درسنامه آموزشی علوم و فنون ادبی (3) دوازدهم انسانی و معارف
درس 4: سبکشناسی قرنهای دوازدهم و سیزدهم
معنای سبک
سبک: (مصدر) عربی [گداختن فلز و به قالب ریختن است]. در ادب فارسی و عربی تعبیرهای «طرز، اسلوب، روش، سیاق، نمط» به عنوان مترادف سبک به کار رفته است. در ادب فارسی اصطلاح سبک شناسی را نخستین بار ملک الشعرا بهار برای عنوان کتاب خود، سبک شناسی نثر به کار برد. در زبان لاتین استیل به معنی سبک است.
سبک در معنی عام عبارت است از شیوهٔ خاص انجام یک کار؛ مثلاًً مردم پوشیدن لباس یا خوردن غذا را به شیوهٔ مختلفی انجام میدهند.
به بیانی دیگر در سبک شناسی میتوان گفت؛ سبک حاصل نگرش هنرمند به جهان درونی و بیرونی است یا اینکه سبک حاصل انحراف و خروج از هنجارهای عادی زبان است که لزوماً در شیوهٔ خاصی از بیان تجلی میکند. سبک محصول گزینش خاصی از واژهها و تعابیر و عبارات است. مهمترین بخش زبان که در سبک شناسی مورد توجه است، کلمه است؛ هم به لحاظ صورت و هم به لحاظ معنی. کلمه واحد تجزیه و تحلیلهای سبکی و مطالعات بلاغی است.
هدف سنتی مطالعات سبک شناسانه ارزش گذاری بوده است و برای بسیاری از سبک شناسان جدید هم این روش مطرح است.
معنی اصطلاحی سبک: اصطلاح سبک در زبان شناسی و ادبیات بر شیوه رفتارهای زبانی افراد اطلاق میشود.
مفاهیم بنیادی در سبک
سبک شناسان برای بیان ماهیت سبک چند مفهوم بنیادین را در کانون نگاه خود قرار دادهاند، بعضی از این مفاهیم عبارتاند از: گزینش از زبان، خروج از زبان معیار، تکرار و تداوم یک مشخصه، گونههای کاربردی زبان، موقعیت گفتار و فردیت.
- گزینش از زبان: سبک در معنی گزینش، زمانی تحقق پیدا میکند که برای گفتن یک مفهوم یا انجام یک کار بیش از یک شیوه وجود داشته باشد و شخص از میان آن شیوهها، یکی را گزینش کند. شاید خزانهٔ واژگان هر شخص دارای دویست هزار واژه باشد ولی در گفتار روزانه بخش خاصی از این ذخیره به کار برده شود؛ بنابراین باید میان زبان و گفتار فرق بگذاریم.
- خروج از زبان (سبک فراهنجاری): تعریف سبک در روشهای فرمالیستی عبارت است از خروج از زبان عادی و خودکار، یا به تعبیری آشنایی زدایی و ناآشناسازی زبان به هدف افزایش زمان ادراک حسی و مقاصد زیبایی شناختی. گونهٔ معیار در هر زبانی رایج تر و فراگیرتر از بقیهٔ گونههاست که در واقع زبان رسانههای گروهی و نهادهای آموزشی یک کشور است.
زبان معیار از منظر سبک شناسی، در درجهٔ صفر گفتار و نوشتار به شمار میآید؛ یعنی کمترین نشانه ای از مشخصههای فردی گوینده در آن نمیتوان یافت. کلام بدون سبک، در درجهٔ صفر سخن قرار دارد و در آن قواعد دستوری و درست نویسی کاملاً رعایت میشود و از این رو درجهٔ نگرش و عاطفهٔ شخصی صفر است. چنانچه گوینده خارج از سیاق معیار آشنا سخن بگوید، تشخصی در سخنش پدیدار میگردد که به آن «سبک» میگویند. مهمترین پرسشی که در رأس هرم سبک پژوهی قرار دارد این است که ملاک تشخیص هنجار معیار چیست؟ کدام کاربرد زبانی هنجارند و کدام ناهنجار است؟
لازم به ذکر است هر نوع انحرافی از زبان معیار، ارزش سبک شناختی ندارد. آفرینش سبکی باید در درون مرزهای شناخته شدهٔ زبان صورت پذیرد تا مخاطب را به واکنشی هدفمند و مؤثر برانگیزد. به عنوان نمونه هنجار ستیزی را میتوان در به کار بردن استفاده از لغات اساطیری در دورهٔ صفوی مثال زد که خود نوعی گمراهی است.
- تکرار و تداوم یک مشخصه: سبک زمانی هویت پیدا میکند که تکرار و تداوم عناصر صوری و محتوایی در سخن یک گوینده محسوس باشد. لازمهٔ شکل گیری سبک، وجود بسامد بالای مشخصههای سبک ساز است نه کاربرد اندک و رخدادهای اتفاقی در متن. البته بسامد تکرار همیشه موجب پدید آمدن متغیر سبکی نمیشود. به عنوان مثال جملههای بی فعل از ویژگیهای سبکی جلال آل احمد است.
نقص عمدهٔ بسیاری از رمانهای فارسی معاصر در غفلت از تداوم ویژگیهای سبکی نمایان میشود.
- گونههای کاربردی زبان: زبانها پیوسته و هر روز در اثر عوامل اجتماعی، جغرافیایی، تاریخی دچار تغییر و تحول می شوند؛ درپی این تغییرها برای هر مفهوم واحد صورت های متعددی در طول زمان و یا به طور هم زمان به وجود میآید و قلمروها و گونههای آن زبان گسترش مییابد. گونههای کاربردی زبان، صورتهای فرعی از یک زبان هستند که وجوه اشتراک بسیاری و تفاوتهای اندک دارند و امر تفهیم و تفاهم اندک دارند که امر تفهیم و تفاهم میان کاربران آنها به آسانی و بدون مشکل عمدهای امکان پذیر است. ویژگیهای جداکنندهٔ یک گونهٔ گفتاری ممکن است واجی، واژگانی، صرفی و نحوی باشد. گونههای کاربردی زبان فارسی عبارتاند از:
گونهٔ نوشتاری و گفتاری، گونهٔ علمی، گونهٔ محلی (جغرافیایی)، گونهٔ مذهبی، گونهٔ اجتماعی، گونهٔ معیار.
موقعیت گفتار و فردیت: موقعیت گفتار و اقتضای کلام، همیشه بر گوینده تحمیل و شکل سخن را تعیین میکند. از این رو در تحلیل سبک، بررسی بافت و موقعیت اجرای سخن را نمیتوان نادیده گرفت. موقعیت گفتار عبارت از زمینهٔ و شرایطی است که سخن در آن جریان می یابد و از آن با اصطلاحاتی مانند زمینه، بافت، بافت موقعیتی و سیاق نام برده میشود. در بلاغت قدیم با عنوان «اقتضای حال»، «مقتضای حال» و «اعتبار مناسب» از آن تعبیر کرد.
در سبک شناسی وقتی واژهٔ سبک به کار میرود مقصود از آن ممکن است یکی از سه مفهوم زیر باشد:
1- سبک دوره: یعنی سبک یک دورهٔ تاریخی؛ مثل سبک خراسانی، عراقی و... این قسمت بیشتر جنبهٔ تاریخ ادبیات دارد و معمولاً در سطوح مقدماتی سبک شناسی، مورد بررسی قرار میگیرد.
هنگامی که یک دوره خاص را بررسی میکنیم، هم به لحاظ معنی و هم به لحاظ زبان و هم به لحاظ مسائل بلاغی، متوجه وجوه اشتراک بین آنها میشویم که مجموعا آثار آن دوره را از آثار دورههای دیگر متمایز میکند. مثلا اگر شعر فارسی را از آغاز مطالعه کنیم، متوجه میشویم که در آثار قرون سوم و چهارم و پنجم وجوه شباهت بسیاری دارند. از نظر سطح زبانی به جای «در»، «اندر» یا به جای «می» از «همی» استفاده میشود و… . از نظر سطح ادبی، بسامد آرایههای ادبی بدیعی بالا نیست و قالب شعر بیشتر قصیده است. از نظر سطح فکری، غالبا با بیرون پدیدهها و سطح اشیا و امور سر و کار دارند و وارد عوالم درونی و باطنی نمیشوند.
در دوران جدید (معاصر) به سبک این دوره، سبک نو میگویند؛ در این سبک افکار و احساسات تازه ای مطرح شده است… .
2- سبک شخصی یا فردی: یعنی سبک خاص یک شاعر و نویسنده که اثر او از آثار دیگر متمایز است. تعیین سبک فردی نویسندگان و شاعران مربوط به مراحل عالی سبک شناسی است.
در ضمن مطالعهٔ آثار یک دوره (سبک دوره) ممکن است به شاعر یا نویسندهای برخورد کنیم که آثار او نسبت به هم عصران خود، یعنی آثار دیگر آن دوره متمایز باشد؛ به اصطلاح میتوان گفت اثر برخی از نویسندگان و شاعران امضادار یا چهره دار است، طنین مخصوص به خود دارد، میگوییم سبک مخصوص به خود دارد، سبک شخصی دارد. معنای حقیقی سبک در حقیقت همین سبک شخصی است. سبک شخصی مثل رنگ، در زوایای تاروپود آثار یک هنرمند منتشر شده است. پس مراد از سبک شخصی سبک شاعران و نویسندگانی است که آثار آنان در کل تاریخ ادبیات فارسی به وجه خیره کنندهای همواره متمایز و متشخص بوده است؛ به این اعتبار شاعران و نویسندگان دیگر در مقایسه با آنها فقط سیاهی لشکراند. شاعرانی مانند فردوسی، خاقانی، نظامی، سعدی، مولوی، حافظ، صائب و نویسندگانی مانند بلعمی، بیهقی، نصراللّٰه منشی، سعدی، قائم مقام فراهانی، صادق هدایت دارای سبک شخصی هستند. یکی از فرقهای تاریخ ادبیات و سبک شناسی این است که در تاریخ ادبیات از همهٔ کسانی که در نوشتن و سرودن دستی دارند سخن میرود اما در سبک شناسی فقط سخن از صاحب سبکان و... است.
بحث در سبک شخصی امروزه مورد توجه روان شناسان هم قرار گرفته است و به اصطلاح یک شعبهٔ سبک شناسی رویکرد روان شناسانه Approach Psychological است.
3- سبک ادبی: هر علم و نظام هنری سبک خاص خود را دارد؛ مثلا سبک آثار علمی، یعنی بینش و زبان آن، از سبک آثار ادبی متمایز است و همین طور بین سبک تاریخی و مذهبی تفاوت است. یکی از سبکها، سبک ادبی است. در بحث سبک ادبی از سبک مخصوص آثار ادبی در مقیاس جهانی سخن میرود. این بحث علاوه بر سبک شناسی در نقد ادبی و نظریههای ادبی هم مطرح است. وقتی از سبک ادبی سخن به میان میآید خواه و ناخواه این سؤال پیش میآید که ادبیات چیست؟ و به چه آثاری، آثار ادبی اطلاق میشود؟
چند تفاوت زبان عادی و ادبی
- وظیفهٔ اصلی زبان عادی تفهیم و تفاهم است، حال آنکه وظیفهٔ اصلی و اولیهٔ زبان ادبی، تفهیم و تفاهم نیست، از این رو انتقال پیام در زبان ادبی معمولا غیر عادی و غیر مستقیم است و دریافت پیام در زبان ادبی به آسانی صورت نمیگیرد. شاعر به جای آنکه بگوید سحر آفتاب درآمد. میگوید: «سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد» پس در جریان انتقال پیام پارازیتی مانند استعاره، تشبیه، کنایه و... وجود دارد.
- در زبان عادی از معنای قاموسی و اولیهٔ لغات استفاده میشود، حال آنکه در زبان ادبی، مدار بر معانی مجازی لغات است، یعنی بیشتر از معانی ثانوی و عاطفی و فراقاموسی لغات استفاده میشود.
- زبان ادبی تصویری است؛ یعنی معمولاً به جای گفتن و روایت به نقاشی میپردازد.
- زبان ادبی دارای ساختهای غیرمتعارف و انحرافی است و معمولاً در آن هنجارهای عادی زبا رعایت نمیشود.
- ترجمهٔ دقیق زبان ادبی غیر ممکن است؛ زیرا در زبان ادبی هدف فقط معنی نیست بلکه خود کلمه نیز مهم است و تغییر کلمات از ابعاد هنری کلام میکاهد.
- در دنیای ادبیات سخن از موجوداتی است که وهمی و خیالی و جعلی هستند و در دنیای حقیقی وجود ندارند.
- در زبان عادی از شنیدن غم و غصه دیگران متأثر میشویم چون جنبهٔ خبری دارند؛ اما در زبان ادبی از آن لذت میبریم.
-در زبان ادبی از اطالهٔ کلام خسته نمیشویم بلکه از آن لذت میبریم.
در زبان ادبی از ابهام لذت میبریم ولی در زبان عادی اگر سخن کسی را نفهمیم و مقصود او را درنیابیم آزرده و خسته میشویم.
- در زبان عادی بین شرط و جواب شرط رابطهٔ منطقی است، اما در زبان ادبی این رابطه معمولاً مبتنی بر اغراق است.
- مهمترین ویژگی ادبیات را از قدیم تخیل گفتهاند، وزن و قافیه فقط آب و رنگ شعر را زیاد میکند.
تفاوت سبک شناسی با زبان شناسی و نقد ادبی
سبک شناسی، نظامی مستقل است و آن را شاخهای از زبان شناسی و نقد ادبی نمیدانند. زبان شناسان چندان به بحث معنی علاقه مند نیستند؛ حال آنکه بحث معنی مهمترین بحث در نقد ادبی است و به هرحال در سبک شناسی نیز توجه به آن نیز ضروری است. از طرفی دیگر در نقد ادبی با مسئلهٔ ارزش گذاری یا قضاوت سر و کار داریم که در زبان شناسی محلی از اعراب ندارد و در سبک شناسی هم چندان مهم نیست و اگر هم مطرح شود فقط مبتنی بر اثر است و به صاحب اثر نمیپردازد. (شمیسا، 116 - 71 با تلخیص)
دانش افزایی مربوط به سبک قرنهای دوازدهم و سیزدهم
شعر دورۀ بازگشت
جنبش بازگشت در نیمهٔ دوم قرن دوازدهم یعنی از اواخر دورهٔ افشاریه پدیدار شد و در عهد کریم خان (در این زمان رابطهٔ هند و ایران هم قطع شده بود) توسعه یافت، امّا رواج اصلی و اشاعهٔ کامل آن از زمان فتحعلی شاه قاجار به بعد است.
نهضت بازگشت دو شاخهٔ اصلی دارد:
اول قصیده سرایی به سبک شاعران کهن خراسانی و عهد سلجوقی؛ شعر کسانی چون صبا و قاآنی و سروش و شیبانی از این دست است.
دوم غزل سرایی به سبک عراقی؛ یعنی تقلید از حافظ و سعدی. شعر مجمر اصفهانی و فروغی بسطامی و نشاط اصفهانی چنین است.
مختصات شعر دورۀ بازگشت
1- از نظر زبان: زبان شاعران نخستین نهضت بازگشت (از قبیل مشتاق و آذر و صباحی) خام و ابتدایی است و این میرساند که ادبای این دوره از متون قدیم و فصیح و بلیغ زبان فارسی بیگانه بودند، یا با آنها اُنس کافی نداشتند. علاوه بر این شاعران نخستین دورهٔ بازگشت نسبت به زبان سهل انگاری غیر قابل قبولی دارند. مشتاق اصفهانی میگوید:
چه شد گاهی به حرفی آن دو لعل دلگشا بگشا
اگر از بهر ما نگشایی از بهر خدا بگشا
که «چه شد» را به جای «چه شود» و «بگشا» را به جای «بگشایی» به کار برده است!
امّا بعدها به سرعت بر اثر ممارست در متون قدیم، زبان تعالی مییابد و در اشعارامثال سروش، قاآنی، شیبانی و داوری به کمال میرسد به طوری که زبان برخی از این شاعران را به زحمت میتوان از زبان قدما باز شناخت.
بسیاری از ویژگیهای فراموش شدهٔ زبان از قبیل الف اطلاق که از قرن ششم به بعد فراموش شده بود در شعر دورهٔ بازگشت دوباره رواج یافت.
امّا با این همه گاهی میتوان از روی جزئیاتی دریافت که شعر مربوط به سبک خراسانی اصلی است یا دورهٔ بازگشت. مثلاً: گاهی در کاربرد انواع یاء که در سبک خراسانی آیین و بنیادی دارد اشتباه میکنند:
یا رب این جود است یا غارتگر دریاستی
یا رب این طبع است یا دریای گوهر زاستی
(فتحعلی خان صبا)
حال آنکه قدما یاء تردید و شک را در مواقعی میآوردند که ادات تردید از قبیل گویی و پنداری در کلام موجود باشد:
بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی
سرشکت ابر آذاری سرشته با گلابستی
و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی
نسیم باد نوروزی به بوی مشک نابستی
(رودکی)
سروش که به لحاظ زبان بر همهٔ شاعران دورهٔ بازگشت سر است در کاربرد حرف اضافهٔ مضاعف هم اشتباهاتی کرده است. او عباراتی از قبیل «برهزار اندر، در کنار اندر، زیر زلف مشک بار اندر و امثال آنها» دارد که مطابق استعمال قدما نیست، زیرا قدما اولین حرف اضافه را فقط «به» میآورند:
به خُردی درم زور سر پنجه بود
دل زیر دستان زِ من رنجه بود
(بوستان سعدی)
امّا سروش در بیت زیر:
فریفته شده بودند هر دوان بر من
که گرد عارض من بر، دو دسته ریحان بود
حرف اضافهٔ نخستین را که «به» باشد نیاورده است. حال آنکه در الگوی تقلید او که بیت ابواسحاق جویباری از شاعران دورهٔ سامانی است، «به» قبل از «بر» آمده است:
به سوی هر دو مهش بر، دو شاخ ریحان بود
به شاخ مورد بپیوست آن دو ریحان را
بعد از گذشت چندی و اشاعهٔ اسلوب تقلید از قدما، دقت شاعران در استفاده از زبان کهن بر اثر ممارست ایشان در دواوین فصحای قدیم زیاد میشود و شاعرانی چون محمودخان صبا، شیبانی، قاآنی و سروش پیدا میشوند که زبان ایشان یادآور فصاحت و بلاغت زبان گذشتگان است. چند بیت از قصیدهای از سروش از باب نمونه ذکر میشود:
بدان و آگه باش ای چراغ ترکستان
به مهر هیچ بتی ناسپردهام دل خویش
که هفته دگر آیم به نزد تو مهمان
چنان که بردم باز آرمش بر تو چنان
به بویْ تر کن با نافه گیسوی چو کمند
چنان بنه سر آن مویها بر آن جبهت
به زنگ ترکمن با وسمه ابروی چو کمان
که هیچ یک نپذیرد ز یکدگر نقصان..
لغات و ترکیبات و نکات زیر ذهن خواننده را متوجه شعر کهن سبک خراسانی میکند: چراع ترکستان (ناحیه ای که در شعر کهن فراوان از آن یاد شده است). به بوی تر کردن: استفاده از ب صفت ساز، معطّر (در ضمن از موازنه که شیوهٔ رایج ساخت بیت در سبک خراسانی است استفاده کرده است). نپذیرد: هر چند با تلفظ عادی صحیح است امّا بهتر است به سکون پ خوانده شود (آوردن مفعولن به جای فعلاتن)، زیرا وجود اینگونه سکتهها از مختصات آوایی سبک خراسانی است. بر تو با بر من: از موازنه استفاده کرده است. میببرد: استاد بهار (سبک شناسی ج 1، ص 359) میبرم ضبط کرده و گفته است که سروش به سبک قدما یک بار به جای فعل التزامی فعل اخباری آورده است. یکی از مسائل معنی دار در فرق نهضت بازگشت با نسخهٔ اصل یعنی شعر سبک خراسانی در این است که شاعران سبک خراسانی اهل خراساناند امّا شاعران خراسانی گوی دورهٔ بازگشت اهل عراق عجم (شیراز و کاشان و اصفهان).
2- از نظر فکر: امّا از نظر فکری سعی در بیان همان افکار مرسوم در عهد غزنوی و سلجوقی در قصیده و افکار دوران حافظ و سعدی در غزل بود و میکوشیدند حتی المقدور از مسائل روز (همان طور که از زبان مرسوم در دورهٔ خود) استفاده نکنند تا هر چه بیشتر شعر به اسلوب قدما شبیه باشد. از این رو در زبان شعری و فکر شعری محدودهٔ خاصی داشتند.
این فکر حتی تا چند دهه قبل هم مرسوم بود و مثلاًً میپنداشتند که هر واژهای را نمیتوان در شعر به کار برد یا هر موضوعی را نباید موضوع شعر قرار داد. در قصیده، تغزل و سپس مدح در غزل، مضامین عاشقانه و عارفانه مرسوم بود و از مسائل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی سخن نمیگفتند. صفی علیشاه در عرفان ادای مولانا را در می آورد و فروغی بسطامی در غزل ادای سعدی و حافظ را و سروش در قصیده ادای فرخی را. دست استعمار هر روز در ایران ماجرایی می آفرید یا گاهی کارخانهای و صنعتی به ایران میرسید یا به هر حال مسائل سیاسی نوینی مطرح میشد و مثلاًً گوشهای از مملکت از دست میرفت امّا شاعران جز به ظواهر و فضای گمشده دربارهای عهد غزنوی وسلجوقی اعتنایی نداشتند.
همین سروش که شاعری لطیف طبع و خوش قریحه بود قصیدهای به مناسبت تأسیس تلگراف خانه سروده و در آن از ناصرالدین شاه مدح کرده است، امّا ابداً در مورد تلگراف خانه سخن نمیگوید. چارهای که اندیشیده این است که در تغزل زیبای قصیده، به مناسبت اینکه تلگراف خانه هم میتواند در طرفهٔ العینی پیغام عاشق را به معشوق برساند یا از معشوق خبری برای عاشق بیاورد، بادصبا و قاصد را موضوع قرار دهد و آنها را در ذهن خود مشبه به تلگراف خانه سازد و سپس فقط در مورد حالات عاشق و معشوق و چگونگی آگاهی آنان از حال هم سخن میگوید:
منت ایزد را که آسان کرد بر عشّاق کار
عاشقان بی پیک نامه در سؤال و در جواب
زین همایون کارگه کاندر جهان شد آشکار
با نگارین در میان فرسنگ اگر سیصد هزار
کارگاه وصل خواهم کرد ازین پس نام او
بدگمان تا کی که قاصد راست گوید یا دروغ
جاودان از من بدو این نام بادا یادگار
رشک بردن تا به چند از وی که بیند روی یار...
دید سنّتی او را میتوان با دید امروزی ملک الشعراء بهار در قصیدهٔ «جغد جنگ» سنجید. ملک الشعراء بهار هم با همان زبان فاخر و استوار سبک خراسانی قصیده میگفت. امّا دید و ذهن او امروزی و نوین است. علّت اینکه دیدگاههای پویایی در عصر قاجار وجود نداشت چیزی جز اوضاع فرهنگی و اجتماعی وسیاسی ایستای آن دوره نیست و چنان که مکرراً اشاره کردیم نیروی محرکه و عامل اصلی تغییر سبکها تحولات اجتماعی است. علاوه برقصیده و مدح، شعر صوفیانه هم در این دوره رواج داشت؛ صفی علیشاه، نور علیشاه و صفای اصفهانی (1322) در این زمینه شهرتی دارند. عرفان این دوره هم عرفانی سطحی و تقلیدی است.
از اواسط دورهٔ قاجار کم کم آگاهی و انتباهی نسبت به مضامین تقلیدی پیدا شد و کسانی چون میرزافتحعلی آخوندزاده (1295) در این زمینه رسالههایی نوشتند و به مضامین شعری امثال سروش اصفهانی (و شیوهٔ تاریخ نویسی رضاقلی خان هدایت در روضهٔ الصفای ناصری) انتقاد شدیدی کردند.
3- از نظر ادبیات: به لحاظ ادبی مرسومترین قوالب شعری در این دوره قصیده و غزل است. قصیدهٔ بازگشت بر دو نوع است یکی قصاید امثال سروش و محمودخان صبا که به سبک شاعران عهد غزنوی چون عنصری و فرخی است و به همان شیوهٔ ساده است و صناعات ادبی در آنها کم است و دیگر قصاید امثال قاآنی که به اسلوب دورهٔ سلجوقی است و مانند اشعار انوری و خاقانی پر از صناعات ادبی و تلمیحات و به طور کلی مشکل است.
امّا غزل بیشتر سعدی وار است یا تلفیقی از شعر سعدی و حافظ و صناعات آن معتدل است.
اصول ادبی این دوره که همان اصول سبک خراسانی است در کتاب «براهینالعجم» جمع آمده است.
لسان الملک سپهر (متوفی 1297) این کتاب را به تشویق استادش ملک الشعراء صبا در مسائل مربوط به قافیه (و به تبع آن لغت) نوشت. «براهینالعجم» مطالب مهمی افزون بر المعجم ندارد.
نقش جریان ادبی بازگشت در پیدایش سبک شناسی
شاعران دورهٔ بازگشت در حقیقت نخستین سبک شناسان ایران هستند یا نخستین کسانی هستند که بدون اینکه خود بدانند به مطالعات سبک شناسی اشتغال ورزیدند. سبک شناسی فی الواقع بدون اینکه نامی داشته باشد در همین دوره آغاز میشود، زیرا شاعران برای تقلیدهای درست، مجبور بودند به همهٔ جوانب مختصات زبانی و فکری و ادبی آثار قدما دقیق شوند و آنها را به نیکی بیاموزند؛ مثلاًً فرض کنید که شاعری میخواهد بگوید «من سردم شد» باید بداند که قدما در این مورد میگفتند من سرد یافتم:
شب زمستانی بود و کپّی سرد یافت
کرمک شب تاب ناگاهان بتافت
(رودکی)
یا به جای اشتباه کردن غلط بودن یا غلط کردن میگفتند:
غلطم گرچه خیالت به خیالات نماند
همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
(مولانا)
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
(حافظ)
و همین طور باید به لحاظ فکری به سنن ادبی توجه داشته باشد و مثلاً بداند که بادصبا برید و پیک عاشق و معشوق است چنان که حافظ میگوید: که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت. مشبّهبههایی را که شاعران کهن به کار میبردند بشناسد و خلاصه اینکه عیناً چون قدما تفکّر کند، موی مجعد را دوست داشته باشد و ابروی کمانی را. شهرهای ایران از نظر او قیروان و فرخار و چگل و خَلُّخ یعنی شهرهای خراسان بزرگ قدیم باشد. بداند که شکر خوزی معروف است و دیبای ششتری. و در عوض به امور مستحدث و جدید توجه نداشته باشد. چیزی به نام لندن و پاریس در ذهن او وجود نداشته باشد. کتب و شلوار را نشناسد و از ماشین و راه آهن خبر نداشته باشد.
امّا عمده توجّه شاعران و محققان (لسان الملک سپهر صاحب براهین العجم) دوره بازگشت و به تبع ملک الشعراء بهار به مختصات زبانی بود و به مختصات فکری و ادبی عنایت نداشتند، وانگهی این توجه فقط منحصر به مختصات زبانی سبک خراسانی بود و این امر به همین ترتیب تا سالهای اخیر هم ادامه داشت.
مقایسۀ تغزّل فرخی سیستانی و سروش اصفهانی
تغزّل یکی از قصاید فرخی سیستانی را با تغزّل قصیدهای از سروش اصفهانی که به اقتفای آن سروده شده است مقایسه میکنیم:
برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا
چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده
چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
چو گردان گردباد تند گردی تیره اندروا
ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت برگردون
تو گفتی گرد زنگارست بر آیینهٔ چینی
چو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا
تو گفتی موی سنجاب است بر پیروزه گون دیبا
بسان مر غزار سبز رنگ اندر شده گردش
تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش
به یک ساعت ملوّن کرده روی گنبد خضرا
به پرواز اندر آورده ست ناگه بچگان عنقا
همی رفت از برگردون گهی تاری گهی روشن
بسان چندن سوهان زده بر لوح پیروزه
وزو گه آسمان پیدا و گه خورشید ناپیدا
به کردار عبیر بیخته بر صفحهٔ مینا
چو دودین آتشی کابش به روی اندر زنی ناگه
هوای روشن از رنگش، مغبّر گشت و شد تیره
چو چشم بیدلی کز دیدن دلبر شود بینا
چو جان کافر کشته، ز تیغ خسرو والا
(فرخی سیستانی)
دو ابر بانگ زن گشت از دو سوی آسمان پیدا
میان ابر تاری گشت پنهان چشمهٔ روشن
به هم ناگاه پیوستند و بر شد از دو سو غوغا
چنان چون شخص مؤمن در میان جامهٔ ترسا
کشید ستند گویی از پی ناورد هم لشکر
چو پیوستند با هم بانگ هیجا از دو سو بر شد
سر لشکر به جابلسا، بن لشکر به جابلقا
سوی هم تاختن کردن گویی از پی هیجا
همی رفتند زی هم لیک نز رفتار خود آگه
چو کوشیدند لختی بی توان گشتند و بی قوت
همی گفتند با هم لیک نز گفتار خود دانا
مُعین برخاست بهر هر دو پشتاپشت از دریا
دگر باره خروشیدند با هم تا به گاه شب
الا ای ابر کوشنده که بی کینی خروشنده
ز گاه شب خروشیدند با هم نیز تا فردا
چرا بی کین خروشی گر نه ای کالیوه و شیدا
(سروش اصفهانی)
شعر فرخی توصیف ابر باران زای بهاری است. برای ابر هم صفات حماسی آورده است: «پیلگون ابر» و هم آن را به رای عاشقان و طبع بیدلان تشبیه کرده است که جنبهٔ غنائی دارد. در این تشبیه تازگی است زیرا محسوس را به معقول تشبیه کرده است (و همین طور است در بیت آخر). وجود تشبیه محسوس به معقول به معنی توجه به عوالم درونی است که در سبک خراسانی کهن جنبهٔ نوآوری داشت. از طرف دیگر تشبیهات، حماسی یعنی تفصیلی است: بیت دوّم هم مشبه به ابر است. کلاً اساس شعر بر تشبیه است مخصوصاً تشبیهات مرکب: پیلانی که در صحرایی آبگون پراکنده شده باشند، زنگار پاشیده بر آئینهٔ چینی، موی سنجاب بر دیبای پیروزه رنگ. به برخی از صنایع لفظی هم توجه دارد: بین پیلگون و نیلگون سجع متوازی و جناس تصحیف است. بین گردان و گردون جناس اختلاف مصوّت بلند (اشتقاق) است. زبان کهن و لغات قدیمی است: آب به معنی دریا، اندروا به معنی معلق، زنگار به معنی رنگ تیره، آئینهٔ چینی به معنی آئینه فلزی، چندن به معنی صندل، بیخته به معنی غربال شده، بسان و به کردار از ادات تشبیه.
شعر سروش از شعر فرخی بسیار سادهتر است. سروش فاقد ذهنیت شعری فرخی است. به جای تشبیهات پیچیده و نوین فرخی به توصیف قناعت کرده است: بین دو ابر جنگ میشود و از دریا مدام به آنها کمک میرسد. فقط یک بار به سبک فرخی تشبیه محسوس به معقول آورده است: پنهان شدن خورشید (چشمهٔ روشن) در ابر تاریک مثل قرار گرفتن شخص مؤمن (که نورانی است) در میان جامهٔ ترساست که سیاه است. امّا این نوع تشبیه هم در شعر عرب و هم در شعر فارسی سابقهٔ طولانی دارد. کفر سیاه و جان و خاطر کافر و نادان تیره و مؤمن روشن است و بسیاری از شاعران مشبه به مرکبی از این دو جزء مؤمن یا دانا و کافر یا نادان ساختهاند، چنان که خود فرخی در همین شعر گفته بود:
هوای روشن از رنگش مغبّر گشت و شد تیره
چو جان کافر کشته ز تیغ خسرو والا
و ناصر خسرو گوید:
جرم گردون تیره و روشن در او آیات صبح
گویی اندر جان نادان خاطر داناستی
(شمیسا، 1382: 325 - 306 با تلخیص)