خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هشتم

درس 1: راز شادابی

بازدید31/3 K
تاریخ بروزرسانی1404/07/29

- باور کن وقتی با جمع مخالف هستی، تحمل کردن خنده و تمسخرشان سخت است.
- بر فرض که چند نفر هم مسخره‌ات کنند؛ مگر آدم به‌خاطر خندهٔ دیگران، از کارِ درستش دست می‌کشد؟
- شناکردن در خلاف جهت رودخانه هم حدی دارد! چرا این قدر ساده می‌گیری؟ نمی‌شود، نمی‌شود.

اینها بگومگوی درونم بود که داشت اوج می‌گرفت. همان موقع مادرم صدایم زد و گفت: «همسایه آمده بود و می‌گفت اگر فرزندتان کتاب‌های سال گذشته‌اش را نمی‌خواهد، چند روزی به ما امانت بدهد.»

به سراغ کتاب‌هایم رفتم. کتاب از من تا خدا را برداشتم و ورق زدم. در یک صفحه از کتاب، اسم «بشیر» توجهم را به خود جلب کرد؛ پیر خوش‌زبان و دنیادیده‌ای که از دل تاریخ آمده بود. دلم برایش تنگ شد.

ناگهان احساس کردم کسی برابرم ایستاده؛ سرم را بلند کردم. خدای من! بشیر بود؛ با همان موهای سفیدِ جذابش.

بشیر با لبخند گفت: «منتظر بودم به یادم بیفتی تا بیایم پیشت.»

من هم از خداخواسته، ماجرای بگومگوی درونی‌ام را برای بشیر تعریف کردم و او گفت: «می‌خواهی باز هم در تاریخ سفر کنیم؟ شاید به این بگومگو پایان بدهد.»

من سفرهای تاریخی را دوست دارم؛ ذوق‌زده قبول کردم و در چشم‌به‌هم‌زدنی خودم را کنار غاری دیدم. داخل غار چندتا مرد دیدم که انگار تازه از خواب بیدار شده بودند. لباس‌هایشان با لباس‌های ما فرق داشت. بشیر گفت اینها اصحاب کهف هستند و بعد هم یکی‌شان را صدا زد:

«تِملیخا ... بیا!»
وقتی آمد، دیدم موهایش جوگندمی‌ست و مردی میان‌سال به نظر می‌آمد. بشیر این‌طور معرفی‌اش کرد:
- تملیخا دوست جوان من و اهل یونان است.

با خودم گفتم: «جوان؟! اگر او جوان باشد، حتما من نوزادم!»
تلاش می‌کردم جلوی خنده‌ام را بگیرم که بشیر گفت: «معیار تو برای جوانی با معیار خدا متفاوت است. خدا تملیخا و دوستانش را جوان می‌داند.»

نگاهی به تملیخا انداختم و آرام به بشیر گفتم: «معیار من موهای سیاه است.»
بشیر خندید و گفت: «امام صادق (ع) فرموده اصحاب کهف میان‌سال بودند ولی خدا به‌خاطر ایمان‌اشان آنها رو جوان نامیدند.»

فهم رابطهٔ ایمان و جوانی برایم سخت بود. از بشیر خواهش کردم بیشتر توضیح دهد.

او از من پرسید: «ویژگی اصلی یک جوان چیست؟»
می‌خواستم بگویم موهای سیاه، اما درحالی‌که خنده‌ام گرفته بود، گفتم: «معلوم است؛ نشاط، شادابی.»

به شانه‌ام زد و گفت: «آفرین! ایمان هم آدم را بانشاط و شاداب می‌کند.»

امیرمؤمنان علی (ع) در توصیف انسان مؤمن فرمود: 

(مؤمن) را اینگونه می‌بینی که کسالت از او دور شده و نشاطش همیشگی‌ست.

پرسیدم: «مگر ایمان چیست؟»
گفت: «آیا تو دستت را داخل آب جوش می‌کنی؟»
با قاطعیت گفتم: «به‌هیچ‌وجه! مگر عقلم کم است؟»

بشیر گفت: «پس تو ایمان داری که آب جوش دستت را می‌سوزاند. در زبان می‌گویی به‌هیچ‌وجه؛ در دلت باور داری آب جوش دستت را می‌سوزاند؛ در عمل هم که این کار را نمی‌کنی.»
و حرفش را ادامه داد:
- ایمان به خدا هم یعنی اینکه بگویی خدای یگانه وجود دارد، او را با دلت باور داشته باشی و سپس طوری رفتار کنی که خدا می‌خواهد. ایمان به قرآن، پیامبر (ص)، ائمه (ع) و قیامت هم همین‌طور است.

نقشه مفهومی (صفحهٔ 17 کتاب درسی)

 

امیر مؤمنان علی (ع) فرمود:

«ایمان اقرار کردن با زبان، شناختن با قلب (باور کردن در دل) و عمل کردن است.»

بر اساس این سخن نقشه مفهومی زیر را کامل کنید. سپس در مورد آن در کلاس گفت‌و‌گو کنید.

اقرار با زبان + باور با قلب (شناخت دل) + عمل با رفتار = ایمان

وقتی می‌گوییم ایمان، فقط گفتن «من مؤمنم» کافی نیست.
ایمان سه بخش دارد:
اقرار با زبان یعنی اینکه انسان با زبانش بگوید «من به خدا، پیامبر و قرآن ایمان دارم».
باور با قلب یعنی در دلش واقعاً این را باور داشته باشد، نه فقط به زبان بگوید.
عمل با رفتار یعنی در کارها و رفتار روزمره‌اش هم نشان دهد که مؤمن است؛ مثلاً دروغ نگوید، کمک‌کار دیگران باشد، به دستورهای خدا عمل کند.

پرسیدم: «چرا ایمان انسان را بانشاط می‌کند؟»

بشیر گفت: «آیا تا به حال برایت پیش آمده که اولش انگیزه کاری را نداشته باشی ولی بعداً انگیزه پیدا کنی؟»

کمی فکر کردم و گفتم: «بله. مدتی بود حوصله و انگیزه درس خواندن نداشتم. با خودم می‌گفتم درس بخوانم که چه شود؟! یکی از اقواممان که صاحب شرکت بزرگی است، گفت اگر درسَت را بخوانی، قول می‌دهم بعداً با حقوق خوبی در شرکت خودم استخدامت کنم. حتی از الان هم می‌توانی تابستان‌ها پیش خودم کار کنی و حقوق بگیری. از آن روز به بعد، انگیزه‌ام زیاد شده و حسابی و با نشاط درسم را می‌خوانم.»

بشیر پرسید: «چرا این اتفاق برایت افتاد؟»
گفتم: «چون می‌دانستم او به وعده‌اش عمل می‌کند. برای بچه‌های دیگر اقوام هم این کار را کرده بود.»

بشیر گفت: «او هم به هر حال، انسان است و معلوم نیست فردایش چگونه خواهد بود. آیا ثروتمند می‌ماند یا ورشکست می‌شود؛ زنده می‌ماند یا می‌میرد؛ یا... . اما خدا آفریننده و صاحب‌اختیار عالم است؛ همیشه هست، از بندگانش پشتیبانی می‌کند و حرفش هم راست و درست است. او بندهٔ باایمانش را تنها رها نمی‌کند و راه رسیدن به آرامش را نشانش می‌دهد. برای سختی‌ها و زحماتش، در دنیا و آخرت به او پاداش می‌دهد. تازه، به مؤمنان وعده داده پس از مرگ تا ابد، غرق نعمت‌های او هستند. با این توصیفات، انسان باایمان باید چه حالی داشته باشد؟»

گفتم: «معلوم است دیگر؛ او به پشتوانه داشتن چنین خدایی، در هر شرایطی بانشاط است.»

سپس با حالت درمانده‌ای گفتم: «بشیر جان! می‌شود بگویی موضوع ایمان چه ربطی به بگومگوی درونی من دارد؟»

بشیر نگاه آرامش‌بخشش را به من انداخت و گفت: «کمی صبر کن بعداً، معلوم می‌شود که این دو چه ربطی به هم دارند.» 

قصه: حاج‌قاسم جوان!

خبر مثل پُتک بر سرش فرود آمد:

«داعشی‌ها از سه طرف به سمت شهر اربیل، مرکز کردستان، در حرکت هستند.»

حرف‌های حاج‌قاسم یادش آمد:
- چند وقت دیگر، داعش به کردستان حمله خواهد کرد. آنها روش جنگیدنشان فرق دارد. باید جنگیدن با داعشی‌ها را یاد بگیرید.

تا آمد تکانی به نیروهای خودش بدهد، سه منطقه اشغال شد. مسعود بارزانی خودش را سرزنش می‌کرد که چرا حرف حاج‌قاسم را جدی نگرفته و نیروهایش را برای جنگ با داعشی‌ها آماده نکرده است.

به مقامات آمریکایی زنگ زد:
- من مسعود بارزانی هستم؛ رهبر کردستان عراق. پیغام مرا به رئیس‌جمهور اوباما برسانید و بگویید ما نمی‌توانیم در برابر داعشی‌ها مقاومت کنیم؛ به کمک شما نیاز داریم.

بارزانی تلفن را قطع کرد و منتظر جواب ماند. مطمئن بود آمریکایی‌ها کردستان عراق را تنها نخواهند گذاشت.

تلفن زنگ خورد. از آمریکا بود. یکی از آن‌طرف خط با خونسردی گفت: «پیغام شما به رئیس‌جمهور اوباما رسید. ایشان گفت ما نمی‌توانیم به کمک شما بیاییم.»

بارزانی انتظارش را نداشت؛ انگار آب یخ ریختند روی سرش. تماس با مقامات ترکیه، انگلیس، فرانسه و عربستان هم فایده‌ای نداشت. جواب همه یکی بود: «نمی‌توانیم به کمک شما بیاییم.»

فقط ایران مانده بود. پس با مقامات ایرانی تماس گرفت و مضطرب گفت: «داعشی‌ها حمله کرده‌اند. اربیل در حال سقوط است. اگر به کمکمان نیایید، باید شهر را تخلیه کنیم.»

مقامات ایرانی امکانی برایش فراهم کردند تا بتواند با سردار حاج‌قاسم سلیمانی صحبت کند. حاج‌قاسم جواب داد: 
- فردا بعد از نماز صبح، اَربیل هستم.
- فردا دیر است؛ همین حالا بیا! 
- فقط امشب شهر را نگه دار. اگر خدا بخواهد، فردا می‌رسم.

صبح شد و هواپیمایی از برج مراقبت اجازه فرود خواست. حاج‌قاسم و هفتاد نفر از نیروهایش از هواپیما پیاده شدند. بارزانی به استقبالشان رفت و از دیدن نیروهای کمکی به‌شدت خوشحال شد، اما با خودش گفت: «یعنی حاج‌قاسم با همین چند نفر می‌خواهد با داعشی‌ها بجنگد؟!»

حاج‌قاسم وقت را تلف نکرد و سریع با نیروهایش به خط مقدم جنگ رفت. نیروهای خستهٔ کرد با دیدن نیروهای کمکی جان تازه‌ای گرفتند. چیزی نگذشت که ورق به نفع کردهای عراق برگشت و داعشی‌ها عقب‌نشینی کردند. باورکردنی نبود. چرا داعشی‌ها به این زودی شکست را قبول کردند؟!

یکی از فرماندهان داعشی اسیر شده بود. بارزانی سؤالش را از او پرسید: «شما که داشتید پیروز می‌شدید، چرا ناگهان عقب‌نشینی کردید؟»

فرمانده داعشی گفت: «همین‌که خبر رسید قاسم سلیمانی به کمک پیش‌مرگ‌های کرد آمده، همه روحیه‌شان را باختند. با نیروهایی که ترس به جانشان افتاده، نمی‌شود جنگید. برای همین، عقب‌نشینی کردیم.»

مقام معظم رهبری:
بعضی از افراد میان‌سال مثل جوان‌ها هستند. سن شهید سلیمانی حدوداً شصت سال بود [اما]، دیدید در کوه و دشت و بیابان و همه‌جا چطور مثل جوان‌ها حرکت می‌کرد. از هیچ چیز نمی‌ترسید. گاهی اوقات در 24 ساعت، در یک کشوری به‌قدری تلاش و فعالیت می‌کرد که آدم از خواندنش احساس خستگی می‌کرد که چقدر تلاش و تحرک انجام گرفته.

برداشت (صفحهٔ 23 کتاب درسی)

 

به نظر شما چه ویژگی‌هایی در شهید حاج‌قاسم سلیمانی، از او مردی خستگی‌ناپذیر ساخته بود؟

به نظر من چند ویژگی مهم باعث شده بود شهید حاج‌قاسم سلیمانی مردی خستگی‌ناپذیر باشد:
1- ایمان قوی به خدا – او یقین داشت که خدا همیشه همراهش است و برای رضای او تلاش می‌کرد، نه برای شهرت یا مقام.
2- عشق به مردم و وطن – از جانش برای دفاع از مردم و امنیت کشور مایه می‌گذاشت.
3- هدف روشن – می‌دانست برای چه می‌جنگد و هدفش را گم نمی‌کرد؛ همین باعث می‌شد خسته نشود.
4- شجاعت و روحیهٔ جهادی – در سخت‌ترین شرایط با آرامش و امید عمل می‌کرد و دیگران را هم دلگرم می‌کرد.
5- توکل و اعتماد به خدا – هر کاری را با نام خدا شروع می‌کرد و مطمئن بود پیروزی از طرف اوست.
در واقع، ایمان، هدف، شجاعت و عشق به خدمت، نیرو و نشاطی به او داده بود که از هیچ سختی خسته نمی‌شد.

احکام: نماز بدون وضو!

نزدیک ظهر، برای وضو گرفتن به‌طرف آبخوری رفتم. حاج‌آقای محمدی را دیدم که وارد مدرسه شد. هول‌هولکی مسح پای چپم را کشیدم و به طرف حاج آقا دویدم تا باهم به نمازخانه برویم.

در بین راه، یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت: «حاج‌آقا!»

همین‌که حاج‌آقای محمدی نگاه کرد، آن دانش‌آموز عمداً رویش را برگرداند. چند نفر دیگر هم داشتند نگاه می‌کردند و می‌خندیدند.

حاج‌آقا به‌طرف دانش‌آموز رفت. دستی به شانه دانش‌آموز زد و او وحشت‌زده برگشت، اما وقتی لبخند حاج‌آقا را دید، وحشتش به خجالت تبدیل شد. حاج‌آقا گفت: «عزیزم! چرا وسط حیاط ایستاده‌ای؟»

دانش‌آموز با دستپاچگی گفت: «می‌خواهم به نمازخانه بروم.»

حاج‌آقا گفت: «چه خوب! پس بیا باهم برویم. اسمت را هم به من بگو تا دوست شویم.»

بعد از نماز عصر، حاج‌آقا رو به بچه‌ها ایستاد و بعد از تبریک سال تحصیلی جدید، گفت: «مثل همیشه به‌جای اینکه من موضوع را مشخص کنم، شما بگویید دربارهٔ چه موضوعی حرف بزنیم؟»

دانش‌آموزی که در حیاط حاج‌آقا را صدا زده بود، بلند شد و گفت: «حاج‌آقا! من از وضو گرفتن خوشم نمی‌آید. می‌شود بگویید چرا برای نماز خواندن باید وضو بگیریم؟»

حاج‌آقا نگاهش کرد:

- میلاد جان! نماز دستور خداست، آدابش را هم خودش تعیین کرده. او گفته قبل از نماز خواندن، وضو بگیرید. ما هم اطاعت می‌کنیم؛ حتی اگر دلیلش را ندانیم. این می‌شود بندگی کردن.

امام باقر فرموده:

«وضو یکی از مقررات الهی‌ست تا معلوم شود چه کسی مطیع و چه کسی نافرمان است.»

دانش‌آموز دیگری از حاج‌آقا اجازه گرفت و گفت: «می‌شود خودتان وضو گرفتن را یادمان بدهید؟»

حاج‌آقا اسم دانش‌آموز را از او پرسید و بعد گفت: «محسن جان! زحمت بکش و بیا اینجا پیش من.»

محسن رفت و پیش حاج‌آقا ایستاد. حاج‌آقا به او گفت: «حالا لطفاً آستین‌هایت را تا بالای آرنج بالا بزن و جوراب‌هایت را هم در بیاور. بعد هر کاری گفتم، همان را انجام بده.»

سپس رو کرد به بچه‌ها:
- اول نیت می‌کنیم و در دلمان می‌گوییم خدایا به‌خاطر تو و انجام دستورت وضو می‌گیرم. بعد مُشتی آب را روی پیشانیمان می‌ریزیم و با آن، گردی صورتمان را می‌شوییم؛ یعنی از آنجایی‌که موهایمان روییده تا چانه را به پهنای انگشت وسط و شست.

محسن هم‌زمان با توضیحات حاج‌آقا، نشان می‌داد که مثلا دارد صورتش را می‌شوید.

- خوب است حواسمان باشد که شاید با چشم و زبانمان گناهی مرتکب شده باشیم، پس از خدا بخواهیم گناهان چشم و زبانمان را ببخشد.

بعد دست چپمان را پر از آب می‌کنیم و درحالی‌که دست راست را روبه‌پایین گرفته‌ایم، آب را روی آرنج می‌ریزیم و از آرنج تا نوک انگشتان را می‌شوییم. سپس سراغ دست چپ می‌رویم و به همین ترتیب آن را می‌شوییم. حواسمان باشد که شاید با دستمان گناهی انجام داده باشیم؛ خوب است از خدا طلب بخشش کنیم.

حالا با خیسی باقی‌مانده در کف دست، سرمان را مسح می‌کنیم؛ یعنی دستمان را روی سرمان می‌گذاریم و آن را تا جلوی سرمان می‌کشیم. حواسمان باشد که شاید فکرهای نادرستی از سر گذرانده باشیم. خوب است از خدا بخواهیم ما را از فکر و خیال باطل دور کند.

بعد از آن، با خیسی باقی‌مانده در دستان، روی پاها را مسح می‌کنیم. دستمان را روی پای راست می‌گذاریم و از نوک یکی از انگشتان تا مفصل مچ پا می‌کشیم. همین کار را برای پای چپ هم انجام می‌دهیم. حواسمان باشد شاید با این پاها به جایی رفته باشیم که خلاف فرمان خدا بوده. خوب است از خدا بخواهیم ما را از رفتن به جایی که مخالف رضایت اوست، در امان بدارد.

میلاد گفت: «حاج‌آقا! این حواسمان باشدهایی که گفتید، چقدر جالب است!»
حاج‌آقا لبخند به‌لب گفت: «من اینها را از احادیث اهل‌بیت یاد گرفته‌ام.»

احکام تصویری (صفحهٔ 26 کتاب درسی)

 

علی مشغول گرفتن وضو است. مراحل انجام وضوی او را در تصاویر زیر به‌ترتیب شماره‌گذاری کنید.
1- نیت
2- شستن صورت
3- شستن دست راست
4- شستن دست چپ
5- مسح سر
6- مسح پای راست
7- مسح پای چپ

مراحل انجام وضوی صحیح

سؤالات پایان درس (صفحهٔ 27 کتاب درسی)

 

1- خداوند اصحاب کهف را به‌خاطر ایمانشان با چه تعبیری یاد می‌کند؟
الف) جوان
ب) تلاشگر 
ج) مؤمن
د) شجاع

2- از نظر امیر مؤمنان علی نشاط همیشگی یکی از ویژگی‌های انسان مؤمن است. درست / نادرست

3- حمید گمان می‌کند شادی و نشاط فقط برای ثروتمندان، قدرتمندان و افراد مشهور است. او در میان سختی‌ها و مشکلات، انگیزه‌اش را برای ادامهٔ کارها و تصمیماتش از دست می‌دهد. او را با دلیل منطقی راهنمایی کنید.
نشاط و آرامش واقعی از ایمان به خدا به‌دست می‌آید، نه از ثروت یا شهرت.
کسی که ایمان دارد، مطمئن است خدا همیشه پشتیبان اوست، پس حتی در سختی‌ها هم امیدش را از دست نمی‌دهد. همان‌طور که در درس دیدیم، انسان باایمان چون به وعده‌های راست و مهربانِ خدا اعتماد دارد، انگیزه‌اش را حفظ می‌کند.

4- ایمان داشتن به چه معناست؟ گفتن با زبان + باور داشتن با دل + عمل کردن در رفتار.
اکنون رفتار کسی را که ایمان واقعی به قرآن دارد، توصیف کنید.
به دستورات قرآن عمل می‌کند، راستگو و مهربان است، از گناه دوری می‌کند، به دیگران کمک می‌کند و در تصمیم‌هایش از راه درست خارج نمی‌شود.

5- سعید لباس‌های نامناسبی بر تن می‌کند. وقتی هم به او تذکر می‌دهند می‌گوید: ای آقا! دل آدم باید پاک باشد و ظاهر مهم نیست. با توجه به آنچه از مفهوم ایمان آموخته‌اید، سخن وی را نقد کنید.
سعید اشتباه می‌کند، چون ایمان فقط در دل نیست. اگر کسی واقعاً خدا را باور دارد، به دستورات او در ظاهر هم عمل می‌کند. وقتی خدا دربارهٔ پوشش دستور داده، پیروی از آن نشانهٔ ایمان و احترام به فرمان اوست. پس کسی که ظاهرش را طبق خواستهٔ خدا اصلاح نمی‌کند، ایمانش کامل نیست.

6- بهتر است هنگام وضو گرفتن حواسمان به چه چیزهایی باشد؟
نیت کنیم که برای رضای خدا وضو می‌گیریم.
یادمان باشد شاید با چشم و زبان گناه کرده باشیم؛ از خدا بخواهیم ببخشد.
هنگام شستن دست‌ها از خدا بخواهیم ما را از گناه با دست دور کند.
هنگام مسح سر از خدا بخواهیم از فکرهای نادرست دورمان کند.
هنگام مسح پاها از خدا بخواهیم ما را از رفتن به راه نادرست حفظ کند.

فعالیت‌های عملکردی (صفحهٔ 28 کتاب درسی)

 

1- مأموریت یک‌ساله
الف) صحنه‌های درس‌آموز (فردی/گروهی)

در این کتاب با داستان اصحاب کهف و نکات تربیتی آن آشنا می‌شویم. در پایان هر درس، خلاصه آنچه را که شنیده و خوانده‌اید، به‌صورت داستان تصویری (کمیک) طراحی کنید. با رعایت نکات زیر:
- صحنه‌های درس‌آموز را انتخاب کنید.
- طراحی خود را در قالب مشخص و در برگه جداگانه انجام دهید تا در پایان سال‌تحصیلی بتوانید آن را به‌صورت کتاب تدوین کنید.
- در کنار هر تصویر به رفتارهای شایسته اصحاب کهف و تدابیر الهی مرتبط با آن اشاره کنید.
- آنچه را از آن صحنه آموخته‌اید، در قالب یک جمله زیبا یا یک بیت شعر بنویسید.

ب) دوست من نماز (فردی)
حاج آقای محمدی بعد از نماز، به اهالی مسجد گفت: «اگر می‌خواهید نماز، اثر واقعی خودش را داشته باشد، بهتر است هنگام نماز حواستان به نکاتی که می‌گویم باشد. شبی یک نکته از نماز می‌گویم؛ سعی کنید به آن توجه کنید.» بیایید ما هم همراه اهالی مسجد، هر نکته‌ای را که می‌آموزیم، در نمازهای خود به‌کار ببندیم و آن را در جدول زیر ثبت کنیم. برای ادامه کار می‌توانیم در پایان هر درس جدولی مشابه این جدول طراحی کنیم.

2- کوله‌پشتی «انگیزه در سایه ایمان» (فردی)

گام اول: یکی از هدف‌های مهم زندگی خود را درنظر بگیرید مانند:
- یادگرفتن مهارت جدید
- رسیدن به شغل دلخواه
- عبور از یک مشکل

گام دوم: یک کوله‌پشتی نقاشی کنید. هدف و ابزارهای انگیزه‌بخش برای رسیدن به آن را روی آن بنویسید مانند:
- دعا
- توکل
- آیه‌ای با موضوع امیدواری و یا هر ابزاری که به ذهنتان می‌رسد. (ابزارهای خالقانه و متنوع امتیاز بیشتری دارد، مثلا دعای پدر و مادر و....)

گام سوم: نقاشی کامل شده خود را به کلاس بیاورید و در مورد آن با دوستان خود گفت‌وگو کنید، سپس به سؤالات زیر پاسخ دهید.
1- اگر این کوله‌پشتی را نداشته باشیم، با چه مشکلاتی روبرو می‌شویم؟
2- به کوله‌پشتی دوستانتان چه ابزارهایی اضافه می‌کنید و از آنها چه ابزارهایی انتخاب می‌کنید؟

درس 1: راز شادابی