درسنامه آموزشی علوم و فنون ادبی (3) دوازدهم انسانی و معارف
درس 6: لف و نشر، تضاد و متناقض نما
لف و نشر
الف) لف و نشر مرتب
آن است که نخست چند چیز را ذکر کنند و بعد وابستههای آن را به ترتیب بیاورند، (در کلام عادی هر وابسته بعد از خود آن چیز میآید).
به عبارت دیگر در کلام عادی نظم به صورت: الف ب + الف ب +... است که در لف و نشر بدل به الف
الف... + ب ب... میشود:
نه پادشاه منادی زده است مینخورید؟
بیاکه چشم و لبان تو مست و میگون است
که در اصل چنین بوده است: چشم تو مست است و لبان تو میگون است.
فرو شد به ماهی بر شد به ماه بن نیزه وقبهٔ بارگاه
الف (1) + الف (2) ب (1) + ب (2)
در اصل چنین بوده است: فرو شد به ماهی، بن نیزه و بر شد به ماه، قبهٔ بارگاه در لف و نشر به موارد زیر توجه کنید:
معمولاً معنی بخش اول ناتمام است و نیازمند دنبالهٔ مطلب، بنابراین شنونده کنجکاو میشود و منتظر دنبالهٔ مطلب است. در بخش دوم، با آمدن دنبالهٔ مطلب انتظار برآورده میشود و شادی آور است:
نباشد چون «جبین» و «زلف» و «رخسار» و «لبت» هرگز
«مه روشن»، «شب تیره»، «گل سوری»، «می احمر»
(عبدالواسع جبلی)
در لف و نشر رابطهٔ میان اجزای بخش اول با اجزای بخش دوم با تأمل و درنگی دریافته میشود. این تلاش ذهنی و دریافت نیز خوش است:
تا دهان و رخ ترا دیدند
غنچه دل تنگ و ارغوان خجل است
ب) لف و نشر مشوش یا نامرتب
اگر وابستهها به ترتیب اجزای بخش نخست نباشد، لف و نشر مشوش یا نامرتب نام دارد:
رخشیدن برق (1) بین و جوش باران (۲)
رحمت چه فزون (2) غضب چه (1) بسیار کم است
ز لبهای شیرین او تلخ پاسخ
به یک حقه در، «درد» و «درمان» نماید
اگر در مصرع دوم، درمان و درد می آمد لف و نشر مرتّب بود. شک نیست که لف و نشر مشوش به علت منظم نبودن به زیبایی لف و نشر مرتّب نیست:
همی «مرغ» و «ماهی» بر ایشان به زار
بگرید به «دریا» و در «مرغزار»
(سعدی)
(وحیدیان، 1383: 75 - 74)
مطابقه: (تضاد، طباق)
آن است که الفاظی را به کار برند که از نظر معنا با هم در تضادند. جهش ذهن از معنایی به معنای مقابل و متضاد آن، احساس خاصّی را برمیانگیزد. البته بیان هنری و تخیّل شرط تحقّق این امر است و صِرف کنار : هم قرار دادن کلمات متضاد کافی نیست. (فشارکی، 1385: 91)
در ابیات زیر از فردوسی صنعت مطابقه وجود دارد:
کهنه، نو:
کهن گشته این داستانها ز من
همی نو شود بر سر انجمن
نیک، بد:
چو رفتی سر و کار با ایزد است
اگر نیک باشدت کار ار بد است
پارادوکس: (متناقض نما)
تصویری است که دو روی ترکیب آن به لحاظ مفهوم، یکدیگر را نقض میکنند، یعنی عباراتی بیاورند که به لحاظ مفهومی مغایر و منافی هم به شمار میآیند اما در یک جا به هم میرسند. از نظر ظاهر ضدّیتّ دارند اما از نظر واقع و نفس الامر وحدت، وحدتی ناشی از مبانی عرفانی و اعتقادی، و بهره ور از تعابیر تشبیهی و کنایی. در حقیقت فیزیکی و علمی هیچ گاه فقر و سلطنت با هم جور در نمیآیند اما از دید عرفانی و اعتقادیِ شاعر عارف، فقر عین سلطانی است. در واقع دید شاعر و تعریف او از مفاهیم، طرز دیگری است، او فقر را همان نمیداند که عموم مردم می انگارند و سلطنت را نیز هم؛ «خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای» چطور میشود چنین تضاد و تناقضی را تحلیل کرد، جز اینکه بگوییم، خشت زیر سر داشتن (کنایه از فقر) معادل با پای بر تارک هفت اختر نهادن (کنایه از سلطنت) است، لااقل از دید شاعر، یعنی آنچه را عموم فقر میشمارند و ضعف تلقّی میکنند، شاعر عارف سلطنت میگیرد و قدرت. بنابراین تناقضی در کار نیست، و اصل فلسفی مسلّم «ارتفاع و اجتماع نقیضین محال است» به هم نمی خورد. ظاهر امر چنین تصویری را القا میکند و همین هنجارگریزی، موجب التذاذ و عمق سخن میگردد. وقتی در زبان مردم گفته میشود،
اگر لذّت ترک لذّت بدانی
دگر شهوت نفس، لذت نخوانی
(سعدی)
و... همه نوعی مفهوم پارادوکس را القا میکند. فرقش با تضاد و مطابقه این است که در تضاد و مطابقه، تأویل و تفسیر و بعد عرفانی و فلسفی دیده نمیشود و ظاهر و باطن همان است.
همهٔ مثالهای «پارادوکس» از نوعی تعبیر، تفسیر و تأویل عرفانی، فلسفی، اعتقادی و ایدئولوژیکی برخوردار است: دانهٔ بی دانگی؛ برگ بی برگی؛ رو به بی سو کردن، جانب بی جانبی پریدن، جای در بی جایی جستن و... ظاهراً دانهٔ بی دانگی متناقض مینماید امّا در اعتقاد گوینده، بی دانگی عین دانه است و تناقضی مشهور نیست. همچنین است برگ بی برگی که ظاهراً متناقض است، امّا با تأویل عرفانی رفع تناقض میشود، همین طور است رو به بی سو کردن (آنچه بر آن روی میکنند، جهت و جانب دارد و نمیتواند بی جانب و بی سو باشد) که در آن از دید گوینده و با تأویلهای عرفانی و فلسفی که مجال بحثش نیست تناقضی وجود ندارد. (همان، 94: 5)
و حافظ که از مولانا گرفته: وز خدا شادی این غم به دعا خواستهام.
و عبارت عارفانهٔ بسطامی: روشنتر از خاموشی چراغی ندیدم.
همچنین ابیات و مصراعهای زیر از بیدل:
در پردههای خامشی آواز ما بلند
شمعاندها تاریکی این بزم روشن دیده
جهان رنگ، شکست که میکند تعمیر
شکستگان همه تن نالههای خاموشاند