دردی میانِ مغزِ استخوان نشسته است مهمانِ ناخواندهای که درِ خانه را بسته است گویی تبر میکوبد از درون بر پایِ جان سرمایِ بهمن در رگ و در بندها گسسته است شبها که شهر از هیاهویِ خویش میخوابد این درد در بیداریِ من، بندبندم را شکسته است نه مرهمی، نه دارویی، نه گرمایی از طلوع در کوره راهِ تن، امیدم به سنگِ سختی خسته است پیچیده در جانم چنان پیچکِ خشکِ سیاه این زخمِ پنهان، راهِ نفس را بر من بسته است ایکاش میشد کالبد را از پیِ آن درد شست دردی که در عمقِ وجودم، بیصدا بنشسته است
سرمای استخوان:))
پاسخ ها: {{ repliesNum }}
پاسخ انتخاب شده
در پاسخ به: {{ reply.reply_to.name }}
در پاسخ به
این پیام حذف شده است.