خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هشتم

درس 5: دوستی و همراهی

بازدید14/1 K
تاریخ بروزرسانی1404/07/29

با بشیر هنوز در کاخ دقیانوس بودیم؛ دقیانوس فریاد می‌کشید و تهدید می‌کرد، اما تملیخا و دوستانش محکم و استوار دربارهٔ خدای آسمان‌ها و زمین حرف می‌زدند و خدایان ساختگیِ مردم سرزمین اقسوس را رد می‌کردند.

فکری به ذهنم رسید. به بشیر گفتم: «آیا می‌شود من به حوادث این زمان پا بگذارم و بتوانم کاری انجام دهم؟»

بشیر پس از سکوتی کوتاه، گفت: «فکر خوبی‌ست؛ می‌توانی احساسشان را درک کنی و ببینی اگر خودت جای آنها بودی، چه‌کار می‌کردی. فقط هروقت خطری احساس کردی، چشم‌هایت را ببند تا دوباره به جایگاه تماشاگر تاریخ برگردی.»

همان موقع بشیر از مقابل نگاهم محو شد و خودم را کنار تملیخا دیدم. ناگهان احساس کردم کسی از پشت، دستم را محکم گرفت؛ برگشتم. یکی از مأموران کاخ بود. حسابی ترسیدم. لباس چرمی سیاهی به تن داشت و روی آن را با زرهی پولادین پوشانده بود. در دستش شمشیر و روی سرش کلاهی آهنین بود که دو شاخ در دو طرفش داشت. از هیبت ترسناکش بدنم به لرزه افتاد. مأمور کاخ با صدای زُمختی گفت: «تو دقیانوس را خدا می‌دانی یا نه؟»

مانده بودم چه‌کار کنم. باید همان حرفی را می‌زدم که او دوست داشت یا ...؟ سؤالش را با صدای بلندتری تکرار کرد. به چشم‌های سرخش نگاه کردم؛ منتظر و عصبانی بود. هر کاری کردم نتوانستم بر ترسم غلبه کنم؛ بریده‌بریده گفتم: «بله... بله که خدا می‌دانم... اصلاً من... من که باشم که دقیانوس را خدا ندانم؟»

نگاهم به نگاه تملیخا گره خورد. شجاعتش مقابل چشمانم نقش بست. چرا نتوانسته بودم مانند او شجاع باشم؟ از خودم و کاری که انجام داده بودم، بدم آمد. باید جبران می‌کردم؛ عزمم را جزم کردم و فریاد زدم: رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»

نمی‌دانم چطوری این جمله به زبانم آمد. مردم به طرف من برگشتند. ترس از دلم رفته بود. مأمور کاخ دستم را محکم‌تر گرفت و کشید. تملیخا نگاه تندی به مأمور کاخ انداخت و با صدایی محکم گفت دستم را رها کند. اما مأمور کاخ به یکباره مرا کشید و به طرف درِ کاخ برد. قدم‌هایش را تندتند برمی‌داشت و مرا به دنبال خود می‌کشید. تملیخا هم به دنبالش راه افتاد.

حرف بشیر یادم آمد؛ باید چشمانم را می‌بستم تا نجات پیدا کنم. همین کار را کردم و سریع برگشتم به جایگاه یک تماشاگر. 

یک بار دیگر به جمع اصحاب کهف نگاه کردم؛ این بار بیشتر از همه، جمع دوستانه آنها جلب توجه می‌کرد. با خودم گفتم: «یک دوست خوب چقدر می‌تواند زندگی آدم را زیر و رو کند.»

کمی به عقب برگشتم و مسیر اصحاب کهف را مرور کردم. آنهایی که روزی از یاران پادشاه بودند، چه شد که حالا در مقابل پادشاه ایستاده‌اند؟ سررشته اصلی، تملیخا بود؛ یک دوست خوب که وقتی راه درست را پیدا کرد، با دوستانش گفتگو کرد و آنها را هم به راه درست کشاند.

امیر مؤمنان علی (ع):

با نیکوکاران هم‌نشین شو تا از آنان به حساب بیایی و از بدکاران دوری کن تا از جمع آنها جدا شوی.

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 73 کتاب درسی)

 

با کمک اعضای گروه خود، چند ویژگی برجسته تملیخا را که تا این بخش از داستان با آنها آشنا شدید، فهرست کنید. سپس درباره تأثیر هریک از این ویژگی‌ها بر دوستانش گفت‌وگو کنید.

1- ایمان قوی: باعث شد در برابر دقیانوس بایستد و ربوبیت خدا را علنی اعلام کند. این ایمان محکم، دوستانش را هم دلگرم کرد تا همراه او باشند و از خداپرستی دفاع کنند.
2- شجاعت: در جمع بزرگان و درباریان بدون ترس از قدرت و تهدید پادشاه، حقیقت را گفت. همین شجاعت، به دوستانش جرئت داد که حرف او را تکرار کنند.
3- تفکر و تعقل: با اندیشیدن در آسمان‌ها و زمین به وجود خدای یکتا پی برد. این تفکرش باعث شد دوستانش هم به فکر فرو بروند و به حقیقت نزدیک شوند.
4- تأثیرگذاری بر دوستان: با گفت‌وگو و استدلال‌های درست، مسیر زندگی دوستانش را تغییر داد و آنها را هم به ایمان به خدا رساند.
5- صداقت در بندگی: هیچ‌گاه ایمانش را برای راحتی و مقام پنهان نکرد و نشان داد بنده واقعی خدا بودن یعنی سپردن نتیجه به دست او.

به بشیر گفتم: «در این شهر جز تملیخا و دوستانش افراد دیگری هم هستند که به توحید و خداپرستی روی آورده باشند؟». بشیر گفت: «نه.» سرم را پایین انداختم و در سکوت فرو رفتم.  سکوتم کمی طول کشید. بشیر صدایم زد و پرسید: «داری به چه چیزی فکر می‌کنی؟» گفتم: «به اینکه اصحاب کهف با اینکه تعدادشان کم بود، اما با قدرت ایمان توانستند در مقابل عقاید غلط یک پادشاه و مردم سرزمینی که همه مشرک بودند بایستند، اما من گاهی در کلاس یا مدرسه‌ام به خاطر همراهی با جمع، حاضرم روی عقیده‌هایم پا بگذارم و مثل جمع رفتار کنم.» 

از دست خودم ناراحت بودم. این را از لحن حرف زدنم می‌شد فهمید. بشیر گفت: «ناراحت اگر هستی، ناامید نباش! اصحاب کهف چند نفره توانستند در برابر یک عقیدهٔ اشتباه بایستند. تو هم می‌توانی مثل اصحاب کهف باشی.» گفتم: «چگونه؟» گفت: «اصحاب کهف به خدا اعتماد داشتند و او را اصلی‌ترین تکیه‌گاه خودشان می‌دانستند و از طرفی، اگر چه تعدادشان کم بود، اما با همان تعداد کم یک جمع دوستانه تشکیل دادند؛ جمعی که هر کدام با ایستادگی‌اش مایهٔ قوت قلب دیگران بود.» به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم: «تو هم می‌توانی مثل تملیخا باشی. به جای اینکه با عقیده‌ها و رفتارهای اشتباه دیگران همراه شوی، از میان همکلاسی‌هایت همراهانی پیدا کنی و به کمک یکدیگر راه درست را طی کنید.»

در ذهنم گشتم و گشتم تا در میان دوستانم کسی را پیدا کنم که بتواند با من همراه شود. وقتی جستجویم به نتیجه نرسید، به بشیر گفتم: «هرچه در ذهنم می‌گردم، کسی را پیدا نمی‌کنم که بتواند با من همراه شود.» بشیر گفت: «یک بار دیگر کار تملیخا را مرور کن! تملیخا هم اگر می‌خواست مثل تو فکر کند، هیچ وقت دربارهٔ نتیجه فکرکردن‌هایش با دوستانش صحبت نمی‌کرد. چون دوستانش هم مثل مردم دیگر، مشرک بودند. او از رابطه‌ای که با آنها داشت استفاده کرد و با استدلال‌های درستش توانست آنها را هم به راه درستی که پیدا کرده بود، راهنمایی کند. تو هم می‌توانی با همان کسانی که هم‌صحبت هستی یا با هم درس می‌خوانید و نشست و برخاست داری، صحبت کنی. از کجا معلوم، شاید آنها هم به دنبال یک دوست همراه و همدل می‌گردند.»

قصه: امام هادی (ع) و حقوق عقب‌مانده

مُتوکل در زمان امام هادی (ع)، امام دهم شیعیان، بر مسلمانان خلافت می‌کرد. او خلیفه‌ای ستمگر بود و با امام هادی (ع) دشمنی می‌کرد؛ اگرچه درظاهر به امام احترام می‌گذاشت و وانمود می‌کرد برخی کارها را برای جلب رضایت او انجام می‌دهد.

ابوموسی، یکی از دوستان امام هادی (ع) داستانی را که آن زمان برای خودش اتفاق افتاده بود، این‌گونه تعریف می‌کند:

متوکل حقم را از بیت‌المال نمی‌داد، چون می‌دانست من امام هادی (ع) را دوست دارم. او می‌خواست به این وسیله عصبانیتش را نسبت به من نشان دهد.

فشار فقر بر زندگی‌ام به‌قدری زیاد شد که تاب نیاوردم و به خدمت امام رسیدم. ماجرا را برای ایشان تعریف کردم و گفتم: «آقای من! اگر شما سفارشم را به متوکل بکنید، حتماً حرفتان را می‌پذیرد و حقوقم را وصل می‌کند. می‌شود این کار را برایم انجام دهید؟»

امام هادی (ع) نگاهی کرد و فرمود: «إنشاءالله به خواسته‌ات می‌رسی.»

به خانه برگشتم و دلم خوش بود به اینکه ایشان برایم کاری خواهد کرد. با خودم می‌گفتم: «امشب حتماً خبر خوشی می‌رسد.» در همین فکرها بودم که در خانه را زدند. بلند شدم و در  را باز کردم. چشمم به چند نفر از مأموران متوکل خورد. آنها حامل پیامی از سوی متوکل بودند:

- امیر دستور داده هرچه زودتر به نزد او بروی.

هم ترسیدم و هم تعجب کردم. نکند متوکل می‌خواهد زندانی‌ام کند! شاید هم می‌خواهد حقوق عقب‌مانده‌ام را بدهد.

در همین فکرها بودم که خودم را نزدیک کاخ متوکل دیدم. فتح بن خاقان، یکی از مأموران و معتمدان متوکل، دم در ایستاده بود. تا مرا دید، گفت: «ای مرد! کجایی؟ امیر به‌قدری سراغت را گرفته که دیگر خسته شده‌ام.»

این را گفت و زود مرا پیش متوکل برد. همین‌که نگاه متوکل به من افتاد، گفت: «ای ابوموسی! ما کارمان زیاد است و برای همین هم تو را فراموش می‌کنیم. چرا خودت یادآوری نمی‌کنی حقوقت را بدهیم؟ حالا هم بگو ببینم حقوق عقب‌مانده‌ات چقدر است؟»

مبلغ را گفتم و متوکل هم دو برابرش را پرداخت کرد. سپس به طرف خانه‌ام راه افتادم. همان حوالی کاخ، از یکی از سربازان پرسیدم آیا دیده امام هادی (ع) پیش متوکل آمده باشد که او جوابش منفی بود.

از کاخ فاصله گرفته بودم که دیدم فتح بن خاقان به سمتم می‌دود. رسید و نفس‌زنان گفت: «آیا قبل از آمدن مأموران ما، امام هادی به خانه‌ات آمده بود؟»
گفتم: «نه.»

پرسید: «نامه‌ای هم برایش نفرستاده بودی؟»
باز گفتم: «نه.»

- ولی من شک ندارم تو از امام هادی خواسته‌ای برایت دعا کند، چون محال است متوکل نظرش را تغییر دهد. از ایشان بخواه برای من هم دعا کند.

با اینکه تعجب کرده بودم، اما پذیرفتم و راهم را ادامه دادم. بعد از آن، برای دیدار با امام هادی (ع) لحظه‌شماری می‌کردم.

بالاخره روز دیدار فرارسید. ایشان تا مرا دید، فرمود: «در چهره‌ات خوشحالی و رضایت‌مندی دیده می‌شود.»

گفتم: «خوشحالی‌ام به برکت توجه شماست. ولی می‌گفتند شما پیش متوکل نرفته و از او درخواستی نکرده‌اید. پس چگونه او خواسته مرا اجابت کرد؟»

امام هادی (ع) لبخندی زد و فرمود: «خدا می‌داند که ما در کارهای مهم فقط به خودش پناه می‌بریم، در سختی‌ها و بلاها هم فقط به خودش اعتماد می‌کنیم. می‌ترسیم اگر از او رو برگردانیم و به سوی شخص دیگری برویم، او هم از ما رو برگرداند.»

سخن امام تامل برانگیز بود. گفتم: «فتح بن خاقان نیز وقتی خبردار شد، از من خواست به شما بگویم برایش دعا کنید.»

امام فرمود: «او در ظاهر ما را دوست دارد، اما در واقع از ما دوری می‌کند. دعا زمانی اثر دارد که فقط مطیع خدا باشی و به پیامبری رسول خدا (ص) و حق ما اهل‌بیت اقرار کنی. به این  ترتیب، خدا بنده‌اش را محروم نمی‌کند و جوابش را می‌دهد.»

برداشت (صفحهٔ 79 کتاب درسی)

 

من از این قصه آموختم:
1- در سختی‌ها و مشکلات باید قبل از هر کسی به خدا توکل کرد و او را اصلی‌ترین پناه دانست.
2- دعا و توجه اهل‌بیت (ع) سبب گشایش در زندگی می‌شود، حتی بدون اینکه خودشان در ظاهر دخالت کنند.
3- کسی که به خدا اعتماد کند، از لطف و رحمت او بی‌نصیب نمی‌ماند و خدا بهترین راه‌حل را برایش فراهم می‌کند.

احکام: خدایی که بزرگ و مهربان است

احمد ذهنش درگیر درست خواندن حمد و سوره شده بود. روزی قبل از نماز مغرب و عشا، از حاج‌آقای محمدی خواست حمد و سوره‌اش را تصحیح کند. حاج‌آقا هم پذیرفت. بعد از نماز، به غیر از او چند نفر دیگر هم دور حاج‌آقا نشستند. احمد می‌خواست شروع کند که حاج‌آقا رو به همه گفت: «حاال که جمع شده‌اید، بگویم که قرائت یعنی خواندن حمد و سوره در رکعت اول و دوم، و گفتن تسبیحات اربعه در رکعت سوم و چهارم نماز. بر کسی که توانایی دارد، واجب است قرائت صحیح نماز را یاد بگیرد...»

میثم، پسر حاج حسین آقا و همکلاسی من بود که حرف حاج‌آقا را قطع کرد و پرسید: «قرائت صحیح یعنی چه؟»

حاج‌آقا گفت: «یعنی هم حرکات کلمات را درست به زبان آوری؛ مثلاً «لَمْ یولَد» را «لَمْ یولِد» نگویی و هم حروف عربی را درست تلفظ کنی. تلفظ صحیح هم یعنی حروف عربی را تا حدی به زبان عربی ادا کنی؛ مثلا در سورهٔ توحید، کلمه «صمد» به معنای کسی است که مقام بلندی دارد و به کسی محتاج نیست. حاال اگر شما در این کلمه، حرف «ص» را شبیه حرف «س» تلفظ کنید، معنایش عوض می‌شود. چون در زبان عربی «سمد» به انسان متکبر یا غافل گفته می‌شود. این حروف در فارسی یکسان ادا می‌شوند، اما در عربی تفاوت دارد.»

سپس حاج‌آقای محمدی رو به احمد کرد و از او خواست حمد و سوره را بخواند. احمد کمی مکث کرد و حاج حسین آقا باز شوخی‌اش گرفت:

- احمد خجالت می‌کشد.
بعد هم رو به احمد کرد:
- ما سرمان را پایین می‌اندازیم تا شما خجالت نکشید.

انگار احمد واقعا خجالت می‌کشید. حاج‌آقا سریع توجه‌ها را به خودش جلب کرد:

- هنوز یک نکته باقی مانده است؛ بگویم و بعد هم خصوصی در خدمت احمد هستم. 

حاج حسین آقا گفت: «یعنی آهای مردم، زحمت را کم کنید!»

همه خندیدند و حاج‌آقا با ته‌ماندهٔ خنده بر لب گفت: «هم قرائت صحیح حمد و سوره اهمیت دارد و هم معنایش.»

علی آقا سریع گفت: «خب همین حالا کمی از معنایش را برایمان بگویید.»

حاج‌آقا گفت: «در تکبیرةالأحرام از بزرگی خدا یاد می‌کنیم و در اولین جملهٔ نماز، مهربانی خدا را به زبان می‌آوریم. می‌گوییم بسم اللّٰه الرّحمن الرّحیم.

رحمان یعنی خدایی که به همهٔ انسان‌ها مهربانی می‌کند؛ مثلاً خدا باران را برای همه می‌فرستد، درخت و رودخانه را برای همه آفریده؛ چه مسلمان و چه کافر. او فرصت رشد کردن و رسیدن به کمال را به همه داده است.

رحیم یعنی خدایی که علاوه بر مهربانی‌اش به تمام انسان‌ها، به بندگان مؤمنش به‌صورت ویژه مهربانی می‌کند؛ مخصوصاً در قیامت؛ مثلاً اگر بندهٔ مؤمن نیت کار خوبی کند اما موفق به انجامش نشود، خدا آن کار خوب را در نامهٔ عملش ثبت می‌کند و در قیامت به او پاداش می‌دهد.

اگر کار خوبی انجام دهد، بلافاصله ده برابرش را در نامهٔ عملش ثبت می‌کند. اگر هم کار بدی مرتکب شود، به او مهلت جبران می‌دهد و آن کار نادرست را به این زودی در نامهٔ عملش ثبت نمی‌کند. اگر پس از مدتی توبه کند که دیگر ثبت نمی‌شود. اما اگر توبه نکند، فقط یک گناه در نامهٔ عملش ثبت می‌شود. پس از توبه هم کار نادرستِ ثبت‌شده پاک می‌شود.»

حاج حسین آقا که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «قربان خدا بروم. مگر می‌شود آدم دوست نداشته باشد با این خدا حرف بزند؟»

سؤالات پایان درس (صفحهٔ 82 کتاب درسی)

 

1- فرض کنید با شرکت در یک کار خیر، تجربهٔ خوبی به دست آورده‌اید و احساس رضایت دارید. اکنون می‌خواهید دیگران را به انجام این‌کار تشویق کنید. در این راه، چگونه عمل می‌کنید؟ می‌توانید از رفتار تملیخا الگو بگیرید.
وقتی تجربه خوبی از کار خیر به دست آورده‌ام، می‌توانم مانند تملیخا آن را با دوستانم در میان بگذارم، صادقانه احساسم را بگویم و با دلیل و مثال نشان دهم که این کار چه آرامش و برکتی دارد؛ به این ترتیب آنها هم تشویق می‌شوند.

2- در جمعی دوستانه، آرمان شاهد غیبت کردن دیگران است. او می‌داند این کار، اشتباه است، اما به دلیل ترس از مسخره‌شدن، سکوت می‌کند و حتی لبخند می‌زند. در مقابل، سینا با احترام از دوستانش می‌خواهد که دربارهٔ موضوعات بهتری صحبت کنند. به نظر شما کدام رفتار درست است؟ چه عاملی سبب می‌شود در چنین موقعیت‌هایی برخی مانند آرمان و برخی مانند سینا رفتار کنند؟
رفتار درست، رفتار سینا است؛ چون شجاعت به خرج داد و با احترام دوستانش را از غیبت بازداشت. تفاوت در ایمان و میزان اعتماد به خداست؛ کسی که به خدا توکل کند و حق را بشناسد، مانند سینا شجاعانه عمل می‌کند، ولی کسی که بیشتر نگران تمسخر دیگران باشد، مثل آرمان سکوت می‌کند.

3- منظور از قرائت صحیح در نماز چیست؟
قرائت صحیح یعنی خواندن درست کلمات حمد و سوره و تسبیحات نماز از نظر حرکت‌ها، اعراب و تلفظ حروف عربی؛ به‌گونه‌ای که معنای کلمات تغییر نکند.

4- وحید می‌خواهد دو نکته دربارهٔ «بسم اللّٰه الرّحمن الرّحیم» به خواهر کوچکش آموزش دهد. او را راهنمایی کنید.
«رحمان» یعنی مهربانی خدا شامل همهٔ انسان‌هاست؛ او باران، روزی و نعمت‌ها را به همه می‌دهد.
«رحیم» یعنی مهربانی ویژهٔ خدا برای مؤمنان است؛ به نیت کار خوب پاداش می‌دهد، گناه را مهلت می‌دهد و اگر توبه کنند، آن را پاک می‌کند.

فعالیت‌های عملکردی (صفحهٔ 82 کتاب درسی)

 

هنرهای نمایشی (گروهی)
داستان علنی شدن ایمان اصحاب کهف در مقابل دقیانوس را به صورت نمایشی در کلاس اجرا، سپس پیام‌های آن را با یکدیگر بررسی کنید.

درس 5: دوستی و همراهی