خانه
گاما

درسنامه آموزشی هدیه‌های آسمانی کلاس دوم

درس 7: مهمان کوچک

بازدید60/6 K
تاریخ بروزرسانی1400/10/15

ظهر بود.
پیامبر خدا و دوستش بِلال در مسجد نشسته بودند و با هم صحبت می‌کردند.
کودکی وارد شد و سلام کرد. پیامبر با مهربانی جواب سلامش را داد.
کودک گفت: من پدر ندارم و با مادر و خواهرم زندگی می‌کنم. شما را خیلی دوست دارم.
پیامبر لبخندی زد و گفت: چه با ادب حرف می‌زنی !
بعد به بِلال گفت: به خانه‌ی ما برو و برای این کودک خوراکی بیاور!
بِلال رفت و با یک ظرف کوچک خرما بازگشت.
پیامبر خرماها را شمرد. بیست‌ویک دانه بود!
پیامبر دستی بر سر کودک کشید و گفت: هفت تا برای خودت، هفت تا برای خواهرت و هفت تا هم برای مادرت.
کودک یکی از خرماها را به دهان گذاشت. خیلی شیرین بود!
از پیامبر تشکّر کرد و با خوش حالی به سوی خانه راه افتاد.

فکر می‌کنم (صفحه 38 کتاب درسی)

 

پیامبر خدا پدر همه‌ی ماست. او همه‌ی بچّه‌ها را دوست دارد. مرا هم دوست دارد. او ....... .

دوست دارم صفحه 38 کتاب درسی

 

من هم مانند پیامبر (صلّی الله علیه و آله) ... .

امین و مینا (صفحه 38 کتاب درسی)

 

امین و مینا درباره‌ی داستان مهربانی پیامبر (صلّی الله علیه و آله) با یکدیگر گفت‌وگو می‌کنند.

امین: من از داستان «مهمان کوچک» یاد گرفتم ....................... .

مینا: من هم ....................... .

امین: پیامبر (صلّی الله علیه و آله) خیلی مهربان بود که ....................... .

مینا: اگر من به‌جای آن کودک بودم، ....................... .

خبر! خبر!

وقتی پیامبر خدا
با اسب می‌آمد از سفر
بچه‌ها فریاد می‌زدند:
پدر اومد، خبر، خبر
پر می‌زدند به‌سوی اسب
شبیه چند تا شاپرک
به دور او می‌چرخیدند
خیلی قشنگ و با نمک
خنده کنان دست می‌زدند
به پا و زین و موی اسب
شادی کنان داد می‌زدند:
مارو سوار کن روی اسب
پیامبر عزیز ما
افسار اسب را می‌کشید
می‌گفت: حالا یکی‌یکی
سوار اسب من شوید
یکی سوار می‌شد عقب
یکی سوار می‌شد جلو
بچه‌ها فریاد می‌زدند:
جانمی جان، برو برو
از این طرف به آن طرف
می‌چرخیدند تو کوچه‌ها
پیامبر عزیز ما
شادی می‌کرد با بچه‌ها

سیّد محمد مهاجرانی

مسجد پیامبر در شهر مدینه
مسجد پیامبر در شهر مدینه
درس 7: مهمان کوچک