خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هشتم

درس 7: اعتماد به خدا

بازدید20/6 K
تاریخ بروزرسانی1404/08/10

تملیخا و دوستانش طوری در غار روی سنگ‌ها خوابیده بودند که گویی در کاخ روی تختخوابی نرم دراز کشیده‌اند و زیر سرشان بالشی از پَر قوست.

بشیر گفت: «آمدن آن‌ها به این غار، به هدایت الهی بود. چون بناست برای مدتی طولانی در غار بمانند، پس باید نور کافی دریافت کنند؛ بدن انسان برای سالم ماندن نیازمند نور است. 

به توصیف خدا دربارهٔ غار و تدبیرش در این‌باره توجه کن:

وَ تَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَزَاوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَ إِذَا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ ... . سورهٔ کهف، آیه 17
و [اگر آنجا بودی] خورشید را  می‌دیدی که هنگام طلوع، به سمت راست غارشان متمایل می‌گردد و هنگام غروب، به سمت چپ ... .

اینکه آن‌ها پس از یک دورهٔ پرمخاطره، با راهنمایی خدا به چنین غاری رسیدند، از نشانه‌های خداست.»

گفتم: «نشانهٔ خداست، یعنی چه؟»

گفت: «یعنی اندیشیدن دربارهٔ آن، تو را به یاد خدا می‌اندازد و ایمانت را به او زیاد می‌کند.»

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 99 کتاب درسی)

 

با دقت در تدبیر خدا دربارهٔ تملیخا و دوستانش به چه صفاتی از خداوند پی می‌بریم؟
با دقت در سرگذشت تملیخا و یارانش، صفات زیر از خدا آشکار می‌شود: هادی بودن (رهنمون‌کردن به غار مناسب و همراه‌کردن چوپان مؤمن)، ربّ و مُدبِّر بودن (چینشِ جهتِ غار و تابش خورشید برای سلامت بدن‌ها)، رحمان و رحیم (گشودن آرامش، میوه و آب چشمه، نگهبانیِ سگ وفادار)، علیم و حکیم (تدبیر دقیقِ جزئیاتِ حفظ جان و ایمان)، قدیر (توانایی بر خوابِ طولانی و مصون‌داشتن از دشمن)، نصیر/ولیّ (یاری و پشتیبانیِ اهل ایمان)، رزّاق (رساندن روزی به‌هنگام نیاز) و مُجیب (پاسخ‌دادن به تلاش و توکل بندگان: «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»). این مجموعه نشان می‌دهد خدا پرورنده، مهربان، دانا و تواناست و هر که به او اعتماد کند، به‌وقتِ لازم هدایت و حمایت می‌شود.

گفتم: «با فکر کردن به هر کدام از این نکته‌ها بیشتر به این نتیجه می‌رسم که روی زندگی اصحاب کهف بیش از این‌ها باید دقت کنم تا مثل آن‌ها با دلی آرام تدبیرم را به خدا بسپارم.»

بشیر گفت: «اگر خوب بیندیشی، به این نتیجه می‌رسی که واگذار کردن تدبیر به‌دست خدا سخت نیست. اتفاقاً به‌دست گرفتن تدبیر زندگی بدون خدا سخت است.»

حرف بشیر برایم عجیب بود؛ اما وقتی توضیح داد، منظورش را متوجه شدم:

- انسان اگر بخواهد خودش تدبیر زندگی‌اش را به‌دست بگیرد، به چند دلیل مرتکب اشتباه خواهد شد. دو تا از مهم‌ترین دلایلش را برایت می‌گویم:

1- او شناخت دقیقی از همهٔ نیازهای خود ندارد. چون انسان، تنها جسم و ماده نیست؛ نیازهای روحی و معنوی نیز دارد. انسان با پیشرفت دانش می‌فهمد که حتی نسبت به نیازهای جسمی خودش هم آگاهی کافی نداشته، چه رسد به نیازهای روحی و معنوی‌اش.

2- آگاهی کافی برای تشخیص همهٔ آنچه به صلاح اوست، ندارد. گاهی خیال می‌کند بعضی کارها به صلاح او هستند، اما بعداً می‌فهمد برایش خوب نبوده‌اند. برعکس، گاهی خیال می‌کند بعضی کارها برایش خوب نیستند، اما بعداً می‌فهمد به صلاحش بوده‌اند. این «بعداً» ممکن است در دنیا باشد یا آخرت.

حرف بشیر به اینجا که رسید، پرسید: «می‌دانی اگر انسان این دو دلیل را بپذیرد، چه تصمیمی می‌گیرد؟»

گفتم: «معلوم است، تدبیر زندگی‌اش را به خدایی می‌سپارد که از این دو موضوع آگاه است.»

بعد هم سؤالی را که ذهنم را مشغول کرده بود، پرسیدم: «یعنی خود ما نباید هیچ تصمیمی برای زندگی‌مان بگیریم؟»

بشیر گفت: «تو برای زندگی‌ات تصمیم بگیر، اما تصمیم‌های تو نباید از دایره دستورات الهی یا همان دین خدا خارج باشد؛ یعنی هر تصمیمی خواستی بگیری، باید ببینی با آنچه خدا در دین گفته، سازگار است یا نه.»

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 100 کتاب درسی)

 

ادامهٔ جملهٔ زیر را با کمک هم گروهی‌های خود بنویسید.

(جمله‌های زیبای خود را در کلاس بازگو کنید. این کار را می‌توانید به‌صورت مسابقه اجرا نمایید.)

دین مانند نقشهٔ راه است، زیرا مسیر درست زندگی را نشان می‌دهد و انسان را از گمراهی و خطر دور می‌سازد.

به بشیر گفتم: «دوست دارم به زمان حال برگردم تا ببینم آیا می‌توانم به آموخته‌هایم عمل کنم یا نه. اما قبل از آن باید یک چیز را مرور کنم: بنده در شرایط مختلف باید تشخیص دهد چه کاری بندگی خداست و چه کاری خلاف بندگی خدا. بعد کاری را که بندگی خداست، انتخاب کند و بدون ترس انجامش دهد. درست گفتم؟»

بشیر از حرفم خوشش آمد و تشویقم کرد. در اوج ذوق‌زدگی، چشم باز کردم و دیدم وقت رفتن به مدرسه است. خدای من، برگشته بودم به زمان حال!

زود آماده شدم و راه افتادم. هوا سرد بود و باید مستقیم به کلاس می‌رفتیم. بچه‌ها دور هم جمع شده بودند و داشتند دربارهٔ یکی از معلم‌ها حرف می‌زدند. مسخره‌اش می‌کردند و حرف‌های نادرستی را به او نسبت می‌دادند. نوبت من بود که چیزی بگویم.

اگر با آن‌ها همراه می‌شدم، در کار زشتشان شریک شده بودم. اگر سکوت می‌کردم، شاید نشان‌دهندهٔ تأیید کارشان بود. اگر هم اعتراض می‌کردم، مرا از جمعشان بیرون می‌کردند.

آنچه را در سرگذشت تملیخا و دوستانش دیده بودم، در لحظه‌ای از نظرم گذراندم. سپس مثل تملیخا از جایم بلند شدم:

- به نظرتان کار درستی‌ست معلمی را که برایمان زحمت کشیده، مسخره کنیم و چیزهایی به او نسبت دهیم که حقیقت ندارد؟ اگر کسی پشت‌سر شما همین کار را انجام بدهد، خوشتان می‌آید؟

بچه‌ها این تغییر رفتار را در من باور نمی‌کردند. یکیشان با لحن تمسخرآمیزی گفت:

«التماس دعا!» بقیه هم از شدت خنده منفجر شدند.

یکی گفت: «تقصیر خود معلم است که سختگیر است.»

گفتم: «اولاً سخت‌گیری معلم به نفع خودمان است. ثانیاً اگر سخت‌گیر نبود و دربارهٔ او این حرف‌ها را می‌زدیم که دیگر خیلی وضعمان خراب بود. هنر آن است حتی به کسی که از او دل خوشی نداری، نسبت ناروا ندهی و مسخره‌اش نکنی.»

من در آن جمع، تنها بودم؛ اما راستش تنهایی شیرینی بود، چون احساس می‌کردم خدا با من است. معلم آمد و همه از جا بلند شدند. زیر لب خدا را شکر کردم که توانسته بودم بدون ترس از دیگران، حرف حقی را بر زبان بیاورم.

کلاس تمام شد و زنگ تفریح خورد. چون هوا خیلی سرد بود، ترجیح دادم مثل خیلی از بچه‌های دیگر در کلاس بمانم. بچه‌ها در گوشه‌ای از کلاس حلقه زده بودند. یکی‌شان صدایم زد. جلو رفتم. همه چشمشان به صفحهٔ تلفن همراهی بود که یکی از بچه‌ها مخفیانه به مدرسه آورده بود. او می‌گفت دیشب صحنه‌هایی از چند فیلم را پیدا کرده و می‌خواست به بقیه نشان دهد.

باید چه‌کار می‌کردم؟ می‌ماندم و تماشا می‌کردم؟ یا اعتراض می‌کردم و از جمع جدا می‌شدم؟ ماندن درست نبود؛ اما رفتن هم هزینه داشت. به خدایی که در سرگذشت تملیخا و دوستانش شناخته بودم، فکر کردم. تصمیم خودم را گرفتم. از جمع کنار کشیدم. بچه‌ها تعجب کردند. یکی از آن‌ها گفت: «شورَش را درآورده‌ای. اینکه دیگر پشت‌سر کسی حرف زدن نیست. می‌خواهیم فیلم ببینیم. همین.»

گفتم: «اول اینکه مدرسه قانون دارد. الان حتی اگر فیلم خانهٔ خدا را هم نشان بدهی، درست نیست. دوم اینکه اگر کسی با دیدن این فیلم‌ها منحرف شد و به گناه افتاد، چه کسی پاسخگوست؟

سوم اینکه آیا خدا راضی‌ست من با چشمی که او عطا کرده، به این‌‌طور صحنه‌ها نگاه کنم؟»

بعضی‌ها مسخره‌ام کردند و بعضی‌ها به فکر فرو رفتند. چند نفری هم از جمع جدا شدند. آن چند نفر را به گوشه‌ای بردم تا سرگذشت تملیخا و دوستانش را برایشان تعریف کنم.

خودسنجی (صفحهٔ 103 کتاب درسی)

 

راوی داستان با راهنمایی‌های بشیر توانست به درس‌هایی که تاکنون از داستان تملیخا و دوستانش گرفته، در زندگی خود عمل کند. آیا شما هم در این راه موفق عمل می‌کنید؟

قصه: مأموریت موریانه‌ها

سالانه به تعداد مسلمان‌ها اضافه می‌شد و ندای اسلام به گوش افراد بیشتری می‌رسید. دعوت پیامبر خدا (ص) چنان بر دل‌ها اثر گذاشته بود که مردم دست از بت‌پرستی برمی‌داشتند و دسته‌دسته به مسلمانان می‌پیوستند. بزرگان قریش هر نقشه‌ای می‌کشیدند تا از انتشار اسلام جلوگیری کنند، با شکست روبرو می‌شدند. حتی شکنجه‌های زجرآور هم باعث نمی‌شد مسلمانان دست از دین اسلام بردارند.

در سال هفتم بعثت، کاسهٔ صبر بزرگان قریش لبریز شد. در نتیجه، با هم قرار گذاشتند رسول خدا (ص) را به قتل برسانند. آن‌ها برای رسیدن به این هدف، جلسه‌ای با موضوع جلوگیری از پیشرفت اسلام برگزار کردند. نتیجهٔ جلسهٔ پیمان‌نامه‌ای شد که سه بند اساسی داشت:

1- هیچ‌کس حق خرید و فروش و همسفره شدن با بنی‌هاشم (خاندان رسول خدا (ص)) را ندارد.
2- هیچ‌کس حق ازدواج با بنی‌هاشم و رفت و آمد با آن‌ها را ندارد.
3- این محدودیت‌ها تا زمانی‌ست که بنی‌هاشم، محمد را تسلیم ما کنند و ما او را بکُشیم.

بسیاری از بزرگان قریش پیمان‌نامه را امضا کردند. سپس آن را در صندوقچه‌ای گذاشتند و به دیوار کعبه آویختند.

ابوطالب، پدر امیر مؤمنان علی (ع) و عموی پیامبر خدا (ص)، بزرگ‌ترین مدافع ایشان بود. وقتی از این نقشه باخبر شد، بنی‌هاشم را جمع کرد و باهم تصمیم گرفتند برای حفظ جان رسول خدا (ص) در شِعب ابی طالب پناه بگیرند.

از یک‌سو، ابوطالب شب‌ها در ورودی شعب، نگهبان می‌گذاشت و مرتب جای خواب پیامبر (ص) را عوض می‌کرد تا نکند کسی مخفیانه بیاید و ایشان را بکُشد. از دیگرسو، بزرگان قریش نگهبان گذاشته بودند تا مبادا کسی برای مسلمانان آذوقه و غذا ببرد.

روزگار به‌سختی می‌گذشت. گریهٔ بچه‌ها از گرسنگی بلند شده بود. سرمای زمستان یک جور و گرمای تابستان جوری دیگر مسلمانان را آزار می‌داد. آن‌ها به‌زحمت مواد غذایی را به‌دست می‌آوردند. اگر هم می‌توانستند مخفیانه چیزی تهیه کنند، باید مبلغ زیادی برایش پرداخت می‌کردند، چون کمتر کسی حاضر می‌شد با قیمت معقول و واقعی چیزی به آن‌ها بفروشد. آن روزگار، حضرت خدیجه (ع) و ابوطالب هرچه ثروت داشتند، خرج مسلمانان کردند.

وقتی بزرگان قریش دیدند موفق به کشتن رسول خدا (ص) نمی‌شوند، به ابوطالب پیغام دادند که اگر محمد را به ما تحویل بدهی، سروری قریش را به تو می‌دهیم. ابوطالب نه تنها این پیشنهاد را نپذیرفت، بلکه امید مشرکان را هم با پاسخ محکمش ناامید کرد.

سال اول به پایان رسید و مسلمانان در محاصرهٔ اقتصادی بودند. سال دوم، وضعیت دشوارتر شد. دشواری در سال سوم به اوج رسید و مسلمانان همچنان مقاومت کردند.

بزرگان قریش فکرش را هم نمی‌کردند پیروان محمد بتوانند در برابر این همه سختی، سه سال دوام بیاورند. از طرفی، پیامبر خدا (ص) و مسلمانان یقین داشتند روزی یاری خدا خواهد رسید و همین، راز روحیهٔ بالای آن‌ها در محاصرهٔ اقتصادی بود.

سرانجام آن روز رسید و جبرئیل بر پیامبر خدا (ص) نازل شد و خبری آورد:

- ای رسول خدا! خداوند خبر داده موریانه‌ها پیمان‌نامهٔ بزرگان قریش را خورده و تنها نام خدا را که بالای آن نوشته شده بود، باقی گذاشته‌اند.

پیامبر خدا (ص) عمویش ابوطالب را از این خبر آگاه کرد. ابوطالب هم بی‌درنگ به‌ سوی مسجدالحرام رفت. بزرگان قریش آن‌جا مشغول حرف زدن بودند. همین‌که ابوطالب را دیدند، خندیدند و گفتند: «ابوطالب دیگر خسته شده؛ حتماً آمده برادرزاده‌اش را تسلیم ما کند و خلاص شود.»

وقتی ابوطالب نزدیک شد، به او گفتند: «فکر خوبی کرده‌ای که آمدی به جمع ما بپیوندی.»

ابوطالب اخم‌آلود گفت: «به‌خدا قسم برای این کار پیش شما نیامده‌ام! بلکه آمده‌ام بگویم خدا به برادرزاده‌ام خبر داده موریانه‌ها پیمان‌نامهٔ شما را خورده و تنها نام خدا را بر آن باقی گذاشته‌اند.»

بزرگان قریش با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و بعد هم به ابوطالب که می‌گفت: «پیمان‌نامه را بیاورید و خودتان ببینید. اگر حرف برادرزاده‌ام درست بود، این تحریم ظالمانه را تمام کنید. اما اگر حرفش درست نبود، قول می‌دهم او را تسلیم شما کنم. در این صورت، هر تصمیمی دربارهٔ او بگیرید، من مخالفت نمی‌کنم؛ چه بخواهید او را بکشید و چه زنده نگهش دارید.»

بزرگان قریش که فکرش را نمی‌کردند خبر رسول خدا (ص) درست باشد، حرف ابوطالب را پذیرفتند. به سراغ صندوقچه رفتند و درش را گشودند. در کمال ناباوری، همه دیدند از پیمان‌نامه چیزی باقی نمانده جز نام خدا.

ابوطالب شادمان خدا را شکر کرد و به بزرگان قریش گفت: «پس دیگر تقوای الهی پیشه کنید و دست از تحریم مسلمانان بردارید.»

بزرگان قریش متعجب و متحیر، بدون اینکه چیزی بگویند، پراکنده شدند. ابوطالب هم به شعب برگشت و این خبر خوش را به مسلمانان داد. به این ترتیب، مسلمانان از محاصرهٔ اقتصادی نجات پیدا کردند و آزادانه در شهر مکه به زندگی پرداختند.

جدولانه (صفحهٔ 108 کتاب درسی)

 

با توجه به راهنمایی‌های هر ستون، خانه‌های جدول را کامل کنید. سپس حروف ستون رنگی را کنار هم قرار دهید تا جملهٔ داده‌شده کامل گردد. جمله را یکی دو سطر ادامه دهید. این کار را می‌توانید به‌صورت مسابقۀ گروهی انجام دهید.

1- مسلمانان با .............. در مقابل آزار و اذیت بزرگان قریش از توحید دفاع کردند. مقاومت
2- موریانه‌ها همهٔ پیمان‌نامه را خورده بودند جز نام .............. را. خدا
3- در سال هفتم .............. کاسهٔ صبر بزرگان قریش لبریز شد. بعثت
4- یقین به .............. خدا باعث روحیهٔ بالای مسلمانان در دل محاصرهٔ اقتصادی شد. یاری
5- حضرت خدیجه و ابوطالب با گذشتن از .............. خود، از توحید دفاع کردند. ثروت
6- محاصرهٔ .............. تصمیم بزرگان قریش برای جلوگیری از پیشرفت اسلام بود. اقتصادی
7- بزرگ‌ترین مدافع پیامبر (ص) .............. بود. ابوطالب
8- بزرگان قریش پیمان‌نامه را در .............. قرار دادند. کعبه
9- بنی‌هاشم برای حفظ جان پیامبر (ص) به شعب .............. پناه بردند. ابی‌طالب

مأموریت موریانه‌ها یک تدربیر الهی بود. نشانه‌ای که نقشه‌ی ستمگران را باطل کرد و قلب مؤمنان را امیدوار ساخت. این آیه‌ی روشن به ما می‌آموزد هرگاه بر حق بایستیم، خدا راه رهایی را می‌گشاید.

احکام: نماز و ورزش

خواهرم سارا از مدرسه آمد و گفت: «وای؛ امروز مدرسه چه خبر بود!»
مادرم با کنجکاوی پرسید: «چه خبری؟»
سارا گفت: «حاج آقای محمدی آمده بود برای نماز.»

خواستم لجش را دربیاورم، گفتم: «اینکه چیز جدیدی نیست. دیروز هم به مدرسهٔ ما آمده بود.» سارا گفت: «بین حاج‌آقا و یکی از دانش‌آموزان بحثی در گرفت که برایم جذاب بود.»

بعد هم روبه من کرد و گفت: «دوست داری بدانی؟»
گفتم: «اینطور که تو پرهیجان حرف می‌زنی، معلوم است که دوست دارم.»

سارا که به هدفش رسیده بود، گفت: «پس اول یک لیوان آب برایم بیاور.»

از زرنگ‌بازی‌اش خنده‌ام گرفت. تا سارا آب را خورد، برادرم مهدی هم آمد. سارا تعریف کرد:

- حاج‌آقا داشت دربارهٔ ارکان نماز حرف می‌زد. گفت رکوع هم از ارکان نماز است، یعنی ...

سریع و با شیطنت گفتم: «یعنی اگر رکوع را عمداً یا از روی فراموشی به‌جا نیاوریم، یا در یک رکعت بیشتر از یک رکوع به‌جا بیاوریم، نمازمان باطل است.»

سارا گفت: «آرام‌تر؛ ما هم برسیم.»

و ادامه داد:
بعد دربارهٔ ذکر رکوع گفت ...

دوباره شیطنت من و قطع کردن حرفش:

سُبحانَ رَبِّیَ الْعَظیمِ وَ بِحَمدِهِ. یا سه بار سُبحانَ الله.

سارا که تیز نگاهم کرد، گفتم: «خب تقصیر خودت است؛ سریع برو سر اصل مطلب.»

سارا خواست لجم را درآورد، سرعت حرف زدنش را بالا برد:

حاج‌آقا گفت برای رکوع واجب است به اندازه‌ای که دست‌ها به زانو برسد، خم شوید. هنگام گفتنِ ذکر باید بدنتان آرام باشد و تکان نخورید. تا قبل از تمام شدن کاملِ ذکر، بلند نشوید. وقتی بلند شدید، کامل بایستید، لحظه‌ای توقف کنید و بعد از آن به سجده بروید. به اندازهٔ کافی سریع بود؟

من و مادرم و مهدی به خنده افتادیم و سارا ادامه داد:

- بعد یکی بلند شد و گفت مگر نمی‌گویند رکوع و سجده مثل ورزش برای مسلمانان است؟ من خودم هر روز ورزش می‌کنم و اتفاقاً یکی از حرکت‌هایی که انجام می‌دهم شبیه رکوع است.

البته جوری خم می‌شوم که سرم می‌رسد به پایم و خیلی هم برایم خوب است. مربی‌ام گفته این حرکت برای مهره‌های کمر خوب است.

حاج‌آقا پرسید: «منظورتان چیست؟»

خب من که ورزش می‌کنم، چرا باید نماز هم بخوانم؟

چه کسی روش ورزش کردن را به شما گفته؟

دانش‌آموز مغرورانه گفت: «من تحت نظر مربی ورزش می‌کنم. مربی من مدرک بین‌المللی دارد. می‌داند برای هر قسمت از بدن چه حرکتی خوب است.»

- خب چه کسی به ما گفته نماز بخوانیم؟
- معلوم است دیگر؛ خدا.
- او گفته نماز بخوانیم برای چه؟ برای ورزش؟

دانش‌آموز سکوت کرد. حاج‌آقا کمی صبر کرد و بعد:

خدا گفته: «نماز را به‌پا دار برای یاد کردن از من.» و خودش هم گفته: «تنها با یاد من است که دل‌ها آرامش می‌یابد.» بنابراین، یکی از دلایل اصلی نماز خواندن، رسیدن به آرامش است. البته همان‌طور که ورزش را باید با قاعده انجام داد تا مفید باشد، نماز را هم باید با همان شرایطی که خدا گفته خواند تا مایهٔ آرامش شود. پس دلیل نماز خواندن، ورزش نیست که شما بخواهید ورزش روزانه را به‌جای نمازها بگذارید.

یکی دیگر بلند شد و گفت: «قبول؛ ولی چه دلیلی دارد برای نماز این همه آداب رعایت کنیم؟»

حاج‌آقا پرسید: «بچه‌ها! کسی از شما هست که پدرش ارتشی باشد؟»

یکی از بچه‌ها دست بلند کرد و حاج‌آقا از او پرسید: «تا به حال رفتار پدرتان را با فرمانده‌اش دیده‌اید؟»

- پدرم باید به فرمانده‌اش احترام نظامی بگذارد؛ یعنی پا بکوبد و دست راستش را با شکل خاصی تا نزدیک گوشش ببرد.

- اگر کسی به‌جای آن شکل از احترام گذاشتن، مثلاً دستش را بگذارد روی سینه‌اش و به فرمانده بگوید من نوکر شما هستم، آیا از او قبول می‌کنند؟

دانش‌آموز خندید و گفت: «اگر این کار را کند، فرمانده جریمه‌اش می‌کند.»

حاج‌آقا رو به دانش‌آموزی که سؤال کرده بود، پرسید: «شما با این قوانین مشکلی ندارید؟»

دانش‌آموز گفت: «نه؛ اتفاقاً از نظم ارتشی‌ها خوشم هم می‌آید.»

حاج‌آقا گفت: «احترام گذاشتن در هر جایی آداب خاص خودش را دارد. ما هنگام نماز در پیشگاه خدایی ایستاده‌ایم که در توصیف نمی‌گنجد. او فرماندهٔ دنیاست. رکوع، ادبِ حضور در پیشگاه همین خداست. ما با خم شدن در برابر خدا، تواضع خودمان را به او نشان می‌دهیم. این را من نمی‌گویم، بلکه امام صادق (ع) می‌فرماید. و چقدر زیباست که این تواضع را با این ذکر همراه می‌کنیم: سُبحانَ رَبِّیَ الْعَظیمِ وَ بِحَمدِهِ؛ یعنی خدای مالک و تدبیر کننده و بزرگ من، از هر عیب و نقصی دور است و من مشغول سپاس و ستایش او هستم.»

بچه‌ها یک کف مرتب و طولانی برای حاج‌آقا زدند.

تمرین با همسالان (صفحهٔ 111 کتاب درسی)

 

یک نفر از شما موقعیت‌های زیر را در کلاس به‌صورت نمایشی اجرا کند و سایر دانش‌آموزان نیز صحیح یا باطل بودن نماز را با ذکر دلیل بیان کنند.

موقعیت اول: نمازگزار به‌جای یک رکوع، دو رکوع انجام می‌دهد.
باطل است، چون رکوع از ارکان نماز است و اگر عمداً یا سهواً بیش از یک بار در یک رکعت انجام شود، نماز باطل می‌شود.

موقعیت دوم: نمازگزار رکوع را فراموش کرده و بعد از خواندن حمد و سوره، به سجده می‌رود.
باطل است، چون رکوع را که از ارکان نماز است فراموش کرده و بدون آن به سجده رفته است.

موقعیت سوم: نمازگزار در حالت رکوع، آرام گرفته سپس ذکر آن را می‌گوید.
صحیح است، چون نمازگزار در حالت آرامش بدن، ذکر رکوع را گفته و این کار مطابق دستور نماز است.

موقعیت چهارم: نمازگزار درحال گفتن ذکر رکوع، بلند می‌شود.
باطل است، چون ذکر رکوع باید در حالت ایستادگیِ کاملِ رکوع گفته شود و اگر در حال گفتن ذکر از رکوع بلند شود، نماز صحیح نیست.

سؤالات پایان درس (صفحهٔ 112 کتاب درسی)

 

1- دین همان تدبیر خدا برای زندگی انسان‌هاست. درست / نادرست

2- نشانه‌های حضور خدا در زندگی چیست؟
هدایت در زمان سختی‌ها، آرامش دل در مشکلات، برآورده شدن نیازها، وجود نظم و حکمت در طبیعت، الهام تصمیم‌های درست، و لطف در لحظه‌های غیرمنتظره.

3- برخی گمان می‌کنند انسان، تنها با کمک عقل و اندیشه می‌تواند تدبیر زندگی‌اش را به دست‌گیرد و نیازی به برنامهٔ زندگی از سوی خدا ندارد. شما با این نظر موافق هستید؟ دلایل خود را بنویسید.
خیر، موافق نیستم؛ چون عقل انسان محدود است و نمی‌تواند همهٔ مصالح مادی و معنوی خود را تشخیص دهد. انسان به هدایت الهی نیاز دارد تا از اشتباه و گمراهی در امان بماند.

4- منظور از سپردن تدبیر زندگی به دست خدا چیست؟ همراه با مثال بنویسید.
یعنی انسان تصمیم می‌گیرد اما نتیجه را به خدا می‌سپارد و به او اعتماد دارد. مثلاً اگر در امتحانی تلاش کند ولی نتیجه دلخواه را نگیرد، بداند خدا صلاح او را بهتر می‌داند و ناامید نشود.

5- در یک روز بارانی اردوی دانش‌آموزی لغو شد و همهٔ بچه‌ها ناراحت شدند. اگر در این موقعیت بودید، چطور این اتفاق را با تدبیر الهی برای آنان توضیح می‌دادید؟
می‌گفتم شاید خدا این باران را فرستاده تا ما از حادثه‌ای در مسیر اردو در امان بمانیم یا در خانه در کنار خانواده لحظه‌های بهتری داشته باشیم. خدا همیشه خیر بندگانش را می‌خواهد.

6- جواد به همراه دوستانش مشغول بازی بودند که با پرتاب توپشان، یکی از شیشه‌های همسایه شکست. آن‌ها از روی ترس می‌خواستند تقصیر را به گردن یکی از بچه‌های بی‌زبان محله بیندازند. لطفاً به جواد کمک کنید و یک تصمیم درست به او پیشنهاد دهید تا از دایرهٔ بندگی خارج نشود.
به جواد باید گفت حقیقت را بگوید و عذرخواهی کند، چون دروغ گفتن و انداختن تقصیر به گردن بی‌گناه، خلاف بندگی خداست. با صداقت می‌تواند جبران کند و از خدا کمک بخواهد.

7- در داستان زیر نشانه‌های خدا را بیابید و بنویسید. 
نجات مرد از غرق شدن، توان ساختن کلبه، آتش گرفتن کلبه که سبب دیده شدن دود شد، و در نهایت آمدن کشتی برای نجات او. همه نشان از لطف و تدبیر خدا دارد.

«تنها بازماندهٔ یک کشتی شکسته، مردی بود که جریان آب، او را به جزیره‌ای دورافتاده برد. او با بی‌قراری به درگاه خدا دعا می‌کرد تا نجاتش دهد. چند روز که گذشت، کلبهٔ کوچکی کنار ساحل ساخت، اما صاعقه به آن زد و آتش گرفت. او ناراحت شد و با خدا مناجات کرد و گفت: «چرا با من این‌ کار را می‌کنی؟» صبح روز بعد، یک کشتی به جزیره نزدیک شد و او را نجات داد. مرد از آن‌ها پرسید: «چگونه مرا پیدا کردید؟» آن‌ها پاسخ دادند: «علامتی را که به‌وسیلهٔ دود برایمان فرستادی، دیدیم.»

8- معنای ذکر رکوع را بنویسید.
خدای بزرگ و صاحب عظمت من، از هر عیب و نقصی پاک است و من او را ستایش می‌کنم.

سُبحانَ رَبِّیَ الْعَظیمِ وَ بِحَمدِهِ

فعالیت‌های عملکردی (صفحهٔ 114 کتاب درسی)

 

1- دلیل قانع کننده (فردی/ گروهی)

برای پاسخ به سؤال «چرا دست گرفتن تدبیر زندگی بدون خدا سخت است؟» یک دلیل قانع کننده نوشته و سعی کنید موارد زیر را رعایت کنید:

  • با یک جملهٔ جذاب شروع کنید.
  • دلیل خود را با یک مثال توضیح دهید.
  • از شعر، ضرب المثل و یا جملات اثرگذار استفاده کنید.
  • در پایان در یک جمله نتیجه‌گیری خود را بنویسید.
  • متن خود را در پنج تا ده خط تنظیم کنید.

2- نگاه تازه (فردی)

از شما دانش‌آموز عزیز می‌خواهیم به مدت دو هفته به اتفاقات زندگی خود توجه کنید و نشانه‌های خدا را در آن‌ها بیابید و بنویسید. سپس به سؤالات زیر پاسخ دهید:

  1. چقدر در این راه موفق عمل کردید؟
  2. به چه صفاتی از خداوند پی بردید؟
  3. اینکار چه تأثیری در رفتار شما داشت؟
درس 7: اعتماد به خدا