درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس نهم
درس 2: توطئهای به نام بازی
از جلسهمان برای کنار زدن یوسف گفتم و از نقشهای که من پیشنهاد دادم و همه قبول کردند؛ راضی کردن پدر برای فرستادن یوسف به همراه ما. برای آن هم نقشه کشیدیم. همگی پیش پدر رفتیم و گفتیم: «پدر! چرا تو به ما اعتماد نمیکنی و یوسف را با ما به جایی نمیفرستی؟ ما که خیرخواه او هستیم و بدش را نمیخواهیم».
سپس بازی کردن را بهانه قرار دادیم:
أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا یَرْتَعْ وَیَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (یوسف، آیهٔ 12)
«او را فردا با ما بفرست تا در چمنزار بگردد و بازی کند و ما حتما مراقبش خواهیم بود».
- کسانی که میخواهند به انسان ضربه بزنند، خیلی وقتها با شعار خیرخواهی و به اسم بازی و وعدههای دروغین، پیش میآیند و خطرناکترین نقشهها را به ضرر انسان میکشند و اجرا میکنند. دقیقاً همین کاری که شما کردید. راستش من هم در زندگی از طرف چنین انسانهایی ضربه خوردهام. به اسم بازی کردن یا جوانی کردن، مرا مشغول کارهایی کردهاند که وقتی چشم باز کردم، دیدم چقدر ضرر کردم.
در منطقه ما گرگ زیاد بود و پدر هم نگران از اینکه نکند یوسف با ما به صحرا بیاید و خوراک گرگهای گرسنه شود. برای همین هم گفت: «اگر یوسف از من جدا شود و با شما بیاید، دل من میگیرد. میترسم شما حواستان نباشد و گرگ او را بخورد».
گفتیم: «ما گروه نیرومندی هستیم. اگر با وجود ما گرگ یوسف را بخورد، خیلی برایمان بد میشود. پس نگران نباش و یوسف را با ما بفرست».
سرانجام پدر راضی شد و یوسف را با ما راهی کرد.
- چقدر بد! کاش من آن روز آنجا بودم و به یوسف میگفتم به بهانهای از آمدن با شما پرهیز کند.
اما او بیهیچ بهانهای با ما همراه شد. ما هم که از خوشحالی در پوست خودمان نمیگنجیدیم، از پدر خداحافظی کردیم و دست در دست یوسف بهطرف صحرا رفتیم. از چشمهای پدر پیدا بود که دلش ناآرام است.
حسابی از خانه دور شده بودیم. تا چشم کار میکرد صحرا بود. رفتیم و رفتیم تا به چاه مورد نظرمان رسیدیم. اولش یوسف فکر میکرد میخواهیم از چاه آب برداریم. اما بعد که با رفتار خشونتآمیز ما روبهرو شد، وحشت کرد. ما او را میکشیدیم تا در چاه بیندازیم و همزمان پیراهنش را به زور از تنش در میآوردیم. یوسف مقاومت میکرد، اما او را با چاقو تهدید کردیم و پیراهن یوسف را گرفتیم و او را در چاه انداختیم.
چاه آنقدری عمیق نبود که یوسف، جانش را از دست بدهد.
یوسف حق داشت باورش نشود این برادرانش هستند که او را به چاه میاندازند. به هر حال، او را تنها و هراسان در چاهی تاریک رها کردیم و رفتیم و نالههایش را نشنیده گرفتیم.
ایستگاه تفکر (صفحه 30 کتاب درسی)
خودتان را در شرایطی شبیه به شرایط حضرت یوسف تصور کنید و بگویید اگر جای ایشان بودید، چه کار میکردید؟
اگر جای حضرت یوسف بودم، امیدم را از دست نمیدادم، به خدا توکل میکردم و با دعا و مناجات از او کمک میخواستم. همچنین سعی میکردم آرامش خود را حفظ کنم و برای رهایی از مشکل، راهی درست پیدا کنم.
یوسف با اینکه نوجوان و کمتجربه بود، اما امیدش را از دست نداد. او باور داشت خدایی که کنج خانه و کنار پدر با او بوده، در دل صحرا و عمق چاه هم با اوست. باورش به خدا و مناجاتهایش با او، آرامش میکرد. او در مناجاتش به خدا گفت: «ای خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب! به ضعف و ناتوانی من و به درماندگی و کوچکیام رحم کن».
حالا باید نقشه دیگری میکشیدیم تا پدر از بلایی که سر یوسف آوردهایم، خبردار نشود اما بفهمد یوسف دیگر در این دنیا نیست. حیوانی را در همان صحرا به دام انداختیم، آن را کشتیم و خونش را روی پیراهن یوسف ریختیم. پیراهن خونی نشان میداد یوسف را گرگ خورده است.
عامدانه وقت را هدر دادیم تا شب شود و تأخیر ما پدر را نگران کند؛ در این صورت، او خودش را برای شنیدن اخبار ناخوشایند آماده میکرد. شب که شد، بهطرف خانه راه افتادیم. نزدیک خانه، چهره غمگین به خودمان گرفتیم. به پدرمان که رسیدیم، شروع کردیم به اشک ریختن.
پدر تا اشک ما را دید، فهمید که آنچه میترسیده، بر سرش آمده است. سراغ یوسف را گرفت و ما گفتیم: «در صحرا بودیم و داشتیم با هم مسابقه میدادیم. یوسف را گذاشته بودیم کنار وسایلمان. حواسمان از یوسف پرت شد؛ گرگ آمد و او را خورد».
- در قصهٔ شما یک نکته ذهنم را به خود مشغول کرده. وقتی چند نفر با هم تصمیم به یک کار اشتباه میگیرند، انگار جرئتشان برای انجام آن کار اشتباه بیشتر میشود و کمتر به عاقبت کارشان فکر میکنند. درست مثل شما که اگرچه برادر بودید، اما برادران خوبی برای هم نبودید. به یوسف یک جور و به خودتان یک جور دیگر خیانت کردید.
نکته مهمی را گفتی. همنشین بد، دوست دارد رفیق خودش را همرنگ خودش کند. به همین دلیل از راههای مختلف تلاش میکند، او را به گناهانی که خودش انجام میدهد، آلوده کند. وقتی که هر دو به گناه آلوده شدند، کمککار هم میشوند برای گناه کردن بیشتر و راحتتر. وقتی به همنشینانت فکر میکنی، زود نگو که همهشان خوب هستند. کمی به کارها و حرفهایشان فکر کن. شاید تو هم گرفتار همنشین بد شده باشی، اما خودت خبر نداشته باشی.
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 32 کتاب درسی)
اگر برادران یوسف به خدا و تدبیر او ایمان داشتند، رفتارشان چه تغییری میکرد؟ چند نمونه بیان کنید.
- به یوسف حسادت نمیکردند و برای کنار زدن او نقشه نمیکشیدند.
- به او آسیب نمیرساندند و او را در چاه نمیانداختند.
- به پدرشان دروغ نمیگفتند و با گریه و پیراهن خونآلود او را فریب نمیدادند.
- به جای تکیه بر خشم و حسادت، به حکمت و تدبیر خدا اعتماد میکردند و رفتار درستتری با یوسف داشتند.
سخنی با والدین (صفحهٔ 32 کتاب درسی)
راز تربیت فرزندی که در اوج خشم هم کنترلش را از دست نمیدهد، چیست؟
تربیت تدریجی و آموزش خویشتنداری از کودکی؛ بهگونهای که فرزند یاد بگیرد هنگام خشم، قبل از هر واکنشی فکر کند، احساسات خود را کنترل کند و با ایمان و توکل به خدا از رفتارهای نادرست دوری کند. همچنین رفتار آرام و صبورانۀ والدین میتواند الگوی مناسبی برای او باشد.
قصه: رفاقت سمّی
حضرت محمد (ص) به پیامبری رسیده و حال و هوای مکه عوض شده بود. در جمعهای کوچک و بزرگ، میان پیر و جوان حرف از دعوت پیامبر خدا به یکتاپرستی و دوری از بتپرستی بود.
پیامبر خدا وقتی میدید مردم در مقابل بتهایی که با دست خودشان درست کردهاند، سجده میکنند و از آنها برای حل مشکلاتشان کمک میگیرند، غمگین میشد. وقتی میدید با عقاید باطل و خرافی به یکدیگر و حتی به خودشان ستم میکنند، بیقرار میشد. او از هر فرصتی برای دور کردن مردم از شرک و بتپرستی و خرافات استفاده میکرد. گاهی با نصیحت، گاهی با مناظره و بحث علمی، گاهی با رفاقت و دوستی، گاهی با مدارا و تحمل رفتارهای ناپسند مردم و ....
عُقبه از تاجران بزرگ شهر مکه بود. او با اینکه مشرک بود، اما به همصحبتی با حضرت محمد علاقه داشت. ته دلش ندایی به او میگفت: «محمد، امین و راستگو است. نکند او درست بگوید و تو در اشتباه باشی»!
او عادت داشت وقتی از سفر تجاری برمیگردد، بزرگترین سفره مکه را پهن کند و به همشهریانش غذا بدهد. او در یکی از این مهمانیها، وقتی همه مشغول خوردن غذا بودند، دید پیامبر خدا با فاصله از سفره نشسته و دست به غذا نمیزند. نزدیک شد و پرسید: «محمد، پس چرا نشستهای و تماشا میکنی؟»
پیامبر با مهربانی به عقبه نگاه کرد و گفت: «دست به غذا نمیزنم تا تو مسلمان شوی».
عقبه پیامبر خدا را دوست میداشت و نمیخواست او گرسنه از سر سفره بلند شود. بیاعتنا به حرف پیامبر گفت: «غذایت سرد میشود».
پیامبر گفت: «تا وقتی به یگانگی خدا و نبوت من گواهی ندهی، غذا نمیخورم».
عقبه همان لحظه به یگانگی خداوند گواهی داد و مسلمان شد. پیامبر خدا هم بر سر سفره نشست و غذایش را خورد.
أبیخلف از دوستان صمیمی عقبه بود و آرزوی کشتن پیامبر خدا را داشت. خبر مسلمان شدن عقبه در مکه پیچید و به گوش أبیخلف رسید؛ عصبانی شد و با ناراحتی به سراغ عقبه رفت. همین که او را دید، ابروهایش را در هم کشید و خشمگین گفت: «تو از آیین ما بیرون رفتی و منحرف شدی، عقبه! این چه کاری بود تو کردی؟»
عقبه که دوست نداشت رفاقتش با أبیخلف آسیب ببیند، دستپاچه گفت: «نه؛ من فقط دلم نمیخواست محمدامین گرسنه از سر سفرهام بلند شود».
أبیخلف دندانهایش را به هم فشرد و گفت: «من از تو راضی نمیشوم، مگر اینکه نزد محمد بروی، در برابرش بایستی و آب دهانت را به صورتش بیندازی و برگردی».
عقبه قبول کرد و از پیش أبیخلف رفت تا پیامبر خدا را پیدا کند. همین که او را دید، کاری را که دوستش گفته بود، انجام داد و از دین خدا برگشت.
روزگار گذشت تا جنگ بدر رسید. عقبه در لشکر کافران در برابر مسلمانان ایستاد و کشته شد.
آیات 27 تا 29 سوره فرقان درباره عُقبه نازل شده است:
وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا ﴿27﴾ یَا وَیْلَتَیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا ﴿28﴾ لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِی وَ کَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولًا ﴿29﴾
و (به یاد آور) روزی را که ستمکار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان میگزد و میگوید: «ای کاش با رسول (خدا) راه را برگزیده بودم! (27) ای وای بر من؛ کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم! (28) او مرا از یادآوری (حق) گمراه ساخت بعد از آنکه (یاد حق) به سراغ من آمده بود». و شیطان همیشه خوارکننده انسان بوده است. (29)
ایستگاه تفکر (صفحه 36 کتاب درسی)
عقبه و برادران یوسف چه ویژگیهای شخصیتی مشترکی داشتند؟
تأثیرپذیری از همنشینان و اطرافیان، ضعف در ایستادگی بر تصمیم درست و همراه شدن با دیگران در انجام کار نادرست.
عقبه تحت تأثیر دوستش أبیخلف از تصمیم درست خود برگشت و برادران یوسف نیز با همراهی و تشویق یکدیگر، برای انجام گناه جسورتر شدند.
احکام: مردم آزاریهای مرسوم
آقا فرهاد اهل محله ما نبود و کسی هم او را نمیشناخت. یکبار خودش در جمع مسجدیها گفت: «من از چند محله آن طرفتر به مسجد شما میآیم؛ آن هم بهخاطر اوصافی که از حاجآقا شنیده بودم. حالا هم اخلاق حاجآقا پاگیرم کرده است. قدرش را بدانید».
روزی آقافرهاد با قیافهای گرفته و ناراحت وارد شد و در فرصتی مناسب به حاجآقا محمدی گفت: «من و پدرم از دیروز تا همین چند دقیقه پیش با هم بحث داشتیم. عروسیام را به کامم تلخ کرد». حاجآقا چهره درهم کشید و با این حال، گفت: «تبریک میگویم. زندگیتان پر از برکت و صفا و صمیمیت باشد». فرهاد گفت: «کدام صفا؟ پدرم اعصاب برایم نگذاشت».
حاجآقا علت را پرسید و فرهاد جواب داد:
- پدرم در مراسم عروسیام مرتباً تذکر میداد که مراقب باشم همسایهها اذیت نشوند.
حاج آقا گفت: «مگر خیلی سروصدا میکردید؟» فرهاد گفت: «نه؛ همان صداها و شلوغیهای معمول. رفتوآمد و سازوآواز و ...»
و ادامه داد:
- آخر شب هم هر کسی سوار ماشینش شد و ماشین عروس را همراهی کرد. جایی در مسیر هم توقف کردیم و جوانها پیاده شدند و شادی کردند. خب میخواستیم فیلمبرداری کنیم؛ بدون اینها که نمیشد. پدرم حتی اینجا هم راحتمان نگذاشت؛ پیاده شد و گفت راه را بند آوردهایم و از همه خواست سوار ماشینهایشان شوند. من هم جوش آوردم و...
حاجآقا کمی مکث کرد و بعد گفت: «همه میدانیم مردمآزاری بد است».
فرهاد حرف حاجآقا را قطع کرد:
- ولی من که مردمآزاری نکردم.
حاجآقا گفت: «همین که سروصدا راه بیندازی و نگذاری همسایه راحت استراحت کند، مردمآزاری است. بند آوردن راه به بهانه فیلمبرداری کردن و پخش کردن آهنگ با صدای بلند هم ایجاد مزاحمت میکند. مردمآزاری حرام است؛ زیرا اولاً سرپیچی از دستور خداست، ثانیاً بیتوجهی به حقوق اجتماعی دیگران است. اسلام با شادی کردن مخالف نیست، اما با شادیهایی که حرام باشد، مخالفت میکند. یکی از شادیهای حرام، همین مردمآزاریهای مربوط به مراسم عروسی است.»
در حالیکه برخی از شنیدن این حرفها متعجب شده بودند، حاجآقا ادامه داد:
- خیلی از کارهای معمولی ما مردمآزاری محسوب میشوند و حرام هستند.
جوانی بیمعطلی پرسید: «مثل چه کارهایی؟» حاجآقا گفت: «خودتان بگویید. چه کارهایی اذیتتان میکند؟»
یکی گفت: «سر کلاس در مدرسه، وقتی یکی با بغلدستیاش حرف میزند، حواسم پرت میشود و درس را یاد نمیگیرم. واقعاً اذیت میشوم».
دیگری گفت: «یکی از همسایههای ما آسانسور را در طبقه خودشان نگه میدارد تا مثلاً برود خانه و کاری را انجام بدهد و زود برگردد. اما این معطلی وقتی عجله داشته باشم، مرا اذیت میکند».
یکی دیگر گفت: «سر جلسه امتحان، وقتی صدای بلند حرف زدن بچهها را از پشت پنجره میشنوم، تمرکزم را از دست میدهم و جواب هیچ سؤالی را نمیتوانم بنویسم».
پیرمردی گفت: «دود سیگار هم در محیطهای عمومی، امان پیر و جوان را بریده، صدای بلند ضبطهای ماشینشان هم گوشمان را کر کرده است».
حاجآقا سری تکان داد:
- خدا دوست دارد مردم در کنار هم با آرامش زندگی کنند و کسی مایه آزار دیگری نباشد.
امام صادق فرمودند:
«به خدا قسم، نیکیکنندگان رستگار شدند. آیا میدانید آنها چه کسانی هستند؟ کسانی که آزارشان به مورچه هم نمیرسد.»
و در حدیث دیگری فرمودند:
«خدا فرموده کسی که بنده مؤمن مرا اذیت کند، باید با من اعلام جنگ کند».
بهنظرم اگر همگی به این قاعدۀ بینالمللی توجه کنیم، بسیاری از مشکلاتمان حل میشود: «چیزی را که برای خودت میپسندی، برای دیگران هم بپسند. چیزی را که برای خودت نمیپسندی، برای دیگران هم نپسند». یعنی همانطور که دوست نداریم کسی ما را آزار دهد، خودمان هم باید مراقب باشیم دیگران را اذیت نکنیم.
فرهاد سرش را پایین انداخت و خجالتزده گفت: «پس کسی که اشتباه کرده، خودم هستم نه پدرم. باید بروم از او عذرخواهی کنم». حاجآقا دستی به شانهاش گذاشت و گفت: «خدا از تو راضی باشد! قدر پدرت را هم بدان که حواسش به حقوق مردم هست»
ایستگاه تفکر (صفحه 39 کتاب درسی)
قاعده بینالمللی مطرحشده در این درس، در زندگی فردی و اجتماعی ما کاربرد زیادی دارد. با کمک همگروهیهای خود به چند نمونه اشاره کنید.
چند نمونه از کاربرد این قاعده که «چیزی را که برای خودت میپسندی، برای دیگران هم بپسند و چیزی را که برای خودت نمیپسندی، برای دیگران هم نپسند» عبارتاند از:
همانطور که دوست نداریم دیگران با سروصدای زیاد مزاحم استراحت ما شوند، خودمان هم مزاحم آرامش دیگران نشویم.
همانطور که دوست نداریم کسی نوبت ما را رعایت نکند، خودمان هم نوبت دیگران را رعایت کنیم.
همانطور که دوست نداریم کسی به وسایل ما آسیب بزند، از وسایل دیگران مراقبت کنیم.
همانطور که انتظار داریم دیگران با ما با احترام رفتار کنند، ما نیز با دیگران محترمانه رفتار کنیم.
همانطور که دوست نداریم کسی حق ما را نادیده بگیرد، حقوق دیگران را هم رعایت کنیم.
سوالات پایان درس (صفحه 40 کتاب درسی)
1- پیام تصویر زیر را در یک جمله کوتاه بنویسید.
انسان از همنشین خود تأثیر میپذیرد و ممکن است به مرور شبیه او شود.
همنشینی با کسانی که نمونۀ تصویر بالا هستند، چه پیامدهایی برای ما دارد؟
همنشین بد میتواند انسان را به گناه و رفتارهای نادرست بکشاند، قدرت تشخیص و تصمیمگیری درست او را کاهش دهد و باعث شود از راه درست دور شود.

2- رفتار یوسف را در عمق چاه، توصیف کنید.
حضرت یوسف با وجود تنهایی و ترس، امیدش را از دست نداد، به خدا توکل کرد و با دعا و مناجات از او یاری خواست. ایمان به خدا باعث آرامش و امیدواری او شد.
با الگوبرداری از رفتار حضرت یوسف، جمله زیر را کامل کنید.
«من اگر در چاه مشکلات زندگی گرفتار شوم، ناامید نمیشوم، به خدا توکل میکنم و با دعا و تلاش از او برای حل مشکلاتم کمک میخواهم.
3- دو مورد از مصادیق مردمآزاری را بیان کنید.
ایجاد سروصدای زیاد و سلب آرامش همسایگان. - بستن راه و ایجاد مزاحمت برای رفتوآمد دیگران.
4- چرا مردمآزاری در اسلام حرام است؟
مردمآزاری در اسلام حرام است؛ زیرا هم سرپیچی از دستور خداست و هم بیتوجهی به حقوق اجتماعی دیگران. اسلام با شادی و فعالیتهای معمولی مخالف نیست، اما اگر این کارها باعث آزار و ایجاد مزاحمت برای دیگران شود، جایز نیست.
فعالیتهای عملکردی (صفحه 41 کتاب درسی)
تدبر (فردی/ گروهی)
در سوره اعراف، از آیه 19 تا 24، بخشی از قصه حضرت آدم و حضرت حوا آمده است. این آیات را بخوانید و بگویید کدام قسمت از نقشه شیطان برای فریفتن حضرت آدم و حضرت حوا، شبیه نقشه برادران یوسف است؟
اجرای نمایشی (گروهی)
یکی از نمونههای زیر را به دلخواه انتخاب و آن را در قالب نمایش در کلاس اجرا کنید:
- برگزاری مهمانی در منزل
- توپ بازی با دوستان در کوچه (از نمونههای دیگری نیز میتوانید به دلخواه خود انتخاب کنید.)
در اجرای خود به آزار و اذیت و ناراحتیهایی که ممکن است برای دیگران ایجاد شود، اشاره کنید.
بعد از اجرای نمایش، با کمک دوستان خود راهکارهایی ارائه دهید که بتوان بدون آزار و اذیت دیگران شادی مناسبی داشت.