درسنامه آموزشی مدیریت خانواده و سبک زندگی (دختران) کلاس دوازدهم علوم ریاضی
صحنه نهم: زندگی با طعم مهربانی
/184_1.png)
نمای 1: بروید با هم بسازید!
فرید
توی اتاق آرام حرکت میکنم که زهره بیدار نشود. احتمال میدهم دیشب درست نخوابیده باشد. لباس میپوشم؛ آرام و بی سروصدا. قبل از رفتن یک بار دیگر نگاه میکنم به زهره. حتی توی خواب هم اخم کرده. هر روز صبح زودتر از من بیدار میشود و معمولاً چهرهاش آرام است. اما امروز هنوز بیدار نشده. دوست دارم با مهربانی صدایش کنم، شاید چشمهایش را باز کند و دعوای دیشبمان یادش رفته باشد. آن وقت لبخند بزند و من با یک چشمک از او خداحافظی کنم. نه لازم است بیدار شود و نه حتی حرفی بزند. فقط لبخند بزند تا من مطمئن شوم دیگر از من دلخور نیست. اما زود دستم را کنار میکشم. نگرانم مبادا تماس دستم بیهوا بیدارش کند و بترسد.
از خانه میروم بیرون و مینشینم توی ماشین. بین راه دوباره به یاد اخم زهره میافتم. کاش بیدارش کرده بودم و مطمئن شده بودم که مشکلی ندارد و سرش درد نمیکند. چرا بیدارش نکردم؟ ربطی به ترس زهره نداشت. غرورم اجازه نداد. خب من مردَم. غرور دارم. دیشب سعی کردم دلجویی کنم ازش. سعی کردم یک جوری برایش توضیح بدهم که سوءتفاهم شده و او اشتباه میکند. اما خب زهره انتظار داشت من زود عذرخواهی کنم. ولی من به وقت احتیاج داشتم تا برسم به اصل مطلب. بعد هم اصلاً برای چه باید عذرخواهی میکردم؟ خب من و سعید داشتیم شوخی میکردیم. این جور شوخیها توی مردها همیشه بوده. ما توی شرکت هم از این حرفها میزنیم. اصلاً اگر مردی از این حرفها نزند که همه برایش دست میگیرند که از زنش میترسد. همین سعید اوایل ازدواجمان چندباری مرا دست انداخت که زن ذلیلم! اصلاً برای بعضی از این آدمها محبت تعریف نشده... انگار نمیتوانند باور کنند آدم بعضی کارهایی که انجام میدهد، از روی ترس نیست؛ به خاطر محبتی است که نسبت به همسرش دارد. برای او احترام قائل است و دلش میخواهد همسرش توی زندگی او خوشحال و راضی باشد. اینها اصلاً نمیدانند محبت یعنی چه؟... خب آدم چیزی را که تجربه نکرده نمیتواند قبول کند. من هم دیدم برای چه باید در مورد احساسم، درباره زنم توضیح بدهم. او زن من است و نمیخواهم کسی درباره او چیز زیادی بداند. خب ترجیح دادم که من هم مثل آنها فیلم بازی کنم و با آنها همراهی کنم.
اصلاً سعید وقتی داشت آن جملۀ مسخره را میگفت که ثابت کند زنها توی زندگی چندان اهمیتی ندارند، قبلش به من چشمک زد و زهره را نشان داد، وگرنه زنش که به حرفهای او عادت دارد و اصلا خیلی به حرفهایش اهمیت نمیدهد. خب من هم اول حرفش را یک جور مبهمی تأیید کردم که دلش خوش شود و بعد میخواستم ابهامش را برطرف کنم. یک جوری که نشان بدهم درباره زهره اینطوری فکر نمیکنم. اما همان موقع نگاهم افتاد به زهره. به نگاهش که مبهوت بود و شاید هم عصبانی. من حرفم را زدم اما انگار زهره باور نکرد.
تا آخر مهمانی حواسم به زهره بود که اخمهایش توی هم بود و معلوم بود دلش اینجا نیست. حتی یکی دوبار سؤالهای عمهاش را نشنید و آنها مجبور شدند دوباره صدایش کنند و باهاش حرف بزنند. میدانستم که دلش آشوب است. خب دل من هم آشوب بود. برای همین هم بهانه کردم که فردا صبح زودتر باید
بیدار شوم و زودتر از مهمانی بیرون زدیم.
توی ماشین نگاه زهره فقط به بیرون بود. اخمهایش را کشیده بود توی هم و انگار گاهی سرانگشتش را میکشید به کنار چشمش. حتی جواب شیرین زبانیهای فرزاد را هم نمیداد. و من با خودم در جنگ بودم که مگر چه شده؟ خب این چه رفتاری است جلوی بچه؟... کمی صبر کنیم تا برسیم خانه و آنجا هر حرفی هست با همدیگر بزنیم. یعنی من حق شوخی کردن با دوستهایم را هم ندارم؟ بچه که نیستیم؟
توی خانه صبر کردم تا فرزاد بخوابد. اما فرزاد بهانه میگرفت که مادرش حتما باید برایش شعر بخواند. زهره سرش داد کشید و بچه بغض کرد. صبر کردم تا زهره از اتاق فرزاد بیاید بیرون. بعد رفتم کنار فرزاد و برایش شعر خواندم و قصه گفتم تا خوابش برد. بعد رفتم توی اتاق. دیدم زهره پتو را کشیده روی سرش و خوابیده. میدانستم خواب نیست. به این زودی خوابش نمیبرد. به خصوص شبهایی که کمی مشکل پیدا میکردیم.
بالاخره توی همه زندگیها مشکل پیدا میشود. اما از اول با همدیگر قرار گذاشته بودیم که مشکلمان هرچقدر هم جدی باشد شب، تا حل نشده نخوابیم. همیشه مینشستیم درباره مشکلاتمان حرف میزدیم، حتی شده بود زهره گریههایش را هم میکرد. اما قبل از خوابیدن دیگر مشکلاتمان حل شده بود و میشد آرام بخوابیم.
حالا هم زهره نمیخوابد تا من باهاش حرف بزنم. عادتش همین بود که همیشه من باید میرفتم و سر حرف را باز میکردم تا به مرور یخش آب شود و حرف بزند. حرف زدن در این جور مواقع برایش سخت بود. اول پتو را زدم کنار. اما قبل از اینکه بتوانم حرف بزنم دوباره پتو را کشید روی سرش. عصبی و خشمگین. کمی بهم برخورد؛ اما جلوی خودم را گرفتم که عصبی نشوم. صدایش زدم: زهره... زهره خانم...یک لحظه بلند شو...
بیفایده بود. هیچ تکانی نخورد. گفتم: مثل بچهها رفتار نکن... بلند شو باهم حرف بزنیم.
فقط گفت: میخواهم بخوابم...من بچهام...همان که تو بزرگی بس است...
گفتم: این پتو را بزن کنار از روی سرت...
در همان حال سعی کردم پتو را از روی سرش کنار بزنم. اما پتو را با دست چسبید و نگذاشت.
پتو را رها کردم و رفتم خوابیدم سرجایم. خب نمیخواهی حرف بزنی، حرف نزن... چکارت کنم؟... حالا انگار من چه کار کردهام؟...
صبح تا شب دارم جان میکنم... این هم یک تعطیلی آخر هفتهمان بود. یعنی خیر سرمان آمده بودیم مهمانی یکی دو ساعتی را به هیچ چیز فکر نکنیم. نه به قسطهای خانه که عقب افتاده، نه به چک دو روز دیگر که احتمالاً برگشت بخورد و این بار حسابم را ببندند. من که اصلاً چندان دوست نداشتم برویم میهمانی. دوست داشتم این یک روز را بنشینم توی خانه و فیلم ببینم. اما اصرار کرد حوصلهاش سر رفته و امروز دخترعمههایش خانه بابا و مامانشاند، پیام دادهاند که ما هم برویم. با اینکه حوصله سروصداهاشان را نداشتم اما گفتم برویم تا به زهره خوش بگذرد.
تو مهمانی چندان سرحال نبودم و کمی توی خودم بودم. بعد دیدم زهره دارد با نگرانی نگاهم میکند. با اشارۀ چشم و ابرویش سؤال میکرد چیزی شده ؟!... نگران بود نکند دوباره از حرفهای سعید دلخور شده باشم. یکی دوبار اولی که سعید را دیدم از بعضی حرفهایش ناراحت میشدم. زهره هم گفته بود چندان باهاش گرم نگیر، حرفهایش سر و تهی ندارد. اما نمیشد. سعید کنایه میزد که آقای مهندس خودش را میگیرد و از این حرفها...دیدم دارد بد میشود. کمی گرم گرفتم باهاش تا دیگر رهایم کند. این آدم هم چندان حرفهایش جدی نیست... مثل چی از زنش میترسد اما نقش آدمهای مردسالار را بازی میکند.
در اداره، قبادی میپرسد که چرا بیحوصلهای؟... شانه بالا میاندازم و میگویم چیز مهمی نیست. دارم با خودم میجنگم. قبادی میخندد که انشاءالله که تو جنگت پیروز بشوی! از آرزوی موفقیتش خندهام میگیرد و به نشانه تشکر برایش سری تکان میدهم، اما خیلی زود دوباره برمیگردم به میدان جنگ! اصلاً کاش دیروز نرفته بودیم میهمانی و نشسته بودیم توی خانه... هرچند که آن هم یک بدی داشت. زهره سمج میشود که چی شده و چرا همهاش توی خودتی؟... چی بگم بهش؟... بگم بعد از این همه مدت یخچالی را که دلش میخواست خریدیم و حالا چکش را نتوانستهام نقد کنم؟... آن وقت پیش خودش نمیگوید این دیگر چهجور مردی است که یک یخچال نتوانسته برای خانهاش بگیرد؟... بعد تا روزی که چک را نقد کنم دیگر آرامش هم ندارد وهر وقت من را میبیند میخواهد سراغ چک و بدهیها و اوضاع مالیام را بگیرد...پیشنهاد بدهد که خوب است طلاهایش را بفروشیم. نمیداند این برای من بدترین شکنجه است... حرف هم که نزنی میگویند چرا حرف نمیزنی؟... چرا همه چیز را میریزی توی خودت؟...عزیز من شما کار به کار من نداشته باش، من اگر نخواهم از زنم کمک بگیرم، باید به کی بگم؟
قبادی میزند سر شانهام و میگوید برویم ناهار. میگویم من امروز ناهار نیاوردهام. میخندد. میگوید طوری نیست... حالا یک امروز را شما مهمان ما باش. ناهار قبادی الُویه است. میگویم: داری آشپز میشوی آقا کورش...میخندد که شما شکم سیرها خبر از ما گرسنهها ندارید عزیزم. این اصطلاح همیشگیاش است. به خصوص روزهایی که من ناهار میبرم و تعارفش میکنم که یک لقمه از ناهار من بخورد. آن وقت برای صدمین بار میگوید، طعم غذای زنانه یک چیز دیگر است...میگوید زن من هر مشکلی که داشت، آشپزیاش خوب بود. حالا یک سالی ازجداییشان گذشته و کورش میگوید دارد یک نفسی میکشد. همیشه هم به من میگوید: شماها قدر زن هایتان را نمیدانید بچه ها...اگر جای من بودید میفهمیدید زندگی توی جهنم یعنی چه؟...
چندتا لقمه الویه بیشتر نمیخورم. نمیدانم زهره برای خودش امروز ناهار درست کرده یا نه؟
گوشی همراهم را برمیدارم. خوبه بهش زنگ بزنم یا پیامک بدهم. امروز زودتراز همیشه دلم برایش تنگ شده. اما دستم نمیرود به زنگ زدن و پیام دادن. میروم توی گالری گوشی. چندتایی از عکسهایمان را بالا و پایین میکنم. توی بیشتر عکسها زهره دارد میخندد. حتی چشمهایش هم انگار ریسه رفته از خنده. بخصوص توی این عکس که روز تولدش برایش یک بغل گل نرگس خریدم. هیچ گلدانی توی خانه نبود که این همه گل را بگذاریم تویش. تقسیم کردیم توی پنج تا پارچ و همه را گذاشتیم گوشه و کنار خانه. دلم برای خندههایش تنگ شده. کاش دیشب قبل از خوابیدنمان اصرار کرده بودم حرف بزند. وقتی حرف میزند کمی دلش سبک میشود و آن وقت به حرفهایم گوش میدهد. هرچند که موقع حرف زدنش کلی اتهام از اول زندگیمان تا به حال پشت سرهم ردیف میکند تا ثابت کند من به او توجهی ندارم. اما با این حال کاش دیشب باهاش حرف زده بودم.
نمیتوانم توی اداره بند بشوم. باید بروم یک ساعت باقی مانده را مرخصی ساعتی میگیرم و از اداره میزنم بیرون... .
همجوشی (صفحه 179 کتاب درسی)
- تفاوت نگاه فرید و نگاه زهره را در کلاس به بحث بگذارید.
- چه بخشهایی از این تفاوتها، از تفاوت نگاه زن و مرد به مسائل ناشی میشود؟
مهارتهای پیشگیرانه از بروز اختلاف
در صحنۀ گذشته، مهارتهای حل اختلاف را بیان کردیم. اکنون با مهارتهای پیشگیری از بروز اختلاف آشنا میشویم که محور آن درک دیگران و پرهیز از خودخواهی است. شما برای درک بهتر همسرتان، نیاز دارید که تفاوتهای زن و مرد را بشناسید و مهارتهایی مانند همدلی، انعطاف و مثبتنگری را کسب کنید که در این صحنه به آنها پرداخته میشود.
تفاوتها را به رسمیت بشناس
تفاهم زن و شوهر برای زندگی موفق یک اصل است. تفاهم یعنی درک مشترک که ناشی از توانایی تحمل تفاوتهاست. علاوه بر تفاوتهای فرهنگی و شخصیتی که میتواند بین زن و شوهر باشد، تفاوت دیگری نیز وجود دارد که تفاوتهای روانشناختی دو جنس است و بهعلت همین تفاوت است که زن و مرد نگاه متفاوتی به مسائل دارند. آگاهی و درک زن و مرد از این تفاوت، میتواند زمینۀ خیلی از پیش داوریهای غلط و اختلافات بعدی آنها را از بین ببرد. در اینجا بهصورت مختصر به بعضی از این موارد اشاره میشود:
- معمولاً زنان توجه بیشتری به جزئیات دارند، در حالی که مردان نگاه کلی به مسائل دارند. برای همین دقتهایی که زنان از مردان انتظار دارند، معمولاً از طرف مردها برآورده نمیشود.
- معمولاً زنان در وقت ناراحتی دلشان میخواهد دیگران از آنها دلجویی و به آنها کمک کنند ولی مردان در موقع ناراحتی به تنهایی نیاز دارند.
- تمایل به حرف زدن و برقراری ارتباطات اجتماعی برای زنان مهم است. زنان با حرف زدن در مورد خود و مشکلاتشان، بسیاری از نگرانیها، استرسها و ناراحتیهای خود را تعدیل میکنند و آرام میشوند در حالی که مردان کمتر تمایل دارند در مورد خود و مشکلاتشان صحبت کنند.
- معمولاً زنان عاطفیتر با مسائل برخورد میکنند و همین انتظار را از مردان دارند؛ در حالی که مردان کمتر از بُعد عاطفی به مسائل نگاه میکنند و بیشتر از نگاه منطقی به مسائل میپردازند.
- زنان نفوذ و حمایت را به راحتی میپذیرند؛ در حالی که مردان در مقابل نفوذ و حمایت دیگران از خود مقاومت نشان میدهند.
- معمولاً زنان تصوّر میکنند که مردان در بسیاری از مسائل بیدقت و بدون توجّه هستند و مردها تصور میکنند زنان حساس و ریزبین هستند.
- زنان احساسات خود مانند ترس، ناراحتی، غم، شادی، اضطراب و استرس را با واکنشهای هیجانی زیادی ابراز میکنند؛ در حالی که مردان احساسات خود را کمتر بروز میدهند.
مهارت همدلی
هر کسی در زندگی دچار کمبودها، مشکلات و ناراحتیهایی است. در چنین شرایطی انسان بیش از هر چیز نیاز به همدلی دیگران دارد. ابراز همدلی یعنی طوری با طرف مقابل صحبت یا رفتار کنید که احساس کند شما او را درک میکنید و احساساتش را میفهمید. برای کسب مهارت همدلی موارد ذکر شده میتواند مؤثر باشد:
در ذهن تو چه میگذرد؟
خود را در موقعیتی تجسم کنید که در کاری موفق نشدهاید و احساس شکست میکنید.
تمایل دارید اطرافیان چه برخوردی داشته باشند و چگونه با شما صحبت کنند؟
چه راههای دیگری را برای همدلی مفید یا مضر میدانید؟
برای همدلی کردن با دیگران موارد زیر میتواند مؤثر باشد:
- به احساسات و هیجانات طرف مقابل توجه کنید و صحبتهایش را خوب گوش دهید تا بتوانید از دید او به مسائل نگاه کنید.خوب شنیدن یک هنر است که باید برای زندگی یاد بگیرید. بخش زیادی از مشکلات دیگران با شنیدن حل خواهد شد. انسان به دنبال گوش شنواست.
- خیلی از افراد در مواجهه با مسائل دردناک دیگران، نسبت به آن قضاوت میکنند یا بیدرنگ در پی ارائۀ راهحل، کوچک نشان دادن مشکل، تحلیل منطقی مسئله، سرزنش و یا مقایسه هستند که اینها خود مانع همدلی است. کسی که مشکلی دارد قبل از هرچیز نیاز دارد کسی او را درک کند تا اینکه به او راه حل نشان دهد. جملاتی مثل «باگذر زمان حالت بهتر میشود»، «اینقدر سخت نگیر، مشکلات چندان هم بزرگ نیست»، «آن قدرها هم شرایطت بدنیست»، «این مسئله یک جنبه مثبت و خوب هم دارد که میتوانی به آن توجه کنی» معمولاً به همدلی آسیب میزند.
- قراردادن خود در جای دیگران و توجه به شرایط، موقعیت، ویژگیها و گذشته فرد به همدلی کمک میکند.
- به بهانۀ اینکه طرف متوجه اشتباهش نمیشود، از همدلی و گذشت صرف نظر نکنید. وقتی همدلی کنید بهتر میتوانید او را متوجه اشتباهاتش کنید.
- در برخورد همدلانه مجبور نیستید طرف مقابل را کاملاً تأیید کنید؛ بلکه بهجای آن، صحبتهایش را تکرار و احساساتش را تصدیق کنید.
- اینکه شما سریع خود را در موقعیت طرف مقابل فرض کنید و به اشتباه او پی ببرید و سریع بگویید «من اگر جای تو بودم، بهتر عمل میکردم» بعید است بتوانید او را از همدلی خود مطمئن کنید.
تأمین نیازهای جنسی
بسیاری از روانشناسان و مشاوران خانواده عمدۀ اختلافهای خانوادگی را ناشی از عدم تأمین صحیح و کامل نیازهای جنسی در روابط زناشویی میدانند. واقعیت هم این است که آن چیزی که توانسته در طول عمر بشر در کنار فقدان مهارتها و ضعفهای گوناگون انسانها، ساختار خانواده را حفظ کند، در درجۀ نخست، سادگی، صداقت و احساس مسئولیت و در درجۀ بعد، وجود رابطۀ جنسی آرامش بخش در خانه و در کنار همسر بوده است. حال اگر این موضوع آسیب ببیند یا در خارج از خانواده تأمین شود، به فروپاشی خانواده منجر خواهد شد. بنابراین زن و شوهر هر کدام موظف هستند به بهترین نحو، زمینۀ تأمین نیاز جنسی خود و همسرشان را فراهم نمایند. به همین دلیل است که آراستگی زن و مرد در خانه و ایجاد شرایط مساعد برای خلوتشان به شدت مورد تأکید است.
جالب است بدانید که از نظر اسلام اینگونه روابط در خانه موجب رشد و کمال معنوی و بخشش گناهان میباشد و برعکس امتناع از این امر مجازات سخت دنیوی و اخروی در پی خواهد داشت.
«روابط زناشویی» در کنار «صمیمیت و محبت توأم با اعتماد بین زن و شوهر» و «تعهدات اخلاقی، عرفی و قانونی زن و شوهر نسبت به یکدیگر» به عنوان سه عامل مهم در استحکام خانواده شناخته میشوند. وجود «تعالی و رابطه معنوی و الهی زن و شوهر» نیز عامل مهمی برای تقویت هر کدام از عوامل بالا و یا جبران ضعف در هر یک میباشد.
حفظ مودّت و رحمت
خداوند برای حفظ آرامش زندگی، «مودّت» و «رحمت» را هنگام عقد به زن و شوهرها هدیه میدهد. مودّت، «دوستی دوطرفه»ای است که «ابزار» شود و همراه با «شناخت» باشد. مودّت، توأم با «احساس مسئولیت» و «علاقۀ قلبی» است، و اینکه فرد را برای خودش دوست بداریم، نه برای کارها و حتی صفات او. رحمت، علاقهای است «یکطرفه» به کسی که با وجود آنکه کاری نکرده باشد مورد لطف ما قرار میگیرد. «گذشت»، «چشمپوشی» و «جبران ضعفها»، همگی جلوههای رحمت است. وقتی مودّت در زندگی مخدوش میشود، این رحمت است که میتواند زندگی را حفظ کند. پس برای تحکیم خانواده، مراقب این دو هدیۀ خدا در زندگی باشید.
انعطافپذیری
بعضی از افراد علیرغم اختلاف نظرهایی که با دیگران دارند میتوانند طوری با آنها کنار بیایند که نه به خودشان سخت بگذرد و نه دیگران از بودن در کنار آنها ناراحت شوند. این افراد انعطافپذیر، ضمن اینکه برای خود چارچوبها و قوانینی دارند و بر روی ارزشهایشان محکم هستند، نسبت به ویژگیها و سلیقههای شخصی خود سرسختی و تعصب نشان نمیدهند. کسانی که انعطاف و سازگاری بالایی دارند بعد از ازدواج نیز به خوبی با همسر خود و خانواده او کنار میآیند.
از طرف دیگر، بعضی از افراد آن چنان کاخ شیشهای از زندگیشان درست میکنند که با تلنگری ترک برمیدارد و با ضربهای فرو میریزد. با بروز کوچکترین اشتباهی، احساس شکست و ویرانی به آنها دست میدهد. همۀ ما ممکن است اشتباه کنیم. یکی از جنبه های انعطافپذیری این است که به خودمان یا دیگران فرصت جبران بدهیم.
- اگر میخواهید یک ازدواج موفق و سازنده داشته باشید، باید بتوانید از میزان «من» بودن خود کم کنید؛ همیشه قرار نیست که همه چیز طبق خواسته شما پیش برود.
- گاهی باید بتوانید از خود گذشتگی کنید و علیرغم میل خود خواستههای دیگران را انجام دهید؛ به این شرط که آن خواستهها غیرمنطقی و نامتعارف نباشد.
- با ویژگیهای نامطلوب فرد مقابلتان کنار بیایید. مثلاً بپذیرید که خواهرتان زودرنج یا پدرتان سختگیر است و چارهای جز پذیرش آنها ندارید؛ البته این به معنای تأیید این ویژگیها نیست؛ انسانهای منعطف راحتتر میتوانند خود و دیگران و موقعیتهای مختلف را بپذیرند و سپس بهترین عملکرد را از خود نشان دهند. چه بسا همین انعطاف شما باعث شود آنها به تغییر شخصیت منفی خود تمایل پیدا کنند.
مثبتنگری
زندگی مانند منحنی ضربان قلب است؛ باید فراز و نشیب و پستی و بلندی داشته باشد، وگرنه نشانۀ مرگ است. اگر پستی درهها نباشد، بلندی قلهها معنی نمیدهد. مشکلات و مسائل بخش جدانشدنی زندگی دنیا هستند. از طرف دیگر فرصتها و امکانات فراوانی نیز در اختیار ماست. این ما هستیم که تصمیم میگیریم از فرصتها و امکانات امیدوارکننده استفاده کنیم یا اینکه تسلیم عوامل منفی و احساسات یأسآور شویم.
مسائلی که در زندگی ما منفی بهنظر میرسند فرصتهایی برای قویتر شدن به ما اعطا میکنند؛ اگر در آن شرایط قرار نمیگرفتیم در برابر فشارها مقاوم نمیشدیم و مبارزه برای موفقیت را نمیآموختیم. چالشهای زندگی هم میتواند شما را در هم بشکند و باعث بدبینی شما شود و هم میتواند قدرتی را که هیچ وقت از وجودش آگاه نبوده اید از درونتان بیرون بکشد و موجب رشدتان شود. پژوهشهای تجربی نشان داده است که تمرکز بر روی تواناییها یا همان «مثبتنگری»، موفقیتهای بیشتری در پی خواهد داشت.
بعضی افراد بدبین و منفینگر تظاهر به واقعگرایی میکنند. این نگاه ناشی از تمرکز بر اشتباهات و شکستهای شخصی خود این افراد است که آن را به بیرون از خود فرافکنی میکنند و مدام از دورو برشان شکایت دارند و بدبینی و منفینگری خودشان را توجیه میکنند.
مثبتاندیشی به معنای سادهاندیشی نیست، بلکه فرد مثبت نگر عموماً به دیگران خوش بین است و همه اشتباهات دیگران را عمدی نمیداند. چنین فردی معتقد است که در پس هر مشکلی خیر و مصلحتی وجود دارد و برای همین از دیدن مشکلات ناامید نمیشود. فرد مثبتنگر، بسیاری از آسیبها و ایرادها را نادیده میگیرد و این از نظر امیرالمؤمنین (ع) بخش مهمی از عقل است. اینها هنرهایی است که فرد بدبین و منفی باف ندارد.
شما نیز برای اینکه هنر مثبتنگری را در خود تقویت کنید میتوانید، از راهکارهای زیر استفاده نمایید.
- ذهن انسان مرتب در حال جوش و خروش است. این شما هستید که تعیین میکنید ذهنتان به چه چیزی فکر کند و این فکر، مخصوصاً اگر ناراحت کننده باشد، چقدر شما را تحت تأثیر قرار میدهد. با آگاهی از این واقعیت هرگاه افکار منفی به ذهنتان راه یافت، آنها را متوقف و افکار مثبت را جایگزین آن کنید.
- سعی کنید از آدمهای منفیباف فاصله بگیرید و با انسانهای شاد و پر انرژی بیشتر رفت و آمد کنید. خودتان هم منفیبافی نکنید و آن را انتقال ندهید. دیگران عموما افراد ناامید کننده را نمیپسندند.
- از کلمات امیدوارکننده و مثبت استفاده کنید تا بتوانید به سمت پیشرفت حرکت کنید. تعبیرهای منفی مثل «نمیتوانم» یا «من خیلی خوب نیستم» انگیزۀ شما را برای حرکت رو به جلو کمرنگ میکند. افکار و تعبیرهای موفقیت آمیزتری (مثبتتری) را انتخاب کنید.
- خوشبختی و رضایت یک اتفاق نیست. یک انتخاب شخصی است.
- اگر فکر میکنید جوانب منفی زندگیتان از جوانب مثبت آن بیشتر است، به چیزهای خوبی که در زندگی دارید بیندیشید. به چیزهایی که الان دارید و حاضر نیستید از دستشان بدهید بیندیشید و برای همۀ آنها از خدای مهربان شکرگزاری کنید.
- به مرور زمان، یاد بگیرید از مسائلی که واقعا اهمیت ندارند و ارزش آن با گذر زمان کم میشود بگذرید. کم شدن نمرۀ یک درس چقدر فکرتان را آزار میدهد؟ یک سال بعد چطور؟ آیا خراب شدن اسباببازی محبوبتان در بچگی ارزش آن همه گریهای را که برایش کردید داشت؟