درسنامه آموزشی فارسی و نگارش (1) کلاس دهم هنرستان
درس 3: کلاس نقاشی
زنگ نقّاشی، دلخواه و روان بود. خشکی نداشت. به جِد گرفته نمیشد. خنده در آن روا بود. معلّم دور نبود. صورتک به رو نداشت. «صاد» معلّم ما بود؛ آدمی افتاده و صاف. سالش به چهل نمیرسید. کارش نگار نقشهٔ قالی بود و در آن دستی نازک داشت. نقشبندیاش دلگشا بود و رنگ را نگارین میریخت. آدم در نقشهاش نبود و بهتر که نبود. در پیچ و تاب عرفانیِ اسلیمی، آدم چه کاره بود؟!
معلّم، مرغان را گویا میکشید؛ گوزن را رعنا رقم میزد؛ خرگوش را چابک میبست؛ سگ را روان گَرته میریخت؛ امّا در بیرنگ اسب حرفی به کارش بود و مرا حدیثی از اسب پردازی معلّم در یاد است.
سال دوم دبیرستان بودیم. اوّل وقت بود و زنگ نقّاشی ما بود. در کلاس نشسته بودیم و چشم به راه معلّم. «صاد» آمد. بر پا شدیم و نشستیم. لولهای کاغذ زیر بغل داشت. لوله را روی میز نهاد. نقشۀ قالی بود و لابد ناتمام بود. معلّم را عادت بود که نقشۀ نیمکاری با خود به کلاس آورد و کارش پیوسته همان بود؛ به تختۀ سیاه با گچ طرح جانوری میریخت؛ ما را به رونگاری آن مینشاند و خود به نقطه چینی نقشۀ خود مینشست.
معلّم پای تخته رسید؛ گچ را گرفت؛ برگشت و گفت: «خرگوشی میکشم تا بکشید.» شاگردی از درِ مخالفت صدا برداشت: «خرگوش نه!» و شیطنت دیگران را برانگیخت. صدای یکیشان برخاست: «خسته شدیم از خرگوش، دنیا پُرِ حیوان است.» از ته کلاس شاگردی بانگ زد: «اسب!» و تنی چند با او هم صدا شدند: «اسب، اسب!» و معلّم مشوّش بود. از درِ ناسازی صدا برداشت: «چرا اسب؟ به درد شما نمیخورد؛ حیوان مشکلی است.» پیبردیم راه دست خودش هم نیست و این بار اتاق از جا کنده شد. همه با هم دم گرفتیم: «اسب، اسب!» که معلّم فریاد کشید: «ساکت!» و ما ساکت شدیم و معلّم آهسته گفت: «باشد، اسب میکشم.» و طرّاحی آغاز کرد. «صاد» هرگز جانوری جز از پهلو نکشید. خَلفِ صدقِ نیاکانِ هنرور خود بود و نمایش نیم رخ زندگان رازی در بر داشت و از سر نیازی بود. اسب از پهلو، اسبیِ خود را به کمال نشان میداد.
دست معلّم از وَقَب حیوان روان شد؛ فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فکّ زیرین را پیمود و در آخُره ماند؛ پس بالا رفت، چشم را نشاند؛ دو گوش را بالا برد؛ از یال و غارِب به زیر آمد؛ از پستی پشت گذشت؛ گُرده را برآورد؛ دُم را آویخت؛ پس به جای گردن باز آمد. به پایین رو نهاد؛ از خمِ کتف و سینه فرا رفت و دو دست را تا فراز کُلهّ نمایان ساخت. سپس شکم را کشید و دو پا را تا زیر زانو گرته زد. «صاد» از کار باز ماند. دستش را پایین برد و مردّد مانده بود. صورت از او چیزی میطلبید؛ تمامت خود میخواست. کُلّۀ پاها مانده بود با سُمها، و ما چشم به راه آخرِ کار و با خبر از مشکلِ «صاد». سراپاش از درماندگیاش خبر میداد، امّا معلّم درنماند. گریزی رندانه زد که به سود اسب انجامید؛ شتابان خطهایی درهم کشید و علفزاری ساخت و حیوان را تا ساق پا به علف نشاند. شیطنت شاگردی گُل کرد؛ صدا زد: «حیوان مچ پا ندارد، سم ندارد.» و معلّم که از مَخمصه رَسته بود، به خونسردی گفت: «در علف است؛ حیوان باید بچرد.»
معلمّ نقّاشی مرا خبر سازید که شاگرد وفادار حقیرت، هر جا به کار صورتگری درمیماند، چارۀ درماندگی به شیوۀ معلّم خود میکند.
اتاق آبی، سهراب سپهری
کارگاه درس پژوهی صفحه 26 کتاب درسی
1- برای هریک از موارد زیر، یک مترادف از درس بیابید.
- برآمدگی پشت پای اسب (کُلهّ)
- چنبرۀ گردن (آخُره)
- میان دو کتف (غارِب)
2- از متن درس، چهار واژۀ مهمّ املایی بیابید و بنویسید.
صورتگری، صدق، وقب، غارب، مخمصه، رعنا
3- نقش دستوری کلمات مشخّص شده را بنویسید.
«صاد» هرگز جانوری جز از پهلو نکشید.
نهاد قید مفعول متمم
4- به کاربرد حرف «و» در جملههای زیر توجّه کنید:
الف) زندگی و سفر مانند هم هستند.
ب) در طول زندگی، سفر میکنیم و در سفر هم زندگی میکنیم
«و» در جملۀ «الف»، دو یا چند کلمه را به هم پیوند داده است؛ به این نوع «و»، «واو عطف» میگویند.
«و» در جملۀ «ب»، دو جمله را به هم ربط داده است. به این نوع «و» که معمولا پس از فعل میآید و دو جمله را به هم میپیوندد، «نشانۀ ربط یا پیوند» میگویند.
- اکنون از متن درس، برای کاربرد هر یک از انواع «و»، نمونهای بیابید و بنویسید.
واو عطف: زنگ نقاشی دلخواه و روان بود. - صاد معلم ما بود آدمی افتاده و صاف.
نشانه ربط یا پیوند: نقشبندیاش دلگشا بود و رنگ را نگارین میریخت. - کارش نگار نقشه قالی بود و در آن دستی نازک داشت.
5- در کدام قسمت از متن درس، میتوان نشانههای شاعری نویسنده را یافت؟
معلّم، مرغان را گویا میکشید؛ گوزن را رعنا رقم میزد؛ خرگوش را چابک میبست؛ سگ را روان گَرته میریخت.
6- دو کنایه در متن درس پیدا کنید و مفهوم آنها را بنویسید.
در بیرنگ اسب حرفی به کار بود. $\leftarrow $ مهارت نداشت.
پیبردیم راه دست خودش هم نیست. $\leftarrow $ خودش هم مهارت ندارد.
در نگار قالی دستی نازک داشت. $\leftarrow $ استادی و مهارت داشت.
7- از نظر نویسنده، کلاس درس نقّاشی، در مقایسه با کلاس درسهای دیگر چه ویژگیهایی داشت؟
دلخواه و روان بود - خشکی نداشت - خنده در آن جایز بود - کلاس خیلی جدی گرفته نمیشد - معلم صمیمی و مهربان بود.
8- معنی و مفهوم هریک از عبارتهای زیر را بنویسید.
- خَلفَ صدق نیاکان هنرور خود بود. پیرو واقعی و جانشین راستین استادان (پدران) نقاشی پیش از خود بود.
- اسب از پهلو، اسبی خود را به کمال نشان میداد. کشیدن اسب از پهلو (نیم رخ) زیباتر بود و تناسب اندام اسب را بهتر نشان میداد.