خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هشتم

درس 6: در مسیر هدایت

بازدید15/2 K
تاریخ بروزرسانی1404/08/10

از کاخ دقیانوس بیرون آمده بودیم، اما فکرم هنوز در کاخ مانده بود. حوادث را از نظر می‌گذراندم، به‌ویژه لحظهٔ اعلام یکتاپرستی تملیخا و دوستانش را.

بشیر مرا از عمق افکارم بیرون کشید:

- دقیانوس نمی‌داند با تملیخا و دوستانش چه کند. آ‌ن‌ها هم فعلاً از کاخ بیرون آمده‌اند و آن‌جا دارند باهم حرف می‌زنند. 

آن‌ها در دل شب، دورِ یک چراغ روغنی نشسته بودند و چاره‌ای می‌اندیشیدند. 

به بشیر گفتم: «مگر چه‌کار می‌توانند بکنند؟ یا باید مطیع دقیانوس باشند یا باید با او مبارزه کنند که اگر مبارزه کنند، کشته می‌شوند.»

بشیر با چهره‌ای که حالتی از مخالفت در خود داشت، گفت: «نه؛ همیشه هم راهش مبارزه کردن نیست. گاهی وظیفهٔ انسان، مبارزه است، گاهی سکوت و گاهی هم حفظ جان. حالا که اصحاب کهف عقیدهٔ توحیدی‌شان را علنی کرده‌اند، باید برای حفظ جانشان تلاش کنند.»

چشمم را به جمع تملیخا و دوستانش دوختم و گوشم را به حرف‌هایشان تیز کردم. یکی از دوستان تملیخا حرف عجیبی زد. او پیشنهاد داد: 

- به غاری پناه ببریم و خیالمان آسوده باشد که خدا سایهٔ رحمتش را بر سرمان می‌گستراند و در این مسیر، آسایش ارزانی‌مان می‌کند.

با چشم‌های گردشده رو کردم به بشیر:

- چی؟! غار؟! شک ندارم قبل از اینکه از شهر خارج شوند، سربازان دقیانوس دستگیرشان می‌کنند.

بشیر همان‌طور که به آن‌ها نگاه می‌کرد، گفت: «بلدند چطور مخفیانه از شهر خارج شوند. تازه، خودشان را به خدا سپرده‌اند.»

تملیخا و دوستانش بعد از وداع با خانواده‌هایشان، مخفیانه از شهر خارج شدند.

کمی که از شهر فاصله گرفتند، برگشتند و نگاهی به دیوارهای شهرشان انداختند. معلوم نبود چه‌وقت دوباره به زادگاهشان برمی‌گردند. تملیخا که شاهد اندوه دوستانش بود، گفت: «برادران من! به راهمان ادامه می‌دهیم؛ باشد که خدا گشایشی در کارمان ایجاد کند.»

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 85 کتاب درسی)

 

1- چه افراد دیگری را می‌شناسید که در راه خدا از دلبستگی‌ها و دوست‌داشتنی‌های خود دل بریده‌اند؟
در تاریخ، انسان‌های بسیاری بوده‌اند که برای خدا از دلبستگی‌هایشان گذشتند؛ مانند حضرت ابراهیم (ع) که حاضر شد فرزندش اسماعیل را در راه فرمان خدا قربانی کند، حضرت موسی (ع) که از کاخ فرعون و زندگی راحت چشم پوشید، و امام حسین (ع) که برای حفظ دین، جان و خانواده‌اش را فدای خدا کرد. در زمان معاصر هم افرادی مانند طیب‌خان و خانم ماری (نجمه) با ایمان و شجاعت، از مال، مقام یا خانواده گذشتند تا راه خدا را انتخاب کنند.

2- آیا برای شما هم پیش آمده که در دوراهی‌های زندگی، به خاطر خدا از یک خواسته دیگر بگذرید؟
بله، ممکن است برای هر کسی پیش بیاید؛ مثلاً وقتی بین گفتن راست و دروغ، راه راست را انتخاب می‌کنیم، یا بین انجام یک گناه و رضای خدا، تصمیم می‌گیریم از گناه دوری کنیم. این گذشت‌ها هرچند کوچک، نشانه ایمان و عشق به خداست و به انسان آرامش می‌دهد.

به بشیر کمی جلوتر را نشان دادم و هراسان گفتم: «آنجا یک گلهٔ گوسفند است. ببین! اگر چوپانش تملیخا و دوستانش را ببیند، چه؟ باید خبرشان کنیم.»

بشیر با آرامش گفت: «چرا این قدر نگرانی؟! آن‌ها گرسنه‌اند. شاید خدا به این وسیله راهی برای سیر شدنشان گشوده باشد.»

تملیخا و دوستانش به طرف چوپان و گله‌اش رفتند.

تملیخا از چوپان خواست مقداری شیر یا آب به آن‌ها بدهد. چوپان به آن‌ها خیره شد و ترس من هم بیشتر شد. چوپان گفت: «قیافه‌های شما به درباریان می‌خورد. آیا از دست دقیانوس فرار کرده‌اید؟»

دستانم را از شدت اضطراب روی سرم گذاشتم و گفتم: «وای؛ خدا رحم کند لو نروند!»

تملیخا در چهرهٔ چوپان، صداقت و پاکی می‌دید. از طرفی، احساس می‌کرد او را خدا برای آن‌ها فرستاده است. کمی فکر کرد و گفت: «ما به خدایی ایمان آورده‌ایم که دروغ گفتن را جایز نمی‌داند. اگر راستش را بگوییم، آیا صداقتمان نجاتمان می‌دهد؟»

چوپان خیالشان را راحت کرد و تملیخا هم سرگذشت‌شان را برای او تعریف کرد. اشک‌های چوپان سرازیر شد و گفت: «ای مردان خدا! آنچه از خدای آسمان‌ها و زمین به قلب شما افتاده، به قلب من هم افتاده. خواهش می‌کنم بایستید تا من بروم و این گوسفندان را به صاحبانشان برگردانم و نزد شما بیایم. من می‌خواهم همراه شما باشم.»

به‌صورت بشیر نگاه کردم؛ آرام بود. با اینکه به چوپان شک داشتم اما از آرامش صورت بشیر، من هم آسوده خاطر شدم.

بشیر نگاهی به من کرد و گفت: «به چوپان شک نداشته باش. او قبل از دیدار تملیخا و دوستانش به فکر خالق آسمان‌ها و زمین بوده و برای شناخت او تلاش کرده است. به‌خاطر همین، حرف‌های تملیخا را زود قبول کرد. اگر کسی مثل چوپان دنبال حقیقت باشد، هرجای دنیا که باشد، خدا دستش را می‌گیرد و راه درست را نشانش می‌دهد.»

وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ سورهٔ عنکبوت، آیه 69
و آن‌ها که در راه ما تلاش کنند، قطعاً به راه‌های خود، هدایتشان خواهیم کرد؛ و خداوند با نیکوکاران است.

چوپان رفت که گوسفندها را به صاحبانشان تحویل دهد. زمان کُند می‌گذشت. تملیخا و دوستانش هم خاطراتشان را مرور می‌کردند.

دوست تملیخا داشت می‌گفت: «آشنا شدن با چوپان لطف خدا بود. او این منطقه را خوب می‌شناسد و می‌تواند راهنمایی‌مان کند.»

داشتم به حرف‌ها گوش می‌دادم که از دور، یک سیاهی دیدم. کمی که نزدیک‌تر شد، مطمئن شدم چوپان است. دور و برش کس دیگری نبود؛ اما نگرانی رهایم نمی‌کرد.

چوپان خوشحال و خندان رسید و گفت: «امانت‌ها را به صاحبانشان برگرداندم؛ از حالا دیگر در خدمت شما هستم.»

صداقت چهرهٔ چوپان، از نگرانی‌ام کم کرد. همگی پشت سر چوپان راه افتادیم. سگ گلهٔ چوپان هم که او را رها نمی‌کرد، دنبالمان آمد. برخی از دوستان تملیخا گفتند: «ممکن است این حیوان با سروصدایش باعث دردسر شود.» برای همین هم آن را دور کردند ولی حیوان نمی‌خواست برود. حتی خود چوپان هم به او گفت برگردد، اما بی‌فایده بود. بنابراین، تملیخا و دوستانش اصرار سگ را به فال نیک گرفتند و بیشتر از آن مانعش نشدند. بشیر به من گفت: «بفرما؛ این هم یکی دیگر از الطاف خدا به تملیخا و دوستانش؛ سگ نگهبان و باوفا.»

به بشیر گفتم: «اصحاب کهف چه داستان خوبی دارند.»

بشیر سر تکان داد و گفت: «تاریخ پر از درس عبرت است. انسان می‌تواند با تفکر در زندگی گذشتگان، به‌ویژه کسانی که سرگذشتشان در قرآن آمده، راه درست زندگی را پیدا کند.»

ما غرق حرف زدن بودیم که چوپان کوهی را با دست نشان داد و گفت: «در آن کوه غاری‌ست که می‌تواند پناهگاه خوبی برایمان باشد.»

فکر خوبی بود؛ به استراحت نیاز داشتند. با وجود خستگی و کوفتگی زیاد، از کوه بالا رفتند و خودشان را به غار رساندند.

عجب غار خوبی! کنارش چه درختان پرباری روییده و چه چشمهٔ زلالی جوشیده! میوه‌ها رسیده بودند و باید چیده می‌شدند. تملیخا و دوستانش دست به آسمان، هم خدا را شکر کردند و هم میوه‌ها را چیدند، سپس از آب چشمه نوشیدند و با آن سر و صورتشان را شستند.

هنوز آفتاب از دیده‌ها پنهان نشده بود.

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 87 کتاب درسی)

 

با کمک هم‌ گروهی‌های خود داستان اصحاب کهف را بررسی کرده و بگویید ربّ بودن خدا و لطف او نسبت به اصحاب کهف، چگونه معلوم می‌شود؟
ربّ بودن خدا و لطف او در داستان اصحاب کهف به روشنی دیده می‌شود؛ زیرا وقتی تملیخا و یارانش به خدا ایمان آوردند و برای حفظ جان و ایمانشان از شهر گریختند، خداوند پناهگاه امنی برایشان فراهم کرد. آن‌ها را به غاری رساند که در آن آرامش و امنیت یافتند، درخت و چشمه‌ای در کنار غار قرار داشت تا از گرسنگی و تشنگی نجات یابند، و حتی سگ چوپان را نگهبانشان قرار داد. سپس خدا آنان را به خوابی طولانی فرو برد تا از دست دشمنان در امان باشند. همهٔ این نشانه‌ها نشان می‌دهد که خدا «ربّ» واقعی آن‌ها بود؛ یعنی کسی که بندگانش را پرورش می‌دهد، از آنان مراقبت می‌کند و در سختی‌ها یاری‌شان می‌دهد.

همگی برای استراحت وارد غار شدند، جز سگ باوفای چوپان که دم درِ غار خوابید. عجب سگ فهیمی! می‌داند که جای او در کنار انسان‌ها نیست و باید از آن‌ها فاصله بگیرد و می‌داند که باید دم در باشد و نگهبانی بدهد.

قصه: سورۀ توحید و یک تحول بزرگ

در تگزاس، دومین ایالت بزرگ و پرجمعیت آمریکا زندگی می‌کرد. پدرش کشیش بود و در میان مردم جایگاه ویژه‌ای داشت. یکشنبه‌های هر هفته در کلیسا برای مردم سخنرانی می‌کرد.

پدرش از اینکه دختری مثل ماری دارد، خوشحال بود. چون او با پایبندی به عقاید مسیحیت نشان می‌داد تربیت پدرش نتیجه داده و همین مایه افتخار او بود.

ماری برخلاف ظاهر آرامش، درونی پرتلاطم داشت. اگرچه هر هفته پای سخنرانی پدر می‌نشست، اما دنیایی از سؤال در ذهنش موج می‌زد و آرزو می‌کرد کاش روزی به جوابشان برسد.

- به ما می‌گویند خدا پس از آفرینش جهان استراحت کرد. آخر این چه خدایی‌ست که خسته می‌شود و نیاز به استراحت دارد؟
- به ما می‌گویند عیسی هم خداست، هم پیامبر خدا و هم پسر خدا. خب چگونه می‌شود یک نفر هم خدا باشد و هم پیامبر خدا؟ هم خدا باشد و هم پسر خدا؟ پس روزی که عیسی به دنیا آمد، روز تولد خدا و روزی که عیسی را به صلیب کشیدند و اعدام کردند. هم روزِ ... ؟

ماری به این نتیجه رسید که نمی‌تواند پاسخ سؤالاتش را در مسیحیت پیدا کند، پس به سراغ ادیان دیگر رفت. یک دانشجوی ایرانی واسطه شد تا او با دین اسلام آشنا شود. ماری در اولین گام، سراغ از قرآن گرفت و اولین سوره‌ای که با آن، مواجه شد، سورهٔ توحید بود.

شروع به خواندن سوره کرد. به اولین آیه خیره ماند:

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ؛ بگو خدا یکی‌ست.

خدا یکی است؟ یعنی جز او خدایی نیست؟ پس عیسی خدا نیست. خواندن را ادامه داد:

اللَّهُ الصَّمَدُ؛ خدا به کسی وابسته نیست، اما همه به او وابسته‌اند.

ماری به دنبال همین خدایی بود که دیگران به او وابسته باشند. او خدایی را که خسته می‌شد و نیاز به استراحت داشت، نمی‌خواست. آیهٔ بعدی را خواند:

لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ؛ خدا نه زاده شده و نه می‌زاید.

پس چرا به ما می‌گویند عیسی پسر خداست؟

او تشنه بود و قرآن چشمهٔ جوشان. دوست داشت فریاد اعتراض سر دهد. فریاد بزند و همه را آگاه کند که بیایید خدای حقیقی را در قرآن بجویید.

آخرین آیه نیز نشان می‌داد برخی از آموخته‌های او دربارهٔ خدا، اشتباه است:

وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ؛ برای خدا هیچ همتایی نیست.

ماری به تحقیقاتش ادامه داد تا به این نقطه رسید که می‌بایست یکی از این دو راه را انتخاب کند: مسلمان شود یا مسلمان نشود. اگر مسلمان می‌شد، بی‌شک مشکلات زیادی برایش پیش می‌آمد و اگر مسلمان نمی‌شد، با تلاطمی که در وجودش به‌پا شده بود، دیگر روی آرامش را نمی‌دید.

او سرانجام تصمیم خودش را گرفت. روزی به پدرش گفت: «من دربارهٔ دین تحقیق کرده و به این نتیجه رسیده‌ام که اسلام دین حق است. پس مسلمان شدم.»

رنگ پدرش پرید:

- یا عیسی مسیح! ماری! تو هستی که این حرف‌ها را می‌زنی؟ یعنی دختر کشیش کلیسای تگزاس مسلمان شده؟

پدر وقتی قاطعیت دخترش را دید، صدایش را بلندتر کرد و گفت: «حالا به مردم چه بگویم؟ خودم کشیش هستم و دخترم دینش را عوض کرده؟!»

ماری گفت: «من باید دربارهٔ اعمال خودم به خدا جواب بدهم؛ نه به مردم.»

بعد از آن دیگر پدر با ماری حرف نزد و به مردم هم گفت: «من با این دختر گمراه کاری ندارم؛ او دیگر دختر من نیست.»

ترک کردن خانواده برای ماری سخت بود، اما آشنا شدن با خدای مهربان این سختی را برایش قابل تحمل می‌کرد.

او با یک دانشجوی ایرانی ازدواج کرد و بعدها به ایران آمد؛ بی‌آنکه حتی یک نفر از اعضای خانواده‌اش برای بدرقهٔ او به فرودگاه بیایند.

سال‌ها گذشت تا اینکه روزی از آمریکا خبر رسید پدرش سرطان گرفته است. ماری امام رضا (ع) را خیلی دوست داشت، پس با دلی شکسته راهی مشهد شد و به زیارت حرم امام رضا (ع) رفت تا از ایشان برای پدرش سلامتی طلب کند.

او پس از مشهد، عازم تگزاس شد و خدا خدا می‌کرد به خانه راهش بدهند. وقتی به خانه رسید، در را به رویش باز کردند ولی خبر دادند پدرش در بیمارستان بستری‌ست و حال خوبی ندارد. ماری این‌بار از راه دور، دلش را راهی حرم امام رضا (ع) کرد و سلامتی پدرش را از ایشان خواست.

مدتی بعد، از پدر آزمایش جدیدی گرفته شد. خدای من! اثری از سرطان در بدن او نبود. پزشک‌ها تعجب کرده بودند، اما ماری که به قدرت امام رضا (ع) ایمان داشت، می‌دانست چه اتفاقی افتاده و شکرگزار بود. پس از شفای پدرش، معجزهٔ دیگری نیز رخ داد: پدر با ماری آشتی کرد.

(آنچه خواندید، سرگذشت خانم تینا ماری بود که نام نجمه را برای خود انتخاب کرده و درحال حاضر، خادم حرم احمد بن موسی شاهچراغ (ع) است.)

برداشت (صفحهٔ 93 کتاب درسی)

 

به‌نظر شما بین زندگی تینا ماری و اصحاب کهف چه شباهت‌هایی وجود دارد؟
زندگی تینا ماری و اصحاب کهف شباهت‌های زیادی دارد. هر دو در محیطی زندگی می‌کردند که بیشتر مردم عقاید نادرست داشتند، اما با تفکر و جست‌وجوی حقیقت، به یکتاپرستی و ایمان به خدای واقعی رسیدند. هر دو برای حفظ ایمانشان سختی‌های زیادی را تحمل کردند؛ اصحاب کهف مجبور شدند شهر و خانواده خود را ترک کنند و به غار پناه ببرند، و تینا ماری نیز برای پیوستن به دین حق از خانواده و راحتی زندگی‌اش گذشت. همچنین هر دو مورد لطف و حمایت خدا قرار گرفتند؛ خدا اصحاب کهف را در غار حفظ کرد و تینا ماری را در مسیر ایمانش یاری داد و حتی پدرش را شفا داد.

احکام: راه مستقیم راه چه کسانی است؟

پدرم می‌گوید ذکر اهل بیت (ع) در خانه، برای همهٔ اهالی خانواده مایهٔ خیر و برکت است. برای همین هم ماهی یک‌بار در خانه‌مان مجلس می‌گیرد. از صبح که بلند شدیم، همه در تکاپو بودیم تا خانه را برای مجلس روضه آماده کنیم. پدرم برای خرید بیرون رفته بود، مادر و خواهرم مشغول نظافت خانه بودند و من و برادرم هم پرچم‌ها را نصب می‌کردیم. قرار بود خانم‌ها در اتاق‌ها و آقایان هم در پذیرایی بنشینند. صندلی حاج‌آقا هم طوری گذاشته شود که همه او را ببینند.

سخنران جلسه حاج‌آقای محمدی بود. همین‌که می‌خواست روی صندلی بنشیند، میثم هم بلند شد و درِ گوشش گفت: «می‌شود مثل دیشب، باز هم دربارهٔ نماز حرف بزنید؟»

حاج‌آقا گفت چشم و بعد از بسم‌الله و صلوات، سخنانش را این‌طور شروع کرد:

برای اینکه نماز بر ما تأثیر بگذارد، حداقل باید به دو چیز توجه کنیم: یکی اینکه حواسمان باشد در برابر خدای آسمان‌ها و زمین به نماز ایستاده‌ایم که در مهربانی، قدرت، علم، حکمت و سایر خوبی‌ها همتا ندارد. هر چقدر خدا را بیشتر بشناسیم، میلمان به حرف زدن با او بیشتر می‌شود. دوم اینکه بدانیم چه می‌خوانیم، زیرا آیات و اذکار نماز معانی زیبایی دارند. عده‌ای فقط برای تلفظ کلمات نماز حساسیت نشان می‌دهند و از معنای آن غافل می‌شوند. عده‌ای هم آن‌قدر نمازشان را تند می‌خوانند که اصلاً نمی‌توانند به معنایش فکر کنند.

علی آقا دستش را بلند کرد و با اشارهٔ حاج‌آقا پرسید: «اینکه برخی پشت‌سر هم در نماز یک ذکر را تکرار می‌کنند، درست است؟»

حاج‌آقا گفت: «تکرار ذکرهای نماز در این دو صورت اشکال ندارد: اول اینکه اشتباه قرائت کردی و می‌خواهی درستش را بگویی؛ دوم اینکه از قسمتی از ذکر نماز خوشت آمده و دوست داری تکرارش کنی. اما اگر کسی ذکر نماز را وسواس گونه تکرار کند، کار حرامی مرتکب شده و حتی طبق فتوای برخی از مراجع تقلید، نمازش باطل می‌شود.»

علی آقا که جوابش را گرفته بود، برای تشکر لبخندی زد و سخنرانی ادامه پیدا کرد.

ما در سورهٔ حمدِ نمازمان می‌گوییم: «اهدنا الصِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ؛ خدایا! ما را به راه راست هدایت کن.» راه راست آنجاست که خدا به انسان‌ها فرموده: «مگر من با شما عهد نبستم بندگی شیطان را نکنید و بندگی مرا کنید؛ که این راه مستقیم است؟»

حاج‌آقا پرسید: «پس راه مستقیم چه راهی است؟»

طاها، پسر همسایه، با صدای بلند گفت: «راه بندگی خدا. یعنی فقط به حرف خدا گوش کنی و حرف شیطان را زیر پا بگذاری.»

حاج‌آقا به طاها آفرین گفت و حرفش را ادامه داد:

برای شناخت راه راست، خدا در همین سورهٔ حمد می‌گوید: «صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ؛ راه کسانی که به آن‌ها نعمت دادی.» حالا باید دید منظور از کسانی که خدا به آن‌ها نعمت داده، چه کسانی هستند که ما هر روز حداقل ده بار از خدا می‌خواهیم که با چنین انسان‌هایی باشیم.

خدا در قرآن می‌گوید:

«هرکسی از خدا و رسولش اطاعت کند، [روز قیامت] با کسانی خواهد بود که خدا به آن‌ها نعمت داده. یعنی پیامبران، انسان‌های صادق [کسانی که حرف و عمل‌شان یکی‌ست]، شهدا و درستکاران، که همگی رفقای خوبی هستند.»

پس باید ببینیم این ستارگان هدایت در چه مسیری بوده و چگونه زندگی کرده‌اند تا ما هم همان کار را انجام دهیم.

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 95 کتاب درسی)

 

صحیح یا باطل بودن نماز را در موقعیت‌های زیر مشخص کنید. 

1- راضیه از ذکر سجده خوشش می‌آید و آن را دوباره می‌گوید. صحیح
2- امیر از روی خجالت، حمد و سورهٔ نماز مغرب را آهسته می‌خواند. باطل
3- نرگس از روی فراموشی، حمد و سورهٔ نماز صبح را آهسته می‌خواند. صحیح

سؤالات پایان درس (صفحهٔ 96 کتاب درسی)

 

1- عرفان به بازی رایانه‌ای علاقهٔ زیادی دارد، ولی حالا متوجه شده که این بازی، باعث غفلت از نماز و درس‌هایش شده. او چگونه می‌تواند در چنین موقعیتی تصمیم درست بگیرد؟ برای پاسخ می‌توانید از رفتار اصحاب کهف الگو بگیرید.
عرفان باید مانند اصحاب کهف، تصمیم بگیرد از چیزی که او را از یاد خدا و مسئولیت‌هایش دور می‌کند، فاصله بگیرد. همان‌طور که تملیخا و یارانش برای حفظ ایمان از راحتی کاخ گذشتند، عرفان هم می‌تواند زمان بازی را کم کند یا بازی دیگری انتخاب کند تا بتواند هم درسش را بخواند و هم نماز را به موقع به‌جا آورد.

2- زهره دوست دارد به دوستانش که در برخی درس‌ها نیاز به تلاش بیشتری دارند، کمک کند. او حاضر است اگر لازم باشد، از استراحت خود بگذرد. زهره تصمیم دارد با کارهای کوچک اما مداوم به دیگران کمک کند.

الف) به نظر شما این تصمیم زهره می‌تواند نوعی تلاش در راه خدا باشد؟ دلایل خود را بنویسید.
بله، تصمیم زهره نوعی تلاش در راه خداست؛ چون او با نیت خیر و برای کمک به دیگران از راحتی خود می‌گذرد، و هر کاری که با نیت رضای خدا انجام شود، عبادت محسوب می‌شود.

ب) بر اساس آیهٔ «وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ.» خداوند به زهره و چنین افرادی چه وعده‌ای می‌دهد؟
خدا وعده داده است کسانی که در راه او تلاش کنند، هدایتشان می‌کند و یاری‌شان می‌دهد و با آنان خواهد بود. پس خدا زهره را در کارهای نیکش یاری و برکت می‌دهد.

3- تصور کنید تملیخا هستید و سورهٔ توحید و معنای آن را می‌دانید. اکنون می‌خواهید در حضور دقیانوس از توحید سخن بگویید و مردم سرزمین اُقسوس را آگاه سازید و آن‌ها را از پیروی از دقیانوس نهی کنید. در این موقعیت، چه می‌گفتید؟
اگر جای تملیخا بودم، می‌گفتم: «ای مردم اُقسوس! خدای واقعی نه تاج دارد، نه تخت. او یگانه است و آسمان و زمین را بدون نیاز به کسی آفریده. دقیانوس بنده‌ای است مانند ما. پس خدای حقیقی را بپرستید که همه قدرت‌ها از اوست و هیچ‌کس همتای او نیست.»

4- برای اینکه نماز اثر واقعی خود را بگذارد، باید به چه نکاتی توجه کنیم؟
برای اینکه نماز اثر واقعی خود را بگذارد، باید بدانیم در برابر چه کسی ایستاده‌ایم، معنی اذکار را بفهمیم، با حضور قلب نماز بخوانیم، از روی عادت نخوانیم و به وقت و آداب آن احترام بگذاریم.

5- امین ذکرهای نماز را چند بار وسواس‌گونه تکرار می‌کند. آیا کار امین درست است؟ او را راهنمایی کنید.
کار امین درست نیست، چون وسواس در نماز گناه است و حتی ممکن است باعث باطل شدن نماز شود. او باید بداند خدا از بنده‌اش دقت می‌خواهد نه وسواس؛ پس یک‌بار با توجه بخواند و به همان اکتفا کند.

6- براساس آیهٔ «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ»، ستارگان هدایت چه کسانی هستند و چگونه می‌توان برای رسیدن به سعادت از آنان یاری گرفت؟
ستارگان هدایت همان پیامبران، صدیقان، شهیدان و نیکوکاران‌اند که خدا در قرآن از آن‌ها یاد کرده است. با مطالعه زندگی، گفتار و رفتارشان و پیروی از راهشان می‌توانیم راه سعادت را بشناسیم و در مسیر بندگی خدا ثابت‌قدم بمانیم.

فعالیت‌های عملکردی (صفحهٔ 97 کتاب درسی)

 

1- ذکر اهل‌بیت (فردی)

با شرکت یا برگزاری مراسم اهل‌بیت (ع) شکر نعمت هدایت را به‌جا آورید. گزارش آن را در قالب عکس، فیلم و... تدوین نمایید. پیشنهاد می‌کنیم این مراسم را در مدرسه نیز برگزار کنید.

2- هنرهای نمایشی (گروهی)

ماجرای فضیل بن عیاض و چگونگی حق‌پذیری‌اش را در قالب نمایش در کلاس اجرا کنید. از داستان‌های دیگری نیز با همین موضوع می‌توانید استفاده کنید.

درس 6: در مسیر هدایت