درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس نهم
درس 5: مهمانی رسوایی
تا اینجا گفتم که من در اتاقی دربسته به یوسف پیشنهاد گناه دادم، ولی او قبول نکرد و وقتی اصرار مرا دید، فرار کرد و نزدیک در که رسید، پیراهنش را گرفتم، اما پیراهنش پاره شد. تا در را باز کرد، همسرم را دیدم که پشت در ایستاده است. باید چه میکردم؟ از طرفی، یوسف را دوست داشتم و نمیخواستم او را از دست بدهم؛ از طرف دیگر، اگر همسرم از نوع علاقهام به یوسف و پیشنهادم به او باخبر میشد، معلوم نبود چه بلایی بر سرم بیاورد. فرصت نداشتم؛ باید در یک لحظه تصمیم میگرفتم. پس با لحنی که از آن خشم و ترس میبارید، به همسرم گفتم: «سزای کسی که نسبت به همسر تو قصد بدی داشته، چیست؟ آیا غیر از این است که باید او را زندانی کنی یا شکنجه سختی بدهی؟»
امیرمؤمنان علی (ع):
«گناه تهمت زدن به انسان بیگناه، بزرگتر از [وسعت] آسمان است.»
یوسف خشکش زده بود؛ باورش نمیشد کار خودم را به او نسبت دادهام. به او تهمت زده بودم، یعنی نسبت ناروایی به او داده بودم که حقیقت نداشت. به گمانم این کار من او را دوباره به یاد برادرانش انداخت که از آنها انتظار حمایت داشت اما به او خیانت کردند.
من نیز همین کار را کردم. گفتم عاشقت هستم اما دروغ گفتم و به او تهمت زدم. بیتقوایی و پیروی از هوای نفس، انسان را بهقدری خودخواه میکند که حاضر میشود برای نجات خود، به دیگران تهمت بزند.
- من موارد مشابه این اتفاق را در مدرسه دیدهام. شخصی کار خطایی مرتکب میشود، اما برای خلاص شدن از عواقبش، آن خطا را به گردن فردی دیگر که بیگناه است، میاندازد. هم دروغ میگوید، هم تهمت میزند و هم آبروی او را در مدرسه میبرد.
همسرم حیرتزده سکوت کرده بود. انگار منتظر بود یوسف از خودش دفاع کند. اما یوسف فقط یک جمله گفت. «او بود که مرا به رابطه با خود دعوت کرد».
چشمان همسرم از خشم مانند کاسه خون شده بود، ولی نمیدانست چه بگوید. یکی از اقوام من که همراه همسرم بود، به کمک او آمد و با یک جمله، معمای من و یوسف را برایش حل کرد. او گفت: «اگر یوسف مقصر باشد، باید زلیخا دست به گریبان او شده باشد. در این صورت، لباس یوسف باید از جلو پاره شده باشد، یعنی حق با زلیخاست و یوسف دروغ میگوید. اما اگر لباس از پشت سر پاره شده باشد، معلوم است که یوسف در حال فرار بوده و زلیخا مقصر است و دروغ میگوید».
نمیشد حقیقت را کتمان کرد. لباس یوسف از پشت سر پاره شده بود؛ نه من و نه همسرم حرفی برای گفتن نداشتیم. همسرم بر سر دوراهی سختی قرار گرفته بود. اگر حق را به یوسف میداد، آبروی خودش در شهر میرفت و اگر یوسف را زندانی میکرد، بعید نبود که یوسف قصه این تهمت را به مردم بگوید و باز هم آبروی ما برود.
او با خشم رو به من کرد و گفت: «این کار حاصل حیله امثال توست، زیرا زنانی مثل تو وقتی دست به نیرنگ میزنند، نقشههای عجیب و غریب و بزرگی میکشند.»
بعد هم رو به یوسف کرد و با لحن آرامی که نشان از خجالت داشت، گفت: «یوسف، این قصه را فراموش کن و پیش کسی از آن حرف نزن». و دوباره رو به من کرد و با ابروهای در هم کشیده گفت: «به خاطر خطایی که مرتکب شدهای، طلب بخشش کن، زیرا تو از خطاکاران هستی»
ایستگاه تفکر (صفحه 70 کتاب درسی)
با توجه به آنچه خواندید، درباره مفاهیم زیر با یکدیگر گفتوگو کنید:
1- معنای تهمت: نسبت دادن کار یا سخن ناروا به فردی بیگناه، در حالی که آن نسبت حقیقت ندارد.
2- دلایل تهمت زدن: بیتقوایی، پیروی از هوای نفس، خودخواهی و تلاش برای نجات دادن خود از پیامدهای یک خطا
3- آثار تهمت زدن: ضایع شدن آبروی فرد بیگناه، ایجاد بیاعتمادی و ظلم به دیگران
4- وظیفهٔ ما در مواجهه با تهمت: باید از فرد بیگناه دفاع کنیم، حقیقت را بیان کنیم، بدون دلیل سخنی را نپذیریم و از پخش کردن تهمت میان دیگران خودداری کنیم.
آن روز گذشت اما علاقه من به یوسف، تمامی نداشت. آوازهٔ این ماجرا همه جا پیچید و همه فهمیدند که من یوسف را به گناه دعوت کردهام. به گوشم میرسید که زنان، پشت سرم چه میگویند. از عشق ناپاکم حرف میزدند و میگفتند زلیخا به بیراهه رفته است.
من از رسوایی هراسی نداشتم، فقط میخواستم به زنان ثابت کنم که اگر آنها هم جای من بودند، همان کاری را میکردند که من کردم. به گمان آنها همسر عزیز مصر، شیفته یک برده بیارزش شده بود. باید به آنها ثابت میکردم یوسف یک برده معمولی نیست.
روزی زنانی را که پشت سرم حرف میزدند به یک مهمانی دعوت کردم. دستور دادم برای هر کدام از آنها متکایی بگذارند و مقابلشان هم ظرف میوهای با چاقو قرار دهند.
مهمانها یکییکی از راه رسیدند و نشستند. آنها مشغول حرف زدن و پوست کندن میوهشان بودند که به یوسف فرمان دادم وارد شود.
همینکه یوسف پا به تالار پذیرایی گذاشت، زنان به او خیره شدند. از نگاهشان پیدا بود که جز یوسف به هیچ چیز دیگری فکر نمیکنند. یوسف چنان در نگاهشان بزرگ بود که گویی کسی جز او در آنجا نیست. به زودی آنچه منتظرش بودم، اتفاق میافتاد.
ایستگاه تفکر (صفحه 71 کتاب درسی)
تاکنون با پیامدهای پیروی از هوای نفس آشنا شدهایم. با کمک همگروهیهای خود برخی از پیامدها را بنویسید.
خودخواهی و بیتوجهی به حق دیگران / دروغ گفتن و تهمت زدن برای نجات خود / آسیب زدن به آبرو و شخصیت دیگران / از دست دادن عزت و جایگاه اجتماعی / زیر پا گذاشتن حرمت و شخصیت خود / دور شدن از فرمان خدا و انجام گناه
سخنی با والدین (صفحه 71 کتاب درسی)
شاه کلید عبور فرزندان از لوس بازی و رسیدن به حیای درونی چیست؟
قصه: نان و مروارید
فقر و بدهکاری به تنگش آورده بود. پیش امام سجاد بود که ایشان از او پرسید: «از حال و روزت چه خبر؟»
نگاهی انداخت به کسانی که آنجا نشسته بودند، بعد آهی کشید و گفت: «ای پسر رسول خدا! چهارصد دینار بدهکارم و چیزی ندارم که قرضم را ادا کنم. عیالوار هستم و پولی ندارم که برایشان چیزی بگیرم».
حرف مرد به اینجا که رسید، امام سجاد گریهاش گرفت. مرد که نگران شده بود، پرسید: «چه چیزی شما را اینگونه به گریه انداخت؟» امام که در آن روز پول برای کمک به او نداشت، فرمود: «مگر گریه کردن برای مصیبتها و بلاهای بزرگ نیست؟ کدام مصیبت از این بزرگتر که مؤمن، برادر خود را گرفتار و تنگدست ببیند ولی نتواند کمکش کند.»
بعضی از حاضران، میانه خوبی با امام سجاد نداشتند. آنها بعد از شنیدن این حرف، اینجا و آنجا مینشستند و زخم زبان میزدند و مسخره میکردند:
- چقدر عجیب! این خاندان میگویند هر چه در آسمان و زمین است، به حرف آنها گوش میکند و خداوند همه درخواستهایشان را میپذیرد اما با این وجود، نمیتوانند به دوستان صمیمی خودشان هم کمک کنند.
آنها نمیدانستند هیچ امامی ادعا ندارد که بدون خدا میتواند کاری انجام دهد. امام هم بنده خداست و به هر چه خدا راضی باشد، راضی است. خود امام هم اگر خواستهای داشته باشد، باید آن را از خداوند بخواهد. اگر دوستان امام، خواستهشان را از امام میخواهند، برای این است که معتقدند امام بهترین بنده خدا روی زمین است و خدا دوست دارد که امامان را برای حاجتهایشان واسطه قرار بدهند.
وقتی حرف مخالفان به گوش مرد فقیر رسید، غمگین پیش امام سجاد رفت و شنیدههایش را برای ایشان تعریف کرد و با شرمندگی گفت: «حرفهای ناروای آنها مرا بیشتر آزار میدهد تا فقر و بدهکاریام».
امام اندکی سکوت کرد. سپس نگاهش را به چشمان نگران و غمگین مرد دوخت و فرمود: «خداوند مشکلات تو را حل کرد».
بعد هم به یکی از اهالی خانه گفت: «سهم افطاری و سحری مرا بیاور».
خادم دو قرص نان آورد. امام فرمود: «این دو نان را بگیر که جز این دو، چیز دیگری پیش ما نیست. خداوند به وسیله همین دو قرص نان، مشکل تو را حل میکند و از این دو، خیر زیادی به تو میرساند».
مرد نانها را گرفت. از رنگ و روی نانها معلوم بود که تازه نیستند. وارد بازار شد اما نمیدانست با نانها باید چه کار کند. فکرش مشغول بدهکاریهای زیادش و احوال بد خانوادهاش بود. شیطان هم وسوسهاش میکرد که «این دو قرص نان کهنه چگونه میتواند مشکلات تو را حل کند؟»
ناگهان یک ماهی بوگرفته را در مغازٔه ماهیفروشی دید. انگار کسی به دلش انداخت که برود و یکی از نانها را با آن ماهی عوض کند. جلو رفت و به ماهیفروش گفت: «این ماهی روی دست تو مانده و این نان هم روی دست من. آیا آن ماهی را به من میدهی تا من هم این نان را به تو بدهم؟»
ماهیفروش قبول کرد و معامله انجام شد. مرد از پیش ماهیفروش که رفت، به مردی برخورد کرد که نمک به دردنخوری داشت اما بالأخره ماهی را که بدون نمک نمیشد خورد.
پس به نمکفروش گفت: «میخواهی این نمک را به من بدهی تا این نان را به تو بدهم؟»
نان دوم را هم با نمک معامله کرد و به خانه برگشت تا غذایی درست کند. چاقویی برداشت و مشغول شکافتن شکم ماهی شد، اما چیزی در شکم ماهی دید که باورش برایش سخت بود. دو مروارید گرانقیمت در شکم ماهی که برق میزدند.
مرد از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. خدا را شکر کرد و خیالش راحت بود که مرواریدها برای خود اوست. چون اگر در شکم ماهی مروارید باشد، مروارید برای کسی است که ماهی را خریده.
در میان خوشحالیاش ناگهان صدای در آمد. در خانه را باز کرد. صاحب ماهی و صاحب نمک پشت در بودند.
- وای خدای من! یعنی آمدهاند برای چه؟ نکند میخواهند جنسشان را پس بگیرند.
صاحب ماهی گفت: «ای بنده خدا! من و خانوادهام هر چه تلاش کردیم این نان را بخوریم، نتوانستیم. فهمیدیم تو تنگدست هستی و روزگارت سخت میگذرد. این نان را برای خودت آوردم و ماهی را هم به تو بخشیدم».
مرد نمک فروش نیز همین را گفت و نان را داد و هردو خداحافظی کردند و رفتند.
ایستگاه تفکر (صفحه 75 کتاب درسی)
من از این قصه آموختم:
نباید در سختیها و تنگدستی ناامید شویم و باید به خدا توکل داشته باشیم؛ زیرا ممکن است خداوند از راهی که انتظارش را نداریم، مشکل ما را حل کند. همچنین کمک به نیازمندان و اعتماد به وعدۀ خدا میتواند برکتهای بزرگی به همراه داشته باشد.
احکام: اسرافی که به چشم نمیآید
چند روزی بود که حاج آقا بعد از نمازها به مردم میگفت سعی کنند پنجشنبه برای نماز مغرب و عشا مسجد باشند چون میخواهد درباره یک طرح مهم با آنها حرف بزند.
خیلیها کنجکاو شده بودند که بدانند حاج آقا درباره چه چیزی میخواهد حرف بزند. برای همین هم هنگام نماز مسجد حسابی شلوغ شده بود.
بالأخره نماز عشا تمام شد و حاجآقا صحبتش را شروع کرد. بعد از بسم الله و سلام و صلوات گفت: «فرض کنید هر ایرانی هفتهای یکبار برنج بخورد و آن یکبار هم مثلا حدود پنجاه دانه برنج ته بشقابش بماند و دور ریخته شود. در این صورت فکر میکنید هفتهای چند کیلو برنج در ایران هدر میرود؟»
حاج آقا ادامه داد:
- پنجاه دانه برنج تقریباً یک گرم وزن دارد. جمعیت ایران هم حدود 90 میلیون نفر است. یعنی هفتهای 90 میلیون گرم که معادل 90 هزار کیلو برنج است، در کشور ما بیرون ریخته میشود.
مردم ابرو بالا انداختند و تعجب کردند و حاج آقا باز ادامه داد:
- خانمها، آقایان! بسیاری از ما هفتهای چند بار برنج میخوریم، یعنی عدد حاصل، بیشتر هم میشود. اسراف در رستورانها، مهمانیها، جشنها و عزاها را هم اضافه کنید به این عدد. سؤال بعد اینکه یک کیلو برنج غذای چند نفر است؟
حاج حسین آقا که در مناسبتها آشپزخانه مسجد را مدیریت میکند، زود جواب داد:
- غذای هفت تا هشت نفر.
حاج آقا گفت: «خدا پدر حاج حسین را بیامرزد. ما اصلاً میگوییم پنج نفر. الان 90 هزار کیلو را در پنج ضرب کنید، میشود 450هزار، یعنی ما هر هفته به این اندازه آدم میتوانیم از دورریز برنجمان غذا بدهیم. حالا اسراف سایر مواد خوراکی را هم در نظر بگیرید. خانمها، آقایان! اسراف حرام است، همان خدایی که دروغ و شرابخواری و رباخواری را حرام کرده، اسراف را هم حرام کرده است.
خداوند در قرآن فرموده:
وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ (الأعراف، آیهٔ 31)
«بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید که خدا اسرافکاران را دوست ندارد».
وقتی خدای مهربان میگوید اسرافکنندگان را دوست ندارد، باید فهمید که اسراف چقدر زشت و ناپسند است.
میدانید ما اگر اسراف نکنیم، چه اندازه فقیر را میتوانیم سیر کنیم؟ واقعاً حیف نیست خودمان را از ثواب غذا دادن به فقرا محروم کنیم؟ آن هم چه ثوابی»!
سپس حاج آقا حدیثی خواند:
امام صادق (ع):
«هرکس به مؤمنی غذا بدهد تا سیر شود، جز خداوند که پروردگار جهانیان است، کسی از خلق خدا نمیداند که در آخرت چه پاداشی به او داده میشود؛ نه فرشته مقرب و نه فرستاده خدا. از اسباب آمرزش، اطعام کردن مسلمان گرسنه است».
پاداشی که در دین برای این کار بیان شده، نشان دهنده اندازه ارزش آن در نزد خداست.
نوبت رسید به اینکه حاج آقا از طرحش صحبت کند:
- میخواهیم گروهی در مسجد تشکیل بدهیم که با برنامهریزی منظم، هر زمان که خواستید و با هر تعداد غذایی که میتوانید، فقرا را اطعام کنید. کافی است به شمارهای که به شما خواهم گفت، یک پیام بدهید تا با شما هماهنگ شود و برای گرفتن غذا دم در خانهتان بیایند. حتی اگر غذا به اندازه یک نفر بود هم اشکالی ندارد.
مردم از طرح پیشنهادی استقبال کردند و با یک صلوات، خوشحالیشان را نشان دادند.
حاج آقا حرف دیگری هم زد: «یادتان باشد؛ اگر دغدغه فقرا در متن زندگی ما قرار بگیرد، سبک زندگیمان را بهگونهای تغییر میدهیم که حتما خیری از طرف ما به آنها برسد. یکی از این تغییرات، حذف اسراف از سبک زندگی است»
یادآوری آموختهها (صفحه 78 کتاب درسی)
1- سالهای گذشته با ذکر زبانی، قلبی و عملی آشنا شدیم. به نظر شما با دوری از اسراف و کمک به فقرا، چه نوع ذکری را در خود تقویت میکنیم؟
ذکر عملی را در خود تقویت میکنیم؛ زیرا با رفتار و عمل خود نشان میدهیم که به فرمان خدا توجه داریم و نعمتهای او را درست مصرف میکنیم.
2- چند نمونه از اسراف در زندگی امروزی را بیان کنید و برای جلوگیری از آن راهکاری پیشنهاد دهید.
- دور ریختن غذای اضافی: بهاندازۀ نیاز غذا تهیه کنیم و باقیماندۀ سالم را به نیازمندان برسانیم.
- زیادهروی در مصرف آب: هنگام مسواک زدن یا شستوشو، شیر آب را بیدلیل باز نگذاریم.
- مصرف بیرویه برق: چراغها و وسایل برقی غیرضروری را خاموش کنیم.
- خرید بیش از نیاز: قبل از خرید، نیاز واقعی خود را بررسی کنیم و از خریدهای اضافی پرهیز کنیم.
سوالات پایان درس (صفحه 78 کتاب درسی)
1- از آیه «مَنْ کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا» چه پیامی دریافت میکنید؟
عزت واقعی فقط در دست خداست و انسان برای رسیدن به عزت باید بندۀ خدا باشد و فرمان او را بر خواستههای دیگران و هوای نفس ترجیح دهد.
2- برای هر یک از گزارههای زیر، مثالی ذکر کنید. میتوانید از داستان حضرت یوسف بهره ببرید.
الف) اگر بندهٔ خدا باشی، حتی به حرف اربابت پشت میکنی و روبه خدا میشوی.
حضرت یوسف با اینکه ظاهراً بردۀ عزیز مصر بود، وقتی زلیخا او را به گناه دعوت کرد، فرمان او را نپذیرفت و رضایت خدا را بر خواستۀ صاحبش ترجیح داد.
ب) یکی از دلایل تهمت زدن، بیتقوایی و پیروی از هوی و هوس است.
زلیخا برای پنهان کردن خطای خود و رسیدن به خواستۀ نفسانیاش، به یوسف تهمت زد و او را به کاری متهم کرد که انجام نداده بود؛ این رفتار نتیجۀ بیتقوایی و پیروی از هوای نفس بود.
3- کلمات داخل دایره به کدام صفت ناپسند اخلاقی اشاره دارد؟ ابتدا آن را به جای علامت سؤال نوشته و سپس تحلیل و تفسیر خود را از نقشه مفهومی تکمیل شده بنویسید.
صفت ناپسند اخلاقی مورد نظر «تهمت» است.
تهمت یعنی نسبت دادن سخن یا کار ناروا به فردی بیگناه؛ بنابراین هم نوعی دروغ است، هم آبروی دیگران را از بین میبرد و هم گناهی بسیار بزرگ به شمار میآید. در ماجرای حضرت یوسف نیز زلیخا برای نجات خود، کاری را که انجام نداده بود به یوسف نسبت داد و به او تهمت زد.

4- خانواده آقای رحیمی همیشه به فکر نیازمندان هستند. اما همسایه آنها چنین دغدغهای ندارد. تأثیر این نگاه را در سبک زندگی این دو خانواده با یکدیگر مقایسه کنید.
خانوادۀ آقای رحیمی چون به فکر نیازمندان هستند، در مصرف خود دقت بیشتری میکنند، از اسراف دوری میکنند، غذای اضافی را هدر نمیدهند و بخشی از امکانات و دارایی خود را برای کمک به فقرا در نظر میگیرند. در نتیجه سبک زندگی آنان همراه با قناعت، مسئولیتپذیری و توجه به دیگران است.
اما همسایۀ آنان که چنین دغدغهای ندارد، ممکن است کمتر به جلوگیری از اسراف و استفاده از امکانات خود برای کمک به نیازمندان توجه کند و سبک زندگی او بیشتر بر مصرف شخصی متمرکز باشد.
فعالیتهای عملکردی (صفحه 79 کتاب درسی)
تدبر (فردی/ گروهی)
درباره آیات 111 و 112 سوره نساء تدبر کنید و بگویید این دو آیه با کدام قسمت از درس امروز تناسب دارند.
وَ مَنْ یَکْسِبْ إِثْمًا فَإِنَّمَا یَکْسِبُهُ عَلَی نَفْسِهِ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا ﴿111﴾
و کسی که گناهی مرتکب شود، به زیانخود کارکرده و خداوند دانا و حکیم است.
وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْمًا ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئًا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَانًا وَ إِثْمًا مُبِینًا ﴿112﴾
و کسی که خطا یا گناهی مرتکب شود، سپس بیگناهی را متهم سازد، بار بهتان و گناه آشکاری را بر دوش گرفته است.
نگاه تازه (فردی)
به شما دانشآموز عزیز پیشنهاد میشود به مدت یک هفته دغدغه فقرا را در متن زندگی خود و خانواده قرار دهید. تأثیر آن را در قالب فیلم، نوشته، عکس، فایل صوتی یا ... آماده کنید. یادتان نرود در گزارش خود به نکات زیر اشاره کنید:
الف) چه کارهایی را برای مدیریت مصرف خود و خانواده انجام دادید؟
ب) سبک زندگی شما چه تغییری کرد؟
ج) از این کار چقدر احساس رضایت دارید؟
د) یکی از اطرافیانتان را که میتواند در این راستا الگو باشد، معرفی کنید.