دوستی و پیوند با دیگران، یکی از مهمترین نیازهای انسان است. هنگامی که آدمی با مشکل یا مسئلهای رویارو میشود که به تنهایی نمیتواند آن را از پیش رو بردارد، اگر دوستی، با وی همراهی و همدلی کند، باعث خوشحالی و خرسندی او میشود؛ در واقع دوستان در تمام لحظههای زندگی، خوشی و ناخوشی، به ما کمک میکنند. مصاحبت با یک دوست خوب و شکیبا، همچون وزش نسیم دلانگیزی است 1 که احساس آرامش و سبکی و صفای درون را در ما زنده میسازد. به این تصویر زیبای سعدی از دیدار دوست، توجّه کنید:
قلمرو زبانی: خرسندی: خشنودی، قناعت / مصاحبت: همنشینی / شکیبا: بردبار، صبور / وزش: وزیدن
قلمرو ادبی: تضاد: خوشی - ناخوشی / تشبیه: مصاحبت با دوست خوب همچون وزش نسیم است. / از پیش رو برداشتن: کنایه از حل کردن مشکل و برطرف کردن گرفتاریها
قلمرو فکری: 1 هم نشینی با یک دوست خوب و بردبار، مانند وزش نسیم دل انگیزی است.
دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟
اَبری که در بیابان بر تشنهای ببارد
قلمرو زبانی: دانی: میدانی / غایب: کسی که حضور نداشته باشد، پنهان / ذوق: سرخوشی، شادی. / دیدار یار غایب: یک گروه اسمی است که «دیدار» هسته و «یار» و «غایب» وابسته هستند.
قلمرو ادبی: تشبیه: مصراع اول (نشاطِ دیدارِ یارِ غایب) به مصراع دوم تشبیه شده است. شاعر، دیدن یار غایب را به ابری مانند کرده است که در بیابان بر انسان تشنهای ببارد و او را سیراب کند. / واجآرایی: حرف «الف» / آرایۀ تضمین: (اگر سخن دیگران را درون سخن و نوشتۀ خود بیاوریم، از تضمین بهره بردهایم. در اینجا، نویسندگان کتاب فارسی پایۀ نهم، در ضمن مطلب خویش، بیتی از سعدی را آوردهاند.) / مراعات نظیر: ابر، باریدن، بیابان، تشنه
قلمرو فکری: آیا میدانی دیدن دوست گم شده چقدر ذوق و شوق دارد؟ لذت آن، مانند لذت باریدن ابری است که بر بیابان بر موجودات تشنه میبارد. همان طوری که بارش باران در بیابان همه موجودات را خوشحال میکند، دیدن دوبارۀ یار غایب نیز انسان را خوشحال میکند.
در جهان و زندگی کنونی، افرادی که شبکۀ ارتباطی گسترده و دوستان فراوان دارند، در برابر دشواریهای زندگی موفّقترند و سلامت روانی و جسمانی بهتری دارند؛ بنابراین باید اهمیّت و ارزشِ اینگونه ارتباطها را بدانیم و در پی ایجاد دوستیهای خوب و مفید باشیم. انسان بیدوست، همواره غمگین است؛ به بیان دیگر تنهایی، یکی از سنگینترین مصائب است. 1 «ذوقی چنان ندارد، بیدوست زندگانی.» 2
قلمرو زبانی: شبکه: مجموعهای از افراد و اجزا که کار واحدی انجام میدهند، خطوط سیمی یا لولهای که به منظور انتقال اخبار یا مواد نفتی به کار میرود. / مفید: باارزش / مصائب: جمع مصیبت، بلاها
قلمرو ادبی: تناسب: روانی- جسمانی
قلمرو فکری: 1 یکی از سختترین و دشوارترین مشکلات، بدون دوست بودن است. / 2 زندگی بدون دوست و یار و همدم، لذت بخش و شور انگیز نیست.
آنچه در شناخت افراد به ما یاری میرساند، مشورت با پدر و مادر، معلمان دلسوز و مربیانِ با تجربه است که ما را از دام و چاهِ این راه آگاه میسازد و آسیبهای این مسیر را نشان میدهد. چه بسیارند کسانی که لاف دوستی میزنند امّا در حقیقت گرگهایی در جامۀ گوسفندان هستند. 1 مولوی چنین گفته است:
قلمرو زبانی: افراد: جمع مکسر (مفرد آن: فرد)، کسان، اشخاص / آسیب: صدمه، زخم / مسیر: راه / لاف: گزاف گفتن، سخن بیارزش، ادعای واهی / جامه: لباس.
قلمرو ادبی: راه و چاه: جناس ناقص اختلافی / چاه: منظور گمراهی است. / گرگ در جامۀ گوسفند: مثل است و کنایه از ظاهر فریبنده داشتن / تشبیه: در عبارت «کسانی که لاف دوستی میزنند» به «گرگهایی در جامۀ گوسفندان» تشبیه شدهاند. / تضاد: گرگ و گوسفند - راه و چاه
قلمرو فکری: 1 انسانهایی که ادعای دوستی میکنند، فراوانند؛ در حقیقت این گونه افراد، گرگ صفتهایی هستند که در لباس دوست ظاهر شدهاند.
مار بد جانی ستاند از سلیم
یار بد آرد سوی نار مقیم
قلمرو زبانی: جان ستاندن: جان گرفتن یعنی به قتل رساندن / سلیم: یعنی سالم و سلامت / نار: یعنی آتش / مقیم: یعنی ساکن / بیت: دو جمله
قلمرو ادبی: جناس ناقص: مار و یار و نار / تکرار: کلمه «بد»
قلمرو فکری: مار خطرناک و کشنده، جان انسان سالم را میگیرد اما همنشین و دوست بد، انسان را ساکن آتش میکند!
تاُثیرگذاری همنشین بر مَنش و کردار انسان چنان مهم و عمیق است که رسول اکرم -صلّی اللّه علیه و آله- میفرمایند: «انسان بر دین و آیین دوست و هم نشین خود است».
قلمرو زبانی: منش: خوی، عادت، خصلت / کردار: رفتار / صلی الله علیه و آله: سلام و درود خدا بر او و خاندانش / آیین: روش، دین
قلمرو ادبی: تناسب: منش، کردار - دین، آیین
سنایی غزنوی میگوید:
منشین با بدان که صحبت بد
گرچه پاکی، تو را پلید کند
آفتاب ارچه روشن است او را
پارهای ابر، ناپدید کند
قلمرو زبانی: صحبت: همنشینی / پلید: ناپاک / ناپدید: گم، ناپیدا / بدان: متمم / کم نشین: فعل / پاکی: = تو پاک هستی؛ تو: نهاد / پاک: مسند / «ی» در واژۀ «پاکی:» هستی، فعل اسنادی / تو: مفعول / پارهای ابر: نهاد / آفتابی بدین بزرگی: مفعول / ناپدید کند: فعل
قلمرو ادبی: شاعر با آوردن مثالی در بیت دوم، معنای بیت اول را بر ما آسان کرده است. دوست بد را به پارهای ابر مانند کرده است که جلوی نور خورشید را میگیرد. در واقع، تشبیهی آفریده که بدینگونه است: دوست بد همانند پارهای ابر، جلوی تابش خورشید را میگیرد / تضاد: پاک و پلید / مراعات نظیر: آفتاب و ابر / تضمین: آوردن دو بیت از سنایی.
قلمرو فکری: با انسانهای بد و بد نام همنشینی، نکن، زیرا همنشینی با این گونه انسانها باعث تأثیر رفتارهای ناپسند آنها در تو میشود. حتی اگر پاک باشی. آفتاب بزرگ و با عظمت را گاهی تکهای ابر ناپدید میکند. (همنشینی با انسانهای بد هم هرچند که ما پاک باشیم، باعث ناپدید شدن پاکی ما میشود.)
سعدی در گلستان آورده است:
«هر که با بدان نشیند، اگر نیز طبیعتِ ایشان در او اثر نکند، به طریقتِ ایشان متّهم گردد».
قلمرو زبانی: طبیعت: سرشت، خصلت / طریقت: راه و روش / متهم: بدنام و تهمت زده شده.
قلمرو فکری: هر کس با انسانهای بد هم نشین شود، اگر اخلاق ناپسند و رفتارهای زشت این گونه افراد در وی اثر نگذارد، به پیروی از راه و روش آنها و همراهی با آنها متهم میشود.
همچنین میفرماید:
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف، روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد!
قلمرو زبانی: خاندان: تبار، اجداد، طایفه / نبوت: پیامبری / اصحاب کهف: یاران غار / پِیِ: دنبال / مردم: انسانیت، انسان بودن / پسر نوح: نهاد / بَدان: متمم / بنشست: فعل / خاندان نبوتش: نهاد / گم: مسند / شد: فعل اسنادی / سگ اصحاب کهف: نهاد / مردم: مسند / شد: فعل اسنادی
قلمرو ادبی: تلمیح (اشاره به داستانهای پسر نوح و اصحاب کهف) / تضاد: بَدان و نیکان / تضمین: آوردن دو بیت از سعدی. / مردم شد: کنایه از رسیدن به درجات بالا
قلمرو فکری: پسر حضرت نوح (ع) به خاطر همنشینی با انسانهای بیدین و بت پرست، اصالت اصلی خود را که از خانوادۀ پیامبران و خدا پرست بود، از دست داد. سگ اصحاب کهف (یاران غار) به دنبال انسانهای خداشناس و خوب رفت و مانند آنها دارای ویژگیهای انسانی شد.
یکی از زمینههای اجتماعی گمراه شدن، تاُثیرِ همنشین بد است. همانگونه که همنشینی با دوست خوب، عامل مهمّ گرایش به کارهای نیک است، به تجربه، ثابت شده است که انسان، تحت تأثیر رفتار و کردار دوست قرار میگیرد و رفیق بد، عامل ویرانگری و یار و همدم نیکوخصال، باعث شکلگیری و پرورش شخصیّت متعالی انسان است.
قلمرو زبانی: عامل: باعث / گرایش: روی آوردن، میل داشتن / نیکوخصال: کسی که دارای ویژگیها و خصلتهای نیک است.
قلمرو ادبی: تضاد: بد و خوب / تناسب: رفتار و کردار
1- در متن درس، چه کسانی به عنوان مشاوران خوب، معرّفی شدهاند؟
پدر، مادر، معلمان دلسوز، مربیان با تجربه
2- به نظر شما چرا سعدی، پسر نوح (ع) را با سگ اصحاب کهف، مقایسه کرده است؟
سعدی به تأثیر همنشینی اشاره دارد و اینکه اگر انسان از خانواده مهمی هم باشد، دوست و همنشین بد میتواند او را از آن خانواده دور کند. همچنین میخواهد تأثیر هم نشین خوب را نیز یادآور شود اگر انسان خانواده و تبار والایی هم نداشته باشد، به واسطه هم نشینی با انسانهای خوب و ارزشمند، ارزشمند و والا میِشود، چون هم نشینی تأثیر خود را میگذارد.
3- چرا باید از معاشرت با هم نشین بد، پرهیز کرد؟
هم نشینی و معاشرت با انسانهای بد، اگر چه تأثیر مستقیمی بر ما ندارد اما تأثیر غیر مستقیم دارد.
دانش زبانی: صفت برتر و برترین (صفتهای سنجشی)
به جملههای زیر، توجّه کنید.
- حسن، خانهای بزرگتر از خانهٔ علی خرید.
- زهرا رفتاری دوستانهتر از فرنگیس دارد.
در جملهٔ نخست، خانهٔ حسن با خانهٔ علی، مقایسه شده است، در جملهٔ دوم برتری زهرا در مقایسه با فرنگیس بیان شده است.
هرگاه بخواهیم دو چیز را با هم بسنجیم و یکی را بر دیگری برتری بدهیم، از «صفت برتر» یا «تفضیلی» بهره میگیریم، در این نمونهها، خانهٔ حسن از نظر اندازه، بزرگتر از خانهٔ علی و دوستی زهرا بیشتر از فرنگیس، بیان شده است.
نشانهٔ صفت برتر یا تفضیلی، پسوند «تر» است که به آخرِ صفت ساده، افزوده میشود؛ مانند: خنکتر، قویتر، زیباتر، آسودهتر.
صفت برتر، وابستهٔ پسینِ اسم است مانند: تبریز هوایِ خُنکتری از یزد دارد.
اکنون به جملههای زیر، توجّه کنید:
- آقای حسینی، مهربانترین معلم مدرسه است.
- نثر گلستان سعدی، بهترین نثر ادب فارسی است.
در جملهٔ نخست، آقای حسینی با دیگر معلمان مدرسه مقایسه شده و مهربانترین آنها توصیف شده است و در جملهٔ دوم، نثر گلستان سعدی با دیگر نثرهای ادب فارسی مقایسه شده و بر همه برتری داده شده است.
نشانهٔ صفت «برترین» یا «عالی»، پسوند «ترین» است. این نشانه، همواره به آخر صفت ساده، افزوده میشود.
در صفت برتر، مقایسه میان دو چیز صورت میگیرد، امّا در صفت برترین یک چیز با چیزهای دیگر (یعنی یک نمونه با انواع خود) سنجیده میشود. صفت برترین، وابستهٔ پیشینِ اسم است مانند: مهربانترین معلم
| صفت ساده |
صفت برتر |
صفت برترین |
| پاک |
پاکتر |
پاکترین |
| آرام |
آرامتر |
آرامترین |
1- درباره آیات، روایات و داستانها و اشعار دیگری که درباره دوستی و دوستیابی دوره نوجوانی شنیده یا خواندهاید، گفتوگو کنید.
بزرگان و سخنسرایان درباره دوست و دوستی مطالب فراوانی را بیان فرمودهاند. بزرگان در زمینۀ دوست و دوستیابی هم عقیدهاند. آنها دوست را نعمت و ارزش و احترام دوست را بر خود واجب میدانند. توصیه به داشتن دوست خوب میکنند و از داشتن دوست بد بر حذر میدارند.
بیا تا قدر همدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
چو مؤمن آیینهٔ مؤمن یقین شد
چرا با آیینه ما رو گردانیم؟
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی بر کن که رنج بیشمار آرد...
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا ...
2- درباره بیت زیر، گفتوگو کنید و نتیجه را به کلاس گزارش دهید.
دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟
اَبری که در بیابان بر تشنهای ببارد
ذوق و شوقی که انسان از آمدن و دیدن یار غایب خود دارد شادابی و خوشحالی خاصی را به ما منتقل میکند و مانند ذوق و شوق موجوداتی است که در بیابان زندگی میکنند و ابر بارانی بر آنها میبارد. لذت دیدن دوست غایب شاید یکی از لذت بخشترین اتفاقهای دنیا باشد. لذتی که نمیتوان آن را با هیچ چیز دیگر جایگزین کرد.
1- حرفهای جدول را به گونهای به هم بپیوندید که واژههایی از متن درس به دست آید.

حروفهای پشت سرهم جدول طریقت، ذوق، مصائب، خصال
حروفهای جدا از هم جدول: خصلت، سلامت، واقع، خوب و...
2- کلمۀ مناسب را با توجّه به جمله، انتخاب کنید.
الف) تنهایی یکی از سنگینترین مصائب است. (سنگین، سنگینتر، سنگینترین)
ب) میهن ما زیباتر از هر کشور دیگر جهان است. (زیبا، زیباتر، زیباترین)
3- دو نمونه پرسش اِنکاری از درسهای پیشین بیابید و بنویسید.
دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟ / اَبری که در بیابان بر تشنهای ببارد
چو بفروختی از که خواهی خرید؟ / متاع جوانی به بازار نیست
4- مفهوم کلّی حکایت زیر را در یک بند بنویسید.
یکی از بزرگان، پارسایی را گفت: «چه گویی در حقِّ فلان عابد که دیگران در حقِّ وی به طعنه، سخنها گفتهاند».
گفت: «بر ظاهرش، عیب نمیبینم و در باطنش، غیب نمیدانم». (گلستان سعدی)
درباره دیگران زود قضاوت نکنیم، حرفهای دیگران را ملاک قضاوت خود قرار ندهیم. روی عیبهای دیگران تکیه نکنیم و...
روانخوانی: دریچههای شکوفایی
هلن کلر، زنی نابینا و نویسنده است که برای درک بهتر معجزهٔ آفرینش، ما را به بهرهگیری از قابلیتهای وجودمان دعوت میکند. اینک خلاصهای از زندگی او را از زبان خود او میخوانیم:
من در تابستان سال 1880 میلادی در ایالت «آلاباما» متولدّ شدم. تا هنگام ناخوشی که مرا از بینایی و شنوایی محروم کرد، در خانۀ کوچکی زندگی میکردم که دیوارهای آن از شاخههای عَشَقه و گل سرخ و پیچک پوشیده بود. ابتدای زندگی من مانند دیگران بسیار ساده بوده است. در شش ماهگی میتوانستم با لکنت زبان بگویم: «حال شما.» یک ساله بودم که به راه افتادم امّا آن روزهای خوش دیری نپایید. بهاری زودگذر، تابستانی پر از گل و میوه و خزانی زرّین به سرعت سپری شدند. سپس در زمستانی ملالانگیز همان ناخوشی که چشمان و گوشهای مرا بست، فرا رسید و مرا در عالم بیخبریِ طفل نوزادی قرار داد. پس از بهبود، هیچکس -حتّی پزشک- نمیدانست که من دیگر نه میتوانم ببینم و نه میتوانم بشنوم. تدریجاً به سکوت و ظلمتی که مرا فرا گرفته بود، عادت کردم و فراموش کردم که دنیای دیگری هم هست.
یادم نیست که در ماههای اوّل بعد از ناخوشی چه وقایعی رخ داد؛ فقط میدانم که دستهایم همه چیز را حس میکرد و هر حرکتی را میدید. احساس میکردم که برای گفتوگو با دیگران محتاج وسیلهای هستم و به این منظور، اشارههایی به کار میبردم ولی فهمیده بودم که دیگران مانند من با اشاره حرف نمیزنند، بلکه با دهانشان تکلّم میکنند. گاهی لبهای ایشان را هنگام حرف زدن لمس میکردم امّا چیزی نمیفهمیدم. لبهایم را بیهوده میجنباندم و دیوانهوار با سر و دست اشاره میکردم. این کار گاهی مرا بسیار خشمگین میکرد و آنقدر فریاد میکشیدم و لگد میزدم که از حال میرفتم. والدینم سخت مغموم بودند؛ زیرا تردید داشتند که من قابل تعلیم و تربیت باشم. از طرف دیگر، خانۀ ما هم از مدارس نابینایان یا لالها بسیار دور بود. سرانجام معلّمِ شایستهای برای من پیدا کردند. مهمترین روز زندگیِ من که همیشه آن را به یاد دارم، روزی است که معلّم نزد من آمد. این روز سه ماه پیش از جشن هفت سالگیام بود.
بامدادِ روز بعد معلّمم مرا به اتاقش برد و عروسکی به من داد. پس از آنکه مدّتی با این عروسک بازی کردم، او کلمۀ «عروسک» را در دستم هِجّی کرد و من که از این بازی خوشم آمده بود، کوشش کردم از وی تقلید کنم. وقتی موفّق شدم حروف را درست با انگشتان هجّی کنم، از شادی و غروری کودکانه به هیجان آمدم. روزی معلّمم مرا به گردش برد و دستم را زیر شیر آب قرار داد. همانطور که مایعِ خنک روی دستم میریخت، کلمۀ «آب» را روی دست دیگرم هجّی کرد. از آن هنگام حس کردم که از تاریکی و بیخبری بیرون آمدهام و رفته رفته همه چیز را در روشنایی خاصّی میبینم.
چون بهار فرا میرسید، معلّمم دستم را میگرفت و به سوی مزارع میبرد و روی علفهای گرم، درس خود را دربارۀ طبیعت آغاز میکرد. من میآموختم که چگونه پرندگان از مواهب طبیعت برخوردار میشوند و خورشید و باران چگونه درختان را میرویانند. به این ترتیب، کمکم کلید زبان را در دست گرفتم و آن را با اشتیاق به کار انداختم. هر چه بر معلوماتم افزوده میشد، و هر چه بیشتر لغت میآموختم، دامنۀ کنجکاوی و تحقیقاتم وسیعتر میگشت. معلّم جملهها را در دستم هجّی میکرد و در شناختن اشیا کمکم میکرد. این جریان چندین سال ادامه داشت، زیرا طفلِ کر و لال یا نابینا به سختی میتواند مفاهیم مختلف را از سخن دیگران دریابد. حال حدس بزنید که برای طفلی که هم کر و لال و هم نابیناست، این اشکال تا چه حدّ است. چنین کودکی نه میتواند آهنگ صدا را تشخیص بدهد و نه میتواند حالات چهرۀ گوینده را ببیند.
قدم دومِ تحصیلاتِ من خواندن بود. همینکه توانستم چند لغت را هجّی کنم، معلّمم کارتهایی به من داد که با حروف برجسته کلمههایی بر آنها نوشته شده بود. لوحی داشتم که بر آن میتوانستم به کمک حروف، جملات کوتاهی را کنار هم بچینم. هیچ چیز به اندازۀ این بازی مرا شاد نمیکرد. پس از آن، کتاب قرائت ابتدایی را گرفتم و به دنبال لغتهای آشنا گشتم. از این کار لذّت میبردم. معلّمم استعداد خاصّی در آموزش نابینایان داشت. هرگز با پرسشهای خشکِ خود مرا خسته نمیکرد. بلکه مطالب علمی را نیز آهسته آهسته در نظرم زنده و حقیقی میساخت. کلاس درس ما بیشتر در هوای آزاد بود و درختان، گلها، میوه، شبنم، باد، باران، آفتاب، پرندگان همه موضوعات جالبی برای درس من بودند. واقعۀ مهمّی که در هشت سالگی برایم پیش آمد، مسافرتم به «بوستون» بود. دیگر من آن طفل بدخو و بیقراری نبودم که از همه متوقّع باشم که سرم را گرم کنند. در قطار کنار معلّمم آرام مینشستم و منتظر میماندم تا آنچه را از پنجرۀ قطار میبیند، برایم شرح دهد. در شهر بوستون به مدرسۀ نابینایان رفتم و بسیار زود با اطفال آنجا آشنا شدم و چقدر لذّت بردم وقتی دریافتم که الفبای آنها عیناً مانند الفبای من است. کودکان نابینا آن قدر شاد و راضی بودند، که من درد خود را در لذّت مصاحبت آنان از یاد بردم.
در ده سالگی حرف زدن را آموختم. قبلاً صداهایی از خود در میآوردم. امّا مصمّم شدم که سخن گفتن را بیاموزم؛ معلّم تازهای برایم آوردند. روش این معلّم آن بود که دستم را به نرمی روی صورت خود میکشید و میگذاشت که حرکات و وضع زبان و لبهایش را هنگام سخن گفتن احساس کنم. هرگز شادی و لذّتی را که از گفتن اوّلین جمله به من دست داد، فراموش نمیکنم. این جمله این بود: «هوا گرم است.» بدین طریق درِ زندان خاموشی من شکسته شد امّا نباید تصّور شود که در مدّت کم توانستم مکالمه کنم. سالها شب و روز کوشیدم و همیشه به کمک معلّم نیازمند بودم.
گاهی در میان تحصیلاتم به سفر میپرداختم. این سفرها و بازدیدها دامنۀ معلومات مرا وسیع کرد و مرا به درکِ دنیای واقعی واداشت.
دو سال در مدرسۀ کر و لالها درس خواندم. علاوه بر خواندن لبی و تربیت صدا به خواندن حساب، جغرافیا، علوم طبیعی و زبان آلمانی و فرانسه پرداختم. معلّمان این مدرسه میکوشیدند که همۀ مزایایی را که مردم شنوا از آن برخوردارند، برای من فراهم کنند.
در شانزده سالگی وارد مدرسۀ دخترانهای شدم تا خود را برای ورود به دانشگاه آماده کنم. با شور بسیار شروع به کار کردم.
پس از سه سال تحصیل در این مدرسه، امتحانات نهایی فرا رسید. اشکال کار فراوان بود امّا با سختی و کوشش بسیار همۀ موانع را از سر راه برداشتم تا سرانجام آرزویم برای رفتن به دانشگاه تحقّق یافت. البتّه در دانشگاه هم با اشکالات سابق مواجه بودم. روزهایی میرسید که سختی و زیادی کار روح مرا افسرده میکرد امّا به زودی امید خود را باز مییافتم و دردم را فراموش میکردم؛ زیرا کسی که میخواهد به دانش حقیقی برسد، باید از بلندیهای دشوار به تنهایی بالا برود. من در این راه بارها به عقب میلغزیدم، میافتادم، کمی به جلو میرفتم، سپس امیدوار میشدم و بالاتر میرفتم، تا کمکم افقی نامحدود در برابرم نمایان میشد. یکی از فنونی که در حین تحصیل آموختم، فنّ بردباری بود. تحصیل باید با فراغ بال و تأنیّ انجام گیرد. امتحانات بزرگترین دیوهای وحشتناک زندگی دانشگاهی من بودند امّا من پیوسته پشت این دیوها را به خاک میرساندم.
تا حال نگفتهام که تا چه حد به خواندن کتاب علاقهمند بودهام. کتاب در تحصیل و تربیت من بسیار مؤثّر بوده است. کتاب برای من مانند نور خورشید بود و ادبیّات بهشت موعود. هرگز نقایص جسمی، مرا از هم نشینیِ دلپذیر دوستانم -یعنی کتابهایم باز نداشته است. آنچه خود آموختهام و آنچه دیگران به من آموختهاند، در مقابل جذبهای که کتاب به من داده هیچ است؛ امّا سرگرمی من تنها کتاب نیست. موزهها و نمایشگاههای نقّاشی و مجسّمه سازی برای من منبع سرور است. از گردش در طبیعت و قایقرانی بسیار لذّت میبرم. به نظر من در هر یک از ما به نحوی استعداد ادراک زیباییها نهفته است. هر یک از ما خاطراتی ناپیدا از زمین، سبزه و زمزمۀ آب داریم که نابینایی و ناشنوایی نمیتواند این حس را از ما برباید. این یک حسّ روانی است که در آنِ واحد هم میبیند، هم میشنود و هم احساس میکند.
داستان زندگی من، ترجمۀ ثمینه پیرنظر (باغچهبان)
قلمرو زبانی: قابلیت: استعداد، شایستگی، امکان / در فرهنگ فارسی افراد نابینا را روشندل مینامند این لفظ در مقابل کوردل قرار دارد. / نگرش: بینش، دیدگاه / حواس: جمع حس، در اصل جمع حاسه است / حس لامسه: حسی که با آن نرمی زبری و گرمی و سردی را تشخیص میدهیم / عظمت: بزرگی / ابزار: وسیله (مفرد است) / متعددی: زیادی، فراوان، گوناگون / موهبت: بخشش، دهش / نهفته: پنهان، پوشیده / بهندرت: خیلی کم / مقدس: پاک، پاکیزه / متقاعدشدن: پذیرفتن، قبول کردن / اعتنا: توجه / صرفا: تنها، فقط / از طریق: از راه و روش / لطافت: نرمی، مقابل آن کثافت است / فوقالعاده: بالاتر از عادت، شگفت / معجزه: امر خارقالعاده / تناسب: هماهنگی / گذر: عبور مهیج: هیجانآور / مشتاق: علاقهمند / مایه: باعث / تأسف: دریغ و درد خوردن، اندوهگین گردیدن معرفت: شناخت / منظره: چشمانداز، جای نگریستن / خوشایند: مقبول، دلپذیر / تجسم میکنم: ایجاد کردن / ظلمت: تاریکی سیاهی
قلمرو ادبی: تشخیص: بیدار شدن طبیعت بعد از خواب زمستانیاش - شخص باید چشمهایش را تربیت کند / تشبیه: فرش پرپشت و سرسبز چمن - دنیای هنر، کشف نشده و مانند شب تاریک است / تناسب: خط، ترکیب، شکل و رنگ
1- هلن کلر پس از بیماری به وسیلهٔ کدام یک از حواس پنج گانهٔ خود با جهان خارج ارتباط داشت؟ با حرکات اشاره به وسیله دستش
2- منظور کلر از این جملهها «در این راه بارها به عقب میلغزیدم، کمی جلو میرفتم سپس امیدوار میشدم» چیست؟ یعنی من در این راه با مشکلاتی روبرو میشدم و به زمین میافتادم، اما دوباره تلاشم را میکردم و رو به جلو حرکت میکردم و بعد از آن به خود امیدوار میشدم.
3- نویسنده چه چیزهایی را برای خود نور خورشید و بهشت دانسته است؟ کتاب: نور خورشید و ادبیّات: بهشت
واژه نامه
اصحاب: یاران، جمع صاحب
تأنّی: آهستگی
جذبه: کشش، جاذبه
خُرسند: خشنود، آنکه قناعت ورزد، قانع
خَسته: دردمند، آزرده، مجروح
خِصال: جمع خصلت، ویژگیها
خصلت: خوی، ویژگی
سلیم: سالم، دارای قدرت تشخیص و داوری درست.
شکیبا: بردبار، صبور
طبیعت: خلق و خو، سرشت
طریقت: راه و روش
فراغ بال: آسایش خیال
لاف: خودستایی کردن، ادّعای زیاده از حد، بیهودهگوییلاف زدن: خودستایی کردن، ادّعای زیاده از حد، بیهودهگویی
متوقّع: دارای روحیۀ زیاده خواهی، پرتوقع
متّهم: کسی که کار بدی به او نسبت داده شود، تهمت زده شده
مصاحبت: هم صحبتی، همنشینی، دوستی
مصائب: جمع مصیبت، بلاها و سختیهای بزرگ
مغموم: غمگین، اندوهگین
ملال انگیز: خسته کننده، موجب رنجش
مواجه شدن: روبهرو شدن
نار: آتش، نار مقیم: آتش همیشگی و پایدار
هجی: جداگانه تلفظ کردن و مشخص کردن حروف و صداهای یک واژههجی کردن: جداگانه تلفظ کردن و مشخص کردن حروف و صداهای یک واژه
اعلام
اصحاب کهف (یاران غار): چند تن از اهالی یونان بودند که در زمان دقیانوس بتپرست، به خداپرستی گراییدند و از بیم دقیانوس به غاری داخل شدند و خفتند. خواب ایشان 309 سال طول کشید و چون از خواب برخاستند یکی از ایشان در طلب غذا به شهر رفت و چون سکّهٔ او متعلّق به عهد دقیانوس بود، او را پیش حاکم شهر بردند. دانشمندی در مجلس حاکم، واقعه را دریافت. مردم خواستند ایشان را به شهر آورند. اصحاب کهف راضی نشدند و دعا کردند تا خداوند ایشان را بمیراند.
سنایی غزنوی: ابوالمجد مجدود بن آدم (ولادت: اواسط یا اوایل نیمۀ دوم قرن پنجم، ف بین 525 و 545 ه.ق) شاعر و عارف معروف ایرانی در قرن ششم است. در آغاز، شاعری مداح بود؛ ولی تغییر حال داد و به عرفان روی آورد. وی دوستدار آل علی (ع) بود. از آثار او میتوان به «حدیقة الحقیقه»، «سیر العباد الی المعاد» و «کارنامۀ بلخ» اشاره کرد.
هلن کلر: دانشمندی آمریکایی (1880م) بود. وی در نوزده ماهگی در اثر بیماری، شنوایی و بینایی خود را از دست داد و در هفتسالگی تحصیل را آغاز کرد. در ده سالگی با الفبای ویژۀ کودکان نابینا آشنا شد و چندی بعد توانست سخن گفتن را بیاموزد. از آن زمان که نامش بر سر زبانها افتاده بود، کوششهای اجتماعی خود را آغاز کرد. وی پس از پایان تحصیلات دانشگاه، دست به یک رشته سخنرانی، گفتارنویسی و پخش کتاب زد و از درآمد آنها آموزشگاههای فراوان در آمریکا و دیگر کشورها برای نابینایان تأسیس کرد. بهترین نوشتۀ وی «داستان زندگی من» نام دارد که شهرت جهانی یافت.
گلستان سعدی: شیخ، گلستان را به سال 656 ه.ق آفرید. گلستان به یقین یکی از درخشانترین و استادانهترین نمونههای نثر پارسی است که پس از گذشت قرون متمادی هنوز اثری که از حیث فن نگارش و محتوا یارای برابری با آن را داشته باشد، خلق نشده است. نثر گلستان مسجع است؛ یعنی نثری که گوشه چشمی نیز به شعر دارد. زیبایی سبک نگارش گلستان آنچنان در پهنۀ ادب سرزمین ما به جلوهگری پرداخته که بسیاری را به دام تقلید از آن کشانده است. در میان تقلیدکنندگان معتبر سعدی میتوان از جامی، (صاحب بهارستان) قاآنی، (پدیدآورنده پریشان) و همچنین قائم مقام، نام برد. گلستان سعدی علاوهبر دیباچه، دارای هشت باب است که آمیخته به نظم و نثر است. بابهای گلستان عبارتاند از: 1- در سیرت پادشاهان 2- در اخلاق درویشان 3- در فضیلت و قناعت 4- در فواید خاموشی 5- در عشق و جوانی 6- در ضعف و پیری 7- در تأثیر تربیت 8- در آداب صحبت