خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس نهم

درس 11: ماجرای ظرف قیمتی

بازدید42
تاریخ بروزرسانی1405/06/26

با فکری که خدا به ذهنم انداخت، تصمیم گرفتم، بنیامین را با نقشه‌ای پیش خودم نگه دارم. اما چه نقشه‌ای؟

یکی از ظرف‌های گران‌قیمت کاخ را در خورجین شتری که متعلق به بنیامین بود گذاشتم. وقتی کاروان سرزمین کنعان می‌خواست برگردد، یکی از مأموران که فهمیده بود ظرف قیمتی سرجای خودش نیست، فریاد کشید و گفت: «آهای اهل کاروان! شما دزد هستید». کاروانیان به سمت مأمور برگشتند و باتعجب پرسیدند: «مگر چه چیزی گم کرده‌اید؟» مأمور گفت: «یکی از ظرف‌های قیمتی پادشاه را. اگر کسی آن را پیدا کند، یک بار شتر، جایزه دارد و خودم هم ضمانت می‌کنم این جایزه به او داده شود».

برادرانم دستپاچه شده بودند و نمی‌دانستند چه‌کار کنند. با لحنی که نشان از نگرانی و اضطراب داشت، گفتند: «ولی شما که می‌دانید ما برای خرابکاری به اینجا نیامده‌ایم و دزد نیستیم». مأمور گفت: «اگر معلوم شد دروغ می‌گویید، با شما چه‌کار کنیم؟» آنها گفتند:

«در سرزمین ما عقوبت دزد این است که برده صاحب‌مال بشود».

گفت‌وگوی میان مأمور و برادرانم به اینجا که رسید، خودم جلو رفتم و بارهای آنان را یکی‌یکی تفتیش کردم. بارهای برادران بزرگ‌تر را که گشتم، به سراغ بار بنیامین رفتم.

همین‌که دستم را در خورجین بنیامین کردم، دستم به ظرف خورد و آن را بیرون آوردم و به برادرانم نشان دادم.

خدا می‌خواست که من بنیامین را این‌گونه پیش خودم نگه دارم. داناتر از خدا هم که وجود ندارد. دارد؟

وقتی ظرف قیمتی از خورجین بنیامین بیرون آمد، برادرانم گفتند: «اگر او دزدی کرده، چیز عجیبی نیست، چون برادری داشت که او هم دزدی کرده بود». از تهمتی که به من زدند، خیلی ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم. عجیب است که برادرانم بعد از سال‌ها، هنوز نسبت به من حسادت داشتند و حسادتشان را با تهمت زدن بروز می‌دادند.

به آنها گفتم: «وضع شما بدتر است و خدا می‌داند آنچه از برادرتان می‌گویید درست است یا نه». این را گفتم تا خیال نکنند حرفشان را باور کرده‌ام.

ایستگاه تفکر (صفحه 154 کتاب درسی)

 

در ماجرای زلیخا، حضرت یوسف (ع) از پاکی خود در مقابل پادشاه و مردم دفاع کرد، اما در مقابل دروغ و تهمت برادرانش نسبت به بنیامین و خودش صبر کرد. به نظر شما این رفتار ایشان چه دلیلی داشت؟
حضرت یوسف در ماجرای زلیخا از خود دفاع کرد؛ چون آبرو و بی‌گناهی او در برابر مردم و پادشاه زیر سؤال رفته بود و لازم بود حقیقت روشن شود. اما در برابر تهمت برادرانش صبر کرد؛ چون دفاع فوری ضرورتی نداشت و آشکار کردن حقیقت می‌توانست نقشه و تدبیری را که برای نگه داشتن بنیامین داشت، به هم بزند. او احساساتش را کنترل کرد و طبق وظیفه‌ای که برای خود می‌دانست عمل کرد.

وقتی بنا شد بنیامین پیش من بماند، برادرانم به تکاپو افتادند. آنها به پدر قول داده بودند که بنیامین را صحیح و سالم برگردانند؛ اما حالا طبق گفته خودشان باید پیش من می‌ماند. آنها ملتمسانه گفتند: «ای عزیز مصر! ما پدر پیری داریم که منتظر برگشتن بنیامین است. یکی از ما را به‌جای او نگه دار و او را آزاد کن. ما تو را به نیکی و احسان می‌شناسیم».

اما من قبول نکردم و گفتم: «به خدا پناه می‌برم از اینکه کسی جز فرد خطاکار را نگه دارم. اگر این کار را بکنم، ظلم کرده‌ام».

- یعنی التماس و پریشانی آنها باعث نشد احساساتی شوی؟

احساساتی که شدم. اما انسانی که بنده خداست، احساساتش را هم در مسیر بندگی خدا مدیریت می‌کند. جایی که خدا اجازه بدهد، احساساتش را بروز می‌دهد و جایی که خدا اجازه ندهد، پنهانش می‌کند. من از طرف خدا مأمور بودم این نقشه را اجرا کنم. اگر چه احساساتم می‌گفت که با رهاکردن بینامین دل آنها را شاد کنم، اما باید به خدا اعتماد می‌کردم و تا پایان ایستادگی می‌کردم.

برادرانم از اینکه نظر مرا عوض کنند، ناامید شدند، از جمع فاصله گرفتند و یک جلسه خصوصی تشکیل دادند. برادر بزرگ‌ترم قولشان به پدر و سابقه بدی را که به‌خاطر من پیش او داشتند، یادآوری کرد. او گفت دیگر به کنعان بر نمی‌گردد تا پدر یا خود خدا تکلیفش را معلوم کند.

برادران دیگرم به حرف‌های او گوش می‌دادند و او ادامه داد:

- برگردید پیش پدر و به او بگویید پسرت دزدی کرده است. البته ما جز آنچه دیدیم از چیز دیگری خبر نداریم، چون علم غیب که نداریم. ما فقط دیدیم که ظرف را از خورجین بنیامین بیرون آوردند.

برادرانم نگران بودند که نکند پدر حرفشان را قبول نکند. برای همین بود که برادر بزرگ‌ترم گفت: «اگر هم پدر قبول نکرد، به او بگویید از مردم مصر یا اهالی قافله‌ای که همراهمان بوده‌اند بپرسد تا بداند که ما راست می‌گوییم»

برادرانم در راه برگشت به خانه، در این فکر بودند که چگونه با پدر روبه‌رو شوند و با چه رویی بگویند بنیامین در مصر مانده است. هر چه بود، راه طولانی مصر تا کنعان را پیمودند و به خانه رسیدند. پدر تا آنها را با چهره‌ای گرفته دید و پسر بزرگ‌تر و بنیامین را در میانشان ندید، فهمید اتفاق دیگری رخ داده است. آنها هم شرح ماجرا را گفتند و دوباره پدرم همان سخنی را گفت که وقت گم شدن من گفته بود: «صبر می‌کنم، صبری زیبا». و گفت که امید دارد خدا روزی همه پسرانش را دوباره دور هم جمع کند.

با رفتن بنیامین، داغ من برای پدرم تازه شد و به‌قدری اشک ریخت که بینایی‌ا‌ش را از دست داد.

- چرا بعد از گذشت این همه سال، داغ از دست دادن تو هنوز برایش سرد نشده بود؟

علاوه‌بر اینکه من پسرش بودم، او می‌دانست که خدا مرا برای نبوت انتخاب کرده و یکی از پیامبران الهی هستم. گریه او گریه دوری یک پیامبر از پیامبری دیگر بود.

- مگر پیامبران علم غیب ندارند؟ یعنی پدرت با علم غیبش نمی‌توانست بفهمد تو کجا هستی؟

علم غیب برای خداست و او هر وقت به هر کسی که بخواهد از علم غیبش می‌دهد. خدا در آن زمان صلاح نمی‌دانست پدر با علم غیب از محل زندگی من باخبر شود. پدرم داشت امتحان می‌شد؛ امتحان فراق و صبر بر آن.

برادرانم که نگران حال پدر شده بودند و دیگر نشانه‌هایی از پشیمانی در وجودشان پیدا شده بود، به پدرم گفتند: «به خدا قسم این‌طور که تو داری از یوسف یاد می‌کنی و غصه‌اش را می‌خوری، آخرش خودت را از بین می‌بری».

پدرم باز با حرفش به برادرانم درس توحید داد:

... إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ (یوسف، آیهٔ 86)
«من تنها غم و اندوهم را به خدا می‌گویم و از خدا چیزهایی ‌که شما نمی‌دانید».

معنی حرف پدرم این بود که نباید از خدا شکایت کرد، ولی می‌شود به خدا شکایت کرد. دوستان خدا از غم و غصه‌هایشان با خدا حرف می‌زنند و گله و شکایت چیزهایی را که آزارشان می‌دهد، پیش خدا می‌برند، اما هیچ‌گاه از خود خدا و کارهای او شکایت نمی‌کنند، زیرا به دانایی و مهربانی خدا ایمان دارند.

امیرمؤمنان علی (ع):
«وقتی مسلمان [بر اثر مشکلات] به تنگ می‌آید، از خدای خودش شکایت نمی‌کند، بلکه [از مشکلات] به خدا شکایت می‌کند. خدایی که تدبیر کارهای زمین و آسمان‌ها و هر چه در میان این دو قرار دارد، به دست اوست.»

روزی پدرم برادرانم را جمع کرد و به آنها گفت: «پسران من! بروید به دنبال یوسف و برادرش. نکند ناامید باشید از پیدا کردن و برگرداندن آنها. امیدتان به رحمت خدا باشد و بدانید که جز کافران، کسی از رحمت خدا ناامید نمی‌شود».

- بین کفر و ناامیدی از رحمت خدا چه ارتباطی وجود دارد؟

کسی که به وجود خدا ایمان دارد و باورش این است که خدا هر کاری را بخواهد، می‌تواند انجام بدهد، هیچ‌گاه از رحمت الهی ناامید نمی‌شود. اما کسی که فکر می‌کند خدا ضعیف است و نمی‌شود به قدرتش دل بست، در اصل به خدای حقیقی ایمان ندارد. این خودش نشانه‌ای از کفر است.

سخنی با والدین (صفحه 157 کتاب درسی)

 

چطور به فرزندمان اجازه اشتباه کردن بدهیم و در موقعیت‌های حساس پناهگاه امن او باشیم؟

قصه: نشان امان

صفوان بن امیه از دشمنان سرسخت پیامبر خدا (ص) بود. به قدری با ایشان دشمنی داشت که دوستش عُمَیر را تشویق کرد تا به مدینه برود و پیامبر خدا (ص) را ترور کند. اما نقشه آنها فاش شد و دوستش نتوانست کاری از پیش ببرد.

وقتی مکه به دست مسلمانان فتح شد، عمیر اسلام آورد، اما صفوان فرار کرد و با غلامش در مخفیگاهی پنهان شد. بعد هم تصمیم گرفت از راه دریا فرار کند و به یمن برود.

عمیر پیش ایشان رفت و گفت: «ای رسول خدا! صفوان که بزرگ قبیله ماست، از ترس فرار کرده و می‌خواهد به دریا بزند. می‌شود او را ببخشید تا بتواند برگردد؟»

پیامبر خدا حرف عمیر را قبول کرد و او هم شادمان خودش را رساند به بزرگ قبیله‌اش. صفوان در حال آماده شدن برای یک سفر دریایی بود که عمیر سر رسید. صفوان گمان کرد که او از طرف پیامبر خدا آمده تا او را بکشد. در همین فکرها بود که عمیر به او گفت: «من از نزد نیکوکارترین مردم آمده‌ام. از جانب او برایت امان گرفته‌ام. بیا و خودت را نجات بده».

عمیر منتظر بود لبخند صفوان را ببیند، اما برعکس، چهره صفوان در هم رفت و نگران شد.

صفوان به پیام عمیر اعتماد نکرد و گفت: «از مقابل چشم‌هایم دور شو و دیگر با من حرف نزن».

عمیر اصرار کرد و صفوان گفت: «می‌ترسم جانم را از دست بدهم». عمیر گفت: «رسول خدا مهربان‌تر و بزرگوارتر از این حرف‌هاست که قول امان بدهد و زیر قولش بزند». صفوان قبول نکرد و گفت: «من با تو برنمی‌گردم، مگر اینکه نشانه‌ای بیاوری که من آن را بشناسم»

عمیر به امید اینکه بتواند نشانه‌ای با خود بیاورد، نزد پیامبر خدا برگشت و پیام صفوان را رساند. پیامبر خدا عمامه خود را از سر برداشت و به عمیر داد و گفت: «این هم نشانه». آن عمامه، همان عمامه‌ای بود که ایشان در فتح مکه روی سر گذاشته بود و همه آن را می‌شناختند.

عمیر که خوشحال‌تر از دفعه قبل شده بود، عمامه را گرفت و با سرعت پیش صفوان رفت. همین که صفوان را دید، عمامه پیامبر خدا را نشانش داد و گفت: «این هم نشانه. دیگر چه می‌خواهی؟»

صفوان عمامه را شناخت و قبول کرد با عمیر برگردد. در راه برگشت، فکرهای مختلفی به ذهنش می‌رسید. وقتی به مدینه رسیدند، بی‌معطلی به مسجد رفتند. وقت نماز عصر بود و مسجد پر بود از جمعیتی که پشت سر پیامبر خدا، نماز عصرشان را می‌خواندند.

صفوان دم در مسجد، بر اسب نشسته بود. وقتی نماز تمام شد و پیامبر خدا از مسجد بیرون آمد، از همان بالای اسب به ایشان گفت: «ای محمد! عمیر با عمامه تو پیش من آمده و می‌گوید تو خواسته‌ای که من پیشت بیایم و ...»

رسول خدا فرمود: «از اسب پایین بیا».

صفوان از اسبش پایین آمد. پس از آن، پیامبر خدا صفوان را با اینکه هنوز مسلمان نشده بود، جاهای مختلف به همراه خودش می‌برد.

صفوان در این نشست و برخاست‌ها و همراهی‌ها رفتارهای پسندیده‌ای از پیامبر خدا دید. روزی به ایشان گفت: «من انسانی به پاکی شما ندیده‌ام. پس گواهی می‌دهم خدایی جز خدای یکتا نیست و محمد بنده و فرستاده اوست».

صفوان مسلمان شد و تا آخر عمر، کنار پیامبر خدا ماند و تا توانست به او کمک کرد. به این ترتیب، مردم راز مهلتی را که پیامبر خدا به صفوان داده بود، فهمیدند.

ایستگاه تفکر (صفحه 161 کتاب درسی)

 

به نظر شما راز مهلت پیامبر خدا به صفوان چه بود؟ این رفتار چه پیامی برای ما دارد؟
راز مهلت پیامبر به صفوان این بود که به او فرصت داد تا با اخلاق و رفتار پیامبر از نزدیک آشنا شود و حقیقت را با اختیار خودش بپذیرد. صفوان پس از دیدن بزرگواری و پاکی پیامبر، مسلمان شد.
پیام این رفتار برای ما این است که در برخورد با خطاکاران و مخالفان، همیشه نباید عجولانه و تند رفتار کنیم؛ گاهی صبر، فرصت دادن و خوش‌رفتاری می‌تواند زمینه اصلاح و تغییر انسان را فراهم کند.

احکام: معجزۀ پشیمانی

بعد از نماز، همه منتظر شروع دعای کمیل بودند. حاج آقا قبل از شروع دعا درحالی‌که برگه‌ای در دستش بود، بلند شد و گفت: «قبل از نماز می‌خواست در دفتر مسجد را باز کنم که این برگه را دیدم. نامه یک نوجوان بود. او در نامه‌اش از من خواسته بود جواب را به‌صورت عمومی بدهم تا هم خودش و هم دیگران آن را بشنوند».

پس شروع کرد به خواندن نامه:

- نوجوانی هستم که وجودم پر از یأس و ناامیدی است. همه جور گناهی مرتکب شده‌‌ام. هر وقت گناه می‌کردم، از کار خودم پشیمان می‌شدم. اما کمی که می‌گذشت، باز هم شیطان فریبم می‌داد و به گناه آلوده می‌شدم. هر بار هم خواستم توبه کنم، با خودم می‌گفتم تو که نمی‌توانی دست از گناه بکشی، پس چرا می‌خواهی توبه کنی؟ بگذار وقتی توبه کن که بعد از آن دیگر نخواهی گناه کنی. به جایی رسیدم که دیگر گناه هم لذت چندانی برایم نداشت، اما چیزی هم نداشتم که دلم را به آن خوش کنم. به همین دلیل، افسرده شدم. چند وقت پیش، یکی از همکلاسی‌هایم کتابی با موضوع خاطرات یک شهید به من داد که عنوانش «سلام بر ابراهیم» بود. کتاب را که خواندم، مثل اینکه تازه متولد شده باشم، دنیای جدیدی به روی من باز شد. اما به‌قدری گناه کرده‌ام که از بخشش خداوند ناامیدم. سؤالم از شما این است: آیا اگر توبه کنم، با وجود این همه گناه، خدا مرا می‌بخشد؟

حاج آقا اول خدا را شکر کرد که نوجوانی به فکر توبه افتاده است. بعد هم ادامه داد:

- می‌خواهم یک مسئله شرعی برایتان بگویم که تصور اشتباه برخی از افراد را نسبت به توبه اصلاح می‌کند. خانم‌ها، آقایان! توبه کردن یک واجب شرعی فوری است، یعنی انسان به‌محض اینکه گناه کرد، باید توبه کند و به‌سوی خدا برگردد. این حرف اشتباهی است که بگوییم وقتی توبه می‌کنم که دیگر بعدش نخواهم گناه کنم.

یکی از جوان‌ها دست بلند کرد و گفت: «مگر آدم چند بار می‌تواند توبه کند؟ اگر گناه کردیم و بعدش توبه کردیم و دوباره گناه کردیم، چه‌کار کنیم؟ یعنی می‌شود باز هم توبه کرد؟»

حاج آقا لبخندی زد:

- چه کسی گفته ما یک‌بار یا دوبار می‌توانیم توبه کنیم؟ هر بار که گناه کردیم، باید توبه کنیم.

امام باقر به یکی از یاران خودش به نام محمد بن مسلم گفت: «گناهان مؤمن وقتی که از آنها توبه می‌کند، بخشیده می‌شود. پس او باید بعد از توبه و بخشیده شدن، عملش را از نو آغاز کند». شاید محمد بن مسلم فکر می‌کرد اگر کسی بعد از توبه‌اش باز هم گناه کند، دیگر توبه‌اش قبول نیست. برای همین پرسید: «اگر مؤمن بعد از توبه و استغفار از گناهان، باز هم به‌طرف گناه برگشت، آن‌وقت چه؟» امام فرمود: «یعنی تو خیال می‌کنی مؤمن از گناهش پشیمان می‌شود و از آن استغفار می‌کند و توبه می‌کند اما خداوند توبه او را قبول نمی‌کند؟!»

محمد بن مسلم که انگار دست‌بردار نبود، گفت: «حالا اگر بارها گناه کرد و توبه کرد و توبه‌اش را شکست و دوباره روز از نو روزی از نو، آن‌وقت چه؟» امام باقر فرمود: «هر وقت مؤمن با استغفار و توبه به‌سوی خدا برگردد، خدا هم با بخشش به‌سوی او می‌آید». بعد هم تذکری به محمدبن مسلم داد که: «مراقب باش مؤمنین را از رحمت خدا مأیوس نکنی.»

یکی از جوان‌های مسجد گفت: «حاج آقا! واقعا می‌شود چندبار توبه کرد؟ من تا الان فکر می‌کردم اگر کسی گناه کرد و توبه کرد و بعدش دوباره گناه کرد، دیگر خودش را مسخره کرده». حاج آقا از جوان به‌خاطر سؤالش تشکر کرد و جواب داد:

- توبه یعنی پشیمانی. اگر کسی دل پشیمان پیش خدا ببرد، خدا خریدار آن است. اما اگر کسی گناه کرد و بدون آنکه دلش پشیمان بشود، فقط با زبانش توبه کرد و گفت خدایا مرا ببخش، به قول امام رضا، خودش را مسخره کرده است.

به این نکته هم توجه کنید: نکند کسی به امید اینکه راه توبه باز است، گناه کند. چون معلوم نیست بعد از گناه، فرصت و توفیق توبه پیدا کند. حالا صلواتی بر محمد و آل محمد بفرستید تا چند نکته کلیدی بگویم.

مردم صلوات فرستادند و حاج آقا حرفش را ادامه داد:

- اول اینکه در درگاه خدایی که اینقدر مهربان است، ناامیدی از بخشش، جایی ندارد. در حدیثی

امام باقر می‌فرماید:
«کسی که از گناهش توبه کرده، مانند کسی است که گناهی مرتکب نشده است.»

از این بالاترش را برایتان بگویم که خدا در قرآن درباره کسانی که گناهان بسیار بزرگی انجام داده‌اند اما توبه کرده و ایمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند، می‌فرماید:

فَأُولَٰئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (فرقان، آیهٔ 70)
«خدا گناهان آنها را به نیکی تبدیل می‌کند».

خیلی عجیب است، یعنی توبه واقعی باعث می‌شود خدا در دفتر اعمال شما به‌جای گناهانتان کار خوب بنویسد. دوم اینکه هر کار خوبی که انجام بدهید در بخشش گناهان اثر دارد. اما بدانید که یکی از بهترین کارهایی که باعث می‌شود خدا گناهان بزرگ را ببخشد، نیکی به والدین است. کسی خدمت پیامبر خدا رسید و گفت: «من هر گناهی که بگویید انجام داده‌ام. آیا راه توبه برایم باز است؟»

پیامبر خدا فرمود: «آیا پدر یا مادرت زنده‌اند؟» او گفت: «پدرم زنده است». ایشان فرمود: «برو به او نیکی کن تا خدا تو را ببخشد». بعد از اینکه او رفت، پیامبر خدا فرمود: «کاش مادرش زنده بود»!

حاج حسین آقا با صدای بلند گفت: «شب جمعه است، شادی روح گذشتگان صلوات»!

مردم صلوات فرستادند و حاج آقا ادامه داد:

- یکی دیگر از کارهایی که باعث بخشش گناهان می‌شود، خوش‌اخلاقی است. در حدیث آمده خوش‌اخلاقی گناهان را از بین می‌برد، همان‌طور که خورشید برف را آب می‌کند. کمک کردن به بندگان خدا هم از کارهایی است که باعث می‌شود خدا گناهان انسان را ببخشد.

حاج آقا بعد از این به سراغ سومین نکته رفت:

- سعی کنید بعد از توبه، هر چه زودتر حقوقی که از مردم به عهده‌تان هست، ادا کنید و واجباتی مثل نماز و روزه که قضا شده را به‌جا بیاورید.

و اما نکته آخر: درست است که قبل از مرگ هر وقت انسان توبه کند، خدا قبول می‌کند، اما پیامبر مهربانمان فرمود:

«توبه خوب است، اما در جوانی خوب‌تر است.»

ایستگاه تفکر (صفحه 165 کتاب درسی)

 

باز بودن راه توبه، یکی از تدبیرهای خدا در مسیر بندگی ما است. به نظر شما در توبه چه نکات و پیام‌هایی برای ما بندگان نهفته است؟ چند مورد را بیان کنید.

1- توبه یکی از راه‌های امیدواری است.
2- توبه فرصتی برای جبران اشتباهات و شروع دوباره است.
3- توبه نشان می‌دهد که رحمت و بخشش خدا از گناهان ما گسترده‌تر است و نباید از آمرزش او ناامید شویم.

سوالات پایان درس (صفحه 166 کتاب درسی)

 

1- انسانی که بندهٔ خداست، احساساتش را چگونه مدیریت می‌کند؟ احساسات خود را در مسیر رضایت خدا کنترل می‌کند
این نکته در زندگی روزانه ما چه کاربردی دارد؟ در قالب یک مثال بنویسید.
یعنی هر جا درست باشد آنها را بروز می‌دهد و هر جا لازم باشد مهارشان می‌کند. مثلاً اگر کسی با حرفی ما را عصبانی کرد، به‌جای توهین یا درگیری، خشم خود را کنترل می‌کنیم و با آرامش پاسخ می‌دهیم.

2- رضا در مواجهه با مشکلات و سختی‌ها، از خدا شکایت می‌کند که چرا همیشه مشکلات و سختی‌ها برای من پیش می‌آید. با الگو گرفتن از حضرت یعقوب، رفتار شایسته‌ای را نسبت به شکایت نزد خدا، به رضا پیشنهاد دهید.
رضا می‌تواند مانند حضرت یعقوب از مشکلاتش به خدا شکایت کند، نه از خود خدا؛ یعنی غم و ناراحتی‌اش را با خدا در میان بگذارد، اما به حکمت و مهربانی او بدبین نشود و از او گله نکند.

3- چرا کافران از رحمت خدا ناامید می‌شوند؟
کافران از رحمت خدا ناامید می‌شوند؛ چون به قدرت و رحمت واقعی خدا ایمان ندارند و باور ندارند که خدا می‌تواند مشکلات را برطرف کند و شرایط را تغییر دهد.

4- منظور از اینکه توبه واجب فوری است چیست؟
واجب فوری بودن توبه یعنی انسان به‌محض انجام گناه باید از آن پشیمان شود و به سوی خدا بازگردد و توبه را به آینده موکول نکند.

5- آیا با جمله «فقط یکبار باید توبه کرد، چون اگر چند بار توبه کنیم، خودمان را مسخره کرده‌ایم.» موافقید؟ چرا؟
خیر، موافق نیستم. هر بار که انسان گناه می‌کند و واقعاً پشیمان می‌شود، باید دوباره توبه کند. مسخره کردن خود زمانی است که فرد بدون پشیمانی واقعی فقط با زبان طلب بخشش کند.

فعالیت‌های عملکردی (صفحه 167 کتاب درسی)

 

تدبر (فردی/ گروهی)
در قصه حضرت یوسف دو نوع گریه را مشاهده می‌کنیم. با تدبر در آیات 16 و 84 سوره یوسف، این دو نوع گریه را با هم مقایسه کنید.

یادداشت روزانه (فردی)
جدولی را به دلخواه طراحی کنید و مصادیق احترام به والدین، خوش‌اخلاقی و کمک به بندگان خدا را به‌صورت روزانه، در آن یادداشت کنید. در پایان هفته به خود امتیاز دهید و بنویسید چقدر از عهده این کار برآمده‌اید.

درس 11: ماجرای ظرف قیمتی