درسنامه آموزشی هدیههای آسمانی کلاس دوم
درس 7: مهمان کوچک
ظهر بود.
پیامبر خدا و دوستش بِلال در مسجد نشسته بودند و با هم صحبت میکردند.
کودکی وارد شد و سلام کرد. پیامبر با مهربانی جواب سلامش را داد.
کودک گفت: من پدر ندارم و با مادر و خواهرم زندگی میکنم. شما را خیلی دوست دارم.
پیامبر لبخندی زد و گفت: چه با ادب حرف میزنی !
بعد به بِلال گفت: به خانهی ما برو و برای این کودک خوراکی بیاور!
بِلال رفت و با یک ظرف کوچک خرما بازگشت.
پیامبر خرماها را شمرد. بیستویک دانه بود!
پیامبر دستی بر سر کودک کشید و گفت: هفت تا برای خودت، هفت تا برای خواهرت و هفت تا هم برای مادرت.
کودک یکی از خرماها را به دهان گذاشت. خیلی شیرین بود!
از پیامبر تشکّر کرد و با خوش حالی به سوی خانه راه افتاد.
فکر میکنم (صفحه 38 کتاب درسی)
پیامبر خدا پدر همهی ماست. او همهی بچّهها را دوست دارد. مرا هم دوست دارد. او ....... .
دوست دارم صفحه 38 کتاب درسی
من هم مانند پیامبر (صلّی الله علیه و آله) ... .
امین و مینا (صفحه 38 کتاب درسی)
امین و مینا دربارهی داستان مهربانی پیامبر (صلّی الله علیه و آله) با یکدیگر گفتوگو میکنند.
امین: من از داستان «مهمان کوچک» یاد گرفتم ....................... .
مینا: من هم ....................... .
امین: پیامبر (صلّی الله علیه و آله) خیلی مهربان بود که ....................... .
مینا: اگر من بهجای آن کودک بودم، ....................... .
خبر! خبر!
وقتی پیامبر خدا
با اسب میآمد از سفر
بچهها فریاد میزدند:
پدر اومد، خبر، خبر
پر میزدند بهسوی اسب
شبیه چند تا شاپرک
به دور او میچرخیدند
خیلی قشنگ و با نمک
خنده کنان دست میزدند
به پا و زین و موی اسب
شادی کنان داد میزدند:
مارو سوار کن روی اسب
پیامبر عزیز ما
افسار اسب را میکشید
میگفت: حالا یکییکی
سوار اسب من شوید
یکی سوار میشد عقب
یکی سوار میشد جلو
بچهها فریاد میزدند:
جانمی جان، برو برو
از این طرف به آن طرف
میچرخیدند تو کوچهها
پیامبر عزیز ما
شادی میکرد با بچهها
سیّد محمد مهاجرانی