درسنامه آموزشی فارسی (3) کلاس دوازدهم
درس 5: دماوندیه
ای دیوِ سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند
قلمرو زبانی: دیو سپید: آخرین مرحله از هفتخوان رستم (مرحلهٔ 1: رخش، شیر را میکشد 2- غلبهٔ تشنگی بسیار بر رستم و رفع تشنگی 3- رستم، اژدها را میکشد. 4- کشته شدن زن جادوگر به دست رستم 5- گرفتاری اولاد دیو به دست رستم 6- جنگ با ارژنگ دیو 7- دیو سپید به دست رستم کشته میشود) / پای در بند: گرفتار / گنبد: عمارت مدوّر
قلمرو ادبی: استعاره و تشخیص: ای دیو سپید، ای گنبد گیتی، ای دماوند (هر موجودی غیر از انسان مورد خطاب قرار بگیرد، تشخیص است) / کنایه: پای در بند بودن کنایه از «زندانی بودن» / استعاره: دیو سپید، گنبد گیتی (گیتی مانند عمارتی است که گنبد دارد) در بیت هفت استعاره وجود دارد / تلمیح: به جنگ رستم با دیو سپید. / اغراق: دماوند گنبد گیتی باشد (اغراق در بلند بودن) / گنبد گیتی بودن: کنایه از بلند و برافراشته بودن.
قلمرو فکری: ای دماوند، ای بلندترین بام گنبدی شکل جهان، ای کوه سپیدش که همچون دیو سپیدی تو را اسیر و دربند کردهاند.
از سیم به سر یکی کُلَه خُود
ز آهن به میان یکی کمربند
قلمرو زبانی: سیم: نقره / کله خود: کلاه جنگی / آهن: سنگها و صخرهها / میان: کمرکش، وسط/ در مصرع اول «نهادهای» و در مصرع دوم «بستهای» به قرینه معنوی حذف شدهاند.
قلمرو ادبی: استعاره: سیم (برفها مانند نقره سفید هستند)، کمربند آهنی: سنگها و صخرههای تیره رنگ میان کوه / تشبیه: سیم مانند کلاه خود است / تناسب: سر و کلاه خود، سیم و آهن، میان و کمربند/ ایهام: میان: الف) کمر، ب) میان کوه
قلمرو فکری: برف بر قلهات همانند کلاه جنگی مردجنگجو نشسته است. سنگها و صخرهها همانند کمربند آهنینی هستند که به کمر بستهای (کلاه جنگی از نقره بر سرداری و یک کمربند آهنی نیز به کمر داری).
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر، چهرِ دلبند
قلمرو زبانی: تا: به دلیل این که، حرف ربط / ت: مضاف الیه (روی تو) / بنهفته: ماضی نقلی «بنهفتهای» / چهر: چهره / دلبند: زیبا، دلربا.
قلمرو ادبی: حُسن تعلیل: دلیل بلندی کوه دماوند را این میداند که چشم بشر چهرهٔ او را نبیند. / تناسب: چشم، چهر، روی استعاره از قله.
قلمرو فکری: برای اینکه مردم چهرهٔ زیبای تو را نبینند با ابر چهرهٔ زیبای خود را پوشاندهای.
تا وارهی از دَم ستوران
وین مردم نحسِ دیو مانند،
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد کرده پیوند
قلمرو زبانی: وارهی: رها بشوی / دم: سخن / ستوران: چهارپایان / نحس: شوم، نامبارک / دیو مانند: مانند دیو / سپهر: آسمان / شیر سپهر: خورشید / اختر سعد: ستارهٔ نیک، سیّارهٔ مشتری، سعد اکبر است / اختر نحس: سیارهٔ «زُحُل» است.
قلمرو ادبی: دم مجاز از سخن / استعاره: ستوران (انسانهای نادان مانند ستور هستند) / تشبیه: مردم مانند دیو شوم هستند. / ایهام: دم: 1- سخن و بانگ 2- کنار و پهلو. / تشخیص: با خورشید پیمان ببندد / کنایه: پیمان بستن، پیوند کردن / اغراق: با خورشید پیمان بستن و با سیارهٔ مشتری پیوند بستن / حُسن تعلیل (دلیل ارتفاع دماوند پیمان بستن با خورشید و اختر بیان شده است).
قلمرو فکری: برای اینکه از نفس شوم مردم دیو سیرت رها شوی، با شیر آسمان، یعنی خورشید، هم پیمان شدهای و با ستارهٔ سعد، مشتری، پیمان بستهای. (به ارتفاع کوه اشاره دارد.) (موقوف المعانی)
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند،
بنواخت ز خشم بر فلک مشت
آن مشت تویی تو ای دماوند
قلمرو زبانی: چون: وقتی / جور: ظلم و ستم / گردون: آسمان / آوند: آونگ، آویزان، آویخته / بنواخت: زد / فلک: آسمان
قلمرو ادبی: تشخیص: آسمان به زمین ستم بکند - خفه و خاموش شدن زمین / تضاد: زمین و گردون / تشخیص: زمین از روی خشم مشت بنوازد، ای دماوند / تشبیه: دماوند مانند مشت است / تناسب: بنواخت، مشت / مجاز: زمین مجاز از «مردم» است / مشت: نماد خشم و قیام و اعتراض
قلمرو فکری: وقتی که زمین از دست ستم روزگار اینچنین سرد و خاموش و معلّق در فضا ماند از خشم و ناراحتی مشت محکمی بر چهرهٔ آسمان کوبید، ای دماوند آن مشتی که کوبیده شد، تو هستی. (موقوف المعانی)
تو مشتِ درشتِ روزگاری
از گردشِ قرنها پس افکند
قلمرو زبانی: مشت درشت: مشت گره کرده / پس افکند: پس افکنده: میراث (صفت مفعولی مرخم) / روزگار: دو تلفظی / «ی» در «روزگاری» مخفف فعل هستی
قلمرو ادبی: تشبیه: تو مانند مشت هستی / تشخیص: روزگار مشت گره کرده داشته باشد» / مشت روزگار اضافه استعاری
قلمرو فکری: ای دماوند تو مشت سنگین مردم زمانه هستی که بر اثر گذشت روزگاران به جای ماندهای. شاعر در این بیت به قدمت کوه دماوند نیز اشاره دارد.
ای مشتِ زمین بر آسمان شو
بر وی بنواز ضربتی چند
قلمرو زبانی: شو: برو / ضربتی چند: چند ضربه «چند: صفت مبهم» / وی: آسمان
قلمرو ادبی: تشخیص: ای مشت زمین / دماوند به عنوان مشت، نماد مردم زمین است / تناسب و تضاد: زمین و آسمان، ضربت و بنواز.
قلمرو فکری: ای دماوند که مثل مشت زمین هستی به آسمان برو و بر چهرهٔ آسمان چند ضربهٔ محکم بزن.
نی نی تو نه مشتِ روزگاری
ای کوه نی اَم ز گفته خرسند
قلمرو زبانی: نی اَمَ: نیستم / خرسند: راضی / گفته: سخن
قلمرو ادبی: استعاره و تشخیص: ای کوه - روزگار که مشت دارد / روزگار مجاز از مردم روزگار
قلمرو فکری: نه نه، ای دماوند! تو مشت محکم روزگار نیستی. من از گفتهٔ خود خشنود نیستم؛ زیرا مشت نشان اعتراض است و کوه در موضع قیام نیست.
تو قلبِ فسردهٔ زمینی
از درد، ورم نموده یک چند
قلمرو زبانی: فسرده: یخ زده، منجمد / ورم: برآمده / یک چند: مدّتی
قلمرو ادبی: تشبیه: تو مانند قلب هستی / تشخیص: زمین قلب داشته باشد / ایهام: فسرده: 1- یخ زده 2- افسرده / قلب زمین اضافه استعاری / استعاره: ورم استعاره از برآمدگی / حسن تعلیل: علت برآمدگی دماوند به خاطر دردمندی زمین
قلمرو فکری: تو دل افسرده و رنج دیدهٔ مردم زمین هستی که مدتی است از سرِ درد و رنج، برجسته شدهای.
تا درد و ورم فرو نشیند
کافور بر آن ضماد کردند
قلمرو زبانی: تا: به دلیل آن که / کافور: نوعی ماده معطر سفید رنگ که در قدیم به عنوان مرهم و دارو روی زخم میمالیدند / ضِماد: مرهم، دارو که بر جراحت نهند. ضماد کردن: بستن چیزی بر زخم، مرهم نهادن
قلمرو ادبی: استعاره: کافور (برفها مانند کافور هستند) / ورم: استعاره از برآمدگی کوه / حسن تعلیل: شاعر نشستن برف روی قلّهٔ کوه را برای فرونشاندن درد و ورم کوه میداند.
قلمرو فکری: برای آنکه درد و ورم تسکین یابد، مرهمی از کافور بر آن نهادهاند.
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
قلمرو زبانی: منفجر شو: قیام کن (شو: فعل اسنادی) / آتش: اینجا یعنی خشم
قلمرو ادبی: تشخیص: ای دل زمانه، زمانه دل داشته باشد / آتش استعاره از خشم و نفرت درونی: (خشم مانند آتش است) / مجاز: زمانه مجاز از مردم زمانه / دل زمانه اضافه استعاری / پنهان کردن آتش کنایه از سکوت
قلمرو فکری: ای قلب روزگار! منفجر شو و فوران کن و آتش خشم خود را پنهان نکن.
خامش منشین، سخن همی گوی
افسرده مباش، خوش همی خند
قلمرو ادبی: تشخیص: سخن گفتن و خندیدن کوه / خوش خندیدن کنایه از شاد بودن / تضاد: افسرده، خوش / (آوردن همی بر سر افعال امر همی خند و همی گوی ویژگی سبکی است (علوم انسانی)
قلمرو فکری: [ای کوه] سکوت خود را بشکن و حرف بزن، ناراحت و غمگین مباش و خوشحال باش. مفهوم: اعتراض کردن
پنهان مکن آتش درون را
زین سوخته جان، شنو یکی پند
قلمرو زبانی: سوخته جان: شاعرِ جان سوخته
قلمرو ادبی: استعاره: آتش از خشم درون و غم / سوخته جان: کنایه از شاعر رنجدیده / تناسب: آتش و سوخته
قلمرو فکری: شاعر خطاب به کوه دماوند میگوید: آتش و خشم درون خود را پنهان مکن و به پند و اندرز این شاعر رنج دیده گوش کن. مفهوم: دعوت شاعر به اعتراض و قیام
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت، به جانْت سوگند
قلمرو زبانی: آتش دل: خشم و اعتراض / داری: مضارع التزامی / سوزد: مضارع اخباری «میسوزاند» / ت: مضاف الیه / فعل به قرینهٔ معنوی حذف شده است: به جانت سوگند میخورم ...
قلمرو ادبی: کنایه: جانت میسوزد «نابود میشوی» / استعاره: آتش استعاره از خشم / جان اول مجاز
قلمرو فکری: اگر خشم درون خود را پنهان کنی و آن بیرون نریزی، به جانت قسم میخورم که شعلههای آتش ظلم، وجودت را میسوزاند. مفهوم: سفارش به قیام و اعتراض نسبت به استبداد
ای مادرِ سرسپید، بشنو
این پندِ سیاه بخت فرزند
قلمرو زبانی: سر سپید: برفهای قلّهٔ کوه / سیاه بخت فرزند: فرزندِ بخت سیاه «شاعر خود را فرزندِ بخت سیاهِ دماوند میداند»
قلمرو ادبی: استعاره: مادر (کوه دماوند مانند مادر است) / سر مجاز از موی سر / سرسپید: استعاره از برف / سیاه بخت: کنایه از بدبخت / تضاد: سپید و سیاه / تناسب: مادر و فرزند، پند و بشنو
قلمرو فکری: ای مادر کهنسال، نصیحت این فرزند سیاه بخت خود را گوش بده.
برکش ز سر این سپید معجر
بنشین به یکی کبود اورند
قلمرو زبانی: برکِش: بردار/ مِعجَر: روسری، سر پوش / اورند: اورنگ، تخت، سریر
قلمرو ادبی: استعاره: سپید معجر «برف» / معجز از سر کشیدن: کنایه از ترک درمانگی و سستی / بر اورند نشستن: کنایه از به دست گرفتن قدرت / سپید و کبود: تضاد / استعاره: کبود اورند استعاره از آسمان / اورند: مجازاً شأن و شوکت و تخت پادشاهی / تناسب: سر و مِعجر
قلمرو فکری: روسری سفید خود را از سر باز کن؛ یعنی سازش با حکومت را رها کن و قیام کن و با شکوه و جلال بر تختی شاهانه بنشین. مفهوم: توصیه به حرکت کردن و اعتراض.
بگرای چو اژدهای گرزه
بخروش چو شرزه شیرِ ارغند
قلمرو زبانی: بگرای: فعل امر از مصدر گراییدن: حمله کن، آهنگ کن / گرزه: ویژگی نوعی مار سمّی و خطرناک / شرزه: خشمگین و خطرناک / شرزه شیر: ترکیب وصفی مقلوب / ارغند: خشمگین و قهرآلود، دلیر، صفتِ شیر است.
قلمرو ادبی: تشبیه: تو مانند اژدها حمله کن / چون شیر بخروش / جناس ناهمسان اختلافی: گرزه، شرزه / تناسب: اژدها و شیر / مصراع دوم واجآرایی: تکرار صامت «ش»
قلمرو فکری: مانند اژدهای زهرناک حملهور شو و زهرت را بریز. مانند شیر شجاع و خشمگین فریاد بر آور و حرکت کن.
بفکن ز پی این اساسِ تزویر
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
قلمرو زبانی: تزویر: ریا، دورویی / بگسل: پاره کن، جدا کن
قلمرو ادبی: استعاره: تزویر مانند بنایی است که پایه و اساس دارد / اساس تزویر: اضافهٔ استعاری / کنایه: از پی افکندن: نابودی / از پی گسستن: کنایه از نابود کردن.
قلمرو فکری: پایه و شالودهٔ این همه مکر و فریب و اصل و تبار اهل ستم و ریا را از ریشه بر کن.
بر کَن ز بن این بنا که باید
از ریشه، بنای ظلم بر کند
قلمرو زبانی: برکن: نابود کن
قلمرو ادبی: بنا استعاره: از ظلم / تشبیه: بنای ظلم (ظلم مانند بنایی است) / از بن برکندن و از ریشه کندن کنایه از نابود کردن / مصراع اوّل واجآرایی: تکرار صامت «ب» «ن»
قلمرو فکری: خانهٔ ظلم و ستم را از پایه خراب کن؛ زیرا ظلم و ستم را باید از ریشه کَند.
زین بیخردانِ سفله بستان
دادِ دلِ مردمِ خردمند
قلمرو زبانی: بیخردان: افراد بیخرد / سِفله: پست و فرومایه / داد: حق و عدالت
قلمرو ادبی: تضاد: بیخردان و خردمند / واج آرایی: مصوت ـِ و صامت «د» / ایهام تناسب: داد: 1- حق 2- فعل داد که با بستان تناسب دارد.
قلمرو فکری: حقّ مردم دانا و آگاه جامعه را از این جاهلان پست فطرت بستان.
دیوان اشعار، محمّدتقی بهار
قلمرو زبانی (صفحهٔ 36 کتاب درسی)
1- معادل معنایی واژههای مشخّص شده را در متن درس بیابید.
سریر مُلک عطا داد کردگار تو را
به جای خویش دهد هر چه کردگار دهد
ظهیرالدّین فاریابی
(اورند (تخت)
دردناک است که در دام شغال افتد شی
یا که محتاج فرومایه شود، مردِ کریم
شهریار
(سفله)
2- از متن درس، چهار ترکیب وصفی که اهمّیت املایی داشته باشند، بیابید و بنویسید.
اختر سعد - مردم نحس - سپید معجر - شیراغند - بیخردان سفله
3- در بیتهای زیر، ترکیبهای اضافی را مشخّص کنید.
الف)
تو مشتِ درشتِ روزگاری
از گردشِ قرنها پسافکند
مشت روزگار - گردش قرن
ب)
زین بیخردانِ سفله بستان
دادِ دلِ مردمِ خردمند
دادِ دل - دل مردم
قلمرو ادبی (صفحهٔ 36 کتاب درسی)
1- در کدام یبتها آرایهٔ «حُسن تعلیل» به کار رفته است؟ دلیل خود را بنویسید.
بیت 3: شاعر علت در ابر پوشیده بودن قلّه دماوند را مخفی ماندن از چشم مردم دانسته است؛ این دلیل ادبی اما غیر علمی، آرایهٔ حسن تعلیل پدید آورده است.
بیت 5: شاعر علت پیمان بستن دماوند با شیر سپهر و پیوند کردن با اختر سعد (بلندی و ارتفاع دماوند) را رهایی از مردم نحس دیو مانند میداند؛ این ادعای غیرواقعی اما ادبی حسن تعلیل است.
بیت 12: شاعر علّت ریختن برف بر قلّهٔ دماوند را فرونشاندن درد و ورم او دانسته است. این ادعای ادبی اما غیر واقعی حسن تعلیل را پدید آورده است.
2- در بیتهای زیر، استعارهها را مشخّص کنید و مفهوم هر یک را بنویسید.
از سیم به سر یکی کُله خُود
ز آهن به میان یکی کمربند
سیم (استعاره از برف) / آهن (استعاره از صخرهها و سنگها)
پنهان مکن آتش درون را
زین سوختهجان، شنو یکی پند
آتش (استعاره از خشم)
3- شعرهای «دماوندیه» و «مست و هشیار» را از نظر قالب مقایسه کنید.
قالب شعر «دماوندیه» قصیده و قالب شعر «مست و هوشیار» قطعه است. در قصیدهٔ بهار مصراع اول و مصراعهای زوج و در قطعهٔ پروین فقط مصراعهای زوج همقافیهاند.
قلمرو فکری (صفحهٔ 37 کتاب درسی)
1- محمّدتقی بهار شعر دماوندیه را در سال 1301 هجری شمسی سرود. در این سال به تحریک بیگانگان، هرج و مرج قلمی و اجتماعی و هتّاکیها در مطبوعات و آزار وطنخواهان و سستی کارِ دولت مرکزی بروز کرده بود. بهار این قصیده را با تأثیر پذیری از این معانی گفته است؛ با توجّه به این نکته، به پرسشهای زیر پاسخ دهید.
الف) مقصود شاعر از «دماوندیه» و «سوختهجان» چیست؟
دماوند: آگاهان و آزادیخواهان خاموش جامعه.
سوختهجان: خود شاعر که همان ملکالشعرای بهار است.
ب) چرا شاعر خطاب به «دماوند» چنین میگوید؟ زیرا او را مظلومی میداند که مورد ظلم واقع شده و به خاطر این ظلم از زمین سر بیرون آورده است.
«تو قلبِ فسردهٔ زمینی
از درد، ورم نموده یک چند»
2- معنی و مفهوم بیت زیر را به نثر روان بنویسید.
بفکن ز پی این اساسِ تزویر
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
معنی: پایه و شالودهٔ این همه مکر و فریب و اصل و تبار اهل ستم و ریا را از ریشه بر کن.
مفهوم: آرزوی نابودی حکومت تزویرگر و ظالم پهلوی
3- مفهوم مشترک سرودههای زیر را بنویسید.
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
بهار
دلا خموشی چرا؟ چو خُم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز، پردهپوشی چرا؟
عارف قزوینی
هر دو بیت مخاطب را برای بیان دردها، رنجها و اعتراض به وضع موجود و نابهسامانی مسائل کشور تشویق میکند.
درک و دریافت (صفحهٔ 43 کتاب درسی)
1- دربارهٔ شیوهٔ بیان نویسنده توضیح دهید.
نویسنده با زبان ساده، صمیمی و در عین حال طنزآمیز و خندهدار یک ماجرا را بیان میکند. عبارات عامیانه و محاورهای، نوشته را به زبان کوچه و بازار نزدیک کرده و در عین حال به نوشته، صداقت و صمیمیت بخشنده است.
2- دربارهٔ فضا و حسّ و حال حاکم بر این متن به اختصار بنویسید.
فضای داستان بسیار جذاب و دوست داشتنی است. لحن ساده و طنزآمیز متن کمک کرده است تا مخاطب با این ارتباط نزدیکتری برقرار کند. ماجرای داستان از یک طرف و صداقت گوینده از طرف دیگر، حسّ خوبی را به خواننده منتقل میکند و ماجرای داستان را برای هر خوانندهای قابل باور میسازد. در کل، فضای داستان شاداب و پر از شوخطبعی است.