درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هشتم
درس 11: حضور در ظهور
مدت زیادی از ورود تملیخا به غار برای خبر دادن به دوستانش گذشته بود، اما هنوز بیرون نیامده بود. مردم همچنان منتظر ایستاده بودند تا تملیخا و دوستانش را ببینند. اما بهتدریج کاسهٔ صبرشان لبریز شد و به سمت غار حرکت کردند. همینکه رسیدند، ناباورانه با پیکرهای بیجان اصحاب کهف روبرو شدند.
مردم که منتظر اصحاب کهف بودند، از مرگ ناگهانی آنها بسیار غمگین شدند، اما چارهای جز تسلیم در برابر خواست الهی نداشتند.
سپس پیکر اصحاب کهف را در همان غار دفن کردند و بر مزارشان عبادتگاهی ساختند. من و بشیر هم به زمان حال برگشتیم.
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 163 کتاب درسی)
اکنون که به پایان داستان تملیخا و دوستانش رسیدیم، دربارهٔ سؤال زیر در کلاس گفتوگو کنید.
خداوند چرا و چگونه نام و یاد نیکوی اصحاب کهف را ماندگار کرد؟
زیرا اصحاب کهف با ایمان، شجاعت و پایداری در راه حق، از همهٔ دلبستگیهای دنیایی گذشتند و تنها به خدا پناه بردند. خداوند نیز به پاداش این ایمان خالص، نام و یاد آنها را در قرآن جاودانه ساخت تا برای همیشه الگویی برای مؤمنان باشند.
ماندگاری یادشان از دو راه تحقق یافت:
در قرآن کریم، سورهای به نام «کهف» نازل شد تا داستان ایمان و استقامت آنها در برابر باطل برای همیشه خوانده شود.
در تاری و دل مردم، محبت و احترام به آنها باقی ماند تا همه بدانند پناه بردن به خدا و ایستادگی در مسیر حق، انسان را جاودانه میکند.
سرفههای پدربزرگ بند نمیآمد. همه نگران بودند. پدرم او را به بیمارستان برد و بستریاش کردند.
از پدربزرگم بارها شنیده بودم که دلش برای دوستان شهیدش تنگ شده، اما من دلم نمیخواست او از پیش ما برود؛ دعا میکردم هرچه زودتر خوب شود.
چند روزی از بستری شدن پدربزرگ میگذشت. صدای اذان ظهر که بلند شد، مادر برای مادربزرگ سجاده پهن کرد. مادربزرگ وضو گرفت و به نماز ایستاد. همانموقع زنگ تلفن به صدا درآمد. پدر پشت خط بود. از گریهٔ مادر متوجه شدیم پدر چه خبری به او داده است.
عدهٔ زیادی برای تشییع جنازهٔ پدربزرگم آمده بودند. محبوبیت و شهرتش از جانب خدا بود.
پدربزرگم سفارش کرده بود بعد از مراسم تدفین، وصیت نامهاش را برای مردم بخوانند. پدرم بغضآلود شروع کرد به خواندن وصیت نامه. من هم در سکوت، اشک میریختم و گوش میدادم که جملهای توجهم را به خود جلب کرد:
آرزو دارم وقتی امام زمان (عج) ظهور میکند، خدا به من اجازه دهد به دنیا برگردم و همراه او با ظالمان مبارزه کنم.
یادم است بشیر گفته بود اصحاب کهف از جمله کسانی هستند که وقتی امام زمان (عج) ظهور میکند، به قدرت خدا باز میگردند و از یاران آن حضرت میشوند.
سپس به یاد سفر سال گذشتهام با بشیر به دوران جنگ تحمیلی ایران و عراق افتادم. غرق در همین افکار، بشیر مقابلم ظاهر شد. اما اینبار غم از دست دادن پدربزرگم نمیگذاشت از دیدنش خوشحال شوم. او بدون مقدمه چینی گفت: «تا امروز با هم به گذشته میرفتیم، حالا میخواهم تو را به آینده ببرم. آمادهای؟»
سرم را به نشانهٔ مثبت تکان دادم و خودم را در آینده دیدم.
دنیای آینده پر شده بود از ظلم و ستم. صدای مظلومان به جایی نمیرسید و حفظ ایمان برای مردم سخت شده بود.
من هم مدام بر سر دوراهیهایی قرار میگرفتم که باید یکی را انتخاب میکردم.
در برخی از دوراهیها یا باید به خواستهٔ دلم عمل میکردم یا به دستور خدا. در برخی دیگر یا باید با مردم راه میآمدم یا حرف خدا را گوش میدادم. اگر حرف مردم را گوش نمیدادم، یا مسخرهام میکردند یا در معرض تهدیدشان قرار میگرفتم. گاهی وقتها یا باید از میزان زیادی پول چشم میپوشیدم یا باید برای رسیدن به آن پول، تن به کارهای حرام، مانند رشوه دادن و ضایع کردن حق دیگران میدادم. گاهی هم یا باید به داد مظلوم میرسیدم یا باید با ظالم همراهی میکردم.
در کشاکش این دوراهیها ناگهان صدای بلندی از آسمان شنیدم. همه، رو به آسمان، صدا را گوش میدادند. صدا میگفت: «من بقیّةُ الله و جانشین خدا روی زمین هستم.»
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 165 کتاب درسی)
در موقعیتهای زیر رفتار کسانی را که به ربّ خود ایمان دارند با کسانی که به چنین اعتقادی نرسیدهاند، مقایسه کنید.
| موقعیت | کسانی که به ربّ ایمان دارند | کسانی که به چنین اعتقادی نرسیدهاند |
|---|---|---|
| از دست دادن عزیزان | صبر و امید به پاداش خدا | ناامیدی و بیقراری |
| دیدن رفتارهای زورگویانه | دفاع از مظلوم و اعتماد به عدل خدا | سکوت یا همراهی با ظالم |
| غفلت دیگران از تعالیم دینی | یادآوری و راهنمایی با مهربانی | بیتفاوتی یا دور کردن دیگران از حق |
دلم میخواست بدانم چه اتفاقی افتاده و بعد مانند سایرین به آرامش برسم و شادمان شوم؛ از بشیر پرسیدم: «چه خبر شده؟»
او بدون اینکه حرفی بزند، مرا به مسجد الحرام، نزدیک خانهٔ خدا برد و شخصی را نشانم داد. خدای من! تملیخا بود. آنجا چهکار میکرد؟ با بشیر پیش او رفتیم، او مرا شناخت و بیمعطلی سؤالم را از او هم پرسیدم. تملیخا جواب داد: «خبر خوب این است که امام زمان (عج) ظهور کرده.»
زبانم از خوشحالی بند آمد و قلبم از شوق تند میتپید.
داشتم به عاقبت تملیخا و دوستانش فکر میکردم که تملیخا گفت: «خوشحال باش که زمان ظهور را دیدهای. چیزی نمیگذرد که چهرهٔ دنیا عوض میشود. ظلم و ستم از دنیا رخت میبندد و امنیت برقرار میشود؛ فقر از میان میرود؛ دانش به اوج خود میرسد؛ مردم باهم خوب میشوند؛ کسی با کسی دعوا نمیکند و کینه از دلها زدوده میشود؛ کسی به کسی خیانت نمیکند و آسمان از باریدن و زمین از رویاندن دریغ نمیکند؛ گمراهی از میان میرود؛ مردم معارف قرآن و کلام خدا را بهطور کامل میآموزند؛ بساط فساد برچیده میشود و همه به حق خود میرسند. در یک کلام، زمین رنگ خدا به خود میگیرد.»
در شنیدن زیباییهای عصر ظهور غرق بودم که بشیر گفت باید برگردیم. به این ترتیب، لحظهٔ بعد، خودم را باز کنار مزار پدربزرگم دیدم. جز پدر و مادربزرگ و چند نفر دیگر از اقوام، کسی آنجا نبود. در دلم آرزو کردم کاش آیندهای که دیدمش، هرچه زودتر اتفاق بیفتد!
چشمانم را بستم و بعد با خودم گفتم: «میتوانی طوری زندگی کنی که به خوشیهای زودگذر دنیا برسی ولی حضورت در دنیا تأثیرگذار نباشد. همچنین میتوانی طوری زندگی کنی که هم خوشحال باشی هم در بزرگترین اتفاق عالم یعنی ظهور، شرکت داشته باشی. کدام را انتخاب میکنی؟»
خودسنجی (صفحهٔ 166 کتاب درسی)
1- شما کدام راه را انتخاب میکنید؟ چرا؟
2- در این مسیر چقدر موفق خواهید بود؟
قصه: ثروت افسانهای
کارخانههای بزرگ ماشینسازی فیات، کارخانههای ماشینسازی فراری، لامبورگینی، مازراتی و دهها کارخانهٔ ماشینسازی دیگر، چند کارخانهٔ ساخت لوکوموتیو، بالگرد، هواپیما و تانک فقط بخشی از ثروت افسانهای جیانی آنیلی بود. خانوادهٔ آنیلی، مالک باشگاه یوونتوس یکی از محبوبترین باشگاههای ایتالیا هم بود.
درآمد جیانی سالیانه میلیاردها دلار بود و فقط یک پسر به نام ادواردو داشت. پس همهٔ این ثروت بعد از جیانی به ادواردو میرسید. ادواردو هم ریاست باشگاه یوونتوس را برعهده داشت، هم جانشین شرکت بزرگ فیات بود.
خاندان آنیلی در ایتالیا قدرت زیادی داشتند؛ بهقدری که حتی رئیس جمهور هم گوش بهفرمان جیانی بود و برای دیدار با او وقت میگرفت.
ادواردو اهل خوشگذرانی بود و با ماشینهای گرانقیمت در شهر میچرخید و به ثروت پدرش میبالید، اما این خوشگذرانیها آرامش نمیکرد. چند وقتی بود گوشهگیر شده بود و در ذهنش سؤالاتی وجود داشت: آفرینش برای چیست؟ انسان کیست و برای چه به دنیا آمده؟ حقیقت چیست؟
در دانشگاه، رشتهٔ ادیان و فلسفهٔ شرق را انتخاب کرد و تا مقطع دکترا پیش رفت. با دینهای زیادی آشنا شد، اما در هیچکدام پاسخ سؤالاتش را پیدا نکرد.
روزی در کتابخانهٔ دانشگاه بود که کتابی خاک گرفته توجهش را جلب کرد. روی جلدش نوشته بود: «The Holy Quran». ترجمهٔ انگلیسی کتاب آسمانی مسلمانان بود.
کتاب را باز کرد و چند سطری خواند. کتاب پرکششی بود؛ او را ساعتها به خودش مشغول کرد. ادواردو گمشدهاش را در قرآن یافته بود و بدون خستگی میخواندش. کتاب را امانت گرفت و با خودش به خوابگاه برد. شبها تا نزدیکیهای صبح مطالعهاش میکرد. قرآن با کتابهای ادیانِ دیگر تفاوت داشت.
اگرچه کار سادهای نبود، اما او سرانجام تصمیمش را گرفت و مسلمان شد.
روزی که جیانی آنیلیِ مسیحی و همسر یهودیاش فهمیدند پسرشان مسلمان شده، مصیبتبارترین روز زندگیشان بود. آنها هر چقدر تلاش کردند ادواردو را از تصمیمی که گرفته منصرف کنند، راه بهجایی نبردند.
چند ماه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تعدادی از دانشجویان ایرانی، سفارت آمریکا را در تهران تسخیر کردند. تلویزیون ایتالیا مناظرهای دربارهٔ این موضوع برگزار کرد. در یک سوی مناظره، جوانی ایرانی و در طرف دیگر، چند کارشناس سیاسی از ایتالیا و آمریکا نشسته بودند.
جوان ایرانی که از مسئولان سفارت ایران در ایتالیا بود، صحبتش را با این جمله شروع کرد: «به نام خداوند بخشندهٔ مهربان؛ خداوندِ قویتر از ناوهای آمریکایی.» برای ادواردو جالب بود که یک جوان بیست و چند ساله، بدون ترس علیه آمریکا صحبت میکرد. اسم جوان را به خاطر سپرد. فردای آن روز به سفارت ایران رفت و پیدایش کرد. آشنایی با او مقدمهٔ آشنایی ادواردو با اهلبیت (ع) شد.
سال 1360، آرزویش محقق شد و به ایران سفر کرد. یکی از ایرانیانی که با او در ایتالیا آشنا شده بود، از یاران امام خمینی بود. او به ادواردو قول داده بود اگر به ایران بیاید، زمینهٔ دیدارش را با امام خمینی فراهم کند. او به قولش عمل کرد و ادواردو را به جماران، خانهٔ امام خمینی برد.
سرگذشت ادواردو را برای امام خمینی تعریف کردند و او هم با لبخند رضایت میشنید. امام خمینی هنگام خداحافظی، دست بر سر ادواردو کشید و پیشانیاش را بوسید.
ادواردو به ایتالیا برگشت و پدرش که دیگر از او ناامید شده بود، مدیریت باشگاه یوونتوس را از او گرفت. صهیونیستها دلشان نمیخواست ثروت افسانهای جیانی به یک شیعه برسد. بنابراین، با برنامهریزی حساب شدهای کاری کردند ادواردو از جانشینی شرکت فیات کنار گذاشته شود.
ادواردو را بهزور در بیمارستان روانی بستری کردند تا با اتهام روانی بودن، صلاحیت برخورداری از ثروت پدرش را از او سلب کنند، اما او روزی از بیمارستان گریخت.
ادواردو بارها گفته بود صهیونیستهای ایتالیا نمیگذارند ارث پدرم به من برسد. آنها مرا میکشند و دلیل مرگم را خودکشی اعلام میکنند.
پنجشنبه 15 نوامبر سال 2000، مصادف با 25 آبان 1379، جسد جوانی زیر پل بزرگ رومانو پیدا شد. روی کارت شناساییاش نوشته بود: ادواردو آنیلی.
در واقع، مأموران مخفی صهیونیست ادواردو را شبانه ربوده و کشته بودند.
هنوز بیست و چهار ساعت از حادثه نگذشته بود که دادستان ویژهٔ ایتالیا در مصاحبهای گفت: «ادواردو خودکشی کرده است!»
ادواردو عاشق امام زمان (عج) بود. همان کسی که واسطهٔ دیدار او با امام خمینی شده بود، اسم او را مهدی گذاشت. ادواردو خوشش آمد و گفت: «بهبه! چه اسمی زیباتر از اسم مولای غریب و غایبمان. از این به بعد، من ادواردو نیستم؛ مهدی هستم.»
برداشت (صفحهٔ 171 کتاب درسی)
به نظر شما چرا یار امام خمینی نام ادواردو را مهدی گذاشت؟ چه شباهتی بین معنای این نام و سرگذشت او وجود دارد؟
زیرا نام «مهدی» یادآور ایمان، انتظار و یاری امام زمان (عج) است. ادواردو نیز پس از جستوجوی حقیقت، از دنیاطلبی و ثروت گذشت و راه ایمان و حق را برگزید؛ درست مانند یاران امام مهدی (عج) که برای عدالت و هدایت انسانها قیام میکنند. او از تاریکی جهل و گمراهی به نور ایمان رسید، همانگونه که مهدی (عج) مایهٔ روشنایی و هدایت مردم است.
احکام: نمازگزار واقعی کیست؟
آرزو داشتم به اردوهای جهادی بروم. تا اینکه آرزویم محقق شد؛ من و مسجدیهای محل و حاج آقای محمدی همسفر شدیم.
مقصدمان روستایی محروم در سی کیلومتری شهر بود. قرار بود آنجا چند کار اساسی انجام دهیم: کمک به ساخت خانه برای خانوادههای نیازمند و ساختن چند کلاس برای مدرسه.
اهالی مسجد با خانواده به این سفر آمده بودند و خانمها هم میخواستند در روستا کار فرهنگی انجام دهند. البته یکی از خانمها که پزشک بود، میخواست بیماران را رایگان مداوا کند و دو نفر هم میخواستند به بچهها در درسهایشان کمک کنند.
نزدیک عوارضی توقف کردیم تا برای روستاییان سوغاتی بگیریم. چند کیلومتر جلوتر هم وقت نماز شد و باز توقف کردیم. حاج آقا قبل از نماز، روبه بقیه گفت: «حواستان هست که نمازمان شکسته است؟»
میثم پسر حاج حسین آقا گفت: «چرا شکسته؟! ما که هنوز چیزی از شهر فاصله نگرفتیم.»
حاج آقا گفت: «پسرم! شکسته خواندن نمازِ مسافر، شرایطی دارد. یکی از آن شرایط به مسافت سفر مربوط میشود. کسی که قصد دارد از شهر یا روستایش به جایی برود که رفت و برگشتش حدود 41 کیلومتر است، مسافر محسوب میشود و نمازش شکسته است، یعنی نماز چهار رکعتی را باید دو رکعت بخواند. یک شرط دیگر هم این است که مسافر کمتر از ده روز در یک مکان بماند. پس اگر بخواهد ده روز یا بیشتر بماند، نمازش را باید کامل بخواند.»
میثم گفت: «خب هنوز که چیزی از شهر دور نشدهایم.»
حاج آقا لبخندی زد و گفت: «الان میگویم. کسی که قصد مسافرت دارد، از وقتی به حد تَرَخص برسد، میتواند نمازش را شکسته بخواند.»
میثم با تعجب پرسید: «حد ترخص دیگر چیست؟»
حاج آقا گفت: «حد ترخص به اولین جایی میگویند که دیوار خانههای شهر پیدا نیست و اذان شهر هم شنیده نمیشود؛ تقریباً میشود یک کیلومتر و نیم بعد از شهر.»
نماز را به امامت حاج آقا خواندیم و به راه افتادیم. به روستا که رسیدیم، بچههای روستا خبر رسیدنمان را به بزرگترها رساندند و سریع چند نفر مرد و زن و بچه صلوات گویان به استقبالمان آمدند و سپس همگی به طرف مسجد روستا رفتیم. حسینیهٔ کنار مسجد، محل اسکانمان بود.
وقتی به مسجد رسیدیم، حاج آقا گفت: «یک هفته اینجا هستیم و کلی کار داریم. در کارهایی که مربوط به ساختن خانه و مدرسه میشود، رئیس همهٔ ما علی آقاست. کارهای مربوط به تدارکات را هم حاج حسین آقا انجام میدهد.»
حاج آقا مادر مرا هم مسئول امور بانوان کرد و بعد هم رو به علی آقا کرد و با لبخند گفت: «ما همه کارگران تو هستیم.»
مردم روستا هم برای همکاری اعلام آمادگی کردند و کارها شروع شد. من زیر دست علی آقا کار میکردم و با هر یک ردیف دیواری که چیده میشد، خوشحالیام بیشتر میشد.
شب شد و در پشتبام، قبل از خواب، به حاج آقا گفتم: «تا به حال چند بار از شما شنیدهام که نباید خیال کنیم همین که نمازمان را میخوانیم، خدا نام ما را در جمع نمازخوانهای واقعی مینویسد. نماز خوان واقعی بودن نشانههایی دارد. میشود امشب کمی از آن نشانهها را بگویید؟»
حاج آقا گفت: «در این شکی نیست که خواندن نماز بر همهٔ ما واجب است، اما کار فقط با نماز خواندن، درست نمیشود. بلکه باید حواسمان باشد که پیام اصلی نماز این است که خدا را به عنوان ربّ قبول داشته باشیم و بندگیاش را کنیم. این نماز خواندن و این بندگی کردن باید خودش را در زندگیمان هم نشان بدهد.»
میثم از حاج آقا پرسید: «ولی چطوری؟»
حاج آقا از سؤال میثم خوشش آمد و گفت: «قرآن در سورهٔ معارج میگوید انسانها وقتی گرفتار میشوند، بیتابی میکنند. وقتی هم چیز خوبی بهدست میآورند، نمیگذارند آن چیز خوب به دیگران هم برسد. قرآن میگوید ولی نمازگزاران اینطور نیستند.»
کمی مکث کرد و ادامه داد:
خدا در همین سورهٔ معارج، چند ویژگی نمازگزاران را بیان میکند:
اول: نمازگزاران کسانی هستند که همیشه نمازشان را میخوانند، مثل بعضیها کاهل نماز نیستند که گاهی نماز بخوانند و گاهی نماز نخوانند.
دوم: بخشی از مالشان را برای کمک به نیازمندان در نظر میگیرند.
سوم: به روز قیامت اعتقاد دارند.
چهارم: از عذاب خدا میترسند.
پنجم: پاکدامن هستند.
حاج حسین آقا به میثم که در فکر فرو رفته بود، گفت: «این یعنی نماز ستون دین است.»
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 174 کتاب درسی)
پیام هریک از آیات داده شده را به یکدیگر وصل کنید.
الف) مورد دوم ب) مورد سوم ج) مورد اول
الف) وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُونَ
ب) وَ الَّذِینَ هُمْ بِشَهَادَاتِهِمْ قَائِمُونَ
ج) وَ الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ
1- مراقب نمازشان هستند.
2- امانتدار و پایبند به عهدشان هستند.
3- پای گواهی و شهادت خود میایستند.
سؤالات پایان درس (صفحهٔ 175 کتاب درسی)
1- قرار است با دوستانتان به پارک بروید. بعضی لباسهای نامناسب پوشیدند و از شما هم میخواهند مانند آنها لباس بپوشید و شما را تشویق به این کار میکنند که این لباسها الان مد روز هستند.
یار امام زمان (عج) بودن در این موقعیت یعنی پایبند بودن به حیا، پوشش درست و نپذیرفتن رفتار نادرست دیگران، حتی اگر مد روز باشد.
2- دو نمونه از ویژگیهای دوران ظهور را بنویسید.
در دوران ظهور عدالت برقرار میشود، فقر و ظلم از بین میرود، مردم به حق خود میرسند و دانش به اوج میرسد.
3- مسافر با چه شرایطی باید نمازش را شکسته بخواند؟ دو شرط را بنویسید.
- قصد پیمودن مسافت حداقل 41 کیلومتر رفت و برگشت را داشته باشد.
- کمتر از 10 روز در مقصد بماند.
4- خانوادهٔ آقای میثمی قصد سفر یک هفتهای دارند. یک کیلومتر که از شهر دور شدند، جهت اقامهٔ نماز توقف کردند. بهنظر شما آنها باید نمازشان را شکسته بخوانند یا کامل؟ چرا؟
چون هنوز به حدّ ترخّص (جایی که دیوار شهر دیده نشود و صدای اذان شنیده نشود) نرسیدهاند، باید نمازشان را کامل بخوانند.
5- پیام اصلی نماز چیست؟
بندگی و اطاعت از خداوند و یاد همیشگی او در زندگی است.
6- معصومه میخواهد بفهمد چقدر نماز خواندن او در زندگیاش تأثیر داشته است. او باید به چه نشانههایی در رفتارش توجه کند؟ سه نمونه بنویسید.
نشانههای تأثیر نماز در رفتار: صبر و آرامش در سختیها / دوری از گناه و ناپاکی / مهربانی، صداقت و کمک به دیگران
فعالیتهای عملکردی (صفحهٔ 176 کتاب درسی)
نامه (فردی)
یک نامهٔ صمیمی و دوستانه به امام زمان (عج) بنویسید و در آن قولهایی برای انجام یا اصلاح برخی رفتارهای خود مانند نیکی به پدر و مادر، کمک به دیگران و ... بدهید تا در زمرهٔ یاران ایشان باشید.