خانه
گاما

درسنامه آموزشی هدیه‌های آسمانی کلاس سوم

درس 3: همیشه با من

بازدید50/6 K
تاریخ بروزرسانی1399/09/2

محمّد از خیمه بیرون آمد. نگاهی به اطراف انداخت. همه جا خلوت بود. صبح خیلی زود، فرزندان حلیمه گوسفندان را به چرا برده بودند.

به خیمه برگشت و به دایه‌اش (کسی که نوزاد را به او می‌سپارند تا برای مدّتی از او نگه‌داری کند.) حلیمه گفت: مادر جان، چرا من با برادرانم به صحرا نمی‌روم؟

مادر نمی‌دانست چه جوابی به کودکش بدهد. چهار سال بود محمّد را از مکّه به صحرا آورده بود تا او را در هوای پاک صحرا بزرگ کند، بعد هم سالم به خانواده‌اش برگرداند.

با مهربانی به محمّد گفت: عزیزم، رفتن به صحرا آسان نیست. گرمای بیابان سوزان است و خطر گرگ و نیش مار و عقرب هم وجود دارد.

محمّد به فکر فرو رفت و گفت: چرا برادرانم هر روز باید سختی و خطر بیابان را تحمّل کنند، ولی من در سایه‌ی خیمه استراحت کنم؟

 تو دوست داری با آن‌ها به بیابان بروی؟

***

خورشید طلوع کرده بود. صدای گوسفندان به گوش می‌رسید. برادران محمّد آماده‌ی رفتن می‌شدند.

مادر صدا زد: «پسرانم صبر کنید! محمّد امروز با شما به صحرا می‌آید.»

برادران محمّد از خوش‌حالی فریاد زدند: «راستی مادر؟! برادرمان با ما می‌آید؟»

مادر، محمّد را آماده کرد. موهایش را شانه کشید و مهره‌ای را با ریسمان به گردنش انداخت.

محمّد چند لحظه با تعجّب به مهره نگاه کرد و پرسید: «مادر این چیست؟»

مادر گفت: «این گردنبند تو را در بیابان از همه‌ی خطرها حفظ می‌کند».

چهره‌ی کودکانه‌ی محمّد در هم رفت. گردنبند را باز کرد و با ادب گفت: «مادر، از این گردنبند هیچ کاری برنمی‌آید. من کسی را دارم که همیشه و در همه جا با من است. او مرا از خطرها حفظ می‌کند».

حلیمه به فکر فرو رفت. گله به راه افتاد و صدای گوسفندان در صحرا پیچید.

فکر می‌کنم (صفحه‌ی 22 کتاب درسی)

 

حلیمه به چه چیزی فکر می‌کرد؟ به حرف محمّد که گفت: «مادر، از این گردنبند هیچ کاری برنمی‌آید. من کسی را دارم که همیشه و در همه جا با من است. او مرا از خطرها حفظ می‌کند.»

دوست دارم (صفحه‌ی 22 کتاب درسی)

 

مانند کودکی پیامبر، خوب و دوست داشتنی باشم. بعد از این سعی می‌کنم: 

انسانی شجاع و باادب و مهربان باشم. از خدا می‌خواهم به من کمک کند تا درستکار و راستگو و امانت‌دار باشم.

گفت‌وگو کنیم (صفحه‌ی 22 کتاب درسی)

 

با شنیدن هر یک از کلمات زیر، به یاد چه موضوعی در زندگی پیامبر اسلام می‌افتید؟

یتیم - صحرا - عبدالله - آمنه - امین

عبدالله: پدر پیامبر     آمنه: مادر پیامبر     امین: درستکار بودن پیامبر     صحرا: دوران کودکی پیامبر همراه دایه‌ی مهربانش      یتیم: پیامبر در دوران کودکی پدر و مادر خود را از دست داد.

ببین و بگو (صفحه‌ی 23 کتاب درسی)

 

1- این تصویر شما را به یاد چه داستانی از کتاب هدیه‌های آسمان کلاس دوم می‌اندازد؟ به یاد مهربانی و یتیم‌نوازی پیامبر (ص) می‌اندازد.

2- این داستان چه ارتباطی با داستان درس دارد؟ پیامبر (ص) با کودکان یتیم مهربان بودند.

بیندیشیم (صفحه‌ی 24 کتاب درسی)

 

این آیه با کدام سخن پیامبر در داستان درس ارتباط دارد؟ من کسی را دارم که همیشه و در همه جا با من است. (خداپرستی)

بگرد و پیدا کن (صفحه‌ی 25 کتاب درسی)

 

با خواندن هر جمله، به یاد کدام ویژگی پیامبر اسلام می‌افتی؟ آن‌ها را به هم وصل کن. یکی را نیز خودت از داستان پیدا کن و بنویس.

با ادب: چرا برادرانم هر روز باید سختی و خطر بیابان را تحمّل کنند، ولی من در سایه‌ی خیمه استراحت کنم؟
شجاع: مادر جان، چرا من با برادرانم به صحرا نمی‌روم؟
مهربان و دلسوز: گرمای بیابان سوزان است و خطر گرگ و نیش مار و عقرب هم وجود دارد.
خداپرست: من کسی را دارم که همیشه و در همه جا با من است.

درس 3: همیشه با من