درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس نهم
درس 1: شروع یک ماجرا
من لاوی هستم، پسر یعقوب نبی. میخواهم بخشهایی از داستان زندگی برادرم یوسف را برایت تعریف کنم. زندگی او پر از ماجرا و نشانه است.
لَقَدْ کَانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیَاتٌ لِلسَّائِلِینَ
«به راستی در [داستان] یوسف و برادرانش، برای پرسشگران نشانههایی وجود دارد.»
ما دوازده برادر بودیم و یوسف و بنیامین از همه ما کوچکتر بودند. ما برادرهای بزرگتر به یوسف حسودی میکردیم و هر چقدر بزرگتر میشد، حسادت ما هم به او بیشتر میشد. چون یوسف از ما زیباتر و رفتارش هم خیلی بهتر از رفتار ما بود. پدرمان این را فهمیده بود و سعی میکرد از حسادت ما بکاهد، اما فایده نداشت.
حسادت، آرام و قرار را از ما گرفته بود. به همین خاطر، مخفیانه دور هم جمع شدیم تا چارهای بیندیشیم. یکی از برادرانمان گفت: «پدرمان، یوسف و بنیامین را بیشتر از ما دوست دارد؛ درحالیکه ما یک گروه نیرومندیم. پدر گمراه شده و باید فکری کرد».
ما به خاطر زور بازویمان خودمان را برتر میدانستیم. اما از نظر پدرمان کسی برتر بود که اخلاق و رفتار بهتری داشته باشد. آن روز یکی از ما ناگهانی گفت: «باید یوسف را بکشید».
- وای چه نقشه بیرحمانهای کشیدید! چطور کسی میتواند به کشتن برادرش فکر کند؟
حسادت همین است. از دیدن نعمتهایی که دیگران دارند و تو نداری، دچار خشم میشوی و آرزو میکنی آن نعمت از دیگران هم گرفته شود. این خشم امکان دارد از آرزو کردن هم فراتر رود؛ یعنی فرد حسود برای از بین بردن آن نعمت یا حتی صاحب آن، دست به کار میشود.
- پس اگر حسادتمان را مهار نکنیم، احتمال دارد باعث بهوجود آمدن اتفاقات ناگواری بشویم. خدا رحم کند!
بله حتی ممکن است انسان به خدا کافر شود، چون حسادت یکی از ریشههای کفر است. زیرا فرد حسود، نسبت به خدا هم خشم دارد که چرا خدا نعمتی را به دیگری داده ولی به او نداده است. فرد حسود به نعمتهایی که خدا به او داده، توجهی نمیکند، دقیقا مثل ما برادران یوسف.
امام صادق (ع):
«ریشه کفر سه چیز است: حرص به دنیا، تکبر و حسادت»
- کاش میدانستم چه کار باید بکنم تا در دام حسادت گرفتار نشوم.
به نعمتهایی که خدا به تو داده، خوب فکر کن و شکرش را بهجا بیاور تا خدا آنها را برایت زیادتر کند. اگر دلت میخواهد نعمتهای دیگران را هم داشته باشی، باید از خدا بخواهی آن نعمتها را به تو هم بدهد، سپس برای بهدست آوردنشان تلاش کنی. به این ترتیب، هم از حسادت در امان خواهی بود و هم به نعمتهای بیشتری میرسی. اینها دقیقا کارهایی است که ما در آن زمان اشتباه کردیم و انجام ندادیم.
ایستگاه تفکر (صفحه 17 کتاب درسی)
برخی از نمونههای حسادت را در زندگی روزمره بیان کن.
ناراحت شدن از نمره خوب یا موفقیت دیگران، حسادت به محبوبیت یا تواناییهای یک دوست، و آرزو کردن اینکه دیگران نعمت یا موفقیتی را که دارند از دست بدهند.
بهنظر شما حسادت چه تفاوتی با غبطه دارد؟
حسادت انسان آرزو میکند نعمتی که دیگری دارد از او گرفته شود؛ اما در غبطه انسان دوست دارد خودش نیز به آن نعمت برسد، بدون اینکه خواهان از بین رفتن نعمت دیگری باشد. در این حالت میتواند از خدا آن نعمت را بخواهد و برای رسیدن به آن تلاش کند.
جلسۀ ما برادران ادامه پیدا کرد و یکی دیگر از ما گفت: «بهتر است یوسف را در جایی دور از شهر، گموگور کنیم تا از چشم پدرمان دور باشد. بعد هم توبه میکنیم و کارهای خوب انجام میدهیم تا اثر این گناه در نامه اعمالمان پیدا نباشد»
- یعنی میدانستید این کار، گناه است؟
بله، میدانستیم، اما برایمان اهمیت نداشت. حسادت که نمیگذارد انسان به چیزی که میداند درست است، عمل کند. باید خوب بود تا محبوب و دوست داشتنی شد، اما ما بهجای خوب شدن میخواستیم برادرمان را که محبوب پدر است، بکشیم تا خودمان محبوب پدر شویم. فقط همین برای ما مهم بود. عقلمان هم که به سراغمان آمد تا ما را از این کار بازدارد، گفتیم وقت برای خوب بودن هست، اول یوسف را میکشیم، بعد از آن آدم خوبی میشویم.
اگر انسان با حسادتش مبارزه نکند، عقلش از کار میافتد. شیطان هم در این بی عقلی، فرصت پیدا کرده بود و ما را به انجام کارهای نادرست وسوسه میکرد، یعنی کارها و تصمیمات نادرست را در نظر ما درست جلوه میداد.
ایستگاه تفکر (صفحه 18 کتاب درسی)
حسادت یکی از رفتارهای ناپسندی است که شیطان از آن برای گمراه کردن انسان استفاده میکند. به نظر شما چه رفتارها و ویژگیهای اخلاقی دیگری باعث نفوذ شیطان به قلب و روح ما میشود؟
رفتارها و ویژگیهایی مانند خشم، تکبر، حرص، لجبازی، کینهورزی، دروغگویی و خودخواهی میتوانند زمینه نفوذ شیطان را فراهم کنند. این ویژگیها ممکن است باعث شوند انسان تصمیمهای نادرست را درست ببیند و به کارهایی دست بزند که با عقل و اخلاق سازگار نیست.
من نمیخواستم یوسف بیشتر از این در کنار ما باشد، اما دل کشتنش را هم نداشتم. بنابراین، در آن جلسه گفتم: «اگر میخواهید به مقصودتان برسید، یوسف را در چاهی بیندازید که سر راه کاروانها باشد. اینطوری هم دستتان به خون برادرتان آلوده نشده و هم اینکه کاروانی او را پیدا میکند و با خود میبرد. بعد از آن، ما میمانیم و یک زندگی بدون یوسف».
همه پیشنهاد مرا پذیرفتند. فقط یک مشکل وجود داشت. جدا کردن یوسف از پدر کار سختی بود. او اعتماد نمیکرد یوسف را به ما بسپارد. چون از حسادتی که در دلمان بود، خبر داشت. ولی ما باید دنبال راهی میگشتیم تا پدر را راضی کنیم تا بتوانیم از دست یوسف خلاص شویم.
سخنی با والدین (صفحه 18 کتاب درسی)
چطور فرزندی تربیت کنیم که برای خوب بودن نیازی به کنترل و نظارت مداوم ما نداشته باشد؟
قصه: از مستی تا شهادت
شاهرخ درشت هیکل و قدبلند بود و در دعوا کم نمی آورد. پدرش را از دست داده بود و مادر پیرش به سختی روزگار را میگذراند. با کسانی دوستی میکرد که سربهراه نبودند. قدرت بدنیاش او را به سمت کشتی کشاند. در سنگینوزن، بیرقیب بود و حتی تا آستانه ورود به تیم ملی هم بالا رفت. در کشتی خیلی مشهور شده بود اما دوستانش او را به بیراهه کشاندند، بهگونهای که شاهرخ کار و زندگی را رها کرد و به دنبال مستی رفت. هرچقدر مادرش میگفت این نجاستها جسم و روحت را نابود میکند، گوشش بدهکار نبود. البته دوست داشت حرف مادرش را گوش کند، اما به قدری در این منجلاب فرو رفته بود که فکر میکرد نمیتواند خودش را نجات بدهد. به تدریج، ورزش هم کنار رفت و جایش را به زورگیری داد تا بتواند مخارج عیشونوشهایش را بپردازد.
شاهرخ ویژگیهای اخلاقی خوب هم داشت؛ به مادرش احترام میگذاشت و سعی میکرد حرفش را گوش کند. اگر هم به حرفش گوش نمیداد، به او بیاحترامی نمیکرد. عمه پیری داشت که نمیتوانست راه برود. وقتی مادرش میگفت برو عمه را به خانهمان بیاور، بیچونوچرا میرفت و عمه را روی کولش میگذاشت و مسیر طولانی خانه عمه تا خانه خودشان را پیاده میآمد.
خانوادۀ شاهرخ وضع مالی خوبی نداشتند و او بیشتر وقتها سر سفره نمینشست. یکبار خواهرش علت این کارش را پرسید و او هم گفت: «چون زیاد غذا میخورم، میترسم همهچیز را بخورم و برای شما غذایی نماند. صبر میکنم شما سیر شوید و کنار بروید، بعد هرچه را بماند، میخورم»
دلش با فقرا و نیازمندان بود. شبی پیرمردی را دید که در سرمای زمستان میلرزید. از او پرسید: «چرا لباس گرم نپوشیدهای؟» پیرمرد گفت: «ندارم». شاهرخ کاپشنی را که تازه خریده بود، از تن درآورد و به تن پیرمرد کرد. هر چقدر هم پول در جیبش داشت، به او داد.
شاهرخ در ماههای محرم و رمضان لب به مشروبات الکلی نمیزد، نمازش را میخواند و روزهاش را هم میگرفت.
شاید همین صفات خوب بود که باعث شد خدا شاهرخ را از دام گناه و بدی برهاند.
عصر روز عاشورای سال 1357، قبل از پیروزی انقلاب، سخنران هیئت آمد کنار شاهرخ نشست و گفت: «من تو را که میبینم یاد شهید طیب رضایی میافتم». شاهرخ طیب را میشناخت. همان لوتی بازاری که اول طرفدار شاه بود و بعد عاشق امام خمینی شد و آخر هم بهخاطر اینکه قبول نکرد به او تهمت بزند، تیرباران شد. سخنران چند دقیقهای حرف زد و شاهرخ هم خوب به حرفهای او گوش کرد و بعد تصمیم بزرگی گرفت.
فردای آن روز، شاهرخ به مشهد رفت و در حرم امام رضا توبه کرد. از آن به بعد، حال و هوایش عوض شد. دغدغه اصلی او جبران گذشته بود. در مناجاتهایش از خدا تمنا داشت گناهانش را ببخشاید، زیرا به رحمت الهی امیدوار بود.
کمی بعد، به صف مردم انقلابی پیوست، برای پیروزی انقلاب اسلامی تلاش کرد و در راه مبارزه با رژیم ستمشاهی خطرها به جان خرید. پس از شروع جنگ تحمیلی هم بار سفر بست و به جبهه رفت.
در جبهه بهقدری حماسه آفرید که خبر رشادتهایش به فرماندهان ارشد عراقی هم رسید و آنها برای جنازهاش جایزه تعیین کردند.
روزی شاهرخ به یکی از فرماندهانش گفت: «سید! تو که از فرزندان حضرت زهرا هستی، دعا کن من عاقبت به خیر شوم».
چند روز بعد، یعنی در 17 آذر سال 1359، شاهرخ در عملیاتی در منطقه آبادان به شهادت رسید و پیکر مطهرش هیچگاه پیدا نشد. او برای همیشه جاویدالأثر شد.
ایستگاه تفکر (صفحه 22 کتاب درسی)
پیام زندگی شاهرخ با کدامیک از پیامهای روایت اول درس ارتباط دارد؟ در اینباره در کلاس گفتوگو کنید.
پیام زندگی شاهرخ با این پیام ارتباط دارد که انسان در انتخاب راه درست یا نادرست اختیار دارد و میتواند مسیر زندگی خود را تغییر دهد. شاهرخ با اینکه مدتی گرفتار گناه و رفتارهای نادرست بود، تصمیم گرفت توبه کند، گذشته خود را جبران کند و زندگی تازهای را آغاز کند. او با امید به رحمت الهی مسیر خود را تغییر داد و سرانجام در راه دفاع از کشور به شهادت رسید.
این موضوع نشان میدهد که گذشته انسان سرنوشت قطعی او را تعیین نمیکند و هرکس میتواند با انتخاب و تصمیم درست، راه خود را اصلاح کند.
احکام: توهین ممنوع
بحث حسابی بالا گرفته بود و هیچکدام کوتاه نمیآمدیم. هر لحظه هم به تعداد بچههایی که با سروصدای ما به سمتمان کشیده میشدند، اضافه میشد. یک طرف بحث، من بودم و یک طرف بحث، میلاد. او شعری را خوانده بود که در آن به مقدسات اهل سنت توهین شده بود. این اولین باری بود که میدیدم یک نفر اینطور بیادبانه درباره مقدسات اهل سنت سخن میگوید. خیلی ناراحت شدم. بهشدت با او برخورد کردم و گفتم نباید این شعر را بخواند. میلاد هم لجبازانه و خشمگین گفت: «باز هم میخوانمش، حتی با صدای بلندتر.»
بنا بود حاجآقا محمدی امروز برای نماز ظهر به مدرسه بیاید. دائم چشم میدواندم به در مدرسه تا ببینم حاج آقا کی میآید، چون او میتوانست به این بحث پایان بدهد.
بالأخره حاجآقا وارد شد و بهطرف سروصدا آمد. از همان دور، با صدای بلند سلام داد.
سلام حاجآقا مثل آب روی آتش بود. من و میلاد مثل اینکه پیچ صدایمان را بسته باشند، ساکت شدیم.
حاجآقا گفت: «انگار دیر رسیدم. دعوا تمام شده؟» عصبانی بودم، بهزور لبخندی زدم.
میلاد با انگشت مرا نشان داد و گفت: «این دارد منحرف میشود؛ نصیحتش کنید».
من هم تمام ماجرا را برای حاجآقا تعریف کردم. حاجآقا روی زمین نشست و بچهها هم روبهروی او روی زمین نشستند. حاجآقا حرفش را شروع کرد:
- مگر نمیشود دو نفر درباره نظرهایشان آهسته صحبت کنند؟ شما چرا داد میزنید؟
بعد به من و میلاد نگاه کرد و گفت :«اگر این مشاجرهها به کینهورزی و تحقیر کردن همدیگر برسد، علاوهبر اینکه دلهایتان را از هم دور میکند، حرام هم میشود؛ چون تحقیر مسلمان حرام است». میثم طنازانه گفت: «برای نزدیک شدن دلها به هم، صلوات»!
بچهها خندهکنان صلوات فرستادند و حاجآقا ادامه داد:
- ما و اهل سنت، مسلمانیم. اگر امت اسلام بخواهد قدرتمند باشد، باید همه با هم دوست و متحد باشیم. قدرتمندبودن ما مسلمانان برای دشمنان خطرآفرین است. کسی که میان مسلمانان اختلاف میاندازد، باعث تضعیف آنها و تقویت دشمنان اسلام میشود که این کار هم حرام است.
میثم لبخندزنان گفت: «به دشمنان اسلام کمک نکنیم، صلوات»! باز هم صدای خنده و صلوات بلند شد و حاجآقا ادامه داد:
- توهین کردن به مقدسات دیگران، حرام است. خدا در قرآن به مسلمانانی که به بتها دشنام میدادند، گفت که این کار را نکنید، چون آنها هم به خدای شما ناسزا خواهند گفت.
میلاد باتعجب پرسید :«یعنی حتی به بت هم نمیشود فحش داد؟» حاج آقا گفت: «براساس آیه قرآن، نه. وقتی خدا درباره بتها چنین دستوری میدهد، میشود نتیجه گرفت که به مقدسات هیچ انسانی هم نباید توهین کنیم.»
میلاد گفت: «پس یعنی باید سکوت کنیم؟» حاجآقا توضیح داد:
- اگر درباره ادیان و مذاهب دیگر گفتوگو کنیم، در صورتیکه احتمال بدهیم فایده دارد، نهتنها اشکالی ندارد، بلکه لازم و مفید هم هست. قبل از اینکه حرفی بزنیم، باید اطلاعات و دانش کافی هم درباره موضوع بحث، داشته باشیم.
همان موقع صدای اذان بلند شد و همه بلند شدیم تا به طرف نمازخانه برویم.
ایستگاه تفکر (صفحه 25 کتاب درسی)
گاهی با دیگران اختلاف عقیده داریم. برای اینکه گفتوگوهای ما با آنها به سرزنش و تحقیر منجر نشود، چه راهکارهایی را پیشنهاد میدهید؟
برای اینکه اختلاف عقیده به سرزنش و تحقیر منجر نشود، باید آرام و محترمانه گفتوگو کنیم، از توهین و تحقیر دیگران بپرهیزیم، با لجبازی و خشم برخورد نکنیم و پیش از اظهار نظر، درباره موضوع اطلاعات و دانش کافی داشته باشیم. همچنین اگر احتمال میدهیم گفتوگو فایدهای ندارد یا باعث کینه و اختلاف بیشتر میشود، بهتر است آن را ادامه ندهیم.
سوالات پایان درس (صفحه 25 کتاب درسی)
1- شکر نعمت، یکی از راههای درمان حسادت است. (درست / نادرست)
2- مهدی مؤدب و شاگرد اول کلاس است. به همین دلیل، از محبوبیت زیادی برخوردار است.
یک فرد حسود در مواجهه با مهدی امکان دارد چه رفتاری از خودش بروز دهد؟ رفتار او را بهگونهای توصیف کنید که تعریف درستی از حسادت باشد.
ممکن است از موفقیت و محبوبیت مهدی ناراحت شود و آرزو کند او نمره خوب یا محبوبیتش را از دست بدهد؛ حتی ممکن است برای از بین بردن این موفقیت و محبوبیت تلاش کند.
3- امام باقر فرمود: «حسد ایمان را میخورد؛ همانگونه که آتش، هیزم را». توضیح دهید بین حسد و ایمان چه ارتباطی وجود دارد.
فرد حسود از نعمتی که خدا به دیگری داده ناراحت میشود و به نعمتهایی که خدا به خودش داده توجه نمیکند. بنابراین حسادت میتواند انسان را به ناسپاسی و نارضایتی از خدا بکشاند و ایمان او را ضعیف کند.
4- سه مورد از پیامدهای حسادت را بنویسید.
- از بین رفتن آرامش انسان
- از کار افتادن عقل و تصمیمگیری نادرست
- انجام گناه و حتی فراهم شدن زمینه کفر و ناسپاسی نسبت به خدا
5- چرا یک محیط خوب بهطور قطعی نمیتواند به درستکار شدن انسان منجر شود؟
زیرا انسان اختیار دارد و خودش میتواند راه درست یا نادرست را انتخاب کند. حتی داشتن خانواده و محیط تربیتی خوب، انسان را مجبور به درستکاری نمیکند.
6- مهدی و سعید برای انجام یک کار گروهی، اختلاف نظر داشتند. بحث و گفتوگوی آنان منجر به سرزنش و تحقیر یکدیگر و سایر اعضای گروه شد. با توجه به آنچه آموختهاید، آنها را چگونه راهنمایی میکنید؟
به آنها توصیه میکنیم آرام و محترمانه گفتوگو کنند، از سرزنش و تحقیر یکدیگر بپرهیزند و اجازه ندهند اختلاف نظر به کینهورزی تبدیل شود. همچنین باید درباره موضوع، اطلاعات کافی داشته باشند و با دلیل و احترام نظر خود را بیان کنند.
7- چرا اختلافافکنی میان مسلمانان حرام است؟
زیرا اختلاف میان مسلمانان باعث تضعیف آنها، دور شدن دلها از یکدیگر و تقویت دشمنان اسلام میشود.
8- در چه صورتی بحث کردن درباره مذاهب دیگران اشکالی ندارد؟
اگر احتمال بدهیم گفتوگو فایده دارد و با دانش و اطلاعات کافی درباره موضوع انجام شود، بحث درباره ادیان و مذاهب دیگر اشکالی ندارد و میتواند مفید باشد.
فعالیتهای عملکردی (صفحه 27 کتاب درسی)
تدبر (فردی/ گروهی)
قصه هابیل و قابیل در سوره مائده، آیات 28 تا 32 آمده است. این آیات را به صورت یک قصه کوتاه بنویسید.
صحنههای درسآموز (فردی/ گروهی)
در این کتاب با داستان یوسف پیامبر و نکات تربیتی آن آشنا میشویم. در پایان هر درس، خلاصه آنچه را که خواندهاید، تصویرگری کنید. برای این کار میتوانید از ابزارهای هوش مصنوعی نیز استفاده کنید. با رعایت نکات زیر:
- صحنههای درسآموز را انتخاب کنید.
- طراحی خود را در قالبی مشخص و در برگهای جداگانه ارائه دهید تا در پایان سال تحصیلی بتوانید آن را بهصورت کتاب تدوین کنید.
- در کنار هر تصویر به رفتار شایسته یوسف پیامبر و تدبیر الهی مرتبط با آن هم اشاره کنید.
- آنچه را از آن صحنه آموختهاید، در قالب یک جمله زیبا یا یک بیت شعر بنویسید.