درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هشتم
درس 8: معنای زندگی
در راه مدرسه تا خانه به فکر اتفاقهایی بودم که در مدرسه افتاده بود. احساس میکردم خدا از دستم راضی است. شیرینی این رضایت را حس میکردم. در مدرسه وقتی همراه کار اشتباه دیگران نشدم، احساس کردم که خدا دلم را قوی کرده و این تجربهٔ قشنگی برایم بود.
به خانه که رسیدم، دیدم پدربزرگ و مادربزرگم به خانهمان آمدهاند؛ خیلی خوشحال شدم.
پدربزرگم از رزمندگان دفاع مقدس است و چون این روزها ذهنم مشغول نشانههای کمک خدا به بندگانش شده، از او خواستم از خاطراتش بگوید.
پدربزرگم کمی سکوت کرد تا فکر کند. بعد نفس عمیقی کشید و گفت: «جبهه پر بود از نشانههای خدا. گاهی مشکلاتی در مسیر عملیات پیش میآمد، اما به کمک خدا بهصورت عجیب و غریبی حل میشد. صدام ارتش قدرتمندی داشت و کشورهایی هم به او کمک میکردند. مثلاً آلمان به صدام بمبهای شیمیایی میداد. بسیاری از رزمندگان و شهروندان سردشت، با همین بمبها شهید شدند، عدهای هم تا آخر عمر نتوانستند راحت نفس بکشند. در حالی که تا این اندازه از صدام حمایت میشد، هیچ کشوری حاضر نبود حتی سیم خاردار به ایران بفروشد. با این وجود، رزمندگان ناامید نمیشدند. آنها در برابر خدا بندهٔ بیادعا بودند و در برابر دشمن، با اتکا به خدا، محکم و استوار.»
سپس سرفهای کرد و ادامه داد:
- در برخی از عملیاتها شکست خوردیم و در برخی پیروز شدیم، اما خدا کمک کرد و هشت سال دفاع کردیم، حتی یک وجب از خاکمان را هم به دشمن ندادیم. اگر فقط به قدرت نظامی بود، ما باید همان سال اول شکست میخوردیم.
پدربزرگ چای سردشدهاش را سر کشید و ادامه داد:
- در یکی از عملیاتها اسیر گرفته بودیم. او میگفت: «گاهی که رزمندگان شما به ما حمله میکردند، اتفاقاتی میافتاد که باورکردنی نبود؛ مثلاً بادهای تندی میوزید یا برخلاف پیشبینیهایمان باران شدید میبارید و نقشههایمان را بههم میریخت. در این وقتها ترس به دلمان میافتاد.»
سرفههای پدربزرگم شدیدتر شد. او جانباز شیمیایی است. نفسش صدای خسِخِس میدهد. سرفه که میکند، دستمالی جلوی دهانش میگیرد و گاهی خونی میشود. اولین بار نبود چنین صحنهای میدیدم، اما باز هم مضطرب و نگران شدم.
پدربزرگ رفت که استراحت کند و من هم به سراغ قرآن رفتم. ترجمهٔ سورهٔ کهف را خواندم تا رسیدم به جایی که به همراه بشیر تماشا کرده بودم. ناگهان بشیر را مقابلم دیدم. ذوق کردم و سریع گفتم: «مرا ببر پیش اصحاب کهف.» بشیر لبخندی زد و همان موقع خودم را جلوی غار دیدم.
از روزنهای به داخل نگاه کردم و به بشیر گفتم: «اینها که چشمشان باز است؛ انگار بیدارند.» بشیر گفت: «خیال میکنی بیدارند؛ اما به خوابی عمیق فرو رفتهاند و تا مدتها بیدار نمیشوند.»
وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ ... سورهٔ کهف، آیه 18
و [اگر به آنها نگاه میکردی] میپنداشتی بیدارند، در حالیکه در خواب فرو رفته بودند و ما آنها را به سمت راست و چپ میگرداندیم [تا بدنشان سالم بماند].
سپس بشیر راهی را نشانم داد که بهسوی سرزمین اقسوس میرفت و گفت: «آن سیاهی که میبینی، دقیانوس و لشکرش هستند. آنها کوهها، درهها، غارها و روستاها را میگردند تا تملیخا و دوستانش را پیدا کنند.»
ترسیدم؛ سریع بهطرف تملیخا رفتم تا بیدارش کنم. بشیر خندید و گفت: «آنها صدایت را نمیشنوند. نترس! خدا کارش را خوب بلد است. او از اصحاب کهف در دل دیگران چنان وحشتی قرار داده که اگر یک لشکر به آنها نزدیک شوند، از شدت ترس فرار میکنند.
به یاد بخشی از آیةالکرسی افتادم که مادرم یادم داده بود. «لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لَا نَوْمٌ؛ خدا را نه چُرت فرا میگیرد و نه خواب»
اصحاب کهف خواب هستند، اما خدایشان بیدار است و از آنها محافظت میکند.
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 118 کتاب درسی)
با تدبر در «لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لَا نَوْمٌ» چه احساسی پیدا میکنید؟ احساس خود را در قالب جملهای بنویسید. جملات خود را در کلاس برای دوستانتان بخوانید.
احساس آرامش و اطمینان پیدا میکنم، چون میدانم خدایی که هیچوقت نمیخوابد و لحظهای از ما غافل نمیشود، همیشه مراقب و پشتیبان من است.
دقیانوس و لشکریانش به پای کوه رسیدند. عدهای از کوه بالا آمدند و به دهانهٔ غار رسیدند، اما هرکسی به داخل نگاه میکرد، به خواست خدا وحشت وجودش را فرا میگرفت و فرار میکرد. بنابراین، دقیانوس و لشکریانش دست از پا درازتر برگشتند.
من ماندم و بشیر، که گفت: «این خواب 309 سال طول میکشد. چشمانت را ببند تا برویم به 309 سال بعد.»
چشمانم را بستم و باز کردم. بشیر گفت: «دیگر از دقیانوس کافر و کاخش خبری نیست. اکنون حاکمی خداپرست بر اقسوس حکومت میکند. الان در همان زمان و همان مکانی هستیم که ابتدا آمدیم و من، تملیخا، دوست جوانم را معرفی کردم.»
انگار نه انگار که 309 سال گذشته؛ ظاهر تملیخا و دوستانش هیچ فرقی نکرده بود. بیدار شدند و شروع کردند به حرف زدن. شنیدم یکیشان پرسید: «چقدر خوابیدیم؟» دوستش گفت: «یک روز یا کمتر از آن.» دیگری گفت: «معلوم نیست؛ خدا میداند.» نفر سوم گفت: «حیف؛ دیشب از عبادت خدا غافل شدیم!»
تملیخا را دیدم که دستی به شکمش کشید و به دوستانش گفت: «خیلی گرسنهایم.»
و بعد گفت:
- یکی باید به شهر برود، غذایی حلال تهیه کند و برگردد، اما باید مراقب باشد کسی او را شناسایی نکند. چون در این صورت، ما را به اقسوس برمیگردانند و شکنجهمان میکنند، یا مجبورمان میکنند دینمان را کنار بگذاریم و پایبند دین آنها شویم. اگر اینچنین شود، عاقبت بهخیر نمیشویم و تا ابد روی رستگاری را نخواهیم دید.
تملیخا بعد از گفتن این حرفها تصمیم گرفت خودش به شهر برود. از غار بیرون آمد، دستی برای ما بلند کرد و بهسوی شهر رفت. به بشیر گفتم: «هم به حلال بودن غذایشان حساس هستند و هم به اینکه دینشان را حفظ کنند.»
بشیر گفت: «مگر میشود بندگی خدا را کرد و به لقمهٔ حرام بیتوجه بود؟»
پیامبر خدا (ص) فرمود: عبادتی که همراه با خوردن حرام است، همچون ساختن خانهای بر شن روان است.
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 119 کتاب درسی)
چه وجه تشابهی بین خوردن غذای حرام و ساختن خانه بر شن روان وجود دارد؟
هر دو ناپایدار و بیاساساند؛ همانطور که خانه روی شن روان دوام نمیآورد و بهزودی فرو میریزد، عبادت و عمل نیکِ کسی که از مال یا غذای حرام استفاده میکند نیز پایداری و ارزش واقعی ندارد و نزد خدا پذیرفته نمیشود.
به بشیر گفتم: «کلمهٔ ابد که تملیخا به دوستش گفت، ذهن مرا به خود مشغول کرد.»
بشیر سر تکان داد و گفت: «ابدیت، یعنی یک زندگی بیانتها. اگر بنا باشد همه چیز در این دنیا تمام شود و ابدیتی وجود نداشته باشد، زندگی بیمعنا میشود.
أَفَحَسِبتُم أَنَّمَا خَلَقنَاکُم عَبَثًا وَ أَنَّکُم إِلَینَا لَا تُرجَعُونَ. سورهٔ مؤمنون، آیه 115
آیا گمان کردهاید شما را بیهوده آفریدهایم و بهسوی ما باز نمیگردید؟
ما باید به این فکر کنیم که روزی از این دنیا خواهیم رفت و در آخرت در پیشگاه خدا خواهیم ایستاد. اگر اعمالمان خوب باشد، تا ابد غرق نعمت میشویم وگرنه، عذاب میبینیم. تو فکر میکنی با چنین باوری، در برابر فرمان خدا باید چهکار کنیم؟»
کمی فکر کردم و گفتم: «فرمان خدا را بپذیریم و انجامش دهیم.»
بشیر گفت: «آفرین؛ به این میگویند خشوع، یعنی قلبت در برابر خدا و فرمانش تسلیم باشد. اصحاب کهف هم خاشع بودند.»
وَ استَعِینُوا بِالصَّبرِ وَ الصَّلَاةِ وَ إِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخَاشِعِینَ / الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُم مُلَاقُو رَبِّهِم وَ أَنَّهُم إِلَیْهِ رَاجِعُونَ سورهٔ بقرهٔ، آیه 45- 46
و [در زندگی] از صبر و نماز، کمک بگیرید و [شک نکنید] که آن [نماز] واقعاً کار بزرگ و سختی است، بهجز برای انسانهای خاشع؛ کسانی که میدانند [بعد از مُردن] حتماً با [پاداشِ خدای] صاحب اختیارشان، روبرو میشوند و حتماً بهسوی او برمیگردند.
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 120 کتاب درسی)
رفتار کسانی را که به ابدیت ایمان دارند با کسانی که به این ایمان نرسیدهاند، با یکدیگر مقایسه کنید.
کسانی که به ابدیت ایمان دارند:
1- به فکر زندگی خود در آخرت هستند.
2- مطیع دستورات خداوند هستند.
3- از فرصت عمر استفاده میکنند.
کسانی که به این ایمان نرسیدهاند:
1- زندگی خود را در دنیا خلاصه میکنند.
2- مطیع شیطان یا وسوسهها هستند.
3- عمر خود را بیهوده تلف نمیکند.
قصه: طوفانی که مأمور خدا بود
من طبس هستم. شهری کوچک در کنار کویر شرق ایران. در دل خود خاطرات بزرگی دارم. یکیشان زلزلهٔ 25 شهریور ماه 1357 است که مرا ویران کرد و جان تعداد زیادی از ساکنانم را گرفت.
هشت روز قبل از زلزلهٔ من، در هفدهم شهریور، شاه مردم بیگناه را در خیابانهای تهران به خاکوخون کشیده و ایرانیان را داغدار و خشمگین کرده بود. به این ترتیب، زلزلهٔ من داغ دیگری بود بر داغ گذشته.
محمدرضا پهلوی قبل از اینکه شاه ایران باشد، سرباز گوش بهفرمان آمریکا بود. بعد از رسیدن به پادشاهی هم، آمریکا را اختیاردار خود میدانست؛ به قدری که حتی خودش هم به تنگ آمده بود.
تاجالملوک، مادر شاه، در خاطراتش مینویسد:
- [در زمان جنگ آمریکا و ویتنام] روزی محمدرضا که خیلی ناراحت بود، به من گفت: «مادر جان! مردهشور این سلطنت را ببرد که من، شاه و فرماندهٔ کل قوایش هستم ولی بدون اطلاعم هواپیماهایمان را بردهاند ویتنام.»
اما انقلاب اسلامی ایران، اتفاقی ناگوار برای آمریکا بود: اختیار ایران از دستش خارج شد. البته اتفاقات بد دیگری هم برایش در راه بود.
مدتی از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته بود. ایران در تلاش بود تا ویرانیهایش را بازسازی کند و آمریکا به شیوههای مختلف توطئه میکرد تا قدرت از دست رفتهٔ خود را در ایران بهدست بیاورد.
برخی از دانشجویان ایرانی که از توطئههای آمریکا خبردار شده بودند، روز 13 آبان 1358 سفارت آمریکا را در تهران به تسخیر خود در آوردند و کارکنانش را دستگیر کردند.
این خبر تیترِ اولِ روزنامههای مهم دنیا را به خود اختصاص داد: دانشجویان ایرانی سفارت آمریکا را تسخیر کردند.
حالا برای آمریکاییها مشکل دوتا شده بود: از بین رفتن اختیارشان در ایران و تسخیر شدن سفارتشان.
دولتمردان آمریکایی و مسئولان امنیتیاش، به فکر چارهجویی افتادند و به نقشهای رسیدند که در پیروزیاش هیچ شکی نداشتند. آنها تصمیم داشتند با یک عملیات، خانهٔ امام خمینی و مسئولان دیگر را بمباران کنند، همچنین گروگانهای آمریکایی را از دست دانشجویان آزاد سازند.
اسم عملیات، «پنجهٔ عقاب» بود که در شب اول، باید هشت بالگرد به همراه شش هواپیمای غولپیکر در جایی از خاک ایران فرود میآمدند، سه هواپیمای سوخترسانی و سه هواپیمای نفربر. هواپیماهای نفربر حامل تکاورهای آموزش دیده بودند و هواپیماهای سوخترسانی باید در ایران سوخت بالگردها را تأمین میکردند. بالگردها موظف بودند پس از سوختگیری، تکاورها را شبانه به نقطهای ببرند که فاصلهٔ چندانی با تهران نداشته باشد. شب دوم تکاوران باید گروگانها را آزاد میکردند و به ورزشگاهی در نزدیکی سفارت میرفتند. همزمان باید فرودگاه نزدیک سفارت هم به اشغال در میآمد تا تکاورها و گروگانها از ایران فرار میکردند. در ضمن، عدهای هم موظف بودند جماران، خانهٔ امام خمینی و محل استقرار برخی دیگر از مسئولان را بمباران کنند.
اولین مقصد بالگردها و هواپیماها پس از ورود به ایران، فرودگاه متروکهای در کویر شرقی ایران بود. من نزدیکترین شهر به آن کویر بودم.
کارشناسان هواشناسی به فرماندهان تیم عملیات گفته بودند در شب عملیات، آسمان کویر صاف و آرام است و هیچ پدیدهٔ نگران کنندهای وجود ندارد.
روز عملیات فرا رسید. هواپیماها و بالگردها از زمین بلند شدند. تا قبل از رسیدن به کویر، دو بالگرد دچار مشکل فنی شدند و از ادامهٔ عملیات بازماندند.
شب بود و صدای هواپیماها و بالگردها سکوت کویر را شکست. در کویر بادی میوزید که شنها را در آسمان پخش میکرد و برای بالگردها مشکلساز میشد؛ معلوم شد پیشبینیهای هواشناسی چندان هم دقیق نبوده است.
هواپیماها و بالگردها ارتفاعشان را کم کردند و فرود آمدند، اما یکی از بالگردها دچار نقص فنی شده بود. دیگر امکان ادامهٔ عملیات وجود نداشت. پنج بالگرد چگونه میتوانستند دهها تکاور و 52 گروگان سفارت را از ایران برگردانند؟! پس دستور لغو عملیات و بازگشت هواپیماها و بالگردها صادر شد.
طوفان شدیدتر شد و شنها به هوا برخاست. همه تعجب کرده و ترسیده بودند. با وجود شنهای معلق در هوا، خلبانها نمیتوانستند جایی را ببینند. در میان صدای طوفان، ناگهان صدای انفجاری مهیب هم بلند شد. یکی از بالگردها هنگام بلند شدن، به یکی از هواپیماها برخورد کرده و هردو منفجر شده بودند. هشت تکاور آمریکایی هم در دم کشته شدند.
هواپیماها و بالگردهای دیگر که اوضاع را چنین دیدند، به هر زور و زحمتی شده از کویر ایران گریختند و بهسوی آمریکا پرواز کردند.
بعد از زلزلهٔ طبیعی که نام مرا بر سر زبانها انداخته بود، حالا یک زلزله خبری نام مرا در دنیا منتشر کرد. خبرگزاریهای دنیا نوشتند: ارتش بزرگ آمریکا از طوفان شن در صحرای طبس شکست خورد.
حالا ساکنان من یک خاطره شیرین دارند و مرا بیش از آنکه به بزرگترین زلزلهٔ تاریخ ایران بشناسند، به شکست عملیات آمریکا میشناسند.
برداشت (صفحهٔ 125 کتاب درسی)
من از این قصه آموختم:
1- هیچ قدرتی بالاتر از قدرت خدا نیست و اگر خدا نخواهد، قویترین ارتشها هم شکست میخورند.
2- اعتماد و توکل به خدا، حتی در سختترین شرایط، موجب نجات و پیروزی میشود.
3- خدا همیشه یار و یاور بندگان مؤمن و مدافعان حق است.
احکام: خاطرۀ ماندگار جشن تکلیف
وقتی صحبت تلفنی مادرم با خاله تمام شد، به خواهرم سارا گفت: «فردا جشن تکلیف دختر خالهات مریم و همکلاسیهایش است. خاله ما را هم دعوت کرده.»
سارا خوشحال شد و بعد به فکر فرو رفت. پرسیدم به چه چیزی فکر میکند، گفت: «یاد جشن تکلیف خودم افتادم که حاج آقای محمدی سخنرانش بود. هنوز حرفهایش یادم هست.»
از سارا خواستم آن حرفها را برای من و مامان و بابا و مهدی هم تعریف کند. همه جمع شدیم و او شروع کرد:
- حاج آقا آن روز دربارهٔ احکام نماز صحبت کرد. به احکام سجده که رسید، گفت: «بچهها! ما در هر رکعت از نماز دو سجده داریم که با هم رکن نماز هستند. سجدهٔ اول را که بهجا آوردیم، بلند میشویم و بدنمان که آرام گرفت، به سجدهٔ دوم میرویم. در سجده میتوانید بگویید: سُبحانَ رَبِّی العَظِیمِ وَ بِحَمدِهِ؛ که یعنی خدای مالک و تدبیرکننده و بلندمرتبهٔ من از هر عیب و نقصی دور است و من مشغول سپاس و ستایش او هستم. یا اینکه سه بار سبحانالله بگویید. در سجده، واجب است هفت نقطه از بدن نمازگزار روی زمین باشد؛ پیشانی، دو کف دست، دو سر زانو و دو سر انگشت بزرگ پا.»
حرف سارا را قطع کردم:
- این حرفها که تازه و جالب نیست! چرا باید یادت مانده باشد؟
- صبر کن؛ به جالبهایش هم میرسیم.
و ادامه داد:
- حاج آقا گفت: «آدم در برابر بزرگواری و مقام والای کسی، رفتار محترمانهای از خودش نشان میدهد، مثلاً با صدای آرام حرف میزند، از کلمات بهتری استفاده میکند و ... . حالا اگر این انسان بزرگوار و والامقام در حق ما لطفی هم کرده باشد، چه؟» من با صدای بلند گفتم: «بیشتر به او احترام میگذاریم.» حاج آقا تشویقم کرد و گفت: «خدا ما را آفریده و به ما نعمت داده؛ نعمتهایی که هر چقدر بشماریم تمام نمیشود.» بعد حاج آقا از بچهها خواست چندتا از نعمتهای خدا را نام ببرند. سپس دربارهٔ شگفتیهای آفرینش انسان، حیوانات، پرندگان و کهکشانها برایمان حرف زد و باز حرفش را برگرداند به همان احترام و گفت: «آدم دوست دارد به این خدای باعظمت، بیشترین احترام را بگذارد. سجده احترام گذاشتن به خداست. ما با حالت سجده به خدا این پیام را میدهیم که به بزرگی و عظمتت اعتقاد داریم.»
آن روز با شنیدن عظمت و شگفتی آفریدههای خدا، دوست داشتم همانجا خدا را سجده کنم. در پایان هم گفت: «بچهها! کسی که در برابر عظمت خدا سر به سجده میگذارد، از عظمت ظاهری دیگران نمیترسد. او خودش را در برابر دشمنان دین خدا خوار نمیکند. کسی که نماز میخواند و مثلاً در برابر زورگویی آمریکا تسلیم میشود یا از روی ترس به او احترام میگذارد، معنای سجده را خوب نفهمیده است.»
احکام تصویری (صفحهٔ 127 کتاب درسی)
نقاطی از بدن نمازگزار را که هنگام سجده باید روی زمین باشد، در تصویر زیر مشخص کنید.
1- پیشانی 2- کف دست راست 3- کف دست چپ 4- زانوی راست 5- زانوی چپ 6- انگشت بزرگ پای راست 7- انگشت بزرگ پای چپ

سؤالات پایان درس (صفحهٔ 128 کتاب درسی)
1- آیهٔ «أَفَحَسِبتُم أَنَّمَا خَلَقنَاکُم عَبَثًا وَ أَنَّکُم إِلَیْنَا لَا تُرجَعُونَ» به کدام موضوع اشاره دارد؟
الف) توحید ب) نبوت ج) زندگی ابدی د) عمل صالح
2- پیامبر خدا (ص) عبادت همراه با خوردن غذای حرام را به چه چیز تشبیه فرمود؟
ساختن خانهای بر شن روان
3- فرض کنید شخصی در موقعیتی قرار گرفته که میتواند با دروغ گفتن به نفع خودش سود فراوانی کسب کند؛ اما میداند راستگویی مسیر درست زندگی ابدی است. اگر جای او بودید، چه تصمیمی میگرفتید؟ چرا؟
اگر در آن موقعیت بودم، دروغ نمیگفتم؛ چون ایمان دارم سود دنیایی کوتاهمدت ارزش از دست دادن رضایت خدا و سعادت ابدی را ندارد.
ایمان به ابدیت چه تأثیری در رفتارها و تصمیمهای زندگی ما میگذارد؟ در قالب یک مثال توضیح دهید.
باعث میشود انسان در تصمیمها، آخرت را در نظر بگیرد. مثلاً اگر بتواند با تقلب نمره بگیرد، یادش میماند که رضایت خدا مهمتر از یک نمره است و تقلب نمیکند.
4- معنای ذکر سجده را بنویسید.
سُبحانَ رَبِّی الأعلَی وَ بِحَمدِهِ: خدای بلندمرتبه و بزرگ من از هر عیب و نقصی پاک است و من او را ستایش میکنم.
5- سجده در مقابل عظمت خدا و توجه به پیام آن، چه نتیجهای برایمان دارد؟
فروتنی و تسلیم در برابر او را در دل ما زنده میکند و باعث آرامش، دوری از غرور و قدرت یافتن در برابر گناه و سختیها میشود.
6- سجده بر چه چیزهایی صحیح است؟ دورش خط بکشید.
سنگ / لباس / آهن / چوب / شیشه / برگ درخت / خاک
فعالیتهای عملکردی (صفحهٔ 129 کتاب درسی)
1- دفتر عمر طلایی من (فردی)
به مدت یک هفته در پایان هر روز به این دو سؤال پاسخ دهید:
الف) امروز چه کارهای خوبی انجام دادم که برای زندگی ابدیام سودمند است؟
ب) چه فرصتهایی را از دست دادم که میتوانست برای آخرتم مفید باشد؟
سپس در پایان هفته به خودتان امتیاز بدهید. دو تصمیم درستی را که پس از انجام این فعالیت گرفتهاید، برای خودتان بنویسید.
2- مصاحبه (فردی/ گروهی)
در اطرافیانمان افرادی را میشناسیم که از هشت سال دفاع مقدس خاطراتی دارند. با یکی از آنها مصاحبه کنید و نشانههای خدا را در خاطراتشان بیابید.