درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هشتم
درس 2: یک خواب راحت
طاقتم برای شنیدن قصهٔ تملیخا و دوستانش تمام شده بود؛ به بشیر گفتم: «دوستت قصهاش را نمیگوید؟»
بشیر لبخندزنان به تملیخا نگاه کرد و از او خواست صحبت را آغاز کند. تملیخا گفت: «بشیر تو را به دوهزار سال قبل آورده، یعنی چندصد سال قبل از آمدن حضرت محمد (ص) ما برخلاف بقیه مردم شهر از خدا اطاعت کردیم. خدا هم لطف بزرگی به ما کرد.»
با کنجکاوی بیشتری پرسیدم: «چه لطفی؟»
گفت: «وقتی امام زمان (عج) ظهور میکند، خدا عدهای از مردگان را به این دنیا باز میگرداند.»
متعجب گفتم: «خب این برای کسانی که از دنیا رفتهاند، امید قشنگیست. اما چه ربطی به شما که اصحاب کهف هستید، دارد؟»
بشیر نگذاشت تملیخا چیزی بگوید؛ خودش گفت: «امام صادق (ع) فرموده اصحاب کهف از جمله کسانی هستند که زمان ظهور امام زمان (عج) باز میگردند و از یاران آن حضرت میشوند. البته نه اینکه از یاران عادی ایشان باشند؛ از وزیران امام زمان میشوند.»
به چشمان تملیخا خیره شده بودم و داشتم فکر میکردم اینها مگر چهکار کردهاند که برای خدا عزیز شدهاند، که تملیخا گفت: «خداوند چندین آیه از سوره کهف را به بیان داستان زندگی ما اختصاص داده است و در یکی از آیات این سوره می فرماید:
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ... سورهٔ کهف، آیهٔ 13
ما سرگذشتشان را بهحق برای تو بازگو می کنیم: آنها جوانانی بودند که به خدایشان ایمان آوردند...
خدا در این آیه، دلیل عزیز شدن ما را بیان میکند. به نظرت آن ویژگی چه میتواند باشد؟»
سریع گفتم: «ایمان به خدا.»
تملیخا گفت: «درست است؛ خدا گفت که آنها به ربّشان ایمان آوردند. «ربّ» کسی است که به انسان چگونه زندگی کردن را میآموزد تا انسان در دنیا و آخرت به خوشبختی برسد. عدهای با اینکه به خالق بودن خدا اعتقاد دارند، اما به ربّ بودن او اعتقادی ندارند؛ یعنی میگویند ما خودمان میدانیم چگونه زندگی کنیم، پس به راهی که خدا برای زندگی کردن نشانمان میدهد، نیازی نداریم.»
بعد هم گفت: «اینگونه افراد خدا را ربّ خویش نمیدانند، ولی ما خدا را ربِّ خودمان میدانستیم.»
برایم عجیب بود، پس پرسیدم: «یعنی واقعاً ما خودمان نمیتوانیم راه درست زندگی کردن را پیدا کنیم؟»
تملیخا قاطعانه جواب داد:
- انسان آفریدهٔ خداست؛ خدایی که به همه چیز داناست و مصلحت ما را میداند. او راهِ درست زندگی کردن را به انسان یاد داده و او را به این راه، هدایت کرده است. با وجود خالقی دانا و حکیم، آیا عاقلانه است انسان راهی غیر از آنچه خالقش نشان داده، در پیش بگیرد؟
یادآوری آموختهها (صفحهٔ 33 کتاب درسی)
سال گذشته با راههای دستیابی به برنامه خداوند آشنا شدیم. با به یاد آوردن آنها و کمک همکلاسیهای خود، نقشۀ زیر را کامل کنید.
قرآن کریم + پیامبران + امامان + مراجع تقلید

حرفهای تملیخا سخت اما امیدبخش بود. در میان این حرفها به یاد بگومگوهای درونم افتادم و پرسیدم: «گاهی در زندگی چنان به بنبست میرسم که دیگر امیدی برایم نمیماند. حالا که اینقدر از حرفهای تو امید میبارد، میشود بگویی چگونه این اندازه امیدوار حرف میزنی؟»
تلمیخا گفت:
رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ سورهٔ کهف، آیهٔ 14
خدای ما، خدای آسمانها و زمین هم هست.
و ادامه داد: «آنچه در زمین و آسمان است، گوش به فرمان خدا و سرباز او هستند. پس خدا هروقت و هرطور صلاح بداند، به سربازان خود دستور میدهد که از میان بنبستها راهی را برای انسان باز کنند. البته شرط هم دارد.»
با عجله و مشتاقانه پرسیدم: «چه شرطی؟»
گفت: «شرطش این است که صبور باشی و به خدا اعتماد کنی.»
امام صادق فرمود:
اگر کسی از خدا طلب خیر کند و به خواست او راضی باشد، حتماً خدا خیر را برایش انتخاب میکند.
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 34 کتاب درسی)
با کمک همگروهیهای خود بگویید با توجه به سخنان تملیخا، کسانی که خداوند را ربّ خود میدانند، چه ویژگی منحصربهفردی دارند؟
کسانی که خدا را ربّ خود میدانند، به راه و برنامهٔ او برای زندگی اعتماد دارند، در برابر فرمانش تسلیماند و با صبر و امید از او پیروی میکنند.
قصه: دهقانزاده ایرانی
روزبه کسی بود که خدا به پیامبرش محمد مصطفی (ص) میگوید دوستش بدارد.
او کمکم به جایی رسید که پیامبر خدا (ص) گفت هر ده درجهٔ ایمان را طی کرده است.
بنا به فرموده پیامبر خدا (ص) بهشت به روزبه مشتاقتر بود تا روزبه به بهشت.
روزبه دربارهٔ سرگذشت خود اینگونه میگوید:
اهل ایران هستم. پدرم کشاورز بود و مرا خیلی دوست داشت. روزی پدرم کاری داشت و نمیتوانست به مزرعه برود. به من گفت بهجای او به مزرعه بروم. از خانه بیرون رفتم. در راه، به عبادتگاه مسیحیان رسیدم و مردانی را در حال عبادت دیدم. صحنهٔ زیبایی بود و به نظرم رسید دین آنها از دین ما که زرتشتی هستیم، بهتر است.
به مزرعه نرفتم و تا غروب همانجا ماندم. وقت خداحافظی، از آنها پرسیدم مرکز و پایگاه دینشان در کجاست، آنها جواب دادند: «سرزمین شام.»
به خانه برگشتم. پدرم تا مرا دید، با نگرانی پرسید: «پسرم! کجا بودی؟» داستان عبادتگاه مسیحیان را برایش تعریف کردم و گفتم: «از عبادات آنها خوشم آمد؛ فکر کنم دینشان بهتر از دین ما باشد.»
پدرم غافلگیر شد و گفت: «ولی دین تو و پدرانت از دین آن مسیحیان بهتر است.»
نمیتوانستم حرفش را قبول کنم، گفتم: «هرگز این چنین نیست.»
پدرم از اینکه من به دین مسیحیان درآیم، ترسید و مرا در خانه زندانی کرد. روزی از خانه فرار کردم. همراه کاروانی به شام رفتم و آنجا سراغ عالِم مسیحیان را گرفتم. او را یافتم و به نزدش رفتم. از او خواستم مرا به خدمت بپذیرد و او هم پذیرفت. چند سال گذشت و پس از آن عالم مسیحی، نزد دو عالم دیگر هم علم آموختم.
وقتی عالم سوم در حال مرگ بود، به او گفتم: «پس از تو، نزد چه کسی بروم؟»
گفت: «بهزودی پیامبری برای دینی توحیدی مبعوث میشود و در سرزمینی سکونت دارد که سرزمین نخل و خرماست. او سه نشانه دارد: اول آنکه میان دو کتفش یک خال است که در کتابهای آسمانی به عنوان نشان نبوت او معرفی شده. دوم آنکه او هدیه را میپذیرد و سوم آنکه از صدقه استفاده نمیکند. او را اگر یافتی، همیشه در خدمت او باش.»
از عبادتگاه که بیرون آمدم، کاروانی دیدم و با آنها همراه شدم. اما آنها در بین راه مرا بهعنوان برده به یک یهودی فروختند که خانهاش در مدینه بود؛ سرزمین نخل و خرما. حدس زدم مدینه باید شهر همان پیامبری باشد که به دنبالش هستم.
روزی من بالای نخل بودم، پسرعموی صاحبم آمد و به او از پیامبری خبر داد که در مکه ظهور کرده و حاال به مدینه آمده است. با شنیدن خبر غافلگیر شدم و نزدیک بود از بالای نخل سقوط کنم.
وقتی شب شد، مقداری غذا برداشتم و به قصد دیدار با پیامبر خدا (ص) از خانه بیرون رفتم. ایشان را پیدا کردم و گفتم: «میخواهم صدقهای بدهم؛ به من گفتهاند تو مرد خوبی هستی و یارانی نیازمند داری. پس شما به این صدقه سزاوارید.»
غذاها را مقابل پیامبر اکرم (ص) گذاشتم. خودش به غذاها دست نزد اما به یارانش گفت از غذا بخورند. پیش خودم گفتم: «این یکی از آن سه نشانه.»
یکبار دیگر نزد پیامبر (ص) رفتم و خوراکیای به او هدیه دادم. او قبول کرد و از آنها خورد. با خودم گفتم: «این هم دومین نشانه.»
یکبار هم هنگام تشیع جنازه مسلمانی به سراغ پیامبر خدا (ص) رفتم. سلام کردم و پشتسرش راه افتادم. او فهمید به دنبال چه میگردم. خودش لباسش را قدری کنار زد تا نشان نبوت را میان دو کتفش ببینم. با دیدن نشانه سوم، به گریه افتادم و به پیامبری او ایمان آوردم.
سپس پیامبر اکرم (ص) مرا پیش خودش نشاند، من هم سرگذشتم را برایش تعریف کردم. پیامبر به من گفت با صاحبم قراردادی بنویسم تا مرا آزاد کند. پیش صاحبم رفتم و قصهٔ مسلمان شدنم را تعریف کردم. او هم گفت: «در صورتی آزادت میکنم که پانصد نخل بکاری و تا زمانی که خرما بدهند، در خدمتم باشی. در ضمن، 280 مثقال طلا هم باید بدهی.» خیال میکرد با این شرطش باید تا سالها برای او کار کنم.
به خدمت پیامبر خدا (ص) برگشتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. ایشان گفت: «پانصد هستهٔ خرما برایم بیاور.» من همین کار را کردم و ایشان گفت: «هستهها را به علیبنابیطالب (ع) بده و ما را به زمینی ببر که صاحبت گفته باید در آن نخل بکاری.»
باهم به آنجا رفتیم. پیامبر خدا (ص) با دست خودش شروع کرد به چاله کندن و علی بن ابی طالب نیز در هریک از آن چالهها یک هسته میگذاشت. سپس خودش روی هستهها خاک میریخت و آب میداد. هنوز کاشتن هستهٔ دوم تمام نشده، هستهٔ اول سبز شد؛ و همینطور هستههای بعدی. قبلاً شنیده بودم پیامبران میتوانند به قدرت خدا کارهای خارقالعادهای انجام دهند اما با چشمان خودم ندیده بودم. وقتی صاحبم باغ خرما را دید، گفت: «مردم قبلیهٔ قریش راست میگویند که محمد جادوگر است.» قبلاً شنیده بودم عدهای با دیدن معجزهای از پیامبرشان، بهجای ایمان آوردن، او را جادوگر میخوانند؛ اما حالا داشتم با چشمان خودم این آدمها را میدیدم و این حرفها را میشنیدم.
سپس رو به من کرد و گفت: «280 مثقال طلایم چه میشود؟»
پیامبر خدا سنگی را برداشت، در دست گرفت و همان لحظه تبدیل به طلا شد. صاحبم شگفت زده گفت: «تا به حال چنین طلایی ندیده بودم.»
به این ترتیب، پیامبر خدا مرا آزاد کرد و نامم را سلمان گذاشت.
برداشت (صفحهٔ 39 کتاب درسی)
آنچه آموختم:
- جویای حقیقت بودن بسیار ارزشمند است؛ انسان باید با پرسوجو و تحقیق، راه درست را پیدا کند، حتی اگر سختی بکشد.
- سلمان برای یافتن دین حق از وطن و خانوادهاش گذشت و سالها در جستوجوی حقیقت تلاش کرد تا سرانجام به پیامبر اسلام (ص) ایمان آورد.
- او نشان داد که کسی که با اخلاص و نیت پاک دنبال حقیقت باشد، خدا او را هدایت میکند.
- همچنین فهمیدم که ایمان واقعی با شناخت، عمل و فداکاری همراه است.
احکام: عبادت صفحهبهصفحه!
علی آقا وقتی میخواست در نماز نیت کند، نیتش را بلند به زبان میآورد. طوریکه بقیه بشنوند، میگفت: «سه رکعت نماز مغرب بهجماعت، به امامت حاجآقای محمدی میخوانم؛ قربة الی الله.»
شبی حاج حسین، پیرمرد شوخطبع مسجد، به او گفت: «جوری محکم و بلند نیت میکنی که فکر کنم نیتت بهجای نیت همهٔ ما حساب میشود.»
علی آقا گفت: «مگر بد است؟»
حاج حسین به حاجآقا که میخواست سخنرانی را شروع کند، گفت: «واقعاً لازم است نیت اینقدر ببلند گفته شود؟»
حاجآقا گفت: «شوخیهای حاج حسین و علی آقا که نمک مسجد ماست. اما اول اینکه همه باید بدانیم نیت از ارکان نماز است؛ یعنی اگر کسی بدون نیت به نماز بایستد، نمازش باطل است. دوم اینکه نیت یعنی من قصد انجام عملی را بهخاطر اجرای فرمان خدا داشته باشم؛ مثلاً برای خواندن نماز مغرب میایستم، قصدم خواندن سه رکعت نماز مغرب باشد، آن هم برای اجرای دستور خدا. اگر چنین قصدی داشتم، دیگر فرقی نمیکند نیت را به زبان بیاورم یا نه.»
حاج حسین حرف حاجآقا را قطع کرد و رو به علی آقا گفت: «پس لازم نیست جوری نیتت را فریاد بزنی که چهل خانه آنطرفتر هم بشنوند؟»
علی آقا خندید و حاجآقا گفت: «اگر کسی دوست دارد همهٔ کارهایش، مثل نماز عبادت بهشمار بیاید، باید در آنها نیت الهی داشته باشد؛ یعنی درس بخواند بهخاطر خدا، کار کند بهخاطر خدا، خوشرفتار باشد بهخاطر خدا، به مردم کمک کند بهخاطر خدا و... .»
بعد از سخنرانی حاجآقا، جلو رفتم و از او پرسیدم: «من برای درس خواندن چطور نیتم را خدایی کنم؟»
همان موقع چند نفر دورمان جمع شدند. حاجآقا گفت: «تو میتوانی درس بخوانی فقط برای اینکه مدرکی بگیری و سر کاری بروی و برای خودت پول در بیاوری. اما اگر بخواهی بهخاطر خدا درس بخوانی، باید بپرسی خدایا من با چه نیتی درس بخوانم تا تو از من راضی باشی؟ به نظرت جوابش چیست؟»
سکوت کردم چون نمیدانستم. جوانی از میان جمع گفت: «باید ببینی با درس خواندنت چگونه میتوانی خدمت بیشتری به بندگان خدا کنی و کدام شغل را میتوانی انتخاب کنی که به مردم فایده بیشتری برسانی.»
حاجآقا آفرین محکمی گفت و رو به من کرد:
ـ اینطوری، درس خواندنت میشود عبادت، یعنی هر صفحه از کتاب را که میخوانی و هر دقیقهای که سر کلاس حاضر میشوی، برایت بهعنوان عبادت ثبت میشود.»
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 41 کتاب درسی)
به نظر شما در موقعیتهای زیر چگونه میتوان نیت خود را الهی کرد؟
1- یکی از همکلاسیها جلسه گذشته غایب بوده و از ما میخواهد درس را برایش توضیح دهیم.
خدایا! کمکش میکنم تا از درس عقب نماند و تو از من راضی باشی.
2- مادر به دلیل بیماری نمیتواند به همۀ کارهای خانه رسیدگی کند.
خدایا! این کارها را انجام میدهم تا به مادرم کمک کنم و تو از من خشنود باشی.
سؤالات پایان درس (صفحهٔ 42 کتاب درسی)
1- زندگی در زمان حکومت امام زمان برای کسانی که از دنیا رفتهاند نیز ممکن است. درست / نادرست
2- براساس آیه «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ» دلیل عزیز شدن اصحاب کهف چیست؟
چون به پروردگارشان ایمان آوردند و در راه ایمان خود پایداری کردند.
3- تفاوت خالق بودن و رب بودن خدا چیست؟ آیا میتوان یکی را باور داشت و دیگری را نه؟
خالق بودن خدا یعنی او آفرینندهٔ همهٔ موجودات است. رب بودن خدا یعنی او راه درست زندگی کردن را به انسان میآموزد و هدایتش میکند.
بعضیها ممکن است بگویند خدا خالق است ولی نیازی به راه او ندارند؛ این درست نیست.
باید هم به خالق بودن و هم به رب بودن خدا ایمان داشت، چون او هم آفریدگار ماست و هم بهترین راه را برای زندگیمان میداند.
4- منظور از نیت در نماز چیست؟
یعنی قصد کنیم نماز را برای انجام فرمان خدا بخوانیم، نه برای ریا یا عادت. لازم نیست نیت را به زبان بگوییم، همین که در دل بدانیم برای خدا نماز میخوانیم، کافی است.
5- میخواهیم همه کارهایمان مانند نماز عبادت محسوب شود. چه راهکاری برایش دارید؟ با ذکر یک مثال توضیح دهید.
باید در همهٔ کارها نیت الهی داشته باشیم؛ یعنی کار را برای رضای خدا انجام دهیم. مثلاً اگر درس میخوانیم تا به مردم خدمت کنیم و خدا از ما راضی باشد، درس خواندنمان هم عبادت میشود.
فعالیتهای عملکردی (صفحهٔ 43 کتاب درسی)
1- فرمول موفقیت (فردی)
برای قبولی در آزمون زندگی به یک فرمول ساده نیاز داریم.
فرمول موفقیت: «کار را برای خدا انجام بده.»
رنگ الهی دادن به کارها را آموختید. چه خوب است به مدت دو هفته این کار را تمرین کنید و دستاوردهایتان را به صورت زیر به ثبت برسانید:
- جدولی به سلیقه خودتان طراحی کنید.
- کارها و رفتارهای خود را در آن ثبت کنید و به کلاس بیاورید.
- به کمک معلم و اعضای گروه به خودتان امتیاز دهید.
- خدا را بابت این موفقیت شکر کنید.
2- پژوهش (فردی/گروهی)
دربارهٔ داستانهایی از کارهای خارقالعاده پیامبران و امامان، پژوهش بهعمل آورید و حاصل کار خود را در قالب نوشته، انیمیشن، اینفوگرافیک، روزنامهٔ دیواری و... تدوین کنید. میتوانید موضوع دیگری را بهدلخواه برگزینید.