خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس نهم

درس 9: اسیری که امیر شد

بازدید31
تاریخ بروزرسانی1405/06/26

قصه را تا اینجا گفتم که یوسف برای آزادی‌اش شرط گذاشت و از پادشاه خواست حقیقت ماجرای بریدن دست به جای میوه را از زنان بپرسد.

پادشاه زنانی را که در آن مهمانی حضور داشتند، جمع کرد و از آنان پرسید: «داستان شما و یوسف چه بوده است؟ چه کسی مقصر است؛ شما یا یوسف؟»

گویی کسی قدرت کتمان و انکار را از زن‌ها گرفته بود، زیرا یکی از آنها بلافاصله گفت: «ما از یوسف هیچ کار بدی ندیده‌ایم. حتی نشانه‌ای هم پیدا نکردیم که او قصد بدی نسبت به ما داشته باشد».

سایر زنان نیز حرف او را تأیید کردند. ناگهان صدایی از میان جمعیت بلند شد:

- حالا دیگر حق از پشت پرده بیرون آمده و آشکار شده است.

نگاه‌ها به سمت صدا برگشت. زلیخا بود که رسا و بلند سخن می‌گفت:

«این من بودم که یوسف را به خودم خواندم. یوسف اهل خیانت نیست و راست می‌گوید».

از صورت همه تعجب و شگفتی می‌بارید. آیا این همان زنی است که با تهمت زدنش به یوسف، باعث سال‌ها به زندان افتادنش شد؟ و آیا اکنون دارد به تقصیر خود اعتراف می‌کند؟

رؤیای پادشاه، ناتوانی اطرافیان از تعبیرش، حضور من در آن جمع به‌عنوان خدمت‌گزار، به یاد آوردن یوسف پس از مدت‌ها فراموشی، تعبیر خواب پادشاه به دست یوسف، آزادی‌اش از زندان، شرط یوسف برای پادشاه، اعتراف زلیخا و سایر زنان. خدای یوسف عجب قدرتی دارد!

امام صادق (ع):
«خداوند به پیامبرش محمد مصطفی فرمود: من بنده مؤمنم را به سوی هر چیزی ببرم، آن را برایش مایه خیر قرار می‌دهم. پس باید بنده مؤمنم به آنچه من حکم می‌کنم، راضی باشد و بر بلایی که از سوی من می‌آید، صبر کند و شکر نعمت‌هایم را به جا آورد»

یوسف دلیل شرط گذاشتن برای آزادی‌اش را این چنین بیان کرد:

«این شرط را گذاشتم تا عزیز مصر بداند من در غیابش به او خیانت نکرده‌ام. این را هم می‌دانم اگر کسی نقشهٔ خیانت بکشد، خدا سرانجام خوبی برایش رقم نمی‌زند و در نهایت روزی رسوا می‌شود.»

او باز هم درس توحید به ما داد و گفت:

وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ (یوسف، آیهٔ 53)
«من خودم را [از لغزش] دور نمی‌دانم، زیرا نفس اماره انسان را به سوی بدی می‌کشاند، مگر اینکه خدا رحم کند [و او را از چنگال نفسی که خیلی به بدی دستور می‌دهد نجات دهد]. به راستی پروردگار من آمرزنده و مهربان است.»

ایستگاه تفکر (صفحه 122 کتاب درسی)

 

دو نفر را فرض کنید که یکی در مقابل هوای نفسش شکست خورده و ناامید شده است و دیگری توانسته بر هوای نفسش غلبه کند. قصهٔ حضرت یوسف، به‌ویژه آخرین جمله‌ای که از ایشان خواندید، چه پیامی برای این دو نفر می‌تواند داشته باشد؟
پیام این ماجرا برای کسی که در برابر هوای نفس شکست خورده این است که ناامید نشود و دوباره از خدا کمک بخواهد؛ چون نفس انسان به بدی فرمان می‌دهد و نجات از آن با رحمت و یاری خدا ممکن است.
برای کسی هم که بر هوای نفسش غلبه کرده، پیامش این است که مغرور نشود و پیروزی خود را فقط نتیجۀ قدرت شخصی نداند، بلکه بداند این موفقیت نیز با کمک خدا به دست آمده است.

من در رفاقت با یوسف یاد گرفتم یکی از نشانه‌های ایمان به رب این است که در هر شرایطی به دنبال شناساندن خدا به مردم باشی؛ چه روزگار به سختی بگذرد، چه آسایش حکم‌فرما باشد. یوسف وقتی در زندان به سر می‌برد، دنبال فرصتی می‌گشت تا خدایش را به زندانیان معرفی کند. وقتی هم که حکم آزادی‌اش آمد، باز هم خدا را به پادشاه و درباریانش معرفی کرد.

در آخر نیز حرف یوسف این بود که اگر من بر نفس خودم غلبه کردم و دعوت زلیخا و سایر زنان را پس زدم، به کمک خدای مالک و مدبرم این کار را انجام دادم.

پس از اثبات بی‌گناهی یوسف، پادشاه جمله‌ای درباره او گفت که همه تعجب کردند. کسی باورش نمی‌شد پادشاه مصر درباره یک برده این‌طور حرف بزند: «می‌خواهم یوسف را از نزدیکان خودم قرار بدهم». و بعد هم به یوسف گفت: «تو از امروز، صاحب مقام گشتی و قدرت یافتی، همچنین امین و معتمد ما هستی. دوست داری چه منصبی به تو بدهیم؟»

یوسف گفت: «به من مسئولیت خزانه‌داری و اقتصاد سرزمین مصر را بده، زیرا من از سرمایه‌های این سرزمین مراقبت می‌کنم و دانش کافی برای این کار را دارم».

یوسف می‌دانست چند سال سخت اقتصادی پیش روی سرزمین مصر است؛ اما با اعتقادی که به یاری خدا داشت، مسئولیت سختی را انتخاب کرد.

در انتخاب یوسف، سه درس وجود داشت: یک؛ اگر از عهدهٔ کاری بر می‌آیید، شانه خالی نکنید، حتی اگر سخت باشد. دو؛ کاری را قبول کنید که دانش آن را دارید. سه؛ همیشه مراقب اموال مردم باشید.

وَ کَذَلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ وَ لَا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ (یوسف، آیهٔ 56)
«و بدین گونه یوسف را در سرزمین [مصر] قدرت دادیم، که در آن هر جا که می‌خواست سکونت می‌کرد. هر که را بخواهیم، به رحمت خود می‌رسانیم و اجر نیکوکاران را تباه نمی‌سازیم.»

- خداوند فرموده اجر نیکوکاران تباه نمی‌شود؛ گاهی وقتی کار خوبی می‌کنم و کسی قدردانی نمی‌کند، با خودم می‌گویم: «بشکند دستی که نمک ندارد. این همه خوبی کردم و کسی خوبی‌های مرا ندید». غافل از اینکه خدایی که باید ببیند، می‌بیند و نمی‌گذارد هیچ کار خوبی هدر برود.

این‌ها همه پاداش دنیایی یوسف بود. فقط خدا می‌داند برای یوسف با این همه تقوایی که داشت، در آخرت چه پاداشی آماده کرده است.

ایستگاه تفکر (صفحه 124 کتاب درسی)

 

دربارهٔ مفهوم بیت زیر و ارتباطش با موضوع درس با یکدیگر گفت‌وگو کنید.

مفهوم بیت این است که اگر خداوند از روی حکمت راهی را به روی انسان ببندد، از روی رحمت راه دیگری برای او باز می‌کند؛ بنابراین نباید در سختی‌ها و شکست‌ها ناامید شد.
این بیت با زندگی حضرت یوسف ارتباط دارد؛ زیرا او بارها با سختی‌هایی مانند چاه، بردگی، تهمت و زندان روبه‌رو شد، اما هر کدام از این سختی‌ها در نهایت مقدمه‌ای برای خیر و پیشرفت او شد و خداوند او را به عزت و مقام رساند.

خدا گر ز حکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در دیگری

یوسف خیلی زود کارش را شروع کرد. مردم هم پرتلاش زراعت می‌کردند. آب‌وهوا هم خوب بود و تلاش کشاورزان به‌خوبی به بار می‌نشست. مردم به اندازهٔ مصرف خودشان از محصولات برمی‌داشتند و بقیه را به دربار می‌فروختند. یوسف از طرف دربار، محصولات کشاورزی را با قیمت خوب از آنها می‌خرید و انبار می‌کرد. هفت سال اول گذشت و هفت سال دوم شروع شد. دیگر نه چیزی از زمین رویید و نه آبی از آسمان بارید.

مردم سرزمین مصر و اطراف آن، خاطرجمع بودند که یوسف که دیگر عزیز مصر شده بود، در هفت سال اول انبارها را پر از محصولات کشاورزی کرده است. حالا نوبت مردم بود که به انبارها مراجعه کنند و محصولات کشاورزی را از دربار بخرند. همین باعث شد خزانه حکومت پر شود از طلا و نقره و جواهرات.

روزی یوسف به پادشاه مصر گفت: «حالا با این همه ثروتی که خدای من نصیب حکومت کرده، از تو می‌خواهم به روش من عمل کنی، یعنی همان روشی که خدا می‌گوید».

پادشاه گفت: «عمل به روش تو مایه افتخار من است و دین تو را هم قبول می‌کنم». پس از آن پادشاه دست از شرک و بت‌پرستی برداشت و گفت: «شهادت می‌دهم جز خدای یگانه، خدایی نیست و تو هم پیامبر خدا هستی.» پس از آن بود که مردم مصر به‌تدریج خداپرست شدند.

- صبوری حضرت یوسف و توجه او به خداوند در هر کاری، او را پیش خدا عزیز کرد، در دنیا به مقام خزانه‌داری رساند، مردم مصر را از آسیب بزرگ قحطی حفظ کرد، پادشاه مصر را از شرک و بت‌پرستی به سوی توحید کشاند و توحید را در مصر رواج داد.

سخنی با والدین (صفحه 125 کتاب درسی)

 

چرا رها کردن فرزندان در برخی سختی‌ها، بزرگ‌ترین لطف در حق آینده آنهاست؟

قصه: شعری که پُتک شد!

هر کلمه از گزارش جاسوسان را می‌خواند، بر خشمش افزوده می‌شد. دندان‌هایش را به هم می‌سایید و معلوم بود خیلی ترسیده است. متوکل، خلیفه ستمگر بنی‌عباس، با خودش گفت: «اگر این گزارش درست باشد و همان چیزی اتفاق بیفتد که در ذهن علی‌بن‌محمد است، دیگر نه تاجی برایم می‌ماند و نه تختی. باید قبل از اینکه دیر شود، کاری کنم.»

در گزارش آمده بود:

- شیعیان قم برای امامشان علی‌بن محمد هادی، نامه‌ها و سلاح‌هایی فرستاده و از او درخواست کرده‌اند علیه حکومت شما قیام کند.

متوکل سربازانش را احضار کرد و به آنها گفت: «به خانه علی‌بن‌محمد بروید و آنجا را بگردید. هر چه نامه و سلاح پیدا کردید، جمع کنید و به همراه علی بن محمد به کاخ بیاورید.»

بعد هم پیش خودش گفت: «فکر کرده می‌تواند نقشه‌اش را عملی کند. درسی به او بدهم که هر چه نقشه در ذهن دارد، فراموش کند».

شب بود و تاریک. مأموران به طرف خانه امام هادی به راه افتادند. یکی از آنها از دیوار بالا رفت و به داخل حیاط پرید. در را باز کرد و بقیه به خانه هجوم بردند.

امام در اتاقی که زیراندازی نداشت، تنها نشسته بود. رو به قبله، قرآن می‌خواند و عبادت می‌کرد.

سربازان متوکل تک‌تک اتاق‌ها را گشتند، اما نه نامه‌ای پیدا کردند و نه سلاحی. سپس ایشان را دستگیر کردند و به کاخ متوکل بردند.

متوکل مجلس شرابی تشکیل داده و منتظر نشسته بود تا سربازانش با خبرهای خوش، از مأموریتشان برگردند. سربازان به کاخ رسیدند و اجازه ورود خواستند و به همراه امام هادی وارد شدند. متوکل منتظر بود نامه‌ها و سلاح‌ها را به او نشان بدهند که سرکرده مأموران گفت: «ما خانه را بادقت گشتیم؛ فقط خودش را پیدا کردیم که رو به قبله نشسته بود و قرآن می‌خواند».

متوکل که تیرش به سنگ خورده بود، فهمید گزارشی که علیه امام هادی داده بودند، دروغ بوده است. او جام شرابی به دست داشت و راحت تکیه داده بود، اما هیبت امام هادی، او را گرفت و کمی جابه‌جا شد و به امام گفت پیش او بنشیند. سربازان، امام هادی را رها کردند و ایشان هم کنار متوکل نشست. متوکل خودش هم نمی‌دانست که چرا اینقدر می‌ترسد. مگر پادشاه باید از اسیرش بترسد؟ بی‌اختیار جام شرابی را که در دست داشت، به امام تعارف کرد. امام هادی گفت: «والله گوشت و خونم تا به حال، آلوده به شراب نشده. از من بگذر»! متوکل قبول کرد، اما گفت: «باید برایمان شعر بخوانی». امام جواب داد: «من کم شعر می‌خوانم».

متوکل که در نگاهش مستی موج می‌زد، به امام خیره شد و گفت: «باید بخوانی.»

امام هادی هم شروع به خواندن اشعاری کرد که ترجمه‌اش این است:

- روی قله‌های بلند، شب را به صبح می‌رساندند و مردان، نگهبانشان بودند. اما برایشان فایده‌ای نبخشید و مرگشان فرا رسید. با همهٔ عزتی که داشتند، از جایگاهشان پایین کشیده شدند و در گودی قبر جا گرفتند و آنجا چه بد جایگاهی بود! پس از دفنشان، کسی فریاد کشید: «کجاست زیورآلات و تاج و تخت شما؟ کجا هستند صورت‌هایی که غرق نعمت بودند و برایشان پرده‌هایی آویزان کرده بودند؟» سپس قبر به صدا درآمد و رسا گفت: «اکنون کر‌م‌ها بر آن صورت‌ها درحال رفت‌وآمد هستند. روزگاری بس طولانی، خوب خوردند و آشامیدند، اما امروز خودشان خورده می‌شوند».

شعر تمام شد و مستی از سر متوکل پرید. مات‌ومبهوت از شنیدن این شعر، جام شراب را بر زمین زد. حالش دگرگون و اشکش جاری شد. به قدری گریه کرد که ریشش خیس شد. اطرافیانش هم به گریه افتادند. متوکل که دیگر حرفی برای گفتن نداشت، امام هادی را با احترام به خانه‌اش برگرداند.

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 129 کتاب درسی)

 

دلیل آرامش امام هادی در برابر متوکّل چه بود؟ در این باره در کلاس گفت‌وگو کنید.
آرامش امام هادی در برابر متوکّل به این دلیل بود که به خدا توکل داشت، از او نمی‌ترسید و دل‌بستۀ مقام و قدرت دنیایی نبود. او در حالی که به زور به مجلس متوکّل آورده شده بود، با وقار و اطمینان رفتار کرد و حتی سخنانش چنان اثر گذاشت که متوکّل تحت تأثیر قرار گرفت.

احکام: تفاوت ولایت فقیه و دیکتاتوری

حاج آقای محمدی چند وقت یکبار به پارک محله می‌رفت و با مردم، به‌ویژه جوان‌ها هم‌صحبت می‌شد. دیشب من و چند نفر از بچه‌ها هم همراه او رفتیم. حاج آقا گوشه‌ای از پارک، زیراندازش را پهن کرد و همان لحظه دو جوان نزدیک شدند و یکی از آنها گفت که می‌خواهد از حاج آقا سؤالی بپرسد. حاج آقا از آنها دعوت کرد کنار ما بنشینند تا گفت‌وگو کنیم. قبول کردند و ما همگی خودمان را معرفی کردیم، آنها هم خودشان را علیرضا و آرمان معرفی کردند.

آرمان گفت: «راستش سؤال من دربارهٔ ولایت فقیه است. کی گفته ما باید ولی‌فقیه داشته باشیم؟»

حاج آقا دستی به شانه او زد و گفت: «سؤال مهمی پرسیدی. ولی اول تو به من بگو اکثریت مردم کشور ما چه دینی دارند؟»

- اسلام

- قبول داری هر کشوری نیازمند داشتن حکومت است؟

- بله؛ بدون وجود حکومت، هرج‌ومرج می‌شود.

- قبول داری قوانین حکومت یک کشور مسلمان باید براساس قوانین دین اسلام باشد؟

- بله.

- قبول داری چنین حکومتی باید حاکمی داشته باشد که اسلام را بشناسد تا ضامن اجرای قوانین اسلامی باشد؟

- اگر اسلام را نشناسد، چه می‌شود؟

 اگر اسلام را نشناسد، چطور می‌تواند کشور را براساس اسلام اداره کند؟ مثل کسی که مهندس نیست و از اصول مهندسی هم خبر ندارد، اما می‌خواهد بنای بزرگی را براساس اصول مهندسی بسازد. می‌شود؟

- خب مردم به اندازهٔ خودشان اسلام را می‌شناسند.

- این کافی نیست. مثل این می‌ماند که بگوییم مردم خودشان چیزهایی درباره ساختمان می‌دانند، پس می‌توانند مهندس ساخت آن بنای بزرگ باشند.

- باشد، قبول؛ باید یک عالم اسلام‌شناس باشد.

علیرضا گفت: «آرمان، حواست هست که با جواب‌هایت خودت داری ولایت فقیه را تأیید می‌کنی؟»

آرمان هنوز چیزی نگفته بود که حاج آقا گفت: «آفرین علیرضا! آن عالم اسلام‌شناسی که باید در رأس حکومت اسلامی باشد، همان ولی‌فقیه است. البته فقط اسلام‌شناس بودن کافی نیست. او حتماً باید اهل تشخیص صحیح مسائل سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری هم باشد».

دورمان پر شده بود از مردم که ایستاده و نشسته داشتند بحث را پی می‌گرفتند. آرمان که دوست نداشت به این زودی شکست را بپذیرد، گفت: «شما می‌گویید مملکت اسلامی باید طبق قوانین اسلام اداره بشود. مگر الان در ایران به قوانین اسلام عمل می‌شود؟ اگر عمل می‌شود، پس این همه مشکل در جامعه ما از کجا آمده؟»

بعضی از مردم از این حرف آرمان هیجانی شدند و برایش دست زدند. بعد از اینکه مردم دست زدنشان تمام شد، حاج آقا گفت: «کسی ادعا ندارد در ایران همه قوانین اسلام اجرا می‌شود. برخی از قوانین اجرا می‌شود و برخی هم نمی‌شود. اما باید تلاش کنیم قوانین بیشتری به اجرا در بیاید. چون رهبرمان یک فقیه اسلام‌شناس است. مردمی هم به این خوبی داریم که بیشترشان مسلمان هستند و دینشان را دوست دارند. مسئولین هم که با انتخاب همین مردم به صندلی ریاست می‌رسند. دیگر چیزی کم نداریم جز همدلی و صبوری برای رسیدن به هدف و البته انتخاب‌های صحیح در انتخابات مختلف و مطالبه از مسئولین. اینها وقتی کنار توکل بر خدا باشد، حتما به نتیجه خواهیم رسید.»

صحبت‌های حاج آقا تمام نشده، جوان رهگذری که ایستاده بود و به حرف‌های حاج آقا گوش می‌داد، اجازه خواست تا سؤالی بپرسد. او پرسید: «حتی اگر با ولایت فقیه هم کنار بیایم، با این نمی‌توانم کنار بیایم که می‌گویند ولایت فقیه هر کاری دلش بخواهد، می‌تواند انجام بدهد، این عین دیکتاتوری است». حاج آقا می‌خواست چیزی بگوید که باز هم چند نفر برای جوان دست زدند و بعضی‌ها سوت کشیدند.

حاج آقا که آرام بود و لبخند از روی لبش کنار نمی‌رفت، رو به جوان گفت: «آفرین؛ نکته مهمی گفتی. اما چه کسی گفته ولی‌فقیه هر کاری دلش بخواهد، می‌تواند انجام بدهد؟»

- مگر نمی‌گویند ولایت فقیه، مطلقه است؟ مطلقه هم یعنی هر کاری دلش بخواهد، می‌تواند انجام بدهد.

- نه؛ اینطور نیست. یکی از ویژگی‌های لازم برای ولی‌فقیه این است که نباید از هوای نفسش تبعیت کند، یعنی او اگر هر کاری دلش بخواهد انجام بدهد، دیگر ولی‌فقیه نیست.

شما اگر به وظایف و اختیارات رهبری در قانون اساسی نگاه کنید، دل‌بخواهی عمل کردن در هیچکدام از اختیارات رهبری ذکر نشده است.

- پس مطلقه بودن ولایت فقیه یعنی چه؟

حاج آقا به چهارراهی که کنار پارک بود، اشاره کرد و گفت: «این چهارراه چراغ راهنمایی دارد. چراغ راهنمایی برای چیست؟»

- برای اینکه راننده‌ها بدانند چه‌وقت باید بایستند و چه‌وقت حرکت کنند.

- یک مأمور راهنمایی و رانندگی هم آنجا ایستاده. او آنجا چه‌کار می‌کند؟

-  ایستاده تا کسی از اجرای قانون تخلف نکند.

- آفرین! حالا فرض کنید ترافیک در این چهارراه طوری گره می‌خورد که دیگر با چراغ راهنما نمی‌شود آن را مدیریت کرد. مأمور راهنمایی چه‌کار می‌کند؟

- می‌آید وسط چهارراه و به راننده‌ها دستور می‌دهد موقتاً کاری به چراغ راهنمایی نداشته باشند و طبق فرمان او عمل کنند. این کار را تا زمانی ادامه می‌دهد که ترافیک باز شود.

- به نظر شما آیا این کار مأمور، خلاف قانون نیست؟

- نه؛ طبق قانون، او اجازه دارد این کار را انجام بدهد.

- اما او حین انجام کارش گاهی به رانندگانی که پشت چراغ قرمز ایستاده‌اند، دستور می‌دهد حرکت کنند و به رانندگانی که چراغشان سبز است، می‌گوید بایستند.

- خب اگر چراغ‌ها کار رانند‌ه‌ها را راه می‌انداختند که او وسط نمی‌آمد.

- کار ولی فقیه هم مثل باز کردن گره ترافیک با دستور مأمور است. در همه کشورها با وجود قوانین، باز هم گره‌هایی در اداره مملکت به وجود می‌آید که می‌تواند به‌خاطر اختلاف نهادهای مختلف مثل ریاست جمهوری و مجلس و... باشد که به‌صورت عادی باز نمی‌شود و در صورتی هم که باز نشود، کشور دچار بحران می‌شود. در این موارد، ولی‌فقیه با این اختیاری که دین و عقل و قانون تأییدش می‌کند، می‌آید و با در نظر گرفتن نظر دین و نظر کارشناسان، این گره را باز می‌کند. به این می‌گویند ولایت مطلقه.

در این فاصله، رهگذران دیگری هم به جمع ما اضافه شده بودند. دختری از میان آنها با صدای بلند گفت: «ولی فقیه که در همه مسائل متخصص نیست. پس چطور می‌تواند در مسائل مختلف حرف آخر را بزند؟»

ایستگاه تفکر (صفحه 133 کتاب درسی)

 

با توجه به آنچه آموختید و با کمک هم‌گروهی‌های خود، تفاوت حکومت استبدادی با حکومت ولایی را در کلاس بازگو کنید.
در حکومت استبدادی حاکم بر اساس خواست و ارادۀ شخصی خود تصمیم می‌گیرد و قدرت او می‌تواند بدون توجه کافی به قانون و خواست مردم اعمال شود؛ اما در حکومت ولایی، ولی‌فقیه نباید از هوای نفس و خواست شخصی خود پیروی کند، بلکه باید در چارچوب دین و قانون و با توجه به مصالح جامعه عمل کند و در مسائل تخصصی نیز از نظر کارشناسان بهره ببرد. بنابراین تفاوت اصلی این است که در حکومت استبدادی، ارادۀ شخصی حاکم محور تصمیم‌گیری است، در حالی که در حکومت ولایی، تصمیم‌گیری باید بر اساس ضوابط دینی، قانونی و مصالح جامعه باشد.

سوالات پایان درس (صفحه 133 کتاب درسی)

 

1- براساس آیه «وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسِی ۚ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ» به پرسش‌های زیر پاسخ دهید:
الف) یوسف پس از اثبات بی‌گناهی‌ا‌ش، چگونه از توحید سخن گفت؟
حضرت یوسف پس از اثبات بی‌گناهی‌اش گفت که پیروزی بر نفس را نتیجۀ لطف و رحمت خدا می‌داند و خود را مستقل از یاری خدا نمی‌بیند.
ب) این آیه چه پیامی برای ما دارد؟
پیام آیه این است که نفس انسان می‌تواند او را به بدی بکشاند؛ پس نباید به خود مغرور شویم و باید برای غلبه بر هوای نفس از خدا کمک بخواهیم و اگر لغزیدیم از رحمت و آمرزش او ناامید نشویم.

2- براساس سخن امام صادق (ع)، مؤمن در برابر خیری که خدا در دل اتفاقات زندگی او می‌گذارد، چه وظیفه‌ای دارد؟
مؤمن باید به آنچه خدا برایش مقدر می‌کند راضی باشد، در سختی‌ها صبر کند و در برابر نعمت‌ها شکرگزار باشد؛ زیرا ممکن است خدا در دل اتفاقی که ظاهراً سخت است، خیری برای او قرار داده باشد.

3- الف) حضرت یوسف در پذیرش مسئولیت خزانه‌داری چه درس‌هایی به ما داد؟
حضرت یوسف سه درس داد: اگر توان انجام کاری را داریم از مسئولیت شانه خالی نکنیم؛ مسئولیتی را بپذیریم که دانش و توان آن را داریم؛ و در حفظ اموال و حقوق مردم امانت‌دار باشیم.
ب) از این درس‌ها در چه موقعیت‌هایی از زندگی خود می‌توانیم استفاده کنیم؟ دو نمونه بنویسید.
مثلاً در مدرسه، اگر توانایی مدیریت یک کار گروهی را داریم مسئولیت آن را بپذیریم؛ یا اگر مسئول پول و وسایل یک گروه هستیم، فقط در صورتی مسئولیت را قبول کنیم که توانایی لازم را داشته باشیم و در نگهداری آنها کاملاً امانت‌دار باشیم.

4- صبر حضرت یوسف چه برکاتی برای او و دیگران داشت؟
صبر حضرت یوسف باعث شد خود او به عزت و مقام برسد، مردم مصر از قحطی نجات پیدا کنند، پادشاه مصر از شرک به توحید گرایش پیدا کند و خداپرستی در مصر گسترش یابد.

5- ضرورت ولایت فقیه در جامعه اسلامی را بیان کنید.
ضرورت ولایت فقیه این‌گونه توضیح داده می‌شود که جامعۀ اسلامی برای ادارۀ حکومت بر اساس قوانین اسلامی، به رهبری نیاز دارد که اسلام را به‌خوبی بشناسد و از توانایی سیاسی، اجتماعی و مدیریتی لازم برخوردار باشد. در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز اصول 5 و 109 برای رهبری شرایطی مانند فقاهت، عدالت، تقوا، تدبیر و توانایی رهبری را ذکر می‌کنند.

6- منظور از ولایت مطلقه چیست؟
ولایت مطلقه به معنای اختیار دل‌بخواهی و خارج از قانون نیست؛ بلکه به اختیاری اشاره دارد که رهبر در چارچوب دین و قانون برای حل برخی گره‌ها و مسائل کلان حکومتی دارد که از راه‌های عادی حل نمی‌شوند. متن قانون اساسی نیز وظایف و اختیارات رهبری را در اصل 110 مشخص کرده است.

فعالیت‌های عملکردی (صفحه 135 کتاب درسی)

 

تدبر (فردی/ گروهی)
در آیه 120 سوره آل‌عمران تدبر کنید و بگویید کدام قسمت از این آیه، با آنچه در این درس از قصه حضرت یوسف گفته شد، تطابق دارد.

مناجات (فردی)
در این درس آموختیم باید در همه شکست‌ها و پیروزی‌ها دید و ملاک جدیدی در زندگی خود داشته باشیم. مناجاتی بنویسید و در آن از خدا بخواهید تا در این مسیر شما را یاری کند و در زمره نیکوکاران قرار دهد.

درس 9: اسیری که امیر شد