با فردی در سفر همسفر بودم که به ظاهر خیلی باادب و مهربان بود و ادعای دوستی میکرد. مدام شعر میخواند و از وفاداری میگفت. اما همین که به یک مسیر سخت و خطرناک رسیدیم و شرایط دشوار شد، او من را رها کرد و به فکر نجات خودش افتاد و رفت! آنجا بود که فهمیدم رفیق واقعی کسی نیست که فقط در زمان خوشی و راحتی کنار ما باشد. سعدی یک بیت معروف برای این داستان دارد که میگوید: دوست مشمار آن که در نعمت زند لافِ یاری و برادرخواندگی//دوست آن باشد که گیرد دستِ دوست در پریشانحالی و درماندگی 1_نویسنده (سعدی) از کجا متوجه شد که همسفرش یک دوست واقعی نیست؟ دوست او در شرایط سخت چه کاری انجام داد؟ 2_با توجه به بیتی که در حکایت آمده، منظور از «لافِ یاری زدن» چیست؟ یک نمونه از این رفتار را در زندگی واقعی یا مدرسه مثال بزنید. 3_به نظر شما چرا انسانها گاهی مثل همسفرِ سعدی، در زمان خوشی ادعای دوستی میکنند اما در سختیها تغییر رفتار میدهند؟ اگر شما جای سعدی بودید، بعد از این اتفاق چه برخوردی با آن شخص میکردید؟
جدیدترین پاسخها
بهترین پاسخها
پاسخ ها: {{ repliesNum }}
پاسخ انتخاب شده
در پاسخ به: {{ reply.reply_to.name }}
در پاسخ به
این پیام حذف شده است.