روزگار به کام قدرتمندان (از جمله شیخ ابواسحاق والی شیراز) بود و سوار بر اسب مراد بودند، امّا این خوشی و کامرانی، به سرعت سپری شد و آن بخت و اقبال از بین رفت. (ناپایداری حکومت‌ها و نابودی آن‌‌ها)

گنج حکمت (سه مَرکب زندگی)

نقل است که از او [ابراهیم ادهم] پرسیدند که روزگار چگونه می‌گذرانی؟
گفت: «سه مَرکب دارم؛ چون نعمتی پدید آید، بر مَرکب شُکر نشینیم و پیش او باز شوم و چون بلایی پدید آید، بر مَرکب صبر نشیننم و پیش باز روم و چون طاعتی پیدا گردد، بر مَرکب اخلاص نشینم و پیش روم.»

تذکرة‌الاولیا، عطّار

قلمرو زبانی: مرکب: هرآنچه بر آن سوار شوند، اغلب منظور «اسب» است / ابراهیم ادهم: از عارفان مشهور و بزرگ قرن دوم هجری / باز بسته (باز داشته): رام شده فرمانبردار / اخلاص: پاک داشتن دل، ارادت صادق.
قلمرو ادبی: تشبیه: مرکب زندگی - مرکب شُکر- مرکب صبر / مرکب اخلاص / بر مَرکب صبر نشینم: کنایه از صبور بودن / بر مَرکب شُکر نشینم: کنایه از شکرگزار بودن / بر مَرکب اخلاص نشینم: کنایه از مخلص بودن، عبادت کردن، بی‌ریا بودن.
قلمرو فکری: روایت کرده‌اند که از عارف بزرگ، ابراهیم ادهم، پرسیدند که چگونه زندگی می‌کنی ابراهیم می‌گوید: سه مرکب دارم، فرمانبردار. اگر خداوند به من نعمتی دهد بر اسب شکرگزاری می‌نشینم و جلو می‌روم؛ یعنی قدردان و سپاسگزار نعمت‌های خدا هستم و این سپاسگزاری بدین گونه است که از آن نعمت‌ها درست و در جای خود بهره بگیرم. / بر مرکب صبر نشینم؛ شکایت و ناله و زاری نمی‌کنم بلکه به خدا پناه می‌برم. در اصطلاح عرفانی «ترک شکایت کردن از بلاهاست و انتظار فرج و گشایش از حق داشتن.» وقتی به نعمت و رفاه می‌رسم، بر مرکب شکر، سوار می‌شوم (شکرگزاری می‌کنم) و این شکر مرا به درگاه خدا می‌رساند (به خدا نزدیک می‌کند) وقتی بلایی پیش می‌آید بر آن صبر می‌کنم و با صبر پیش می‌روم؛ و چون فرصت طاعت و بندگی پیش می‌آید، دل از هر چه غیر اوست پاک می‌کنم و تنها به حق می‌پردازم و به پیش می‌روم.
پیام: شکرگزاری بر نعمت، صبر بر بلا و اخلاص در عبادت
 

درس 8: از پاریز تا پاریس