خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس نهم

درس 3: کاروان سرنوشت

بازدید35
تاریخ بروزرسانی1405/06/25

کار ما از حسد شروع شد، به توطئه علیه برادرمان رسید، با دروغ همراه شدیم و سپس بی‌رحمانه برادرمان را به چاه انداختیم.

وقتی یک دروغ می‌گویی، مجبوری دروغ‌های بعدی را هم بسازی. اول به دروغ گفتیم یوسف را می‌بریم برای گشت‌وگذار و بازی. بعد گفتیم گرگ یوسف را خورد و برای اینکه دروغمان را راست جلوه بدهیم گفتیم رفته بودیم مسابقه و یوسف را پیش وسایلمان گذاشته بودیم که این اتفاق افتاد و بعد هم با گریه دروغین مظلوم‌نمایی کردیم تا پدر در راست بودن حرف‌هایمان شک نکند.

امام زین‌العابدین (ع):
«از دروغ، کوچک و بزرگش و جدی و شوخی‌اش بپرهیزید. زیرا انسان هرگاه در چیز کوچکی دروغ بگوید به گفتن دروغ بزرگ نیز جرئت پیدا می‌کند».

پدر چیزی نمی‌گفت و فقط گریه می‌کرد. در همین حال، برگ برنده‌مان را رو کردیم و پیراهن خونی یوسف را به پدر نشان دادیم و منتظر واکنشش ماندیم. پدر تا پیراهن خونی یوسف را دید، صدای گریه‌اش بلندتر شد.

داشت خیالمان راحت می‌شد که پدر حرفمان را باور کرده، اما چیزی نگذشت که فهمیدیم دستمان برایش رو شده است. او متوجه شده بود خون روی پیراهن، خون خود یوسف نیست.

گفت: «چقدر آن گرگ از دست یوسف خشمگین بوده که او را خورده و چقدر دل به حال پیراهن یوسف سوزانده که آن را پاره نکرده است».

افسوس! چرا فراموش کرده بودیم چند جای پیراهن را پاره کنیم؟! اما دیگر کار از کار گذشته بود و دروغ ما آشکار شده بود. کاش می‌فهمیدیم این فراموشی هم خودش لطف خدا به دروغ‌گویان است تا از راه اشتباهی که رفته‌اند، برگردند.

ایستگاه تفکر (صفحه 44 کتاب درسی)

 

درباره ضرب‌المثل «ماه برای همیشه پشت ابر نمی‌ماند» و ارتباطش با موضوع درس با یکدیگر گفت‌وگو کنید.
این ضرب‌المثل یعنی حقیقت برای همیشه پنهان نمی‌ماند و دروغ سرانجام آشکار می‌شود. برادران یوسف تلاش کردند با دروغ و نشان دادن پیراهن خون‌آلود، پدرشان را فریب دهند؛ اما حضرت یعقوب متوجه شد که سخن آنان درست نیست. پس انسان نباید برای پنهان کردن اشتباه خود به دروغ متوسل شود، زیرا حقیقت بالاخره آشکار خواهد شد.

پدر که باور نکرده بود پیراهن از خون یوسف، خونین شده، گفت: «نفستان شما را وسوسه کرده و فریب داده، ولی من صبر زیبایی دارم و در برابر آنچه می‌گویید، از خداوند یاری می‌طلبم».

پدرم پیر بود و نمی‌توانست یوسف را در صحرای به آن بزرگی پیدا کند. ما هم که این کار را نمی‌کردیم، چون اصلاً خودمان باعث این اتفاق بودیم. اما پدر صبوری می‌کرد و به برگشت یوسف امید داشت.

امیرمؤمنان علی (ع):
«ریشه صبر، ایمان و یقین داشتن به خداست؛ یقینی محکم و نیکو.»

وقتی پدر قبول کرد یوسف دیگر بر نمی‌گردد، همین که هوا روشن شد، به صحرا رفتیم تا ببینیم چه بلایی بر سر برادرمان آمده است. از دور دیدیم کاروانی آن حوالی توقف کرده و مردی با سطل و طنابی به‌طرف چاه می‌رود. مرد می‌خواست آب از چاه بردارد. سطل را رها کرد و داخل چاه انداخت. وقتی می‌خواست سطل را بالا بکشد، دید خیلی سنگین است. تعجب کرد. به هر زوری که بود، سطل را بالا کشید. ناگهان به‌جای آب با پسری زیبا روبه‌رو شد. یوسف از سطل بیرون آمد و مرد نمی‌دانست چه‌کار کند. سطل را به گوشه‌ای انداخت و فریاد زد:
- من به دنبال آب رفتم، اما به‌جای آب، این نوجوان زیبا از چاه بیرون آمد.

- وقتی دیدید که یوسف زنده است، حتماً پشیمان شدید و او را از آن مرد گرفتید و با خودتان به خانه بردید.

مگر عقلمان را از دست داده بودیم!؟ اگر یوسف برمی‌گشت و ماجرا را برای پدرمان تعریف می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟

پس بی‌معطلی جلو رفتیم و گفتیم: «این نوجوان، برده ماست. دیروز در این چاه افتاد و نتوانستیم او را بیرون بیاوریم. امروز آمده بودیم نجاتش دهیم که شما زودتر او را از چاه بیرون آوردید».

یکی از برادرانم دست یوسف را گرفت و او را به گوشه‌ای برد و گفت: «یا باید اعتراف کنی برده ما هستی یا تو را همینجا می‌کشیم»

وقتی خیالمان از یوسف راحت شد، به کاروانیان گفتیم: «ولی ما فروشنده‌ایم و حاضریم برده‌مان را به شما بفروشیم». یکی از آنها مبلغ کمی را پیشنهاد داد و ما هم برای اینکه یوسف را زودتر از آنجا دور کنیم، به همان مبلغ راضی شدیم و یوسف ناچار شد به‌عنوان برده با آنها برود.

کاروان به مقصد مصر به راه افتاد و ما هم به خانه برگشتیم.

ایستگاه تفکر (صفحه 46 کتاب درسی)

 

از رفتار حضرت یعقوب (ع) در مواجهه با دوری فرزند، مفهوم صبر جمیل را آموختیم. اکنون در موقعیت‌های زیر، رفتاری که نشان‌دهندۀ صبر جمیل و رفتاری که نشان‌دهندۀ گلایه‌مندی است را بنویسید.

موقعیت صبر جمیل گلایه‌مندی
شکست در مسابقه ناامید نشدن، پذیرفتن نتیجه و تلاش برای بهتر شدن در آینده اعتراض کردن، مقصر دانستن دیگران و گفتن اینکه «همیشه بدشانسی می‌آورم»
بیماری حفظ امید به خدا، پیگیری درمان و صبوری در سختی بیماری غر زدن مداوم، ناامیدی و اعتراض به خدا به‌خاطر بیماری
مرگ یکی از نزدیکان مرگ یکی از نزدیکان    تحمل اندوه، حفظ امید و توکل به خدا و پرهیز از بی‌تابی و اعتراض بی‌تابی شدید، اعتراض به خدا و ناامید شدن از رحمت او

سخنی با والدین (صفحه 46 کتاب درسی)

 

چگونه با کمک به نیازمندان، نشاط و شادابی عمیق به فرزندمان هدیه دهیم؟
با مشارکت دادن فرزند در کمک به نیازمندان، مانند بخشیدن وسایل اضافی، تهیه هدیه یا غذا برای خانواده‌های نیازمند و انجام کارهای خیر، می‌توان لذتِ بخشیدن و خوشحال کردن دیگران را به او تجربه کرد. این کار حس همدلی، شکرگزاری و رضایت درونی را در فرزند تقویت می‌کند و به او نشاط و شادابی عمیق می‌بخشد.

قصه: صبر پربرکت

من یهودی بودم و اوصاف محمدبن عبدالله را شنیده بودم، اما نمی‌توانستم بپذیرم او پیامبر خداست. بزرگان یهود منتظر ظهور آخرین پیامبر خدا بودند، اما وقتی دیدند کسی که به پیامبری مبعوث شده، از قوم و قبیله خودشان نیست، پیامبری‌اش را قبول نکردند. من هم مثل بقیه، از بزرگان یهود تبعیت کردم و به دین محمدبن عبدالله ایمان نیاوردم. با این حال، شنیده‌ها نشان از درستی ادعای او داشت. بنابراین، باید حقیقت را می‌یافتم.

برخلاف برخی از یهودیان، من تصمیم گرفتم به قوانین حکومت اسلامی پایبند باشم و در کنار مسلمانان زندگی کنم. یک بار فرصتی دست داد تا پیامبرشان را امتحان کنم. او چند دیناری قرض می‌خواست؛ من پیش‌قدم شدم و به او قرض دادم. روزی راه را بر او بستم و گفتم: «زود باش همین حالا بدهی مرا بده». محمدبن عبد الله نگاه مهربانی به من کرد و گفت: «الان آن اندازه پول پیشم نیست». راهش را باز نکردم و گفتم: «از تو جدا نمی‌شوم تا وقتی که بدهی‌ام را بدهی». حرفم معقول و منطقی نبود. چون زمان پرداخت بدهی نرسیده بود. حتی اگر هم رسیده بود، باید اجازه می‌دادم به خانه برود و برایم پول بیاورد. محمدبن عبدالله گفت: «پس من هم همینجا کنار تو می‌نشینم»

به قدری معطلش کردم که هنگام نماز شد. ایشان بلند شد و همانجا نمازش را خواند. یارانش از رفتار من خشمگین شده بودند؛ مرا تهدید کردند که اگر او را رها نکنم، حسابم را می‌رسند. محمدبن عبدالله تا رفتار یارانش را دید، ناراحت شد و به آنها گفت: «این چه کاری است که می‌کنید؟» آنها گفتند: «ای پیامبر خدا! یک یهودی تو را دربند کرده است. ما بایستیم و تماشا کنیم؟» محمدبن عبدالله گفت: «خدا مرا به پیامبری مبعوث نکرده تا به کسی ظلم کنم. فرقی ندارد آن کس یک یهودی باشد که در سایه حکومت ما زندگی می‌کند یا یک مسلمان». شنیدن همین یک جمله برای من کافی بود. تا این سخن را شنیدم، با همه وجود خوشحال شدم و گفتم: «گواهی می‌دهم که جز خدای یگانه، خدایی نیست و تو محمد بنده خدا و فرستاده او هستی.»

یاران پیامبر خدا از رفتار من تعجب کرده بودند. انگار نه انگار من همان مردی بودم که تا دقایقی پیش، پیامبر خدا (ص) را دربند کرده بودم. بعد از اینکه به یکتایی خدا و پیامبری حضرت محمد (ص) گواهی دادم، گفتم: «نصف اموالم را نیز در راه خدا می‌دهم». بعد هم رو به پیامبر خدا (ص) کردم و با فروتنی گفتم: «به خدا قسم، من با تو این‌گونه رفتار کردم تا ببینم در مقابل من چه‌کار می‌کنی. می‌خواستم بدانم آیا تو همان اوصافی را که تورات برای فرستاده خدا برشمرده، داری یا نه. در تورات خوانده بودم محمد فرزند عبدالله در مکه به دنیا می‌آید و به مدینه مهاجرت می‌کند. بداخلاق و سختگیر نیست. دشنام نمی‌دهد و حرف ناروا هم نمی‌زند. امروز مطمئن شدم تو همان فرستاده خدا هستی.

همه خوشحال شدند و پیامبر خدا (ص) از همه خوشحال‌تر، زیرا به‌خاطر صبر و بردباریاش یک نفر دیگر هم به دین اسلام روی آورده بود.

احکام: شوخی شوخی گناه؟!

خواهرم سارا هر وقت از مدرسه برمی‌گشت، برای مادرم تعریف می‌کرد که آن روز در مدرسه چه اتفاقاتی رخ داده است. مادرم هم مشتاقانه به حرف‌هایش گوش می‌داد. دیروز همینکه به خانه رسید، گفت: «مامان، مامان! امروز حرفی از حاج‌آقا محمدی شنیدم که خیلی تعجب کردم».

مادرم کنجکاوانه پرسید: «چه شنیده‌ای؟» سارا کیفش را زمین گذاشت و به من گفت: «یادت هست هفته گذشته با من یک شوخی کردی که داشتم از نگرانی میمردم؟» یادم نبود؛ ادامه داد:

- همان که گفتی از مدرسه زنگ زده‌اند و شکایتم را به مامان کرده‌اند. من هم هر چقدر پرسیدم چه شکایتی، جوابم را ندادی تا بالاخره مامان آمد و معلوم شد الکی گفته بودی.

خنده‌کنان گفتم: «خب شوخی کردم».

سارا مقنعه‌اش را از سرش برداشت و گفت: «اتفاقاً همین را از حاج‌آقا شنیدم. او گفت ما بعضی از گناهان را انجام می‌دهیم، بدون اینکه بدانیم گناه هستند». بعد هم گفت: «بخشی از این گناهان به زبان مربوط می‌شود و یکی از آن گناهان، دروغ است».

حرف سارا را قطع کردم و گفتم: «دروغ با شوخی فرق داره. مگر نه، مامان؟» مامان اشاره کرد ساکت باشم و گوش بدهم. سارا ادامه داد:

- حاج‌آقا می‌گفت به‌شوخی دروغ گفتن دو جور است. گاهی حرفی می‌زنید که واقعیت ندارد، اما شنونده می‌داند که شوخی می‌کنید. این اشکال ندارد. اما اگر شوخی شما واقعیت نداشته باشد و شنونده هم نداند که شوخی می‌کنید، این دروغ و حرام است. اگر باعث اذیت او بشود، مردم‌آزاری هم هست؛ یعنی یک حرام دیگر هم بهش اضافه می‌شود.

مادرم گفت: «مطمئنم برادرت تو را دوست دارد و نمیخواسته تو را آزار بدهد». سارا همچنان حرف می‌زد:

- حاج‌آقا حدیثی هم از امیرالمؤمنین (ع) خواند:

«بنده، طعم ایمان را نخواهد چشید، مگر آنکه دروغ جدی و شوخی را ترک کند».

البته حاج‌آقا گفت در برخی موارد می‌شود دروغ گفت. مثلاً اگر کسی بخواهد یک انسان مظلوم و بی‌گناه را بکشد و شما برای نجات او راهی جز دروغ گفتن نداشته باشید. یا اینکه کسی از دوست شما بدگویی کرده و دوستتان از شما می‌پرسد آیا آن شخص پیش تو از من بد گفته یا نه؟ در این موقعیت، اگر بگویید بله، میانه آن دو نفر را خراب کرده‌اید. برای همین اگر بگویید نه، با اینکه دروغ است اما ایرادی ندارد.

سارا رو کرد به من و گفت: «ولی نباید اگر دوستت دنبالت می‌آید، از مامان بخواهی به او بگوید خانه نیستی. این دروغ است».

مادرم با اشاره به سارا از او خواست که حرفش را ادامه بدهد. سارا گفت: «حاج آقا می‌گفت همین مسخره کردن دوستان و همکلاسی‌ها که متأسفانه رایج هم هست، اشکال دارد. چون شما با این کار، در واقع به آنها توهین و شخصیتشان را خرد می‌کنید».

اخم‌آلود و کم‌انرژی گفتم: «اینطوری که رابطه‌های دوستانه‌مان خیلی بی‌مزه و خشک می‌شود». سارا گفت: «شوخی کردن خوب است، اما نباید به مسخره کردن و توهین کردن و آزار رساندن تبدیل شود. تشخیصش هم کار سختی نیست. ما خودمان خوب می‌فهمیم چه وقت شوخی‌هایمان دارد آزاردهنده می‌شود».

مادرم گفت: «حرام بودن کارهایی مثل دروغ و تمسخر و فحاشی، نشانه این است که اسلام به انسان احترام می‌گذارد و اجازه نمی‌دهد کسی شخصیت دیگران را خرد کند».

بعد هم به من گفت: «وقتش است شوخی هفته گذشته‌ات را از دل خواهرت در بیاوری، چون خیلی نگرانش کردی. به نظرم برایش یک هدیه بخر».

ایستگاه تفکر (صفحه 52 کتاب درسی)

 

در جمع‌های دوستانه ممکن است از روی بی‌توجهی یا ندانستن، شوخی‌های دروغی گفته شود که نوعی مردم آزاری است. چند نمونه از این شوخی‌ها را بیان کنید و دربارۀ نتایج آن با هم گفت‌وگو کنید.
- گفتن اینکه «مدرسه با خانواده‌ات تماس گرفته و از تو شکایت کرده» در حالی که چنین چیزی واقعیت ندارد؛ باعث نگرانی و اضطراب فرد می‌شود.
- گفتن خبر دروغ درباره گم شدن یا آسیب دیدن وسیلۀ دوست برای ترساندن او؛ باعث ناراحتی و از بین رفتن اعتماد می‌شود.
- نسبت دادن حرفی دروغ به یکی از دوستان برای خنداندن دیگران؛ ممکن است موجب ناراحتی، کدورت و خرد شدن شخصیت او شود.
- شوخی زمانی که شنونده نداند سخن دروغ است، دروغ محسوب می‌شود و اگر باعث آزار او شود، مردم‌آزاری نیز هست.

سوالات پایان درس (صفحه 52 کتاب درسی)

 

1- بر اساس آیه 18 سوره یوسف «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَیٰ مَا تَصِفُونَ» حضرت یعقوب (ع) در مقابل رفتار پسرانش چگونه برخورد کرد؟
حضرت یعقوب (ع) صبر جمیل پیشه کرد؛ یعنی با وجود ناراحتی و اندوه، امیدش را به خدا از دست نداد و برای تحمل این سختی از خدا یاری خواست.

2- با توجه به سخن امیرمؤمنان ریشه صبر چیست؟
الف) ایمان و یقین
ب) شکر نعمت
ج) امیدواری
د) صداقت

3- ریشه دروغگویی برادران یوسف چه بود؟
حسادت آنان را به توطئه علیه یوسف کشاند و برای پنهان کردن کارشان مجبور شدند دروغ‌های بیشتری بگویند.

4- برای اینکه در برابر مشکلات و سختی‌های زندگی صبر زیبا داشته باشیم، باید چگونه رفتار کنیم؟
باید امیدمان را به خدا از دست ندهیم، به او بدبین نشویم، وظیفۀ خود را برای حل مشکل پیدا کنیم و با تمام توان انجام دهیم، مشکلات را فرصتی برای قوی‌تر شدن بدانیم و از نعمت‌هایی که داریم غافل نشویم.

5- یکی از بچه‌های کلاس برای جلب رضایت بقیه و توجیه کارهایش، به دیگران دروغ می‌گوید. این کار چه پیامدهایی برای او دارد؟
باعث می‌شود فرد برای پنهان کردن دروغ اول، دروغ‌های دیگری نیز بگوید و به‌تدریج جرئت او برای دروغ‌های بزرگ‌تر بیشتر شود. همچنین اعتماد دیگران به او کاهش می‌یابد.

6- در جنگی عده‌ای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد یکی از آنها را اعدام کنند. اسیر منتخب با ناراحتی و زیرلب به پادشاه دشنام می‌داد. پادشاه از وزیران پرسید: «او چه می‌گوید؟» یکی از وزیران گفت: «ای پادشاه! می‌گوید پرهیزکاران خشم خود را فرو می‌خورند». اما وزیر دیگر گفت: «ما نباید به پادشاه دروغ بگوییم. راستش او به شما دشنام داد».
به نظر شما کدامیک از وزرا کار درستی انجام داده است؟ نظر اسلام در این‌باره چیست؟
وزیر اول کار درست‌تری انجام داد؛ زیرا سخن او برای جلوگیری از کشته شدن اسیر و فروکش کردن خشم پادشاه بود. در اسلام، دروغ به‌طور معمول حرام است، اما در مواردی مانند نجات جان انسان بی‌گناه یا جلوگیری از اختلاف و دشمنی جایز است.

7- حرام بودن کارهایی که باعث خردشدن شخصیت دیگران می‌شود، نشانه چیست؟
نشانه این است که اسلام برای انسان و شخصیت او احترام قائل است و اجازه نمی‌دهد کسی با دروغ، تمسخر، توهین یا رفتارهای دیگر شخصیت دیگران را خرد کند.

فعالیت‌های عملکردی (صفحه 53 کتاب درسی)

 

تدبر (فردی / گروهی)
در آیات 4 تا 13 سوره قصص تدبر کنید و بگویید چگونه حضرت موسی در زمان نوزادی از مرگ حتمی نجات پیدا کرد؟ به تدبیر الهی در این ماجرا اشاره کنید.

گفتوگوی نمایشی (گروهی)
درباره دروغ و پیامدهای آن، یک گفتوگوی نمایشی بنویسید و در کلاس اجرا کنید. می‌توانید از زبان طنز نیز استفاده کنید.

درس 3: کاروان سرنوشت