درسنامه آموزشی فارسی کلاس پنجم
درس 2: فضلِ خدا
فضلِ خدای را، که تَواند شمار کرد؟
یا کیست آن که شُکر یکی از هزار کرد؟
چه کسی میتواند خوبیها و نعمتهای خداوند را بشمارد و یا چه کسی میتواند از همهٔ این نعمتها شکر گزاری و قدردانی کند؟
بحر آفرید و برّ و درختان و آدمی
خورشید و ماه و اَنْجُم و لیل و نهار کرد
خدایی که دریا و خشکی و درختان و انسان را آفرید و خورشید و ماه و ستارگان و همچنین شب و روز را بر پا کرد
اجزای خاک مُرده، به تأثیر آفتاب
بُستانِ میوه و چمن و لالهزار کرد
خداوندی که به واسطهٔ نور خورشید از خاکی که مرده و بیجان به نظر میرسید بوستانهای سرسبز و خرم و باغهای پر میوه پدید آورد.
ابر، آب داد بیخِ درختانِ مُرده را
شاخِ برهنه، پیرهن نوبهار کرد
به واسطهٔ ابرهای بارانزا به ریشهٔ درختان بیجان آب رساند و بدین ترتیب بر شاخههای خشک و برهنهٔ درختان پیراهنی از گلهای بهاری پوشاند.
توحیدگوی او، نه بنی آدماند و بَس
هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد
تنها انسانها نیستند که او را عبادت و ستایش کنند. همهٔ موجودات جهان هستی که آوازی بر لب دارند و صدایی از خود بروز میدهند در حال ستایش یزدان یکتا هستند.
سعدی
درست و نادرست (صفحهٔ 19 کتاب)
1- بخشش و بزرگواری خداوند قابل شمارش نیست. درست
2- خدای بزرگ به وسیلهٔ آفتاب، اجزای خاک مرده را به باغ میوه و چمنزار تبدیل میکند. درست
3- فقط انسانها میتوانند به خوبی خداوند را ستایش کنند. نادرست
درک مطلب (صفحهٔ 19 کتاب)
1- در بیت «ابر آب داد، بیخِ درختانِ مُرده را / شاخِ برهنه، پیرهن نوبهار کرد» شاعر از چه فصلهایی سخن گفته است؟ فصلهای زمستان و بهار
2- بیت «بحر آفرید و برّ و درختان و آدمی / خورشید و ماه و انجم و لیل و نهار کرد» را به زبان ساده بیان کنید. خدایی که دریا و خشکی و درختان و انسان را آفرید و خورشید و ماه و ستارگان و همچنین شب و روز را بر پا کرد.
3- «آفتاب» و «ابر» را با هم مقایسه کنید و شباهت و تفاوت آنها را بگویید.
شباهت: هر دو از لوازم اصلی زندگی و حیات هستند. هر دو برای ادامه بقای موجودات زنده ضروری هستند و به رشد و نمو گیاهان و سایر موجودات زنده کمک میکنند.
تفاوت: آفتاب (خورشید) یک ستارهٔ بسیار بزرگ و سوزان است. اما ابر مجموعهای از بخار آب است. ابرها حرکت میکنند اما آفتاب ساکن است.
بخوان و بیندیش: (رازِ گلسرخ)
در دشتی بزرگ و سرسبز، پروانهای زندگی میکرد، با بالهایی زیبا و خوشرنگ. پروانه آن قدر زیبا بود که پروانههای دشت همیشه دربارهی او حرف میزدند و بعضی از آنها به زیبایی بالهای او حسرت میخوردند.
هر روز صبح که خورشید زیبا از پشت کوه بیرون میآمد، پروانه از خواب بیدار میشد؛ صورتش را با شبنم گلها میشست. بعد به سراغ برکهای میرفت که در کنار دشت قرار داشت، چرخی روی آن میزد و بالهای رنگارنگش را در آب میدید و زیبایی خودش را تحسین میکرد. او با غرور شاخکهایش را بالا میگرفت و در دشت به پرواز در میآمد تا بالهای زیبایش را به نمایش بگذارد.
یک روز هنگام غروب که خورشید، نورش را پشت کوهها پنهان میکرد، پروانهها دور هم جمع شدند. آنها دربارهی غرور و خودبینی پروانه با برکه صحبت کردند و از او خواستند تا کاری کند که پروانه، دیگر نتواند خودش را در آب برکه تماشا کند.
صبح روز بعد، پروانه از خواب بیدار شد. مثل همیشه به سراغ برکه رفت تا خود را در آب تماشا کند و از زیبایی بالهایش لذّت ببرد. وقتی به برکه رسید، ناگهان برکه با کمک نسیم ملایمی که میوزید، شروع به تکان خوردن کرد و موجهای کوچکی روی خودش به وجود آورد.
پروانه هر چه تلاش کرد، نتوانست خود را در آب ببیند. او که از کار برکه بسیار ناراحت شده بود، مثل همیشه با غرور به سمت علفزار به پرواز درآمد. ولی به هر طرف که میرفت، پروانههای دیگر به جای اینکه دورش حلقه بزنند و از زیبایی او تعریف کنند، از او فاصله میگرفتند و به سمتی دیگر پرواز میکردند.
پروانهی مغرور، وقتی دید که پروانهها به او توجّهی نمیکنند، ناراحت و غمگین به روی گل سرخی که گلبرگهایش را باز کرده بود، نشست. پروانه که عادت نداشت به غیر از خودش از کس دیگری تعریف کند، با دیدن زیبایی و شادابی گل به شگفت آمد و گفت: «به به! تو چه گل سرخ زیبایی هستی!»
گل سرخ، لبخندی زد و گفت: «از گلبرگهایم تشکّر کن؛ که سرخی، زیبایی و بوی خوش من از آنهاست».
هنوز صحبتهای گل سرخ تمام نشده بود که همهی گلبرگها یک صدا گفتند: «از ما تشکّر نکن. از برگها تشکّر کن که نور خورشید را میگیرند و برای ما غذا درست میکنند و باعث خوشبویی و خوشرنگی ما میشوند».
برگها گفتند: «لازم نیست از ما تشکّر کنی؛ از ساقه تشکّر کن که آب و مواد لازم را از ریشه میگیرد و به ما میرساند تا با آنها غذا درست کنیم».
ساقه گفت: «از من هم نباید تشکّر کنی؛ از ریشه تشکّر کن که آب و غذای لازم را از زمین جذب میکند تا من بتوانم آنها را به برگها برسانم».
ریشه گفت: «تو از من نباید تشکّر کنی؛ بلکه باید از زمین سپاسگزار باشی، چون من آب و موادّ غذایی را از زمین میگیرم».
در همان لحظه، ناگهان زمین به صدا درآمد و گفت: «لازم نیست از من تشکّر کنید؛ بلکه باید از خورشید سپاسگزار باشید که با گرما و نور خود، آب دریاها و اقیانوسها را بخار میکند تا از ابرها برف و باران ببارد و گلهای زیبا رشد کنند».
خورشید زیبا و درخشان که تا آن لحظه ساکت و آرام، شاهد گفتوگوی آنها بود، لب به سخن باز کرد و گفت: «امّا دوستان خوبم! از من هم نباید تشکّر کنید. همهی ما باید از خداوند بزرگ و مهربان تشکّر کنیم که با نظم و ترتیب، وظیفهی هر کدام از ما را در جهان آفرینش مشخّص کرده است. اوست که خالق همهی زیبایی هاست».
پروانه به فکر فرو رفت. حالا دیگر متوجّه شده بود که همهی زیباییاش را خدا به او بخشیده و خداست که با نقّاشی هنرمندانهی خود بر روی بالهای او، باعث خوشرنگی و زیباییاش شده است.
نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد، پروانه آرام به پرواز درآمد و به سوی دشت رفت. از آن روز به بعد، دیگر هیچ پروانهای ندید که او خودش را در برکه، تماشا کند یا با غرور بخواهد بالهای رنگارنگش را برای دیگران به نمایش بگذارد.
زیباترین قصّهها، مهدی مرادحاصل
درک و دریافت (صفحه 23 کتاب درسی)
1- با توجّه به متن، بگویید پروانه چه ویژگیهایی داشت؟ آیا کار او را میپسندید؟ چرا؟ آن پروانه بسیار زیبا بود. بالهای خوش نقش و نگاری داشت. بعضی از پروانهها به زیبایی بالهای او حسرت میخوردند. این پروانه زیبا اما بسیار مغرور و خودپسند بود. خیر نمیپسندیم. زیرا این پروانه بیجهت مغرور بود و فراموش کرده بود که زیباییاش را خداوند به او هدیه کرده است و این زیبایی نباید باعث احساس برتری بر دیگران شود.
2- به نظر شما چرا پروانه دیگر خود را در برکه تماشا نکرد و بالهایش را به نمایش نگذاشت؟ زیرا متوجه شد که زیبایی خدادادی او دلیلی برای خود برتر بینی و غرور و خود پرستی نیست و نباید ابزاری برای فخر فروشی به دیگران باشد.
3- چه چیزهایی باعث زیبایی و شادابی گل سرخ بودند؟ به ترتیب بیان کنید. گلبرگها، برگها، ساقه، ریشه، زمین و خورشید درخشان که هر کدام با نظم و ترتیب وظیفهٔ خود در جهان آفرینش را اجرا میکردند.