درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس نهم
درس 10: دیدارها تازه میشود
من عزیز مصر شده بودم و مردم مصر هفت سال پربار کشاورزی را پشت سر گذاشته و بعد گرفتار قحطی شده بودند. علاوهبر مصر، سرزمین کنعان، یعنی سرزمین پدریام، هم به قحطی دچار شده بود. از همینرو، مردم آن سرزمین نیز برای خریدن آذوقه به مصر میآمدند.
دستور داده بودم مأمورانم نام و نشانی کسانی را که وارد مصر میشدند، به من برسانند. روزی که داشتم نامها را میخواندم، به نامهای آشنایی برخوردم. وای خدای من! آن نامها همگی نام برادران من بودند: لاوی فرزند یعقوب، یهودا فرزند یعقوب، شمعون فرزند یعقوب و همینطور تا ده نام که همگی نامهای برادرانم بودند، جز بنیامین.
دستور دادم این کاروان را نزد من بیاورند. میخواستم خودم آذوقه آنها را به دستشان برسانم. برادرانم آمدند و من آنها را شناختم، ولی طبیعی بود که آنها مرا نشناسند. چون سالها از آخرین دیدارمان میگذشت و به ذهنشان هم نمیرسید که یوسف برده، امروز عهدهدار امور مالی سرزمین بزرگ مصر شده باشد.
- چرا خودت را به آنها معرفی نکردی؟
من اجراکننده فرمان خدا بودم. خدا اراده کرده بود که رسیدن من به خانوادهام از طریق حوادثی صورت گیرد که خیرات و برکاتش به دیگران هم برسد.
جواب ایستگاه تفکر صفحه 138 کتاب از من تا خدا نهم | درسهای سرگذشت حضرت یوسف
آشنایی با سرنوشت حضرت یوسف و تدّبر در آن، کدامیک از باورها و ذهنیتهای سابق شما را دگرگون کرد؟ با کمک همگروهیهای خود چند نمونه را بیان کنید.
چند نمونه از باورها و ذهنیتهایی که میتواند با سرگذشت حضرت یوسف تغییر کند این است که سختیها همیشه به معنای پایان راه نیستند و گاهی مقدمهٔ خیرهای بزرگتر میشوند؛ توکل به خدا به معنای کنار گذاشتن تلاش نیست، بلکه باید وظیفه خود را انجام داد و نتیجه را به خدا سپرد؛ انسان نباید در برابر اتفاقات سخت ناامید شود؛ و حتی وقتی دلیل بعضی حوادث را نمیفهمیم، ممکن است در پشت آنها حکمت و خیری وجود داشته باشد که بعدها آشکار شود.
در میان صحبتها یکی از برادرانم گفت: «ما برادر کوچکتری داشتیم که روزی با ما به صحرا آمد، ما از او غافل شدیم و ناگهان گرگ آمد و او را خورد. از آن روز پدرم دائم در حال اشک ریختن در فراق برادرمان است». آنها از برادر کوچکترشان بنیامین هم گفتند که پیش پدر مانده و پدرشان بهجای برادری که گرگ خورده، با او انس میگیرد.
آذوقهٔ آنها را تحویل دادم و گفتم: «حالا که من آذوقه شما را تمام و کمال دادم و دیدید که میزبان خوبی هم برای شما بودهام، دفعه بعد که آمدید، برادرتان را هم با خودتان بیاورید».
برای اینکه مطمئن شوم برادرم بنیامین را با خودشان میآورند، گفتم: «اگر دفعه بعد که میآیید، برادرتان را نیاورید، نه میگذارم نزد من بیایید و نه میگذارم آذوقهای به شما بدهند».
برادرانم گفتند: «ما برمیگردیم و با پدر حرف میزنیم و سعی میکنیم او را راضی کنیم که برادر را با ما به نزد تو بفرستد».
هنوز هم دلم آرام نشده بود. برای اینکه دلگرمشان کنم، به مأمورانم گفتم: «بیآنکه بفهمند، مبلغی را که برای آذوقهشان پرداختهاند، در خورجینهایشان بگذارید تا وقتی به دیارشان برگشتند و خورجینها را باز کردند، بفهمند من در ازای آذوقه، چیزی از آنها نگرفتهام. همین شاید باعث شود که دوباره به مصر برگردند».
برادرانم به کنعان برگشتند و بعداً فهمیدم قبل از باز کردن بارها، پیش پدر رفته و گفتهاند: «پدر! ما پیش عزیز مصر رفتیم و او خودش به ما آذوقه داد و گفت دفعه بعد که میرویم، باید برادرمان را هم با خودمان ببریم، وگرنه به ما آذوقه نمیدهد. پس دفعه بعد، بنیامین را با ما بفرست و مطمئن باش که مراقبش خواهیم بود».
- پدرت چگونه میتواند دوباره به برادرانت اعتماد کند؟ اگر من بودم، اعتماد نمیکردم.
او به برادرانم اعتماد نکرد، به خدا اعتماد کرد. این را از جوابی که به آنها داد، میشود فهمید.
پدر نگاهی به برادرانم کرد و با لحنی نگران گفت: «آیا به شما اعتماد کنم و بنیامین را هم مانند یوسف به شما بسپارم؟ مگر مراقب یوسف بودید که حالا میخواهید مراقب بنیامین باشید؟ اگر هم بنیامین را با شما بفرستم، به اعتماد شما نیست، بلکه او را به خدا میسپارم:»
فَاللّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ (یوسف، آیهٔ 64)
«خدا بهترین محافظ اوست و از همه مهربانان مهربانتر است.»
پدرم در موقعیتی که انسان به بنبست میرسد، با اعتماد به خدا از بنبست بیرون رفت. از طرفی، نمیتوانست به برادرانم اعتماد کند و از طرف دیگر، برای به دست آوردن آذوقه، راهی جز فرستادن بنیامین نداشت. اعتماد به خدا و سپردن بنیامین به او، راه بیرون رفتنش از این بنبست بود.
رسول خدا (ص):
«هر کسی دوست دارد قویترین مردم باشد، باید به خدا توکل کند.»
همین که برادرانم سراغ خورجینها رفتند و بارشان را دیدند، با خوشحالی پدر را صدا زدند و گفتند: «عزیز مصر به ما آذوقه داده و آنچه را هم که در قبال آذوقه دادهایم، به ما برگردانده است. اینبار اگر با بنیامین به مصر برویم، عزیز مصر بهخاطر او آذوقه بیشتری هم به ما خواهد داد».
پدرم بعد از اینکه از برادرانم قول گرفت که بنیامین را سالم برگردانند، حاضر شد در سفر بعد او را به همراه آنها بفرستد.
- پدرت اول به خدا اعتماد کرد، بعد هم برای محکمکاری، از برادرانت قول گرفت تا بهخاطر قولشان هم که شده، حواسشان را بیشتر جمع بنیامین کنند.
بله، همینطور است.
مدتی بعد، برادرانم تصمیم گرفتند برای بار دوم به مصر بیایند. پدرم میترسید که برخی جمع یازدهنفری آنها را ببینند و از سر حسادت یا سوءظن نقشهای علیه آنها بکشند و باز هم کسی از جمع پسرانش کم بشود. برای همین هم به آنها توصیه کرد وقتی میخواهند وارد شهر شوند، همگی دستهجمعی از یک دروازه وارد نشوند، بلکه به گروههای چندنفره تقسیم شوند و هر گروه از یک دروازه وارد شود. البته پدرم طبق معمول، نکتهای هم از توحید گفت: «ما وظیفه خودمان را برای مصون بودن از خطرات انجام میدهیم. بااینحال، اگر خدا بخواهد اتفاقی بیفتد، هیچکس نمیتواند با آن مقابله کند. پس فقط به خدا توکل میکنم، همانطور که اهل توکل واقعی، وظیفهشان را انجام میدهند و با اعتماد به خدا، همهچیز را به او میسپارند»
معنای توکل همین است که: وظیفه بندگیات را تشخیص دهی؛ سپس آن را به انجام رسانی؛ در نهایت، با اعتماد به خدا و وعدههایش نتیجه را به او بسپاری.
جواب خاطرهگویی صفحه 140 کتاب از من تا خدا نهم | تجربه توکل به خدا
شاید تجربه کرده باشید که در موقعیتی، به خدا توکل کرده و نتیجه را به او سپردهاید. تجربهتان را برای دوستانتان تعریف کنید.
نمونه جواب دانشآموز: برای شرکت در یک مسابقه علمی، درس خواندم و تمرین کردم؛ اما از نتیجه بسیار نگران بودم. پس از انجام وظیفهام، دعا کردم و نتیجه را به خدا سپردم. با خودم گفتم اگر موفق شوم شکرگزار خواهم بود و اگر موفق نشوم، از تجربهام برای تلاش بهتر استفاده میکنم. این نگاه باعث شد آرامش بیشتری داشته باشم و ناامید نشوم.
برادرانم راه افتادند و وقتی به دروازه مصر رسیدند، همانطور به شهر وارد شدند که پدر گفته بود.
وقتی پیش من آمدند، بنیامین را در بین آنها دیدم و خوشحال شدم. طاقت نیاوردم و به دور از برادران دیگرم، چشم در چشم بنیامین دوختم و گفتم: «دیگر ناراحت نباش. من برادرت هستم؛ یوسف». بنیامین وقتی نشانهها را شنید و مطمئن شد که اشتباهی رخ نداده، همه ناراحتیاش به خوشحالی بدل شد، طوری که سر از پا نمیشناخت. به او گفتم: «نباید برادرانمان از این ماجرا بویی ببرند».
از بنیامین خواستم پیش من بماند، اما او گفت: «برادرانم به پدر قول دادهاند مرا با خود برگردانند؛ پس باید بروم». من هم به او گفتم نقشهای دارم که خدا به من آموخته است. آن را با بنیامین هماهنگ کردم و او هم قبول کرد و گفت: «من میدانم هر چه را خدا برایم تدبیر کرده، همان چیزی است که هم خیر من و هم خیر خانوادهام در آن است، حتی اگر حکمتش را ندانم».
جواب سخنی با والدین صفحه 141 کتاب از من تا خدا نهم | آسیبهای حمایت افراطی از فرزند
چرا با حمایتهای افراطی، فرزندمان به موجودی وابسته و بیاراده تبدیل میشود؟
جواب: وقتی والدین همه تصمیمها را بهجای فرزند میگیرند و پیش از هر تلاشی مشکل او را حل میکنند، فرصت تجربه، انتخاب و پذیرفتن پیامد کارها از او گرفته میشود. در نتیجه، اعتمادبهنفس و مهارت حل مسئله در او رشد نمیکند و برای انجام کارهای ساده نیز به دیگران وابسته میشود. حمایت درست یعنی همراهی و راهنمایی، نه انجام دادن همه کارها بهجای فرزند.
قصه: نامهای به خدا
چند روزی بود که نظرعلی گرسنه بود و هیچچیز نداشت که با آن خودش را سیر کند، حتی یک قرص نان خشک. هر چه زیر و روی حجره کوچک طلبگیاش را گشت که شاید چیزی پیدا کند، موفق نشد. تحمل گرسنگی برایش سخت شده بود و نمیدانست چهکار کند، آن هم در شهر تهران که غریب بود و کسی را نداشت.
با خودش گفت: «خوب است نامهای به حاج ملاعلی کنی بنویسم. بالاخره او عالم بزرگ تهران است و اگر از حال و روز من باخبر شود، کاری برایم میکند».
چند لحظهای فکر کرد و دید با این کار، شخصیت خودش را خرد میکند. پس دوباره به فکر فرو رفت و با خودش گفت: «مملکت، شاه دارد. شاه هم دستش باز است. خوب است نامهای به شاه بنویسم و از او کمک بخواهم».
اما خیلی زود خودش را سرزنش کرد و گفت: «این چه کاری است؟ آبرویی را که از راه طلبگی به دست آوردهای، میخواهی در دربار شاه بر باد بدهی؟»
از این تصمیم که منصرف شد، ناگهان فکری مثل برق از سرش عبور کرد. نظرعلی درس دین خوانده بود و میدانست در توصیهٔ بزرگان دین آمده که اگر زندگی برای شما سخت شد، حال و روزتان را در یک نوشته به خدا عرضه کنید. پس اینبار با خودش گفت: «خوب است برای خدا نامه بنویسم. او بر هر کاری تواناست و میتواند خواستهام را اجابت کند. تازه منتی هم بر سرم نمیگذارد».
نظرعلی کاغذ و قلم را برداشت و شروع به نوشتن کرد:
- از بندهٔ گنهکار، نظرعلی طالقانی، به پیشگاه حضرت باریتعالی. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. پس از تقدیم حمد و سپاس و درود فراوان بر حضرت رسول و خاندان طاهرین او، خدمتتان عرض میشود که این بنده، مبتلا به فقر و پریشانی شده و در کمال مضیقه قرار گرفتهام و حوائج و نیازمندیهای ضروریام از این قرار است:
1- منزل شخصی با تمام لوازم،
2- همسری جوان و زیبا،
3- یک درشکه،
4- مقداری پول نقد برای ادای همه قرضهایم و... .
آدرس: مدرسه علمیه مروی، دست چپ حیاط کوچک، طبقه فوقانی، حجره دوم، نظرعلی طالقانی.
نظرعلی میدانست که اگر خدا بخواهد، میتواند هر کاری را انجام بدهد و هر خواستهای را اجابت کند، به شرط اینکه بنده از هر چیزی که مانع اجابت دعاست، دور شود و به حکمت خدا هم ایمان داشته باشد. او یقین داشت که اگر خواستهاش برآورده نشود، یا مصلحت نبوده یا کارهای خودش مانع اجابت بوده است.
نظرعلی نامه را در جایی از مسجدی گذاشت که نزدیک مدرسهشان بود و برگشت که در حجره بخوابد. روز بعد، شاه مملکت با مأمورانش از آنجا رد میشد که ناگهان باد تندی وزید و طوفانی به پا شد. کالسکه شاه دیگر نمیتوانست حرکت کند. شاه دستور داد کاروان تا آرامشدن هوا بایستد. هنوز چیزی از دستور پادشاه نگذشته بود که شاه احساس کرد چیزی روی لباسش افتاده است. نگاه کرد و دید یک برگه کاغذ است. کاغذ را برداشت و آن را باز کرد. از صورت شاه معلوم بود متعجب شده است. نامه را خواند و دستور برگشت داد. همراهانش از این دستور تعجب کردند، زیرا او به قصد رفتن به شکار از کاخ بیرون زده بود و قبل از رسیدن به شکارگاه، دستور برگشت داده بود.
به کاخ که رسیدند، شاه دستور داد وزیران دربار حاضر شوند. خیلی زود جلسه تشکیل شد و شاه نامه را از جیبش بیرون آورد. ابتدا توضیح داد که این نامه چگونه به دستش رسیده، سپس نامه را خواند و دستور داد کسی با کالسکه سلطنتی بهدنبال نظرعلی برود و او را به کاخ بیاورد.
فرستادهٔ ویژه شاه، به مدرسه مروی رسیده بود و دنبال نظرعلی میگشت. طلبهها هراسان بودند و نظرعلی هم ترسیده بود و با خودش میگفت: «نکند یکی از طلبکارها شکایت مرا پیش شاه برده و حالا باید بروم و جواب پس بدهم»!
وقتی نظرعلی از مدرسه بیرون آمد و تشریفات آنچنانی را دید، دلش آرام گرفت. چیزی نگذشت که خودش را در کاخ شاه دید و در جمع پادشاه و وزرا.
کنار پادشاه جایی برایش آماده کرده بودند. بعد از سلاموعلیک، سر جایش که نشست، شاه از او پرسید: «اسمت چیست؟»
- نظرعلی.
- اهل کجا هستی؟
- طالقان.
- آیا نامهای برای کسی نوشتهای؟
نظرعلی تا این سؤال را شنید، حیرتزده گفت: «بله؛ دیشب برای خدا نامهای نوشتم».
شاه نامه را به نظرعلی نشان داد و گفت: «آیا این نامه توست؟»
نظرعلی نگاه کرد و گفت: «بله».
شاه رو به وزیران کرد و گفت: «چه کسی میخواهد در اجابت خواستههای نظرعلی شریک باشد؟»
این را گفت و شروع به خواندن خواستهها کرد. جلسه در حالی تمام شد که همه خواستههای نظرعلی در همان مجلس برآورده شده بود. نظرعلی که تا چند دقیقه قبل، هیچ چیزی از مال دنیا نداشت جز قرض و بدهکاری، حالا صاحب همه چیز شده بود.
جواب ایستگاه تفکر صفحه 146 کتاب از من تا خدا نهم | مفهوم توکل در نامهای به خدا
دربارهٔ مفهوم بیت زیر و ارتباطش با قصه در کلاس گفتوگو کنید.
مفهوم بیت این است که انسان هنگام نیاز، حاجت خود را از خدایی بخواهد که بخشنده، مهربان، آمرزنده و دوستدار بندگان است و بر انجام هر کاری توانایی دارد. ارتباط آن با قصۀ نظرعلی این است که او در اوج فقر و درماندگی، بهجای تکیه بر دیگران، نیازهایش را با اعتماد و امید به خدا عرضه کرد و خدا نیز از راهی غیرمنتظره زمینه برآورده شدن خواستههایش را فراهم کرد.
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر
که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود
احکام: ولیفقیه، انرژی هستهای و موشک
بحث و گفتوگو در پارک حسابی رونق گرفته بود و حاجآقا داشت به سؤال دخترخانمی گوش میداد که پرسیده بود «ولیفقیه که در همه مسائل متخصص نیست، پس چطور میتواند در مسائل مختلف، حرف آخر را بزند؟»
حاجآقا گفت: «میشود شما بگویید چه کسی را در رأس حکومت بگذاریم که در همه مسائل تخصص داشته باشد؟ پزشک؟ مهندس؟ هنرمند؟ معلم؟ چه کسی؟»
دختر داشت فکر میکرد که حاجآقا ادامه داد:
- درست است که ولیفقیه در همه مسائل متخصص نیست؛ اما او با کارشناسان آن مسئلهها مشورت میکند و نظر آنها را جویا میشود و بعد نظر نهایی را میدهد.
دختر دیگر حرفی نزد، اما حاجآقا ادامه داد: «شما برای اینکه نقاط قوت خودتان را بشناسید، یکی از بهترین راهها این است که ببینید رقیب و دشمنتان روی چه نقطهای دست گذاشته و میخواهد شما از آن دست بکشید. حالا از خود شما میپرسم: چرا دشمنان ایران اینقدر ولایتفقیه را تخریب میکنند؟ آیا آنها دوستدار ما هستند؟ اگر دشمنان ما اینقدر روی ولایتفقیه دست گذاشته و آن را تخریب میکنند، به این دلیل است که ولایتفقیه نقطه قوت کشور ماست. نقطه قوتی که دشمنان ما میخواهند هر طور شده، ما از آن دست بکشیم.»
جوانی به حاجآقا نزدیک شد و گفت: «ما هر چه میکشیم، از دست سیاستهایی است که ولیفقیهمان داشته و دارد. فکر میکنید این همه تحریم برای چیست؟»
حاجآقا ذرهای از لبخند روی لبش کم نشد و با آرامش گفت: «به نظر شما این تحریمها برای چیست؟» جوان گفت: «برای اینکه رهبرمان گفته باید انرژی هستهای و موشک داشته باشیم؛ اینها به چه دردمان میخورد؟» حاجآقا گفت: «حتماً در تاریخ کشورمان نام مصدق را شنیدهای.»
- بله؛ یک وطنپرست ملیگرا بود که صنعت نفت ایران را ملی کرد.
- آفرین! پادشاهان ایران، اختیار نفت این سرزمین را به انگلیس داده بودند و مصدق تلاش کرد با تصویب قانون، این امتیاز را از انگلیس پس بگیرد.
- بعدش چه بر سر دولت مصدق آمد؟
جوان ساکت شد و پیرمردی که از ابتدای بحث نزدیک حاجآقا نشسته بود، گفت:
- من هشتاد سال را رد کردهام و معلم تاریخ هم بودهام. دولت مصدق با یک کودتا که توسط انگلیس و آمریکا طراحی شده بود، سرنگون شد و خودش هم به زندان افتاد.
حاجآقا از پیرمرد تشکر کرد و رو به جوان گفت: «حالا من از شما میپرسم که آیا دولت مصدق موشک داشت؟ آیا بهدنبال انرژی هستهای بود؟ آیا در رأس حکومتش ولیفقیه بود؟»
جوان ساکت بود. پیرمرد بهجای او جواب حاجآقا را داد و گفت: «نه؛ هیچکدام از اینها نبود. مشکل آمریکا یک چیز بود. او نمیخواست ایران مستقل باشد و روی پای خودش بایستد. چون میدانست با استقلال ایران، آمریکا و انگلیس و هیچ ابرقدرتی نمیتواند از منابع ایران به نفع خودش استفاده کند. الان هم همین است. او میداند یک روز نفت تمام میشود و ایران هم مثل خیلی از کشورهای دیگر محتاج انرژی هستهای میشود. آن روز اگر ایران خودش انرژی هستهای داشته باشد، نمیشود به او زور گفت، اما اگر انرژی هستهای نداشته باشد، به بهانه دادن انرژی هستهای میشود به ایران زور هم گفت. وقتی هم که ایران تجهیزات دفاعی مثل موشک نداشته باشد، مجبور است که تسلیم زورگویی شود.»
حاجآقا رو به آن جوان گفت: «حالا باز هم برگرد و به دهههای گذشته نگاه کن. ایران حتی یک جنگ را هم آغاز نکرده، اما آمریکا فقط در یک قرن گذشته دهها جنگ و کودتا را یا به راه انداخته یا در آن مشارکت کرده است. به نظرت وقتی چنین کشوری به ایران میگوید تو نباید موشک داشته باشی، بهدنبال چیست؟»
مردی از میان جمع گفت: «دنبال این است که هر وقت به ایران حرف زور زد و ایران گوش نداد، بهراحتی به او حمله کند و ایران هم چیزی برای دفاع از خود نداشته باشد. اما کورخوانده است! همین وقایع اخیر را به یاد بیاورید؛ در آن شبهای تاریخی که دشمن به ما حمله کرد، دیدید چگونه سرزمین دشمن از غرش موشکهای ایران به لرزه درآمد؛ هم در جنگ دوازدهروزه و هم در جنگ رمضان، تمام دنیا دید که چطور موشکهای ما با دقت از صدها کیلومتر آنطرفتر، در قلب پایگاههای دشمن فرود آمدند و به همه نشان دادند که دوران زورگویی تمام شده است. بهنظر شما اگر این اقتدار نبود، آیا دشمنی که به هیچ قانون انسانی پایبند نیست، از ادامه حمله به ما پشیمان میشد؟»
سکوت شیرینی همراه با احساس افتخار در میان جمعیت حاکم شد. آرمان و علیرضا با دقت به صحبتها گوش میکردند.
حاجآقا با تکان دادن سر، حرفهای مرد را تأیید کرد و رو به جوانها گفت: «دقیقاً همینطور است؛ اما تا به حال فکر کردهاید که آیا فقط داشتن موشک برای پیروزی کافی است؟ خیلی از کشورها پیشرفتهترین و گرانترین سلاحهای دنیا را هم دارند، اما پادشاهان و رئیسجمهورهایشان از ترس آمریکا، جرئت شلیک حتی یک گلوله را ندارند و ذلیلانه تسلیم حرف زور میشوند. میدانید چه چیزی این موشکها را به نقطه قوت و مایه افتخار ما تبدیل کرده است؟» آرمان پرسید: «چه چیزی؟»
حاجآقا گفت: «آنچه به این سلاحها جان میدهد، شجاعت، ایمان و تدبیر کسی است که فرمان در دست اوست. اینجاست که نعمت داشتن یک ولیفقیه خودش را نشان میدهد. رهبری که نه از تهدید ناوهای جنگی ابرقدرتها میترسد و نه سر سوزنی از عزت و استقلال مردمش کوتاه میآید. او سالها پیش دستور قدرتمند شدن این کشور را داد تا دستمان خالی نباشد و در حساسترین لحظات جنگ دوازدهروزه، با یک فرمان قاطع و شجاعانه، چنان سیلی محکمی به گوش دشمنان زد که صدایش در همه جهان پیچید. در جنگ رمضان هم اگرچه ایشان در همان اولین روز به شهادت رسید، اما تدبیرهای حکیمانهاش قبل از شهادت، چنان حسابشده بود که حتی شهادت ایشان و فرماندهان ارشد، پاسخ قاطع و کوبندهٔ ایران به دشمن را یک روز هم به تأخیر نینداخت. با انتخاب رهبری جدید هم معلوم شد که همان راه ادامه خواهد یافت».
حاجآقا لبخند مهربان همیشگیاش را زد و حرفش را اینگونه تمام کرد: «این رهبری حکیمانه در کنار تخصص و ایمان جوانان دانشمندمان، از ایران یک دژ تسخیرناپذیر ساخته است؛ کشوری که امروز شما جوانها میتوانید با افتخار سرتان را در دنیا بالا بگیرید و مطمئن باشید که هیچ بیگانهای توان تصرف خاک این سرزمین را ندارد.»
جواب ایستگاه تفکر صفحه 150 کتاب از من تا خدا نهم | مزایا و چالشهای برنامه هستهای و موشکی
مزایای داشتن برنامه هستهای و موشکی چیست؟ چالشها و مشکلات آن کدام است؟ در اینباره در کلاس گفتوگو کنید.
داشتن برنامۀ هستهای میتواند باعث افزایش استقلال علمی و فناوری و تأمین بخشی از نیازهای انرژی کشور در آینده شود و توان موشکی نیز بهعنوان ابزاری برای تقویت قدرت دفاعی و بازدارندگی کشور مطرح شده است. در مقابل، از چالشهای این برنامهها میتوان به تحریمها، فشارهای خارجی و افزایش تنشهای سیاسی و امنیتی اشاره کرد؛ بنابراین تصمیمگیری دربارۀ آنها نیز نیازمند بررسی دقیق و استفاده از نظر کارشناسان است.
جواب سؤالات پایان درس 10 صفحه 150 کتاب از من تا خدا نهم | دیدارها تازه میشود
1- حضرت یعقوب چگونه از بنبست اعتماد به پسرانش، برای فرستادن بنیامین بیرون آمد؟
حضرت یعقوب چون نمیتوانست به پسرانش کاملاً اعتماد کند، به خدا توکل کرد و بنیامین را به او سپرد. در عین حال، وظیفۀ خود را هم انجام داد و از پسرانش برای مراقبت و بازگرداندن بنیامین قول گرفت.
2- حمید بهخاطر علاقهٔ زیاد به رشته ریاضی ـ فیزیک، آن را در اولویت اول هدایت تحصیلی خود قرار داده است. او میخواهد توکل به خدا را در این موقعیت تمرین کند. شما راهنماییاش کنید.
حمید باید ابتدا وظیفۀ خود را انجام دهد؛ یعنی علاقه، استعداد و تواناییهایش را بررسی کند، مشورت بگیرد و برای رسیدن به رشته ریاضی ـ فیزیک تلاش کند. سپس نتیجه را با اعتماد به خدا به او بسپارد و بداند هر نتیجهای که پیش میآید، نباید موجب ناامیدی او شود. این همان معنای توکل است: انجام وظیفه و سپردن نتیجه به خدا.
3- چرا دشمن دوست ندارد ایران در فناوری انرژی هستهای مستقل باشد؟
دلیل مخالفت دشمنان با استقلال هستهای ایران این است که استقلال در این فناوری، وابستگی کشور به دیگران را کاهش میدهد و امکان فشار و تحمیل خواستهها از این راه را کمتر میکند.
4- نقش و جایگاه ولیفقیه را در مقابله با دشمنان در جنگ دوازدهروزه تبیین کنید.
ولیفقیه با هدایت کلان دفاع کشور، تقویت توان دفاعی از سالهای قبل، تصمیمگیری در شرایط حساس و صدور فرمانهای لازم، نقش رهبری و هماهنگی مقابله با حملات را بر عهده داشت. متن درس، شجاعت و تدبیر رهبری را در کنار توان نیروهای متخصص، از عوامل مقاومت کشور معرفی میکند.
جواب فعالیتهای عملکردی صفحه 151 کتاب از من تا خدا نهم | توکل به خدا و نمونه مصاحبه
تدبر (فردی/گروهی)
آیهٔ 160 سورهٔ آلعمران و آیهٔ 123 سورهٔ هود را بخوانید، در آنها تدبر کنید و بگویید که چرا تنها به خدا میشود توکل کرد؟
جواب: تنها خدا از همه چیز آگاه است، قدرتی نامحدود دارد و تدبیر همه امور به دست اوست. آیهٔ 160 آلعمران میگوید اگر خدا انسان را یاری کند، هیچکس بر او پیروز نمیشود و آیهٔ 123 هود نیز بازگشت همه کارها را به خدا میداند. انسانها و امکانات، محدود و خود نیازمند خدا هستند؛ بنابراین باید وظیفه خود را انجام دهیم و نتیجه را با اطمینان به او بسپاریم.
مصاحبه (فردی/گروهی)
در اطرافیانمان افرادی را میشناسیم که از توکل و اعتماد به خدا خاطراتی دارند. با یکی از آنها مصاحبه کنید و رفتارهایی را که نشاندهنده توکل آنهاست، در خاطراتشان بیابید.
نمونه جواب دانشآموز: با یکی از اعضای خانواده گفتوگو کردم. او تعریف کرد زمانی که برای یافتن شغل مناسبی تلاش میکرد، مهارتهایش را افزایش داد، برای چند فرصت شغلی درخواست فرستاد، با افراد باتجربه مشورت کرد و در کنار این کارها از خدا کمک خواست. وقتی بعضی درخواستها پذیرفته نشد، ناامید نشد و تلاشش را ادامه داد. انجام وظیفه، دعا، آرامش در برابر نتیجه و ادامه دادن تلاش، رفتارهایی بود که توکل او را نشان میداد.